نسيم صبحگاهى‏

نسيم صبحگاهى‏

دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۰۴:۳۳
امتیاز این گزینه
(1 رای)

سيد مهدى رجائى‏
ياد و نام وجود مقدس و مبارك امام زمان عليه السلام تسلى دهنده كليه دردها و آلام روحى است، و عشق ديدار آن بزرگوار؛ بزرگترين آرزوى عاشقان آن حضرت.
در طول تاريخ افراد بى ‏شمارى بودند كه در آرزوى ديدار آن حضرت از اين دنيا رفتند و افراد بى‏ شمار ديگرى به آرزوى ديرينه خود رسيدند و چشم خود را به ديدار آن سرور روشن نمودند. شرط ديدار آن حضرت خواستن است و به دنبال آن رفتن.


يكى از افرادى كه سعى فراوان نمود و به سعادت ديدار آن حضرت فايز گرديد؛ على‏ بن مهزيار اهوازى است و اينجانب تفصيل ملاقات وى را با آن حضرت در كتاب در محضر دوست در حكايت بيست و يكم آورده‏ ام، و اين حكايت معروف است به داستان على بن مهزيار، كه در اكثر كتب حديثى موجود است و اغلب علما همچون شيخ صدوق و شيخ طوسى و شيخ نعمانى و شيخ طبرسى و ديگران هم، اين داستان را در كتابهاى خود نقل كرده‏ اند و جريان تشرف ايشان چنين است:
على بن مهزيار مى‏ گويد: بيست حجم كردم به قصد آنكه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر عليه السلام برسم و ميسر نمى‏ شد، تا آنكه شبى خوابيده بودم، ناگاه صدايى شنيدم كه كسى به من گفت: يا بن مهزيار! امسال به حج برو! كه امام خود را خواهى ديد، ديوانه وار از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت صبح كردم‏

چون صبح شد چند رفيق همسفرى پيدا كردم و به عزم حج از خانه بيرون رفتم، تا آنكه وارد كوفه شديم، و در آنجا تفحص بسيارى نموديم، و اثر و خبرى نيافتيم، پس با همراهان بيرون رفتم به عزم حج و داخل شهر مدينه منوره شدم و چند روزى توقف كردم و از حال حضرت صاحب الزمان عليه السلام تجسس و تفحص نمودم و هيچ خبرى نيافتم، و چشمم به جمال آن بزرگوار روشن نگرديد.

بسيار غمناك شدم، و ترسيد كه آرزوى ديدن آن بزرگوار به دل من بماند، پس به سوى مكه خارج شدم و در مكه جستجوى بسيار كردم و اثرى نيافتم و حجم و عمره خود را به يك هفته انجام دادم و در جميع اوقات در طلب ديدن چهره نورانى ايشان بودم، پس همينطور كه در يك شبى مشغول طواف بودم؛ ناگاه در كنار خود جوانى را ديدم خوش سيما و خوش بو كه با وقار راه مى‏ رفت و طواف مى‏ كرد، پس دل من به ديدن او آرام گرفت، نزد او رفتم. از من پرسيد: اهل كجايى؟ گفتم: از اهل عراقم. گفت: از كجاى عراق؟ گفتم: از اهواز، سپس گفت: ابن خضيب را مى‏ شناسى؟ گفتم: بله خدا رحمت كند او را دعوت حق را لبيك گفته، گفت: خدا رحمت كند او را، چه بسيار طولانى بود شب زنده دارى او و زياد بود راز و نياز او به درگاه خداوند و چه زياد بود اشك ريختن او.

سپس گفت: آيا على بن ابراهيم بن مهزيار را مى‏ شناسى؟ گفتم: من خود على بن ابراهيم مهزيارم، گفت: خدا زنده بدار تو را اى ابوالحسن! بعد از آن با من مصافحه و معانقه نمود و گفت: چه كردى علامتى را كه بين تو و بين امامت امام حسن عسگرى عليه السلام بود؟ گفتم: نزد من موجود است، گفت: آن را به من نشان بده، پس داخل كردم دست خود را در جيب خود و آن را خارج نمودم و به ايشان دادم، چون آن را ديد بى اختيار از ديده او اشك سرازير شد و بلند بلند گريه نمود تا آنكه لباس اوتر شد.

سپس به من گفت: به تو اذن داده شده كه خدمت مولاى خود برسى، برخيز برو به خانه ات و آماده سفر شو و چون هوا تاريك شد و ديده مردم را خواب گرفت برو به سوى شعب بنى عامر و وعده ما آنجا باشد و در آنجا تو را خواهم ديد.

پس به سوى خانه‏ ام رفتم و چون وقت موعود رسيد، مركب خود را آماده نمودم و سوار بر مركب شدم و با سرعت تمام خود را به محل وعده كه شعب بنى عامر بود رساندم، و آن جوان را در آنجا ديدم، او مرا به سوى خود خواند، به نزد او رفتم، همينكه نزديك شدم؛ اول او به من سلام كرد و گفت: برويم اى برادر
با هم حركت كرديم و در بين راه با همديگر مرتب‏ صحبت مى‏ كردم، تا آنكه از كوه هاى عرفات رد شديم، و به سوى كوه هاى منى حركت كرديم، و در آن حال فجر اول طالع شد و ما در وسط كوه هاى طائف بوديم، وقتى بدانجا رسیديم به من گفت: پياده شو و نماز شب را بخوان كه الآن وقت فضيلت آن است.

پس من پياده شدم و نماز شب را خواندم و گفت: نماز وتر را هم بخوان. آن را نيز خواند. سپس مرا امر كرد به سجود و تعقيب، آنها را هم انجام دادم، سپس خودش از نمازها فارغ شد و سوار بر مركب شد و من نيز به دستور او سوار بر مركب شدم و به راه خود ادامه داديم تا آنكه از كوه هاى طائف بالا رفتن به من گفت: به مقابل خود نگاه كن ببين چه مى‏ بينى؟ گفتم: شنزارى مى‏ بينم و بر روى آن خيمه‏ اى از مو و از آن خيمه نور بلند مى‏ شود، چون آن خيمه را ديدم دلم ارام گرفت، سپس به من گفت: در آن خيمه است؛ آن كسى كه محل آرزوها و اميدهاست.

سپس گفت: اى برادر به راه خود ادامه بده، پس با هم حركت نموديم تا آنكه از سينه آن كوه پايين آمديم و در پايين كوه به راه خود ادامه داديم، تا آنكه به من گفت: از مركب پايين بيا، بدرستى كه اينجاست كه آسان مى‏ شود هرمشكلى و خاضع و خاشع مى‏ شود هر جبارى.

سپس به من گفت: زمان مركب را رها كن و او را به حال خود بگذار، گفتم: به كه بسپارم او را؟ گفت: اينجا حرم قائم عليه السلام است. در اين حرم داخل نمى‏ شود مگر مؤمن و خارج نمى‏ شود از آن مگر مؤمن، پس زمام مركب را رها كردم و با هم پياده راه رفتيم تا به در خيمه رسيديم. به من گفت: اينجا بايست تا من بروم و اذن دخول براى تو بگيرم.

رفت و آمد و گفت: داخل شو با سلام و تحيت. پس داخل خيمه شدم، جمال مبارك آن حضرت را زيارت كردم و آن حضرت داخل خيمه نشسته بودند در حالى كه لباس احرام پوشيده و چهره مبارك آن حضرت همچون گل سرخ بود و جسم مبارك آن حضرت همچون سرو، نه خيلى قدّ مبارك آن حضرت بلند و نه قد كوتاه بودند، بلكه در حد وسط با شانه پهن و پيشانى باز و ابروهاى كشيده و بينى كشيده، و لب هاى كم گوشت و بر لب راست ايشان، خالى بود همچون نقطه مشك بر روى ميوه عنبر.

پس چون آن حضرت را ديدم سلام كردم و آن حضرت جواب سلام مرا بهتر از سلام من جواب داد، پس با من صحبت نمودند و از اهل عراق سؤال كردند. عرض كردم: اى سيد من بدرستى كه اهل عراق و شيعيان لباس ذلت در بر نموده‏ اند و در ميان مردم ذليل شده‏ اند.

پس حضرت فرمودند: هر آينه شما مالك آنها مى‏ شويد؛ همانگونه كه آنها مالك شما شدند. در حالى كه آنها ذيل خواهند شد. عرض كردم: اى سيد من وطن ما دور است و مطلب ما زياد است. حضرت فرمودند: اى پسر مهزيار پدرم با من عهد بسته است كه زندگى نكنم در شهرى كه خداوند غضب كرده بر اهل آن، و براى آنهاست خوارى در دنيا و آخرت و براى آنهاست عذاب دردناك و امر كرده كه ساكن نشوم از كوه ها مگر پايين آن و از شهرها مگر پست آن را، قسم به خدا مولاى شما اظهار نموده تقيه را و اين تقيه را به من واگذاشت و من الآن در تقيه زندگى مى‏ كنم تا روزى كه خداوند اذن در خروج من بدهد. عرض كردم چه زمانى مى‏ باشد ظهور شما؟ فرمودند: هر وقت كه شما را از رسيدن به حج منع نمايند. و خورشيد و ماه جمع شوند و كليه كواكب و ستاره‏ ها دور آنها جمع شوند. عرض كردم: چه وقت مى‏ باشد اين امور؟

فرمودند: در فلان سال دابّة الارض خارج مى‏ شود از مابين صفا و مروه و با اوست عصاى حضرت موسى، و انگشتر حضرت سليمان كه سوق مى‏ دهد مردم را به سوى محشر.
على بن مهزيار گفت: چند روزى در خدمت حضرت بودم، سپس به من اجازه مراجعت به وطن دادند، بعد از آنكه كمال لذّت را از ديدن آن حضرت بردم، به وطن خود برگشتم. قسم به خدا سير نمودم از مكه تا كوفه و با من غلامى بود كه خدمات مرا انجام مى‏ داد و نديدم مگر خير و خوبى 1.
پى‏ نوشتها:
__________________________________________________
(1). بحارالانوار، ج 52، ص 9- 12، از غيبت نعمانى و دلائل الامامه طبرى و ص 42- 46 از كمال الدين صدوق و العبقرى الحسان، ص 119- 120 و در محضر دوست ص 111- 115.

گزینه های مرتبط (بر اساس برچسب)

نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی