شیخ مفید، چگونه «مفید» شد؟/ مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه
موقعیت شما: موعود»مطالعات فرهنگی»مقالات مطالعات فرهنگی»سیاست» شیخ مفید، چگونه «مفید» شد؟/ مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه

شیخ مفید، چگونه «مفید» شد؟/ مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه

شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۰۸:۱۳
امتیاز این گزینه
(1 رای)

شهر بغداد که از مراکز مهمّ علمی در قرون چهارم و پنجم هجری به‏ شمار می‏رفت، در آن زمان پر از فقهاء و متکلّمان مذاهب مختلف بود. پیروان‏ مذاهب اهل تسنّن-که از نظر علم کلام، آنها را«معتزلی»و«اشعری»می‏گفتند-در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه، مجلس‏ها گرفته و هرکس برای اثبات مرام‏ خود، حجّت‏ها می‏آورد و دلیل‏ها اقامه می‏کرد.

«خطیب بغدادی»که هم عصر شیخ مفید بوده است، نقل شده که گفته است: «او اگر می خواست می توانست ثابت کند که ستون چوبی از طلاست»!
شهر بغداد که از مراکز مهمّ علمی در قرون چهارم و پنجم هجری به‏ شمار می‏رفت، در آن زمان پر از فقهاء و متکلّمان مذاهب مختلف بود. پیروان‏ مذاهب اهل تسنّن-که از نظر علم کلام، آنها را«معتزلی»و«اشعری»می‏گفتند-در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه، مجلس‏ها گرفته و هرکس برای اثبات مرام‏ خود، حجّت‏ها می‏آورد و دلیل‏ها اقامه می‏کرد.
علمای شیعه که تا آن روز به آن محافل، راه نداشتند؛ با طلوع شیخ مفید در بغداد، نه تنها در مجامع آنها شرکت می‏نمودند؛ بلکه«شیخ مفید»و«ابن معلّم»، یگانه عالم مبرّز و سخنوری بود که با نیروی علم و بیان و منطق محکم خود، در تمام‏ موارد بر همگان غلبه می‏یافت.
از«خطیب بغدادی»که هم‏عصر شیخ مفید بوده است، نقل شده که گفته‏ است: «او اگر می‏خواست می‏توانست ثابت کند که ستون چوبی از طلاست»!
علی بن عیسی رمانی و قاضی ابو بکر باقلانی قاضی القضاة بغداد، فاضل‏ کتبی، و ابو عمرو شطوی، و ابو حامد اسفرائنی شافعی، و قاضی عبد الجبّار معتزلی، و غیرهم از دانشمندان بزرگی بودند که اغلب اوقات، مفید با آنها در بحث‏ امامت و اصول عقائد، به گفتگو می‏پرداخت و آنها را ملزم و محکوم می‏ساخت.
داستان مناظرات آنها، بسیار شیرین و خواندنی است. سیّد مرتضی-که‏ بزرگترین شاگرد شیخ مفید است-آنها را در کتابی جمع‏آوری نموده، که از جمله دو داستان آن را برای نمونه در پائین می‏آوریم:
در کتاب«مجموعه ورّام»می‏نویسد: «مفید اصلا از«عکبرا»است. در ایّام‏ کودکی همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابو عبد اللّه معروف به«جعل»، به تحصیل‏ پرداخت. سپس به مجلس«ابو یاسر»، که در دروازه خراسان تدریس می‏کرد، حضور یافت. چون ابویاسر از عهده بحث و پرسش‏های او درمانده شد، او را به‏ «علی بن عیسی رمّانی»که از بزرگان علمای کلام بود، ارجاع داد و گفت: چرا به‏ نزد او نمی‏روی تا از او استفاده کنی؟
مفید گفت: او را نمی‏شناسم و کسی ندارم مرا به او معرّفی کند.
