سهم امام چقدر است؟

سهم امام چقدر است؟

سه شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۳۰
امتیاز این گزینه
(9 آرا)

یک ماه مانده به شعبان و شروع عید ولایت و امامت، جوان خوش سیمایی از جانب سردبیر یکی از رسانه های مذهبی مأموریت یافته بود تا با من مصاحبه کند. در ساعت مقرّر با قلم و کاغذ و ضبط صوت خبرنگاری وارد شد؛ در حالی که بر یک برگ کاغذ سفید چند سؤال تایپ شده داشت. سؤال ها را روبه روی من گذاشت و دکمه ضبط صوت را فشرد ...
سال های درازیست که با گفت وگوهای مناسبتی روزنامه نگارها خو کرده ام؛ از همان سال های اوّلیه ورودم به جمع روزنامه نگاران. این امر مختصّ ماه شعبان و رمضان نبود. دفاتر و کشوی میز تحریریّه همه مطبوعات مملوّ از بایگانی پرونده های اشخاص و ایّام و حوادث ملّی و مذهبی است که به دلیل تعلّق خاطر مردم یا مردان صاحب منصب به آنها، موضوع مقاله ها و مصاحبه ها می شوند. متناسب با روز و روزنامه، به سراغ بایگانی می روند، گرد و خاک یک ساله را می تکانند و بهانه ای می سازند و صفحاتی را از یادداشت ها و عکس ها می انبارند و نفس راحتی کشیده و دیگر بار دل به روز، شخص و حادثه ای دیگر می سپارند و این چرخه هماره در دفاتر مطبوعات و صفحات رسانه ها در حال چرخش است.



سهم امام زمان(عج) از رسانه های ما چقدر است؟
یادم نمی آید این عبارت، اوّلین سؤال تایپ شده بر کاغذ سفید آن خبرنگار بود یا آنکه پر رنگ تر از بقیه سؤالات به چشم آمد و ذهن مرا به یک باره به خودش درگیر ساخت. او می خواست بداند از دیدگاه من، سهم امام از هزاران هزار رسانه چاق و لاغر چقدر است؟ و شاید هم می خواست بپرسد، رسانه های رنگارنگ عصر ما، در میان هزارها و میلیون ها فرصت گفت وگو چه سهمی را به امام زمان(ع) اختصاص می دهند. بی حاشیه و مقدّمه از آن جوان پرسیدم: سهم امام از چی؟ از امکانات یا از فرصت ها؟ و بی آنکه منتظر پاسخ او شوم، ادامه دادم، ما چه تعریفی از خود و جایگاه و مقام خود اراده کرده ایم که گمان می بریم می توانیم برای امام و سهم او از چند بلندگو و رادیو و تلویزیون و ... سخن بگوییم یا مالک روزنامه و مجلّه ای بخواهد از تقسیم سهام و سهم امام از رنگین نامه اش بنویسد؟

 


از منظری دیگر، ما دانسته یا نادانسته واجد چه سهمی از معرفت و شناخت درباره امام و حجّت مبین حضرت حق هستیم؟ و این شناخت را از کجا حاصل کرده ایم و منبع و مصدر علم ما درباره امام معصوم(ع) کجاست که گمان می بریم می توانیم به ارائه تعریف و تعیین جایگاه و سهم امام از چیزی یا جایی مشغول شویم؟
می دانستم سخنم کمی پیچیده شده و از ظرفیّت آن جوان و کشش ذهنی او خارج شده، بنابراین گفتم:
امام زمان(ع) خلیفه خدا، حجّت حضرت حق، قائم مقام او، مالک و صاحب اختیار کلّ هستی به اذن الله است. شخص شخیصی که بود و نبود جمله خلایق آشکار و نهان در گرو بودن ایشان است.
مگر نه این است که ما ایشان را، بقیّـ[الله، خلیفـ[الله،حجّـ[اللهو ... خطابمی کنیم؟
خلیفه الزاماً واجد صفات آنکه از جانبش و به حکمش خلیفه شده باشد؛ وگرنه خلیفه نخواهد بود.
به قول خواجه شیراز که خطاب به ایشان می گوید:
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز یُمن صحّت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
جمال و کمال و صحّت عالم آشکار و نهان و ساکنان  جمله عوالم ملکی و ملکوتی در همه مراتب و شعب و همه آنچه در معنی و مفهوم «ما سوی الله؛ آنچه که غیر خداست در هستی» مصداق پیدا می کند، در گرو و بسته سلامت و صحّت خلیفـ[الله است که واجد جمله شئونات خداوند (به اذن الله) است. از همین جاست که در جایی دیگر حضرت خواجه شیراز می فرماید:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
کلاه سروری ات کج مباد بر سر حُسن
که زیب بخت و سزاوار تخت و تاج سری
به بوی زلف و رخت می روند و می آیند
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
کلاه سروری و تاج سیادت و آقایی بر سر صاحب اختیار همه آفریده ها (به اذن الله)، حضرت حجّت خداست که به طفیلی و هوای او سایر مخلوقات رخصت و مجال آمد و شد و جلوه گری در صحن چمن هستی و صحرای عالم وجود می یابند.
در «دعای عدیله» می خوانیم:  امام ما آن کسی است که: «ببقائه بقیتُ الدّنیا، بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السّماء؛ به بقاء  و حضور او دنیا باقی است و به وجود و برکت اوست که رزق و روزی آفریده می رسد و به وجود اوست که زمین و آسمان ثابت مانده است.»
تا آن همه نباشد، امامی در مقام خلافت خداوندی، حکمش نافذ و جاری و لازم الاجرا بر بندگان نمی شود.
* در این حال ممکن است سؤال شود؛ امّا امام، یعنی خلیفه خداوند که در پس پرده غیبتند؟
در پاسخ باید گفت، اگرچه پرده غیبت و عدم حضور عینی امام در میان مردم، مجال اعمال ولایت و خلافت و امارت بر مردم را توسط امام از بین برده و به عبارتی امام، مبسوط الید نیستند؛ لیکن به دلیل داشتن و جاری بودن سایر شئونات، در کار عالم و آدم به اذن الله مشغولند و منشأ اثر اصلی می باشند؛ مانند تقدیر مقدّرات خلق عالم و جاری ساختن روزی آفریده های خداوند در هر صبح وشام و هر ماه و سال. این مردمند که بفهمی، نفهمی مانع از عمل امام و اعمال خلافت و امارت بر زمین شده اند؟ معصوم می فرماید:
ما اهل بیت، آن نعمتی هستیم که خداوند به سبب ما بندگان را نعمت داده است و این نعمتی است که منقطع نمی شود و خداوند از حقّ این نعمتی که به ایشان ارزانی داشته سؤال خواهد کرد.
موضوع ظهور، جز مبسوط الید شدن امام برای اعمال ولایت تمام عیار و اظهار سایر شئوناتی که خداوند به ایشان داده است، نیست. از این طریق کار خلق عالم رو به صلاح رفته و زمین از جور و فساد پاک می شود.

امام خود در زمره منتظرانند
امام(ع) از یک سو منتظر اذن پروردگار برای خروج از پرده غیبتند و از دیگر سو منتظر مردمند. قرار نیست که از طریق اعجاز یا مجبور کردن مردم حکومت حقّه جاری و ساری شود. آماده شدن مردم در موارد و مناسبات زیرقابل شناسایی است:
1.پذیرش دولت عدل امام مبین؛
2. آماده شدن مردم برای برگرداندن حقّ ضایع شده اوصیای پیامبر اکرم(ص) به ایشان؛
3. آماده شدن مردم برای یاری دادن امام در اجرای احکام الهی و مجاهدت با ظالمان؛
4. آماده شدن مردم برای تسلیم محض در برابر اوامر و نواهی امام(ع) و بالأخره؛
5. و بالأخره انعقاد عهد درست جمعی با امام و روی گردانی از عهد امامت باطل (اهل کفر و شرک و نفاق).
اینها همگی در زمره پیش نیازهای امر ظهور مقدّس امام هستند.
ما موضوع و مفهوم انتظار را بد فهمیده ایم. قرار نیست، نشسته و دست بسته بر سر جادّه انتظار منتظر بمانیم. انتظار، رفتن به سوی امام است. در واقع منتظر اصلی و حقیقی، خداوند یکتا و امام زمانند. این رفتن است که مجال مبسوط الید شدن امام را به اذن الله فراهم می آورد؛ در حالی که در ما احساس استغناء  و بی نیازی از امام موج می زند. گمان می کنیم همه امور درست و روبه راهست یا به مدد عقل و نفس علیل خودمان قابلیّت رو به راه شدن را پیدا می کند، ضمن آنکه به دلیل فقدان معرفت کامل درباره امام(ع)، از همه شئونات ایشان، از جمله استحقاق تمام و تام خلافت و امارت ایشان بر زمین بی خبریم. از همین روست که به جای آنکه در خدمت ایشان درآییم، برای امور خرد و جزیی، امام را در خدمت می آوریم. ایشان را برای سامان دادن و رتق و فتق امور جزیی و خرد زندگی که جملگی آلوده حوادث و هواجس است، وارد می کنیم و پس از مراد گرفتن دیگر بار بر سر کار خود می رویم. در واقع، ما به خودمان مراجعه می کنیم و نه به امام. رجوع حیث تفکّر و عمل ما به خودمان است؛ در حالی که خودمان هم در بند حوادث و هواجس اسیر هستیم.
انتظار به معنی رفتن و رها شدن است. گسست قفل های هوا و هوس که بر دست و پای مرغ اندیشه و عمل خود بسته ایم. به معنی بی اعتبار دانستن خود و جانشین کردن امام مبین، بر مسند و منصب تمام امور جزیی و کلّی حیات است. متأسّفانه ما در غفلت تمام، راه رسیدن به حقوق خودمان را هم گم کرده ایم.
