نشان امامت

نشان امامت

سه شنبه ۰۷ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۳:۴۸
امتیاز این گزینه
(1 رای)

شیعیان، بر اساس یك سنت همیشگی به هنگام آغاز دوران امامت هر یك از امامان(ع) در پی یافتن نشانه‌ها و دلایلی بر می‌آمدند كه با آنها امر امامت امام جدید برایشان مسلم شود. با آغاز امامت امام عصر(ع) نیز این اتفاق افتاد و گروههای مختلفی از شیعیان در صدد برآمدند كه با یافتن نشانه‌هایی نسبت به امامت امام مهدی(ع) به یقین برسند.
آنچه در پی خواهد آمد دو حكایت در این زمینه است كه از كتاب كمال الدین شیخ صدوق (ره) نقل شده است.



ابوالأدیان می‌گوید:
من خدمتكار امام حسن [عسكری](ع) بودم و نامه‌های او را به شهرها می‌بردم و در آن بیماری كه منجر به فوت او شد نامه‌هایی نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان. چهارده روز اینجا نخواهی بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهی شد و از سرای من صدای واویلا می‌شنوی و مرا در مغتسل می‌یابی. ابوالأدیان گوید: ای آقای من! چون این امر واقع شود امام و جانشین شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامه‌های مرا از تو مطالبه كرد همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: دیگرچه؟ فرمود: كسی كه بر من نماز خواند همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: دیگرچه؟ فرمود: كسی كه خبر دهد در آن همیان چیست همو قائم پس از من خواهد بود. و هیبت او مانع شد كه از او بپرسم در آن همیان چیست؟
نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم و همانگونه كه فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء درآمدم و به ناگاه صدای واویلا از سرای او شنیدم و او را بر مغتسل یافتم و برادرش جعفربن علی را بر در سرا دیدم و شیعیان را بر در خانه‌اش دیدم كه وی را به مرگ برادر تسلیت و بر امامت تبریك می‌گویند. با خود گفتم: اگر این امام است كه امامت باطل خواهد بود؛ زیرا می‌دانستم كه او شراب می‌نوشد و در كاخ قمار می‌كند و تار می‌زند، پیش رفتم و تبریك و تسلیت گفتم و از من چیزی نپرسید، آنگاه عقید بیرون آمد و گفت: ای آقای من! برادرت كفن شده است برخیز و بر وی نمازگزار! جعفربن علی داخل شد و بعضی از شیعیان كه سمّان و حسن بن علی - كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود - در اطراف وی بودند.
چون به سرا درآمدیم حسن بن علی را كفن شده بر تابوت دیدم و جعفربن علی پیش رفت تا بر برادرش نماز گزارد و چون خواست تكبیر گوید كودكی گندم‌گون با گیسوانی مجعد و دندانهایی كه بین آنها فاصله بود،
بیرون آمد و ردای جعفربن علی را گرفت و گفت: ای عمو! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم. و جعفر با چهره‌ای رنگ پریده و زرد عقب رفت.
آن كودك پیش آمد و بر او نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. سپس گفت: ای بصری! جواب نامه‌هایی را كه همراه توست بیاور، و آنها را به او دادم و با خود گفتم این دو نشانه، باقی می‌ماند همیان. آنگاه نزد جعفربن علی رفتم در حالی كه او آه می‌كشید. حاجز وشّاء به او گفت: ای آقای من! آن كودك كیست تا بر او اقامه حجت كنیم. گفت: به خدا سوگند هرگز او را ندیده‌ام و او را نمی‌شناسم.
ما نشسته بودیم كه گروهی از اهل قم آمدند و از حسن بن علی(ع) پرسش كردند و فهمیدند كه او در گذشته است و گفتند: به چه كسی تسلیت بگوییم؟ و مردم به جعفر بن علی اشاره كردند، آنها بر او سلام كردند و به او تبریك و تسلیت گفتند و گفتند: همراه ما نامه‌ها و اموالی است، بگو نامه‌ها از كیست؟ و اموال چقدر است؟ جعفر در حالی كه جامه‌های خود را تكان می‌داد برخاست و گفت: آیا از ما علم غیب می‌خواهید.
راوی گوید: خادم از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‌های فلانی و فلانی همراه شماست و همیانی كه درون آن هزار دینار است كه نقش ده دینار آن محو شده است. آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را برای گرفتن اینها فرستاده همو امام است. جعفربن علی نزد معتمد عباسی رفت و ماجرای آن كودك را گزارش داد. معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقیل جاریه را گرفتند و از وی مطالبه آن كودك كردند، صقیل منكر او شد و مدعی شد كه باردار است تا به این وسیله كودك را از نظر آنها مخفی سازد و وی را به ابن الشوارب قاضی سپردند و مرگ ناگهانی عبیدالله بن یحیی بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پیش آمد و از این رو از آن كنیز غافل شدند و او از دست آنها گریخت و الحمدلله رب العالمین.
• • • • • • • • •
علی بن سنان موصلی گوید:
چون آقای ما ابومحمد حسن بن علی(ع) درگذشت، از قم و بلاد كوهستان نمایندگانی كه معمولا وجوه و اموال را می‌آوردند درآمدند و خبر از درگذشت امام حسن(ع) نداشتند و چون به سامرّاء رسیدند از امام حسن(ع) پرسش كردند، به آنها گفتند كه وفات كرده است، گفتند: وارث او كیست؟ گفتند: برادرش جعفربن علی، آنگاه از او پرسش كردند، گفتند كه او برای تفریح بیرون رفته و سوار زورقی شده است شراب می‌نوشد و همراه او خوانندگانی هم هستند، آنها با یكدیگر مشورت كردند و گفتند: اینها از اوصاف امام نیست، و بعضی از آنها می‌گفتند: بازگردیم و این اموال را به صاحبانش برگردانیم.
ابوالعباس محمد بن جعفر حمیری قمی گفت: بمانید تا این مرد بازگردد و او را به درستی بیازماییم. راوی می‌گوید: چون بازگشت به حضور وی رفتند و بر او سلام كردند و گفتند: ای آقای ما! ما از اهل قم هستیم و گروهی از شیعیان و دیگران همراه ما هستند و ما نزد آقای خود ابومحمد حسن بن علی اموالی را می‌آوردیم، گفت: آن اموال كجاست؟ گفتند: همراه ماست، گفت: آنها را به نزد من آورید، گفتند: این اموال داستان جالبی دارد، گفت: آن داستان چیست؟ گفتند: این اموال از عموم شیعه یك دینار و دو دینار گردآوری می‌شود. سپس همه را در كیسه‌ای می‌ریزند و بر آن مهر می‌كنند و چون این اموال نزد آقای خود ابومحمد می‌آوردیم می‌فرمود: همه آن چند دینار است و چند دینار از آن كه و چند دینار آن از آن چه كسی است و نام همه آنها را می‌گفت و نقش مهرها را هم می‌فرمود، جعفر گفت: دروغ می‌گویید. شما به برادرم چیزی را نسبت می‌دهید كه انجام نمی‌داد، این علم غیب است و كسی جز خدا آن را نمی‌داند.
راوی گوید: چون آنها كلام جعفر را شنیدند و به یكدیگر نگریستند و جعفر گفت: آن مال را نزد من بیاورید، گفتند: ما مردمی اجیر و وكیل صاحبان این مال هستیم و آن را تسلیم نمی‌كنیم مگر به همان علامتی كه از آقای خود حسن بن علی می‌دانیم. اگر تو امامی بر ما روشن كن و الا آن را به صاحبانش بر می‌گردانیم تا هر كاری كه صلاح می‌دانند بكنند.
راوی می‌گوید: جعفر به نزد خلیفه - كه در آن روز در سامراء بود - رفت و علیه آنها دشمنی كرد و خلیفه آنها را احضار كرد و گفت: آن مال را به جعفر تسلیم كنید، گفتند: خدا امیرالمؤمنین را به صلاح آورد، ما گروهی اجیر و وكیل این اموال هستیم و آنها سپرده مردمانی است و به ما گفته‌اند كه آن را جز با علامت و دلالت به كسی ندهیم و با ابومحمد حسن بن علی(ع) نیز همین عادت جاری بود.

خلیفه گفت: چه علامتی با ابومحمد داشتید؟ گفتند: دینارها و صاحبانش و مقدار آن را گزارش می‌كرد، و چون چنین می‌كرد آنها را تسلیم وی می‌كردیم، ما مكرر به نزد او می‌آمدیم و این علامت و دلالت ما بود و اكنون او درگذشته است، اگر این مرد صاحب‌الامر است بایستی همان كاری را كه برادرش انجام می‌داد انجام دهد و الا آن اموال را به صاحبانش بر می‌گردانیم.
و جعفر گفت: ای امیرالمؤمنین! اینان مردمی دروغگو هستند و بر برادرم دروغ می‌بندند و این علم غیب است. خلیفه گفت: اینها فرستاده و مأمورند و ما علی الرسول إلّا البلاغ. جعفر مبهوت شد و نتوانست پاسخی دهد و آنها گفتند: امیرالمؤمنین بر ما منت نهد و كسی را به بدرقه ما بفرستد تا از این شهر به در رویم. چون از شهر بیرون آمدند، غلامی نیكومنظر كه گویا خادمی بود به طرف آنها آمد و ندا می‌كرد ای فلان بن فلان! ای فلان بن فلان! مولای خود را اجابت كنید، گوید: گفتند كه آیا تو مولای ما هستی؟ گفت: معاذالله! من بنده مولای شما هستم، نزد او بیایید، گویند: ما به همراه او رفتیم تا آنكه بر سرای مولایمان حسن بن علی(ع) وارد شدیم و به ناگاهی فرزندش، آقای ما، قائم(ع) را دیدم كه بر تختی نشسته بود و مانند پاره ماه می‌درخشید و جامه‌ای سبز در بر داشت.
بر او سلام كردیم و پاسخ ما را داد، سپس فرمود: همه مال چند دینار است و چند دینار از فلانی و چند دینار از فلانی و بدین سیاق همه اموال را توصیف كرد. سپس به وصف لباسها و اثاثیه و چهارپایان ما پرداخت و ما برای خدای تعالی به سجده افتادیم كه امام ما را به ما معرفی فرمود و بر آستانه وی بوسه زدیم و هر سؤالی كه خواستیم از او پرسیدیم و او جواب داد، آنگاه اموال را نزد او نهادیم و قائم (ع) فرمود كه بعد از این مالی را به سامراء نبریم و فردی را در بغداد نصب می‌كند كه اموال را دریافت كند و توقیعات از نزد او خارج شود، گوید: از نزد او بیرون آمدیم و به ابوالعباس محمد بن جعفر قمی حمیری مقداری حنوط و كفن داد و به او فرمود: خداوند تو را در مصیبت خودت اجر دهد. راوی می‌گوید: ابوالعباس به گردنه همدان نرسیده درگذشت و بعد از آن اموال را به بغداد و به نزد وكلاء منصوب او می‌بردیم و توقیعات نیز از نزد آنها خارج می‌گردید.
شیخ صدوق، كمال الدین و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، ج2، ص223 - 230.


نوشتن نظر

جستجو

اوقات شرعی