مسافری از سرزمین های دور

مسافری از سرزمین های دور

چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۱۸
امتیاز این گزینه
(4 آرا)

سامرا شهر کوچکی بود . خانه هایش کوچک و کوچه هایش خاکی . در یکی از این کوچه ها ، خانه ی کوچک و ساده ی امام هادی (علیه السلام ) قرار داشت . در همسایگی امام مردی زندگی می کرد به نام « بُشر» . بشر پسر سلیمان بود و سلیمان از فرزندان ابوایوب انصاری . ابوایوب از یاران و از دوستان نزدیک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) بود . فرزندان ابوایوب انصاری ، همه از پیروان و شیعیان امام های معصوم بودند.

بُشر هم مثل پدرانش ، از دوستان امام هادی(علیه السلام ) بود . روزی از روزها بُشر در خانه نشسته بود که کسی در زد ، بُشر در را گشود . یکی از خدمت کارهای امام پشت در بود . بُشر او را شناخت . خدمت کار امام گفت : « مولایم علی بن محمد ، با شما کار دارد.» بُشر به داخل خانه برگشت ، لباسی مناسب پوشید ، دستاری بر سر گذاشت و با عجله بیرون آمد . بُشر می دانست که حتماً کار مهمی پیش آمده که امام او را احضار کرده است . وقتی بُشر به در خانه ی امام رسید ، درباز بود ؛ بُشر اجازه گرفت و داخل شد . امام (علیه السلام ) جواب سلام بُشر را داد و با خوش رویی احوال او را پرسید و او را در کنار خود نشاند . بُشر به چهره ی امام چسم دوخت و گفت : « در خدمت شما هستم ، ای پسر رسول خدا !» امام (علیه السلام ) با همان خوش رویی گفت : «ای بُشر ! توو پدرانت ، همه از یاران و پیروان ما اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) بوده اید و ما همیشه به راستی و درستی عمل و گفتار شما ایمان داشته ایم . اکنون کار مهمی پیش آمده که اگر آن را انجام دهی ، مطمئناً بر سایر شیعیان و دوستان ما پیشی می گیری و ارج و احترام بیش تری پیدا می کنی». بُشر که بیش تر مشتاق شده بود تا بداند آن امر مهم چیست ، گفت : « من در خدمت شما هستم ، ای پسر پیامبر!»

امام (علیه السلام ) ادامه داد: « ای بُشر ! همین امروز ، باید بار سفر ببندی و به بغداد بروی ، آیا حاضری ؟» بُشر که نمی دانست منظور از این سفر چیست ، گفت : « هر کاری بفرمایید ، حاضرم».
بُشر این را گفت ، اما در دلش هزار سؤال پیدا شده بود . این سفر برای چیست ؟ چرا برای امام (علیه السلام ) این قدر مهم است ؟ من برای چه کاری باید به این سفر بروم؟ منظور امام از رفتن من چیست؟ امام کاغذ و قلم برداشت ؛ با خط خود نامه ای نوشت و پای نامه را مهر زد . در این مدت ، بُشر به امام چشم دوخته بود و هر لحظه منتظر بود که امام دستور جدیدی بدهد و منظورش را از این سفر بگوید. امام کیسه ای پر از سکه های طلا به بُشر داد و گفت : این نامه و این سکه ها را همراه خود می بری. سه روز دیگر ، صبح اول وقت به کنار دجله می روی . جای که پل قرار دارد . در آن جا چند کشتی کنار ساحل لنگر انداخته اند . داخل کشتی ها ، تعدادی اسیر جنگی هستند که آن ها را از روم آورده اند . به غیر از تو مردم دیگری هم خواهند آمد ، کسانی که برای خرید آن اسیرها آمده اند . تو به میان این جمع برو و مواظب اوضاع باش . در آن جا برده فروشی است به نام عمر بن زید. چشم از این برده فروش برندار. عمر بن زید ، اسیران جنگی را یکی یکی از کشتی