چه کسی می تواند بگوید حقّ ما چیست؟ حقّ ما چقدر است؟ سهم ما چیست؟ سهم ما چقدر است؟ وقتی از خود، از انسان، تعریفی ناقص و مطابق آنچه این علوم و فنون بریده از وحی و عالمان سکولار دوران جدید به ما شناسانده اند، ارائه می دهیم، معلوم است که پی به حق و استحقاق و استعداد خود هم نبرده ایم.
ما خودمان را در دایره زمان و مکان فانی، این جهانی و تجربی یافته ایم و در همین فضا و مکان از خود تعریف داده ایم. آیا این تمامیّت انسان و حقیقت انسان چنان که کتاب آسمانی معرفی می کند، است؟
نتیجه این تعریف غلط، مقصد غلط، رفتن غلط و طیّ طریق کردن غلط انسان در عرصه زمین شده است.
اگر تعریف از انسان را عوض کنید، همه چیز عوض می شود. ما خودمان را از پنجره دید و تعریف دیگران شناخته ایم و از همین جا به دنبال آنان و برای رسیدن به مقصد آنان، مطابق آنان گام می زنیم و بر فریادها و ناله های جان و قلب و فطرت خود نیز بی اعتناییم.
بنی آدمی که تکلیفش درباره خودش چنین است، چگونه اراده می کند درباره خلیفـ[ الله و صاحب  الأمر و العصر و مالک هستی تعیین سهم کند؟
می گفتیم در زمان مبسوط الید نبودن خلیفـ[ الله، یعنی امام عادل و رئوف منصوب از سوی حضرت حق و صاحب  اختیار، همه خلایق مظلوم واقع می شوند، از جمله انسان  ها. همه از حق و استحقاقشان دور می افتند و به عکس با مبسوط الید شدن امام، همه به حقّشان می رسند و چنان که آفریده شده اند، به مراتب عالی کمال دست می یابند.
تجربه کمال، حقّ تمامی آفریده های خداوند است؛ همه  آنها برای طیّ مراتب کمالی آفریده شده اند.
امامت ظلم، طریق طیّ مراتب کمالی را برای جمله آفریده های خداوند مسدود می کند؛ چون او از این طریق می تواند بماند و ظالمانه حکم براند؛ چنان که از این طریق است که غیبت امام هم به درازا می کشد و مجال اعمال ولایت امام از بین می رود. فراموش نکنید که، رعایای امام، تنها انسان ها نیستند. همه مخلوقات ارضی و سماوی رعایای خلیفـ[اللههستند.
صبح امید، امام مبین است که گوشه نشین پرده غیبت گشته و بدین ترتیب مجال سیر کمالی به نحو تمام از جمله آفریده ها سلب شده است. آن روز که پرده ها برافتد همه می توانند فریاد کنند:
صبح امید که شد معتکف پرده غیبت
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
پریشانی، جمله بحران و بن بست های حاصل از غلبه ظلمتِ شبِ  دراز ظالمان است که غم بر دل ها افکنده است.
جای خوشحالی است، شب تاریک ظلم جاری بر مقدورات و مقدّرات بشر، چون شب و روز حاصل از طلوع و غروب خورشید آسمان وقتی دارد که سر خواهد رسید و لاجرم نور خورشید حقیقی جمله کثافات و تیرگی ها را خواهد شست تا راه از بیراهه باز شناخته شود و سالک، راه مجال طیّ مراتب و خانه تکانی جان از غبار اغیار بیابد و به خورشید حقیقت قدسی برساند.
کاش مجال می یافتیم و با همین وسایل مدرن، مثل کامپیوتر، آمار تمامی جنایات و تباهی ها و جرم و جنایت جاری در میان مردم جهان را شناسایی و فهرست می کردیم. آنگاه درمی یافتیم در چه باتلاقی گرفتار آمده ایم. این همه نتیجه غیبت امام عادل در میان مردم است.
نتیجه ناگزیر دست بسته شدن امام عادل، بروز بحران و بن بست از جمله مناسبات جزیی و کلّی آفریده های خداوند است.
* چه کسی می تواند ادّعا کند که بحران زیست محیطی و نابودی زمین و دریا و جنگل ها، حقّ طبیعت است؟ چنان که کسی نمی تواند بپذیرد نابودی نسل میلیون ها موجود زنده در اثر بحران های زیست محیطی و رفتار ظالمانه بشر در عرصه زمینی، حقّ آن موجودات بوده است.
