ردّ پا

ردّ پا

جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۳:۱۶
امتیاز این گزینه
(1 رای)

پیرزن نگاهش را از حیاط کوچک که کم کم از برف سفیدپوش می شد ، گرفت و آهی کشید. بخار کمی روی نایلون پلاستیکی که به جای شیشه شکسته قرار گرفته بود جمع شد . گره چارقدش را سفت کرد و با قدمهای کوتاه به طرف سماور نفتی کوچکی که بالای اتاق قل و قل می جوشید رفت و کنار آن بساط جمع و جور نشست.

از قوری رنگ و رو رفته روی سماور، توی استکان کمرباریک برای خودش چای یکرنگ ریخت و استکان را رو به روشنایی گرفت تا رنگ آن را بهتر بینند. بعد قوری را سرجایش قرار داد و استکان را مقابل خود گذاشت. شعله سماور را پایین تر کشید و با خودش گفت: سرتاسر این کوچه شتر داران تا سر چهار راه ریسمانچی و حتی خود خیابان خراسان را بگردی ، محض رضای خدا یک نفر را توی این برف پیدا نمی کنی که بهش سلام کنی، غیر از برف روبها.

صدای گرپ بلندی پیرزن را از فکر بدر آورد. یا حسین گفت و بلند شد و از پشت پنجره نگاهی انداخت در بسته بود. از بام همسایه کپه های برف به کوچه انداخته می شد. نشست و چای را سر کشید. استکان را زیر شیر سماور آب زد و کنار دو سه استکان دیگر که روی یک تکه پارچه سفید بود گذاشت. نگاهی به کتیبه پارچه ای کوچک و رنگ و رو رفته شعر محتشم که روی دیوار روبرو بود انداخت و بعد به چارپایه چوبی که رویش را با پارچه بلند سیاهی پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چارپایه رفت و قسمتی را که از زیر پارچه بیرون زده بود مرتب کرد. نگاهی به نفت چراغ والور انداخت و سرجایش برگشت و باز در فکر فرو رفت.

این برف امروز کارها را خراب کرد. بعیده دسته ها راه بیفتد . زمین لیزه و کتل دارها و علم کشها حتما زمین می خورند این روز عاشورایی . خدا کنه به حق پنج تن برف بند بیاد، مردم به عزاداریشان برسند. من که، اگر امروز دسته سینه زنی نبینم دق می کنم ... هی ... خدا بیامرزه اسیران خاک را . حاج دایی، خاله جان، آقام ، خانم جانم ... روحش شاد که توی روضه اشک می ریخت و شیرم می داد ... همینه که با یه یا حسین اشکم شره می کنه . پیرزن قوری را از روی سماور برداشت، در سماور را بلند کرد و طوری که بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماور را پایید که کم نشده باشد. دوباره در سماور را گذاشت و قوری را روی آن قرار داد. روی دو زانو بلند شد و از پنجره به در حیاط نگاه کرد. در هنوز نیمه باز بود و کف حیاط دیگر کاملا سفید شده بود. زیر لب گفت: دیر کرد آقا ماشاءالله . همین وقتها می اومد هر روز. از اول دهه نشده بود دیر بکنه . سر ساعت می آید و ذکر مصیبت می کرد و می رفت که به مجلس بعدیش برسد. چی شد امروز ؟ نکنه نیاد... یا باب الحوائج! لنگم نگذار این روز عاشورایی ... یا قمر بنی هاشم!

تسبیحش را دست گرفت و شروع کرد به صلوات فرستادن. صدای بسته شدن در حیاط آمد و پشت بندش کسی با صدایی گرم و محکم گفت: یا الله ، یا الله ... صاحبخانه هستی؟

پیرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سید بلند قامت خوشرویی را ایستاده میان حیاط دید. گفت: بفرمایید آقا ...سلام .. . فرمایش ؟

سید سربلند کرد و گفت: علیک السلام مادر! من دوست آقا ماشاءاله هستم. امروز نتوانست بیاید ، مرا فرستاد. بدقولی حسابش نکن . دلش صاف است .

پیرزن همین طور که از جلوی در اتاق کنار می رفت ، گفت: قربان جدت آقا... دلواپس شده بودم ... قدمت سر چشم ... بفرما داخل، بیرون سرده ، سید وارد اتاق کوچک شد و گوشه ای نشست. پیرزن برایش چای ریخت و مقابلش گذاشت.

تازه دمه ، نوش جان کنین .... گرمتون می کنه ...

سید با آرامش و طمانینه چای را نوشید . سپس نگاهی به کتیبه روی دیوار کرد. سری تکان داد و گفت: خدا خیرت بدهد مادر . چایت گرمم کرد. روضه بخوانم و بروم . امروز باید به خیلی جاها سر بزنم .

خدا از بزرگی کمتان نکند آقا

سید یاالله گفت وبرخاست روی چهار پایه نشست و آغاز کرد: بسم الله الرحمن الرحیم ... صلی ا... علیک یا اباعبدا...

تو کیستی که گرفتی به هر دلی وطنی که نی در انجمنی نی برون ز انجمنی تو آن حسین غریبی که روز عاشورا جهان مصالحه کردی به کهنه پیرهنی

بغض پیرزن ترکیده بود و بدن نحیفش از شدت گریه تکان می خورد. سید به پهنای صورت اشک می ریخت و می خواند. سید بلند می گریست و پیرزن ضجه می زد. سید روضه را تمام کرد و ذکر امن یجیب گرفت. دعا کرد و پیرزن آمین گفت. همین که دعای سید پایان یافت، پیرزن دست به کار شد و دو چای خوش رنگ ریخت . یکی را به سید که هنوز روی چهارپایه نشسته بود تعارف کرد و دیگری را مقابل خودش گذاشت . سید با همان وقار و آرامش چای را نوشید و بلند شد. مادرجان ، خدا به لطف و کرمش توسلت را قبول بفرماید. من با اجازه می روم . به آقا ماشاءاله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم که شده باید مجلس امام حسین را دریافت.

پیرزن گفت: چشم آقاجان ... الهی به حق ارباب بی کفن، خدا حاجت قلب شما را بدهد! و بعد دست کرد و از گره چارقدش یک ده شاهی بیرو ن آورد و گفت: قابل شما نیست ... این پول برای خرج روضه است. قند و چای و خرما و ... بالاخره دیگر! هر روز هم از همین پول به آقا ماشاءاله می دهم. امروز که نیامده ، قسمت شماست ... دستم را رد نکنید. سید سکه را از پیرزن گرفت: دستت درد نکند مادر. خداوند خیر و برکتت بدهد... بیرون نیاکه سرد است. خداحافظ

سید از اتاق خارج شد. پیرزن پشت پنجره ایستاد و نگاهش را زیر پای سید که آرام و موقر گام بر می داشت تا دم در حیاط کشید. پیرزن آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. برف داشت بند می آمد. به اتاق برگشت. هر دو استکان را زیر شیر سماور آب زد و وارونه روی پارچه سفید گذاشت و بعد سماور را خاموش کرد. الهی صد هزار مرتبه شکر ... این هم از روضه عاشورا. تاسال دیگر کی زنده و کی مرده؟ صداهایی از کوچه بلند شد . پیرزن گوش سپرد . صدای هماهنگ دستهایی را که به سینه کوبیده می شد، می شناخت. سراسیمه چادرش را به سر کشید و به طرف در حیاط رفت. دو سه باری پایش سرید و نزدیک بود روی برفهاء; بیفتد. تازه هوا تاریک شده بود که در زدند. پیرزن از اتاق بیرون آمد و آهسته به سمت در رفت. آقا ماشاءاله بود. سلام علیکم همشیره! سلام علیکم حاجی! خسته نباشی، خدا قبول کند .

بفرما داخل!

آقا ماشاءاله دستهایش را با های دهانش گرم کرد و گفت: مزاحم نمی شوم. آمده ام عذر خواهی به جهت غیبت امروز .

خدا ببخشه. دل واپس شده بودم.

سلامتی ؟ ...

کجا مانده بودی امروز حاجی ؟ قلهک بودم از دیشب. صبح مجلس روضه ای بود که باید می خواندم . مجلس که تمام شد و خواستم راه بیفتم طرف شهر ، برفگیر شدم. درشکه و استر هم نمی توانست حرکت کند. خوف سرما و گرگ بود. لاجرم ماندگار شدم. خیربوده ان شاءالله. باز خوب شد که رفیقت رو فرستادی.

کدام رفیقم باجی ؟

همان آقا سیدی که روانه کردی امروز به عوضت بیاد دیگه .

آقا ماشاءاله چشمهایش را ریز و ابروهایش را جمع کرد و گفت: آقاسید ؟ ... کدام آقا سید؟

ای بابا... همان آقاسید قد بلند که صداش هم خوبه

آقا ماشااله ریش سفیدش را در مشت گرفت و اندیشید و گفت: من همچو رفیقی ندارم همشیره ... نکند اشتباه ... پیرزن با دو انگشت ، یک رشته موی نقره ای اش را که از زیر چارقد بیرون آمده بود، پوشاند و کلام آقا ماشااله را قطع کرد.

نه حاجی ... شما را خوب می شناخت ... تعریفتون رو کرد. نعوذبا... هوایی که حرف نمی زد سید اولاد پیغمبر ... گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده باید به مجلس آقاابی عبدا... رسید. آقا ماشااله حیران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت:

به همین عزای اربابم قسم ... من کسی را نفرستاده بودم.

رنگ به چهره نداشت ، پیشانی اش عرق کرده بود، قوت از زانوهایش گریخت و همانجا کنار در نشست . پیرزن با سردرگمی فهمیده و نفهمیده گفت: پس ... پس ... آن آقا سید...

آقا ماشااله سرش را میان دو دستش گرفت و فقط توانست بگوید:

خاک بر سرم ... !

پیرزن به در تکیه داد و به سمت حیاط روبرگرداند و خیره شد به ردپاهایی که روی برف به جا مانده بود و حالا انگار می درخشید.

صفر 1418

سایر مطالب این مجموعه: « نسیم عنایت من مهدی هستم »

نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی