موعود :: صفحه مهدویت و آخرالزمان
موقعیت شما: موعود»مهدویت و آخرالزمان»تشرّفات

سید جمال الدین حجازی
سردرد ملکه شدید شده بود وهر چه از شب می گذشت بر شدتش افزون می گشت. ملکه آن شب را بادرد و نج سپری کرد و ناله زد واشک ریخت. بالاخره صبح سه شنبه،اشعه خورشید تاریکی شب را دریدو صفحه زمین را روشن ساخت امابانو هر دو چشمش را از دست داد وبر اثر یک بیماری مرموز بکلی نابیناشد. بانو سخت متاثر گردید، دیگرهیچ چیز را نمی دید. از غم کوری،سردرد را فراموش کرد . نمی دانست آیا دیدگانش قابل معالجه هست ودرمان می پذیرد یا خیر؟

هادی دانشور
درنخستین شماره مجله «موعود» درباره امکان تشرف به پیشگاه مقدس کعبه مقصود و قبله موعود، حضرت بقیة الله ارواحنا فداه بتفصیل سخن گفتیم و متن گفتار بیش از ده تن از فقهای نامدار شیعه را در طول یکهزارسال به ترتیب تسلسل زمانی بیان کردیم که همگی به جواز آن بصراحت فتوا داده بودند.

دنبال حمایت بودم، کسی که با من باشد، چون فکر می‌کردم که واقعاً دارم به سمت بهتر شدن حرکت می‌کنم و دارم به آدم بهتری تبدیل می‌شوم. می‌دانم که خیلی‌ها به من می خندیدند. آن‌ها فقط فردی را می‌خواستند که با آن توپ لعنتی دریبل کند. دهانت را ببند و فقط دریبل کن. کاری به کسی نداشته باش، فقط دریبل کن.

مدّتی می‌گذرد و طلبه چیزی نمی‌گوید و استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد، جرئت نمی‌کند از او سؤال کند، ولی به جهت طولانی شدن مدّت، صبر استاد تمام می‌شود و روزی به وی می‌گوید: آقای عزیز! از عرض پیام من خبری نشد؟ می‌بیند که وی (به اصطلاح) این پا و آن پا می‌کند. استاد می‌گوید: عزیزم! خجالت نکش. آنچه فرموده‌اند، به حقیر بگویید؛ چون شما قاصد پیام بودی (و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین).

علی محمد دستش را سمت کاسه برد و سریع آن را جلوی دهانش گرفت. باز هم آن سرفه های لعنتی به سراغش آمده بودند و راه نفسش را گرفته بودند. بوی خون فضای دهانش را پر کرده بود. او این بار هم مثل همیشه بی حال روی بالشتش افتاد و به سید علی آقای شوشتری نگاه کرد. سید که کارش طبابت نبود، چون حال علی محمد کتابفروش را این طور می دید، هر از چندی به بالینش می آمد ودر حالی که می دانست کارش بی فایده است،  به اصطلاح او را دوا و درمان می کرد و گاهی هم حمد شفایی می خواند.

علی محمد دستش را سمت کاسه برد و سریع آن را جلوی دهانش گرفت. باز هم آن سرفه های لعنتی به سراغش آمده بودند و راه نفسش را گرفته بودند. بوی خون فضای دهانش را پر کرده بود. او این بار هم مثل همیشه بی حال روی بالشتش افتاد و به سید علی آقای شوشتری نگاه کرد. سید که کارش طبابت نبود، چون حال علی محمد کتابفروش را این طور می دید، هر از چندی به بالینش می آمد ودر حالی که می دانست کارش بی فایده است،  به اصطلاح او را دوا و درمان می کرد و گاهی هم حمد شفایی می خواند.

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. پژواک صدای جغدها در حیاط مدرسه می پیچید. طلبه جوان سر از کتاب بلند کرد و با سر انگشتان چشمهایش را مالید تا کمی از خستگی اش بکاهد.
میر علام از جایش بلند شد و گیوه هایش را پوشید، در ایوان ایستاد و نگاهش را به چیزی گره زد که سالها او را در آن حجره پاگیرش کرده بود. او رو به گنبد طلایی رنگ امیر المومنین(ع) ایستاد و در حالی که دستانش را روی سینه اش گذاشته بود، سلامی عرض کرد. اما آن شب حال دیگری داشت. وضویی گرفت و راهی حرم شد.

ابوالواحد ابویف، از طلّاب چچنی در حوزه علمیّه قم است. وی از جمله تشرّف یافتگانی است که از مذهب تسنّن به تشیّع گرویده است. همان طور که می‌دانیم تغییر مذهب امر چندان راحتی نیست و به قول خود او، وی دومین چچنی است که به مذهب تشیّع مشرّف شده است و فرد اول توسط وهّابی‌ها به شهادت رسیده است.
امّا حادثه‌ای شگفت‌ و جالب توجّه موجب تشرّف ابوالواحد بوده است. در گفت‌وگویی که در همین باره با وی صورت گرفته، آن حادثه را به همراه پاسخ چند پرسش از این مستبصر جویا شده‌ایم که آن را به حضور شما گرامیان تقدیم می‌کنیم، باشد که بیش از پیش موجبات استحکام اعتقادی ما را فراهم آورد.

جستجو

اوقات شرعی