* آیا به بندهای استعمار، استثمار و حتّی استحمار گرفتار ساختن مظلومان و مستعضفان حقّ آنان است؟
آلوده شدن پهنه دریاها و اقیانوس ها و وسعت زمین به میلیاردها میلیارد تن موادّ شیمیایی مضر، حقّ طبیعت است؟
سقط هزاران هزار جنین از دامان مادران که سالانه به وقوع می پیوندد، حقّ این مخلوقات بی گناه است؟
قحطی و گرسنگی تحمیل شده بر بیش از دو سوم ساکنان کره زمین، حقّ مستضعفان است؟
* قتل عام هزاران و میلیون ها نفر از مردمان بیگناه در بحبوحه جنگ های خانمان برانداز، به چه جرمی اتّفاق افتاده است؟
* آیا سرایت هزاران نوع بیماری اخلاقی، روحی و روانی در میان جمله ساکنان زمین و آلودگی میلیون ها انسان به مفاسد اخلاقی حاصل از غلبه  فرهنگ ها و تمدّن های ظالمانه، سرانجامی نیک برای مردم در پی دارد؟
و ... هیچ کدام از آنچه را بر شمردیم، محصول حیات طیّبه در گستره زمین نیست؛ در حالی که حاصلِ دور ماندن بشر از حیات طیّبه هست و تحقّق این حیات طیّبه به تمامی در گرو حضور و عمل امام عادل و مصون از خطا و لغزش است.
وقتی پدر خانواده ای غایب باشد، طبیعی است که فرزندانش در معرض صدها دام و ابتلا و ضرب و شتم قرار می گیرند.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند:
«انا و علی ابواه هذه الامّه؛ من و علی پدران این امّتیم.»
ما اوّل پدر را از دست دادیم و سپس بی حفاظ و سپر و مراقب در معرض ضرب و شتم و لگد اغیار قرار گرفتیم.
پیامبر اکرم(ص) و علی(ع) در سیما و صورت امام مهدی(ع) متجلّی شده و ظهور یافته اند.
امام صادق(ع) فرمودند: «ما دوازده مهدی هستیم.» امام حسین(ع) نیز فرموده است: «از ما خاندان، دوازده مهدی خواهد بود که اوّلین آنها امیرمؤمنان، علیّ بن ابی طالب(ع) است و آخرین آنها نُهمین از فرزندان من است و او امام قائم به حق است ...»1
آنان نوری واحدند و جملگی امام و مهدی این امّتند و پدران آنها یکی پس از دیگری آمدند تا آنکه نوبت به آخرین آنها، یعنی حضرت صاحب الزّمان(ع) رسید.
فکر نمی کنید که ما مبتلای یک سوء تفاهم شده ایم؟
این جملات را خطاب به آن جوان خبرنگار گفتم که از سهم امام از رسانه ها پرسیده بود. با معلوم شدن جایگاه امام در هستی، سؤال از سهم امام از هر چیز در عالم، ناشی از سوء تفاهم است.
مثل آن است که ما از صاحب و مالک شش دانگ ملکی بپرسیم، سهمش از کلّ ملک چقدر است؟
سهم او از شش دانگ ملک، کلّ ملک است و اختیار تمام عیار درباره آن را دارد.
امام، به دلیل دارا بودن اولویّت، افضلیّت، اعلمیّت، اشرفیّت و مقام عالی و متعالی، نسبت به عموم ما سوی الله، در هر جا و هر زمان، درباره هر امر جزیی و کلّی، در میان همه معاملات مادّی و معنوی و درباره عموم خلایق (انسی، جنّی، حیوانات، نباتات، جامدات) دارای ولایت و حقّ تصرّف تامّ و تمام است به اذن الله و صاحب اختیار تمام، برای دخل و تصرّف در جزء و کلّ آن و این معنا و مفهوم درباره شأن امام و منصب امامت و جمله امامان و به تبع آنها، درباره آخرین مصداق و آخرین وصّی حضرت رسول اکرم(ص)، یعنی امام زمان(ع) درک نشده است و از همین رو، سالی یکی دو بار، در حاشیه حیات فردی و اجتماعی بحران زده و در حاشیه همه آنچه درباره اش تعلّق خاطر ویژه داریم، به ایشان می پردازیم.
مناسبتی را چونان سایر روزنامه نگاران و سایرین از مردم پاس می داریم و دیگر بار بر سر کار و بار و عادات معتاد شده خود می رویم.
واقعیّت تلخ را بخواهید؛ این عالیجناب، در این رسانه ها که شما هم از طرف یکی از همان ها روبه روی من  نشسته ای، جایگاهی ندارد؛ در حالی که اساساً، ما چنان که اشاره داشتم، رقمی و عددی نیستیم که بخواهیم گستاخانه از سهم و جایگاه امام سخن بگوییم.
این منِ آفت زده، از کجا خود را نشسته بر عرش می شناسد که بخواهد سهمی به امام دهد؟ به دلیل همین جهالت، مبتلای عامیانه ترین و سطحی ترین آگاهی در این باره هستیم. بی سبب نیست که از میان هزاران رسانه و میلیون ها ساعت برنامه در کلّ سال و سالیان دراز، تنها بخش کوچک و ناچیزی را اختصاص به گفت وگوی برخاسته از هواجس و احساس درباره حجّت حیّ خداوند در نیمه شعبان می دهیم. بدین ترتیب، چنان که ما را در ردیف سایر ظالمان به حقّ آن عزیز کرده خداوند متعال به شمار آورند، این نسبت از ما دور نیست.