ابویاسر یکی از شاگردان خود را همراه او کرد و نزد رمّانی فرستاد، چون‏ مجلس رمّانی از فضلاء و دانشمندان پر بود، مفید در صف نعال نشست و به‏ تدریج که مجلس خلوت شد، نزدیکتر رفت. در آن اثناء مردی از اهل بصره آمد و از رمّانی پرسید: چه می‏فرمائید درباره حدیث«غدیر»(که به عقیده شیعه، پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، امیر مؤمنان علیه السّلام را جانشین بلافصل خود گردانید)و داستان«غار»(که به اعتقاد اهل سنّت، دلیل بر خلافت ابو بکر است)؟
رمّانی گفت: داستان غار، درایت(یعنی امری مسلّم و معقول)است، و حدیث غدیر، روایت و منقول می‏باشد؛ و آنچه از درایت و امر مسلّم استفاده‏ می‏شود، از روایت مستفاد نمی‏گردد. مرد بصری سکوت کرد و برخاست و از مجلس بیرون رفت.
در این موقع، مفید خود را به رمّانی نزدیک گردانید و گفت: سؤال دارم!
رمّانی گفت: بگو.
شیخ مفید گفت: چه می‏فرمائید درباره کسی که بر امام عادل خروج کند و با وی جنگ نماید؟
رمّانی گفت: او کافر است. بعد گفت: نه! فاسق است.
شیخ مفید پرسید: راجع به امامت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه‏ السّلام چه می‏گوئید؟
رمّانی گفت: او امام است.
مفید گفت: درباره طلحه و زبیر(دو آتش‏افروز جنگ«جمل»بر ضدّ امیر المؤمنین بودند)چه می‏فرمائید؟
رمّانی گفت: آنها از این عمل، توبه کردند.
شیخ مفید گفت: جناب استاد! داستان جنگ جمل، درایت و امر مسلّمی‏ است؛ و توبه کردن طلحه و زبیر، روایت می‏باشد!!
رمّانی که متوجّه موضوع شد گفت: مگر موقعی که آن مرد بصری از من‏ سؤال کرد، تو حاضر بودی؟
شیخ مفید گفت: آری.
رمّانی گفت: این سخن به جای آنچه من گفتم! اشکال تو وارد است!! آنگاه‏ پرسید: تو کیستی و نزد کدام یک از علمای این شهر، درس می‏خوانی؟
مفید گفت: نزد شیخ ابو عبد اللّه جعل.
رمّانی گفت: بنشین تا من مراجعت کنم. سپس برخاست و به درون خانه‏ رفت و پس از لحظه‏ای برگشت و نامه‏ای سربسته به وی داد و گفت: این را به استاد خود بده.
مفید نامه را آورد به استادش تسلیم کرد. استاد نامه را گشود و شروع به‏ قرائت آن کرد و طی مطالعه آن، به خنده افتاد. پس از قرائت نامه گفت: رمّانی، ماجرائی را که میان تو و او در مجلس وی روی داده نوشته و سفارش تو را نموده و تو را ملقّب به«مفید»کرده است». ( البته از ابن شهر آشوب مازندرانی نقل شده که گفته بود لقب«مفید»را، حضرت‏ امام زمان(عج)به مفید داده‏اند؛ ممکن است چنین بوده و شیخ بزرگوار به این لقب‏ شهرت داشته، و رمّانی و قاضی عبد الجبّار، این لقب را برای او تأیید کرده‏اند. )
این داستان را به صورت دیگری نیز آورده‏اند، ولی دور نیست که دو واقعه جداگانه باشد. به نقل دیگر که در کتاب«مصباح القلوب»و«سرائر»ابن ادریس حلّی‏ است: «روزی قاضی عبد الجبّار معتزلی(از اعاظم علمای عامّه در علم اصول و کلام)در مجلس درس نشسته بود و دانشمندان هردو فرقه(شیعه و سنّی)نیز حاضر بودند؛ شیخ مفید-که آن موقع مجتهد شیعه و قاضی نام وی را شنیده ولی‏ تا آن روز او را ندیده بود-به مجلس وی درآمد و در صف نعال نشست؛ بعد از لحظه‏ای رو به قاضی کرد و گفت: اگر اجازه می‏دهید سؤالی دارم و می‏خواهم در حضور علمای ملّت بپرسم!
قاضی گفت: بگو.
شیخ مفید گفت: حدیث«من کنت مولاه فعلیّ مولاه»(یعنی: هرکس من‏ آقای اویم، علی هم آقای اوست)که طایفه شیعه روایت می‏کنند، مسلّم است که‏ پیغمبر فرموده، یا ساخته شیعیان است؟
قاضی گفت: البتّه خبر صحیح است.
گفت: منظور از«مولی»چیست؟
قاضی گفت: مقصود، آقائی و ریاست بر مسلمین است.
شیخ مفید گفت: اگر چنین است، پس این‏همه اختلافات و دشمنی‏ها میان‏ شیعه و سنّی برای چیست؟(زیرا به گفته شما، بعد از پیغمبر، علی آقا و رئیس‏ مسلمانان بوده است)
قاضی گفت: ای برادر! این حدیث، روایت؛ و خلافت ابو بکر، درایت و امری مسلّم می‏باشد؛ و مردم عاقل به خاطر روایتی، ترک درایت نمی‏کنند!
شیخ مفید گفت: بسیار خوب، چه می‏فرمائید در این روایت که پیغمبر صلّی‏ اللّه علیه و آله و سلّم به علی علیه السّلام فرمود: «حربک حربی و سلمک‏ سلمی»(یعنی: جنگ تو، جنگ با من؛ و صلح تو، صلح من است)؟
قاضی گفت: این نیز از پیغمبر است و صحیح می‏باشد.
شیخ مفید گفت: بنابراین، اصحاب جمل(که با امیر مؤمنان جنگ کردند) به فرموده شما کافرند؟
قاضی گفت: ای برادر!آنها توبه کردند.
شیخ مفید گفت: أیّها القاضی!جنگ جمل، درایت است و توبه آنها روایت‏ می‏باشد. خودتان لحظه‏ای پیش در جواب من، راجع به حدیث«غدیر»فرمودید که مردم عاقل، درایت و امر مسلّمی را به خاطر روایتی ترک نمی‏کنند!
از این سخن، قاضی در جواب فروماند، و سخت متحیّر گردید. مدّتی سر به زیر افکند، آنگاه سر برداشت و گفت: تو کیستی؟!
شیخ مفید گفت: من خادم شما، محمّد بن محمّد بن نعمان.
قاضی برخاست و دست مفید را گرفت و بر جای خود نشاند و گفت: أنت‏ المفید حقّا(یعنی: حقّا که تو مفید هستی)!
علمای مجلس از عمل قاضی سخت برآشفتند و همهمه در میانشان افتاد؛ قاضی رو به آنها کرد و گفت: ای فضلا و علمای دین!این مرد مرا ملزم و محکوم‏ کرد؛ من پاسخی ندارم که به او بدهم، اگر شما جوابی دارید، بگوئید تا برخیزد و به جای خود بنشیند؟!
ولی هیچ‏کس نتوانست پاسخ او را بدهد.
چون این خبر به عضد الدّوله دیلمی رسید، مفید را احضار و ماجرا را از او پرسید. سپس مرکوبی خاصّ با قلاده زرّین و جبّه و دستار نیکو و صد دینار طلای‏ ناب و پیشخدمتی به وی داد و مخارج زندگی روزمره او را به عهده گرفت و بدین‏گونه او را خلعت بخشید». (برای اطّلاع بیشتر و سایر مناظرات جالب شیخ مفید، نگاه کنید به اواخر«سرائر» ابن ادریس حلّی و«مجالس المؤمنین»و«روضات الجنّات»و«رجال»مامقانی و غیره.)
برگرفته از مقاله « مناظرات شیخ مفید با علمای بزرگ عامه» حجت الاسلام علی دوانی، مقاله ارائه شده به کنگره جهانی هزاره شیخ مفید

منبع: خبر آنلاین

1 نظر

  • لینک نظر محمد شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۳۸ نوشته شده توسط محمد

    بسیار مطلب زیبا و جذابی بود من که شخصا از این مطلب استفاده بردم
    با تشکر از موعودی های عزیز

نوشتن نظر