پیاده می کند و آن ها را به فروش می رساند . تا این که نوبت به دختری می رسد . دختر لباسی از حریر به تن دارد و روی خود را پوشانده است . به کسی نگاه نمی کند و به کسی هم اجازه نمی دهد صورتش را ببیند . این ها نشانی های اوست . نشانی دیگر این است که وقتی ، مردی جلو می رود تا او را از برده فروش بخرد ، دختر رو به مرد می گوید : « ای مرد ! از این کار دست بردار. بدان که اگر مثل سلیمان پیامبر(علیه السلام ) ، پادشاه همه ی انسان ها و حیوانات باشی ، من هرگز روی خوش به تو نشان نمی دهم . پس طمع نکن و پول خود را ضایع نکن». وقتی برده فروش این وضع را می بیند ، رو به دختر می گوید: « حال که تو به هبچ خریداری راضی نمی شوی ، خودت بگو که من چه کار کنم ؟» در این وقت ، دختر می گوید : « قدری صبر کن تا خریداری بیاید که من به او اعتماد داشته باشم ». آن وقت تو نزد دختر برو و این نامه را به اوبده و بگو که نامه را بخواند . بُشر نامه ی امام (علیه السلام ) را گرفت ، کیسه ی سکه های طلا را در جایی پنهان کرد و راه افتاد . در طول راه به حرف های امام فکر می کرد . با خود می گفت : « این دختر کیست؟ از کجا می آید ؟ چه گونه اسیر مسلمان ها شده است و حالا من چرا باید او را از بغداد به سامرا ببرم . مگر امام با این دختر چه کار دارد؟» وقتی بُشر کنار دجله رسید ، کشتی ها آماده ایستاده بودند ، همه چیز آن طور که امام (علیه السلام ) گفته بود ، اتفاق افتاد و این تعجب و حیرت بشر را بیش تر کرد . بُشر به امام (علیه السلام ) و علم خدایی او ایمان داشت ، ولی دیدن این چیزها او را از خود بی خود کرده بود . بُشر ایستاد و مواظب بود که مطابق آن چه امام گفته بود عمل کند . او صبر کرد ، تا آن لحظه ای که باید جلو می رفت و نامه را به آن دختر می داد . وقتی دختر نامه را گرفت و آن را باز کرد و خواند ، ناگهان به گریه افتاد و رو به عمر بن زید گفت : « اگر می خواهی مرا بفروشی به صاحب این نامه بفروش ، این را هم بدان که اگر این کار را نکنی ، خود را هلاک می سازم و توضرر می کنی». عمر بن زید ، ناچار پذیرفت و راضی شد و با همان مقدار پولی که امام فرستاده بود ، دختر را به بُشر داد. دختر همراه بُشر راه افتاد ، بُشر که غرق تعجب و حیرت شده بود ، به سوی سامرا راه افتاد . در بین راه به حرف های امام فکر می کرد . به این چیزها که اتفاق افتاده بود . بُشر با خود می گفت : « امام (علیه السلام ) در سامرا بود ، از کجا می دانست که چنین کشتی ای در راه است؟ از کجا می دانست که چنین دختری در آن کشتی است . از کجا می دانست که این اتفاق ها روی خواهد داد؟» همه ی هوش و حواس بُشر به دختر بود . دلش می خواست بداند که این دختر کیست و از کجا می آید و چه گونه اسیر شده است؟ بُشر در این فکرها بود که دید ، دختر نامه ی امام (علیه السلام ) را باز کرده است . گاهی آن را می خواند و گاهی نامه را روی چشم هایش می گذارد و گاهی آن را می بوسد و از شوق اشک می ریزد ، بُشر که دیگر نمی توانست صبر کند ، پرسید : « ای بانو! تو که مولای مرا ندیده ای و او را نمی شناسی ، چه طور نامه اش را این طور به چشم می مالی؟» دختر گفت : « از کجا می دانی که ایشان را نمی شناسم؟»
بُشر با تعجب پرسید: « یعنی شما مولای مرا دیده اید؟»
دختر گفت : « آری !»