از آنجا که شما جوان هستید و علاقه مند به ورزش و سینما و ... می پرسم، از میان میلیون ها نفر از ساکنان این سرزمین، سهم فوتبالیست ها و هنرپیشه های دست سوم وچهارم از رسانه های فراگیر چقدر است؟
اگر بخواهید تقسیم به نسبت کنید یا شأن علمی و حتّی نقش آفرینی در تولید ثروت ملّی را نیز در معادله وارد کنید، به نسبت و در مقایسه با سایر گروه های اجتماعی، مثل استادان و معلّمان، خالقان آثار هنری و علمی فاخر، صنعتگران، مخترعان و مکتشفان، روزنامه نگاران و حقوق دانان و ... چه سهمی از فرصت های گفت وگو از طریق رسانه های فراگیر را به فوتبالیست ها و هنرپیشه ها می دهید؟
بی انصافی نیست اگر بگوییم، سهم همه خلایق را به این دو گروه آخری داده ایم. آیا نباید در قوّه تشخیص و عدالت ورزی مان کمی تردید کنیم.
حالا بهتر می توانم از خود شما بپرسم، سهم امام زمان(ع) چقدر است؟ در حالی که جایگاه امام، نه در عرض؛ بلکه در طول رابطه جمله آفریده ها قابل شناسایی است.
تردیدی ندارم که مثل من در این قول شریک هستی که ظلم رفته بر آن امام عزیز، پیامدهایی داشته است.
حال به این روایت منقول از سوی حضرت رسول(ص) توجّه کن: «مَن مات و لم یعرف...؛هر کس امام زمانش را نشناسد و بمیرد با مرگ جاهلی از دنیا رفته است؟»
حضرت امام (ع)، به دلیل همان صفات و شئون، خود مستغنی از ماست و بی نیاز از ما؛ به نحو تام و تمام.
این سخن از وجهی ناظر بر بیان قدر ما نسبت به امام و نیاز ما به امام(ع) است. همین یک روایت که قبلاً عرض کردم؛ یعنی «لولا الحجّه لساخت الأرضُ باهلها» اگر حجّت نباشد، زمین اهلش را می بلعد، برای درک میزان نیاز «ما سوی الله» و از جمله ما انسان ها به حضور و وجود امام کافی است.
بودِ ما بسته به بودِ ایشان است. چه درباره آن اقرار بیاوریم چه نیاوریم.
از وجهی دیگر، گفت وگو از معرفت درباره امام، ناظر بر نیاز ذاتی ماست، برای برکشیده شدن از عالم حیوانی به عالم عالی انسانی؛ زیرا امام(ع) در شئون «باب اللهی» و «سبیل اللهی» باعث و سبب بر کشیده شدن و طیّ مراتب کمالی همه موجوداتند؛ وگرنه شایسته خطاب:
«اولئک کالانعام بلهم اضلّ» می شویم همان که در آیه شریفه فرمود:
«آنان چونان چهار پایان و بلکه پایین تر از آنانند. حیوان، بسته خور و خواب و شهوت است. به قول شاعر، وقت خورد و وقت شهوت مرد کو؟ نهال مردی از اوّلین لحظه برخاستن از شأن حیوانی و خلاصی از خور و خواب و شهوت، جوانه می زند.
مرد، مرث و مرگ هم ریشه اند. مرد، میرنده در خود است. میرنده از ساحات جمادی و نباتی و حیوانی است که در عالم انسانی زنده و پا برجا می شود.
به قول جناب مولوی:
از جمادی مُردم و نامی  شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شوم؟
وقتی امام، در عالی ترین قلّه مردی و جوانمردی، در صدر آفرینش و در مقام «خلیفـه الله» نشسته باشد، خروج از مراتب پست و ورود به اوّلین پلّه از نردبان کمالات انسانی، آغاز راه سیر و سلوک ماست، برای بر کشیده شدن، نزدیکی و قرب یافتن به ساحت آن انسان کامل و این همه در گرو معرفت اوست.
آدمی برای برکشیده شدن آمده و ناگزیر به طیّ مراتب است؛ وگرنه چنان که گفتم مخاطب عبارت «کالانعام» می شود. شاید به همین سبب باشد که فرمودند، آنکه بی معرفت امام بمیرد، در مرگ جاهلی مرده است. جاهل، بسته خور و خواب و شهوت است.
حال که ما از این نقطه پایانی، این مقصد متعالی، این وجود عالی که خود، هم «نشانه» برای طیّ طریق و هم راهنما برای سیر و سفر در این جادّه زندگی است و هم شرط ناگزیر خروج از مرگ جاهلی و نگون بختی دنیوی و اخروی است، نمی گوییم. چگونه می توانیم بگوییم که به سیر و سلوک آمده ایم؟ در کدامین جادّه و رو به کدامین مقصد می رویم؟  و امید رهایی و فلاح اخروی و خلاصی از بحران ها و بن بست های دنیوی به که بسته ایم؟
تردیدی نیست که منظور از معرفتِ امام آگاهی و کسب اطّلاعات درباره شرایط تاریخی رفته و مشخّصات شناسنامه ای مرسوم و سلسله نسب امام و اسماء و القاب ایشان نیست. این همه در نازل ترین مرتبه از اطّلاعات عمومی و اوّلیه قرار دارد و کم و زیادش باعث اتّفاقی بزرگ نمی شود. چه بسا دشمنان ایشان ده ها مرتبه اطّلاعاتشان از این بابت از ما مسلمانان و شیعیان بیشتر باشد؛ چنان که در عصر هر یک از ایشان، خلفایی چون: «معاویه و یزید و مروان» اطّلاعات عمومی و اوّلیه شان کم نبوده است. به همان نسبت، پوشیده نیست که مستشرقان فرنگی نیز بنا بر عادت، چونان موریانه اطّلاعات ریز و درشت بسیاری درباره اسلام، شخصیّت های اسلامی و آداب و رسوم مسلمانان جمع آوری و ثبت کرده اند.
این اطّلاعات و آگاهی ها ناظر بر وجود معرفت درباره امام مبین نیست؛ چنان که باعث و بانی نجات نیز نمی شود. در هیچ لغت نامه ای هم برای معرفت، معادلی همچون آگاهی و اطّلاعات ذکر نشده است. آگاهی و اطّلاعات که ما انبان ذهنی و انبان دستی خود را از آن می انباریم از جنس علوم تحصّلی اند.
انبان دستی ما، همان دفترچه ها و نوت بوک ها هستند که دریایی اطّلاعات را درخود جای می دهند، بی آنکه ذرّه ای بر حجم و طول و عرض آنها اضافه شود.
نباید از یاد برد که فرودگاه و محلّ نزول معرفت، ساحت قلب انسان است. این همه، در زمره معرفت قلبی اند که باعث اتّفاقی در جان آدمی می شوند و نه آگاهی و اطّلاعات حاصل از علوم اکتسابی. این معرفت و شناخت آن هنگام که حاصل شوند، جان را متحوّل می سازند.
چگونه است که در هنگام سال تحویل که احتمال استجابت دعا می رود، دست به آسمان بلند کرده و خداوند را می خوانیم:
«یا مقلّب القلوب ... حوّل حالنا الی احسن الحال».
تحوّل از حال سوء به حال حسنه، در دیگرگونی قلب اتّفاق می افتد و این دیگرگونی از طریق تلاش و مجاهدت مدرسه ای و علم مدرّسی حاصل نمی آید.
جناب حافظ می فرماید:
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
این خرد خام به میخانه بر
تا می  لعل آوردش خون به جوش
همین که کسی واجد معرفت شود، متحوّل می گردد و از خامی به پختگی می رسد. پختگی عین خروج از خود و ترک خود و افتادگی بر آستان محبوب همیشه است. این پختگی از طریق دل و جان محقّق می شود؛ ورنه هر انبانی انباشته از دفتر و مشق و مدرسه می شود.
سخن که به اینجا رسید، آن جوان مطابق معمول راه رسیدن و نسخه  درمان خواست. گفتم: عزیز! منظور من آن است که منابع و مصادیق مجاری را بیان کنیم، به بیراهه نبریم و وقت خود و دیگران را بیهوده ضایع نسازیم و بر عمر و فرصت رفته، غبطه و حسرت نبریم.
دست یابی به مرتبه ای از احساس شکستگی و افتقار و ترک انانیّت، زمینه ساز جلب توجّهات مقلّب القلوب و الابصار است.
به گدایی مغرور و پر نخوت می مانیم که به جای شکستگی و افتادگی، غرور و منیّت را بر در ارباب نعمت ها می برد. امر را بر خود و دیگران مشتبه می سازیم. گاه شهسواران شیرین کار مقرّب درگاه حضرت بی نیاز حکیم را در عرض خود و مردانی چون خود به شمار می آوریم و در اوج انانیّت و خودپرستی با الفاظ و عبارات بازی می کنیم و از دین و آیین دین داری زینتی برای آرایش بنای کهنه دنیای خود می سازیم.
از اینجاست که عرض کردم ره توشه ای حاصل نمی کنیم. شکستگی و افتقار چنان که باورمان آید، مقدّمه جلب توجّه حضرت محبوب است. ما سپر نیافکنده و تیغ از کف ننهاده ایم.