تعجب بُشر بیشتر شد و پرسید: « مگر شما را از روم نیاورده اند ؟»
دختر گفت : « آری ، من از روم آمده ام !»
بُشر گفت : « چگونه ممکن است ، شما در روم باشید و مولای من در سامرا ، آن وقت ایشان را دیده باشید ؟»
دختر گفت : « این قصه ، قصه ی درازی است ».
بُشر گفت : « اصلاً شما دخترِ کِه هستید؟نامتان چیست و چه طور شد که اسیر مسلمان ها شدید؟»
دختر گفت : « ای بُشر! من ملیکه دختر یشوعا ( یسوعا) ، فرزند قیصر روم هستم . مادرم از فرزندان شمعون ، پسر حمون وصی و از دوستان حضرت مسیح (علیه السلام ) است . یک سال پیش ، شاید هم کمی بیش تر ، روزی پدر بزرگم ، یعنی قیصر روم ، تصمیم گرفت که مرا به ازدواج پسر عمویم در آوَرَد. تازه من سیزده ساله شده بودم . پدر بزرگ ، علما و بزرگان دربار را در قصر خود جمع کرد و دستور داد تختی زیبا برپا کنند . وقتی آن تخت جواهر نشان و با شکوه آماده شد ، چند نفر از روحانیان مسیحی را خبر کرد . همه آمدند . من و پسر عمویم بالای تخت جواهر نشان ، نشستیم . قصر غرق نور و شادی بود که کشیشی جلو آمد و انجیل را باز کرد دعایی خواند . وقتی خواست مرا به ازدواج پسر عمویم در آورد ، ناگهان زمین و زمان لرزید . صدای وحشتناکی بلند شد و کاخ پدر بزرگم را لرزاند . تختی که ما روی آن نشسته بودیم واژگون شد و ما روی زمین افتادیم . جمعیت هم ترسیدند و فرار کردند . وقتی سر و صداها خوابید ، کشیش ها به پدر بزرگم گفتند : این ازدواج شوم است و باید از آن بگذریم. اما پدر بزرگم عصبانی شد و دستور داد مراسم دیگری برپا کنند . چند روز بعد دوباره مراسم عروسی بر پا کردند . این بار قیصر می خواست مرا به عقد پسر عموی دیگرم درآورد . باز هم درباریان جمع شدند . سران لشکر آمدند ، کشیش ها و روحانیان کلیسا آمدند . بازرگان ها ، صاحب منصبان آمدند . دوباره قصر زیر نور شمع ها و چراغ ها ، روشن شد . باز هم همان تخت زرین را برپا کردند و این بار من با پسر عموی دیگرم بالای تخت نشستیم . اما باز هم مثل دفعه ی قبل ، وقتی نوبت به خواندن خطبه ی عقد رسید ، زمین و زمان لرزید و تخت جواهر نشان واژگون شد . من و پسر عمویم بر زمین افتادیم . چراغ ها خاموش شد . کشیش ها نزد پدر بزرگ رفتند و خواهش و التماس کردند که از این ازدواج بگذرد. آن ها گفتند : « این طور که ما می فهمیم ، ازدواج این دختر شوم است و او با هر کس ازدواج کند ، عروسی به هم می خورد». پدر بزرگ ناچار قبول کرد . حالا راستی راستی همه فکر می کردند که من دختر شوم و بدقدمی هستم . همه به چشم ترحم به من نگاه می کردند و برایم دل می سوزاندند . هر وقت مرا می دیدند پچ پچ می کردند و من از دیدن این چیزها دلم پر از غم و غصه می شد . بیش تر از هر کس دیگر ، دل من شکسته بود و نا امید شده بودم . آبرویم رفته بود ، دختری که عروسی اش به نحسی کشیده شود ، چه سرنوشتی خواهد داشت . این فکرها مرا بیمار و رنجور کرد . آن قدر به این مسأله فکر کردم و آن قدر ناامید شدم که از دنیا و هر چه در آن است ، دل کندم و خودم را داخل اتاقی زندانی کردم . با هیچ کس حرف نمی زدم . به هیچ جا رفت و آمد نمی کردم . حتی غذا هم نمی خوردم ؛ فقط در حدی که نمیرم. چند روزی به این ترتیب گذشت و هر روز که می گذشت ، من غمگین تر و ناامیدتر می شدم . یک شب ، وقتی به خواب رفتم ، حضرت مسیح (علیه السلام ) را در خواب دیدم ، مسیح (علیه السلام ) همراه شمعون و جمعی از یاران و دوستانش در قصر پدربزرگم قیصر جمع شده بودند . در گوشه ای از تالار بزرگ قیصر ، تختی بسیار زیبا دیده می شد . تختی که تا آن روز شبیه آن را ندیده بودم . انگار آن تخت از جنس نور بود . شکوه خیلی عجیبی داشت . ناگهان چند مرد وارد تالار شدند و حضرت مسیح (علیه السلام ) با دیدن آن ها به حالت احترام ایستاد . پدر بزرگ پرسید : « این ها چه کسانی هستند که شما این طور با احترام با آن ها برخورد می کنید؟» مسیح (علیه السلام ) گفت : « آن مرد که جلوتر از همه می آید و از صورتش نور به اطراف می پراکند ، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) است ، آخرین پیامبر خدا ؛ و آن مرد که پشت سر او می آید ، علی (علیه السلام ) است ، داماد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) و جانشین او ؛ و آن ده مرد که پشت سر علی (علیه السلام ) می آیند ، پسران او هستند ، امام های بعد از علی (علیه السلام ) » . حضرت مسیح (علیه السلام ) این را گفت و جلو دوید و به آن ها خوش آمد گفت . وقتی به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) رسید ، او را در بغل گرفت و با احترام ، آن حضرت را بوسید و تعارف کرد و با آن ها جلو آمد تا کنار آن تخت نورانی رسیدند . حالت مسیح (علیه السلام ) طوری بود که انگار می خواست بپرسد ، برای چه آمده اید و چه خدمتی از من بر می آید ، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) هم که این را فهمید ، رو به مسیح (علیه السلام ) گفت : « ای روح الله ! به این جا آمده ایم تا ملیکه دختر قیصر را خواستگاری کنیم». مسیح (علیه السلام ) لبخندی زد و پرسید : « برای کدام یک از پسرانت؟»
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) ، جوان ترین فرزندش را نشان داد و گفت : « برای این پسرم ، حسن عسکری ، یازدهمین امام مسلمان ها ». در آن لحظه من نگاه کردم ، جوانی که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) ، او را نشان داده بود ، چه قدر زیبا و نورانی بود . انگار سال ها بود که او را می شناختم . انگار سال ها بود که به او فکر کرده بودم . با همان یک نگاه ، دلم از مهر و محبت او پر شد . طوری که دیگر نمی توانستم چشم از چهره اش بردارم.
مسیح (علیه السلام ) رو به پدربزرگم قیصر کرد و گفت : « ای شمعون ! عزّت و آبروی حقیقی به تو روی آورده است ، چنین سعادتی نصیب هر کس نمی شود . آخرین پیامبر خدا، به خواستگاری دختر تو آمده است ، قبول کن!» پدر بزرگ با خوشحالی گفت : « این پیوند را قبول می کنم ، ای پیامبر خدا!» در این لحظه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) ، بر آن تخت بالار فت و برای همه صحبت کرد و در آخر هم خطبه ای خواند و مرا به عقد مولایت امام حسن عسکری (علیه السلام ) در آورد . من آن قدر خوشحال شده بودم که از شدت شوق ، از خواب بیدار شدم . بدنم داغ شده بود و هنوز آثار خنده و شادی در صورتم باقی بود . دیگر از آن غم و ناامیدی در وجودم اثری نبود . مدتی به این خواب فکر کردم . نمی دانستم چه گونه آن را به جدّم قیصر بگویم . می ترسیدم حرفم را باور نکنند . می ترسیدم آزاری به من برسانند . این بود که این راز را با هیچ کس نگفتم و در سینه ی خود پنهان کردم و منتظر سرنوشتم ماندم . هر روز که می گذشت ، مهر و محبت آن جوان در من بیش تر می شد . آن قدر دلم می خواست مولایم را ببینم که کم کم صبر و تحملم تمام شد و اشتیاق دیدار امام حسن (علیه السلام ) مرا بیمار و ناتوان کرد . طوری که حتّی از خواب و خوراک افتادم . پدر بزرگ که فکر می کرد بیمارم ، برایم طبیب آورد ، اما درد من درمان نمی شد . درد من ، درد فراق و جدایی بود . درد اشتیاق دیدن امام (علیه السلام ) بود . هر طبیبی که می آمد ، دارویی به من می داد ، اما داروها بر من اثری نداشتند .
به این ترتیب ، مدت ها گذشت و هیچ طبیبی نتوانست درد مرا درمان کند . دوباره تنها و غمگین شدم ، همیشه در اتاقم می نشستم و به خوابی که دیده بودم فکر می کردم . چشمانم را می بستم تا دوباره آن خواب را ببینم ، اما افسوس که دیگر آن خواب تکرار نشد . حتّی گاهی فکر می کردم که دچار خیالات شده ام و اصلاً آن خواب هم خیال بوده است . در همین روزها بود که پدربزرگم برای جنگ از شهر بیرون رفت ؛ جنگ با مسلمان ها . این جنگ مدت ها طول کشید ، وقتی به این جنگ فکر می کردم ، با خود می گفتم ، پدر بزرگ به جنگ پیروان محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) رفته است ؛ همان پیامبری که در خواب او را دیده بودم ، همان پیامبری که مسیح(علیه السلام ) او را واپسین پیامبر خدا معرفی کرده بود ؛ این فکرها غم و ناراحتی مرا بیش تر می کرد . سرانجام بعد از مدت ها ، پدر بزرگ از جنگ برگشت . همه از پیروزی لشکریان روم حرف می زدند ؛ از اسیرانی که همراه خود به روم آورده بودند . با خود گفتم: « حتماً آن ها را در زندان انداخته اند ». بعد از جنگ ، روزی پدر بزرگم به دیدن من آمد . کنارم نشست. با مهربانی حالم را پرسید . از دیدن چهره ی غمگین و ناراحتم ، غمگین شد ، رو به من گفت : « چه می خواهی دخترم ؟ آیا چیزی از من نمی خواهی ؟» کمی فکر کردم . دلم می خواست مسلمان های اسیر آزاد شوند . فکر کردم این طوری ، محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) از من راضی می شود . فکر کردم ، این طوری پسرش حسن (علیه السلام ) از من خوشحال می شود ، این بود که گفتم : « هر چه بخواهم انجام می دهید؟» پدر بزرگ با مهربانی لبخندی زد و گفت : « آری ، هر چه بخواهی انجام می دهم». رو به پدر بزرگ گفتم : « اگر می شود ، این اسیران عرب را آزاد کنید ؛ شاید عیسی مسیح (علیه السلام ) و مریم مقدس ، درد مرا شفا دهند!» پدر بزرگ چند لحظه ای با تعجب به چهره ی من نگاه کرد و بعد گفت : « باشد ، دستور می دهم آن ها را آزاد کنند». پدر بزرگ ، این را گفت ، بعد بلند شد و رفت . همان ساعت دستور آزادی اسیرها را داد . فردای آن روز ، حال من بهتر بود . فکر می کردم که هنوز این قدر ارزش و اعتبار دارم که پدر بزرگ به حرفم توجه کند . فکر می کردم ، به خاطر این کارم ، مولایم از من خوشحال می شود. فکر کردم ، شاید این کار باعث شود که دوباره مولایم را در خواب ببینم . مدت ها گذشت و من هر شب به شوق دیدن مولایم به خواب می رفتم ، تا این که شبی از شب ها ، وقتی که قرص ماه در آسمان می درخشید ، کنار پنجره ی اتاقم خوابیده بودم . به آسمان و ماه و ستاره ها نگاه می کردم که خوابم برد . در عالم خواب دیدم که قصر پدر بزرگ غرق نور است و من مثل سال ها پیش سر حال و شاد هستم ، ناگهان درهای محراب ، جایی که در آن نماز می خواندم ، باز شد و مریم مقدس از آن جا بیرون آمد و به نزدم آمد ، مرا به اتاقم برد و پیراهنی از حریر بر من پوشاند . تاجی از گل بر سرم گذاشت و مرا همراه خود به تالار بزرگ برد ناگهان بانویی نورانی و با شکوه از در تالار وارد شد . مریم مقدس با دیدن آن بانو ، به سوی او دوید ، او را در بغل گرفت و چهره اش را بوسید ، بعد رو به من گفت : « ملیکه! این بانو ، بانوی همه ی زن های عالم حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) است . دختر محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) آخرین فرستاده ی خدا و مادر شوهر تو ». من خوشحال از دیدن آن بانو ، ازنو زدم و دامن او را گرفتم و با لحنی گلایه آمیز گفتم : « ای بانو ! فرزند تو حسن (علیه السلام ) ، مرا شیفته ی خود کرده است ، اما به دیدار من نمی آید و من از شدت فراق او بیمار شده ام». حضرت زهرا(سلام الله علیها) دستی بر سر من کشید و گفت : « دخترم ، ملیکه جان! چه گونه انتظار داری ، پسرم به دیدارت بیاید ، در حالی که تو هنوز به دین او در نیامده ای ! به اسلام ایمان بیاور» . رو به بانو گفتم : « ولی کسی از اسلام با من حرف نزده است».
بانو گفت : « اسلام آخرین دین و کامل ترین دین خداوند است . سعی کن این کلمات را با من بگویی: أشهَد اَن لا إله إلا الله و أشهد انَّ محمداً رسول الله». من این کلمات را گفتم و همان لحظه از خواب بیدار شدم . هنوز بدنم داغ داغ بود و هنوز از نور و گرمای آن بانو ، اتاقم روشن بود . برخاستم و به محراب رفتم ، زانو زدم و این جمله ها را تکرار کردم : « أشهَدُ أن لا إله ألا الله و أشهدُ اَنَّ محمداً رسول الله». با گفتن این کلمات ، آرام شدم انگار همه ی غم و غصه هایم از بین رفت . لحظه ای چشمانم را بستم . مولایم را دیدم که پیش رویم ایستاده بود . با مهربانی رو به من کرد و گفت : « از این به بعد ، هر شب در خواب با تو هستم ».
با تعجب پرسیدم : « در خواب!»
امام گفت : « باید کمی صبر کنی ، بعد می گویم که چه کار کنی». از آن پس ، بیش تر شب ها ، مولایم را در خواب می دیدم ، یک شب ،وقتی مولایم به دیدارم آمد ، رو به من گفت : « ای ملیکه ، به زودی جنگی بین رومی ها و مسلمان ها در می گیرد ، پدر بزرگت همراه سپاه از شهر بیرون می رود . تو هم لباس خدمت کارها را بپوش و همراه آن ها بیرون برو . در این جنگ ، مسلمان ها پیروز می شوند و بسیاری از زنان و مردان شما را اسیر می گیرند . تو هم سعی کن به دست مسلمان ها اسیر شوی این طوری نزد ما خواهی آمد». من از خواب بیدار شدم . ترسیده بودم و به حرف های امام فکر می کردم ، چند روزی گذشت و ناگهان روزی ناقوس کلیساها به صدا درآمد و خیابان ها پر از سپاهیان شد و سواران رومی دور تا دور قصر پدر بزرگم را گرفتند . پدربزرگ به دیدن من آمد و خبر داد که برای جنگ از قصر بیرون می رود . او خداحافظی کرد و رفت . همان لحظه به یاد حرف های امام افتادم . بلند شدم لباس خدمت کارها را پوشیدم و چهره ی خود را پوشاندم تا شناخته نشوم و بیرون رفتم . همراه خدمت کارها به دنبال سپاه راه افتادم . همان گونه که امام گفته بود ، لشکر روم شکست خورد و ما اسیر شدیم . چندین هفته روی آب بودیم . ما را با کشتی تا این جا آوردند و حالا هم همراه تو هستم » . بُشر که از این حادثه ، غرق حیرت و تعجب بود ، ملیکه را به سامرا برد . وقتی به خانه ی امام رسید ، امام (علیه السلام ) با خوش رویی از آنان استقبال کرد . ملیکه را نرجس نامید و رو به او گفت : « ای نرجس ! دیدی که چه گونه خداوند ، بزرگی و عظمت دین اسلام را به تو نشان داد!» نرجس گفت : « ای پسر رسول خدا! آری ، خداوند ، به من سعادت و بزرگی بخشید . شما خود بهتر می دانید.» امام (علیه السلام ) گفت: « ما می خواهیم تو را عزیز و گرامی بداریم . حال بگو از این دو کدام را ترجیح می دهی اول این که ده هزار سکه طلا به تو ببخشیم و یا این که به شرف و بزرگی ابدی برسانیم». نرجس گفت : « ای پسر رسول خدا! شرف و بزرگی ابدی را دوست دارم . من هرگز به مال دنیا فکر نکرده ام .» امام (علیه السلام ) گفت : « ای نرجس خاتون ! تو را بشارت می دهم که خداوند به تو فرزندی عطا خواهد کرد که صاحب مشرق تا مغرب عالم خواهد شد . اوکسی است که زمین را پر از عدل و داد می کند . آن هم زمانی که به وسیله ی ظالم ها پر از ظلم و جور شده است». نرجس پرسید: « این فرزند از چه کسی خواهد بود؟» امام (علیه السلام ) گفت : « از آن کسی که جدم محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) ، تو را برای او خواستگاری کرد». امام ادامه داد: « آیا پسرم را می شناسی؟»
نرجس گفت :« آری ، به خدا قسم همه ی شب ها او را در خواب می بینم!» امام (علیه السلام ) کسی را دنبال خواهرش حکیمه فرستاد . ساعتی بعد حکیمه به خانه ی امام آمد . امام رو به خواهرش حکیمه گفت : « ای خواهر! این دختر ، همان نرجس است که قبلاً درباره اش با تو صحبت کرده ام . حال او را به خانه ی خود ببر و از احکام و آداب اسلام آن چه را می دانی به او هم یاد بده . ای خواهر! بدان که نرجس ، همسر آینده ی پسرم حسن است و از او مهدی صاحب الزمان ( عجل الله فرجه الشریف) به دنیا خواهد آمد».

منبع : کتاب ، روز آروزها ، مؤسسه ی فرهنگی انتظار نور وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علیمه ی قم ، حسین فتّاحی صص۳۱-16

1 نظر

  • لینک نظر ایمان جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۰۰ نوشته شده توسط ایمان

    اللهم عجل لولیک الفرج

نوشتن نظر

جستجو

اوقات شرعی