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی مِی  فروشان راه نیست
ما بسته اعتبار و شیفته جهان جهنده ایم و قانع به مقام پست دنیوی، در همان حال، در سر سودای  دیدن روی جانان می پزیم، غافل از آنکه:
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
اگر جز این بود،  مردانی مرد، چون خواجه شیراز از خداوند طلب دولت فقر نمی کردند و آن را سبب بزرگی و حشمت نمی شناختند: دولت فقر خدایا به من ارزانی دار!
کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است.
بگذریم!
چون از طریق رفتن پرسیدی، اشارتی به مقدّمه و پیش درآمد طریق معرفت و انتظار داشتم. جز این، درد دیگری که به جان ما افتاده، این است که خود را مضطرّ، یعنی گرفتار آمده در اضطرار نمی شناسیم. هیچ دست به دعا برداشته و این آیه  مبارکه را خوانده ای که می فرماید:
«امّن یجیب المضطرّ اذا دعا و یکشف السّوء».
چه کسی است که اجابت کند، خواسته مضطرّ را هنگامی که  دست به دعا بر می دارد و رفع بدی ها را می خواهد؟
دعای مستجاب از آن «مضطرّ» است و نه آنکه خود را مستغنی می شناسد. گفته اند تحصیل حاصل درست نیست. وضع ما، وضع کسی است که تحصیل حاصل می کند؛ یعنی آنچه را دارد دیگر بار می خواهد. البتّه گمان می کند که دارد؛ در حالی که ندارد.
با شکمی نیم سیر و احساس استغناء، هیچ چشمی گریان و هیچ دلی لرزان نمی شود.
این دعای قرآنی، از راز اجابت دعا پرده بر می دارد. «دعای مضطرّ» به اجابت می رسد. هنگامی که آدمی به حقیقت همه درها را بر خود بسته بیند، بسان کشتی شکسته طوفان زده، از ژرفای دل، دست به دعا برداشته و در اضطرار تمام نجات خود را می طلبد. در آن زمان امید از همه کس و همه جا بریده است؛ در حالی که در ساحل امن نشسته؛ آنکه چند راه خلاصی انسانی برای خود ذخیره کرده، از روی شکم سیری دستی به دعا بر می دارد.
در برخی از روایات، از این آیه تفسیر به قیام حضرت مهدی(ع) شده است. در روایتی از امام صادق(ع)، چنین آمده است:
«این آیه درباره  مهدی نازل شده، به خدا سوگند مضطرّ اوست. هنگامی که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز به جا می آورد و دست به درگاه خداوند بر می دارد، دعای او را اجابت می کند و ناراحتی های او را برطرف می سازد.»2
در ادامه همین آیه نیز قرینه و شاهد آشکاری وجود دارد که بیان کننده ارتباط آیه با موضوع ظهور و قیام حضرت مهدی(عج) است. می فرماید:
«... وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ الله قَلِیلًا مَّا تَذَکَّرُونَ؛3
و قرار می دهد شما را جانشینان زمین. آیا با وجود خدای یکتا، معبودی هست. چه کمند آنانی که متذکّر می شوند.»
وقتی که رجوع تفکّر و عملِ مضطرّ به تمامی به خالق یکتاست؛ آن حکیم متعال نیز اجابت کننده دعای مضطرّ می شود.
خرامان بر پهنه چمن هستی راه می رویم، سرود «انا ربّکم الاعلی» سر می دهیم و خود را مستغنی از زاری نیازمندانه به درگاه بی نیاز می شناسیم و آنگاه امید فرج از دریای شدّت ها را هم داریم. هیهات!
از اینجا بود که، اعلام افتقار، ترک انانیّت، دعای مضطرّانه، کسب آمادگی تمام برای تسلیم خود به پیشگاه آل محمّد(ص)، بالأخره آماده شدن برای و ادای حقوق اهل بیت(ع) در زمره مهم ترین نشانه های انسان منتظر قابل شناسایی است.
به استناد روایتی از حضرت امام محمّدباقر(ع) که به سه دوره یا سه عهد (گرگی، قوچی و میزان) اشاره کردند، عرض می کنم:
نه عهد گرگ و نه صاحب خوی گرگی، هیچ کدام مستعدّ پذیرایی و پذیرش امام مبین نیستند، به همان سان که در عهد قوچ و خویی چون خوی قوچ، زمینه این امر مقدّس فراهم نمی شود. گویا این ضربات تازیانه و آتش تجربه بلا و دوری و به جان خریدن جمله  بحران ها و بن بست ها است که فرزند آدمی را متوجّه و یادآور این معنی می کند که: بی او رفتن محال است. این تجربه، بی او زیستن و بی او رفتن، فرمان ناگزیر و اراده آسمانی نبود. این خوی گرگی و ناسپاسی بود که آدمی را در ورطه هولناک افکند؛ ورنه به قول آن رسول اکرم(ص) اگر مردم بر محبّت علیّ  بن ابی طالب(ع) گرد می آمدند، خداوند جهنّم را نمی آفرید.4 به همان سان که حضرت مولانا صاحب الزّمان(ع) فرمودند:
«اگر شیعیان ما که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خویش موفّق بدارد، در وفای به عهد و پیمان الهی اتّفاق و اتّحاد می داشتند و آن را محترم می شمردند، سعادت دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمی افتاد و زودتر از این به سعادت دیدار ما نائل می شدند. آنچه که موجب جدایی ما و دوستانمان گردیده و آنان را از دیدار ما محروم کرده است، گناهان و خطاهای آنان نسبت به احکام الهی است و خداوند تنها یاری کننده و کفایت کننده تمام کارها و امور ما و بهترین وکیل برای ماست.»5
عهد میزان، عهد طلب و تمنّای میزان و تسلیم بی چون و چرا و تردید آدمی در برابر میزان حق و صراط مستقیم است؛ چنان که فرمودند: «علیٌ میزان الاعمال».
ورنه بهره  جستن و برخوردن از خانه اهل بیت(ع)، در هر عصر و عهدی جاری بوده؛ چنان که امروز نیز هست.
1. جماعتی از مردم چنان بر آبشخور «زندگی» آلوده غنوده و بی خیال از پرسش و پاسخ و شاهد به دم غنیمت دانی مشغول شده اند که گویا هیچ میزان و محکی برای سنجش و هیچ چشمی برای مشاهده در میانه هستی نیست؛
2. جماعتی با تجربه خود میزانی، انانیّت و خودکامگی را امام خویش ساخته، خود را امام حق و مبین خوانده و بر سر خود و همگنان آن آورده اند که دیده ایم و خوانده ایم؛
3. جماعتی میزان و صراط حق را به سخره گرفتند و بر طبل لامذهبی و شرک و ارتداد کوبیده اند؛
4. و جماعتی اندک، در آرزوی خلاصی از عهد گرگی و خوی قوچی و تردید، دست به آسمان برداشته و در جان، آرزوی تجربه میزان حقّ و عدالت را پاس داشته اند.
جماعت آخر، خیل منتظرانند که خود را تسلیم میزان حق ساخته اند تا شاید عهد دوری به سر رسد و دوران طلایی زندگی و حیات طیّبه زیر بیرق امام مبین برسد.
این عهد جمعی و تسلیم عمومی مؤمنان است که مجال حضور میزان حق در عرصه تاریخ را ممکن می سازد. این آمادگی برای پذیرش حق است که خوی گرگی را از انسان غاصب دور می سازد و او را مستعدّ شهود و تجربه حقیقت ناب می کند.
وا اسفا از خوی تردید و دو دلی قوچ، گاه برای گذار از نهر خودکامگی، انانیّت و فرعونیّت، چنان دورخیز می کند، گویی که به یک باره بر سر همه ما سوی الله چهار تکبیر زده و خود را می رهاند؛ امّا در آخرین لحظه می ایستد، به خود باز می گردد، خودکامگی پیشه می کند و رأی خود و کام خود را کافی و کامل فرض می کند.
انتظار و آمادگی، عین تجربه عهد و عصر میزان است. عهد تسلیم همه چیز به آستان امام حق و میزان اعظم الهی؛ بی آنکه هجمه بلا و سیل خصم لحظه ای تردید و تسلیم ایجاد کند. شاید حسب همین پیش نیاز است که ما را یادآور استمرار در انعقاد عهد در هر صبحگاه ساخته اند.
ظهور تمام قدّ عهد قلبی در قول و فعل، میوه تسلیم محض را به بار می آورد. این تسلیم محض آدمی است که میدان فراخ و مجال ظهور ولایت امام مبین را سبب می شود. اعمال ولایت به نحو تام و اتم، سبب انهدام ابنیه شرک و نفاق و باعث اضمحلال و سقوط همه مظاهر طاغوت از عرصه و ساحت حیات مادّی و فرهنگی انسان می شود.
واسپس غدیر، جفای اشباح الرّجال و نامردی آنان که در صحنه فراخ غدیر حاضر و ناظر عهد با ولیّ بودند، همه مجال را برای اعمال ولایت امام معصوم(ع)، از بین برد و بر خلق عالم طیّ ده ها قرن آن آمد که خوانده ایم و اینک نیز در پی آن در اقصا نقاط عالم شاهد و ناظریم. اینک باید از خود پرسید بر کدامین عهد مؤمن و در کدامین خوی مستقرّیم؟ ما را تا عهد میزان چند منزل فاصله است؟
خدا بر آشکار و نهان جمله خلایق آگاه است.
والسّلام
اسماعیل شفیعی سروستانی


پی نوشت:
1. شیخ صدوق، کمال الدّین و تمام النّعمه، ج 1، 11.
2. کلینی، محمّد بن یعقوب، کافی، ج 8، ص 362؛ مجلسی، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 14، ص 497.
3. سوره نمل (27)، آیه 62.
4. بحارالانوار، ج 39، ص 248.
5. تحفه امام مهدی، ص 121


نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی