سفر اکتشافی در جستجوی سد یأجوج و مأجوج
موقعیت شما: موعود»مطالعات فرهنگی»دین»تاریخ ادیان»سفر اکتشافی در جستجوی سد یأجوج و مأجوج

سفر اکتشافی در جستجوی سد یأجوج و مأجوج

جمعه ۰۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۱۹
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

منبع گزارش نویسی های جغرافی دانان مسلمان در قرون نخستین اسلامی، افزون بر کتابهایی که از سایر ملل به دستشان رسیده بود، می توانست سفرهای خود آنان، منقولات بازرگانان یا فرستادگان سیاسی و نیز سفرنامه های افرادی باشد که به طور حرفه ای به امر سفرنامه نویسی اشتغال داشتند.

منبع گزارش نویسی های جغرافی دانان مسلمان در قرون نخستین اسلامی، افزون بر کتابهایی که از سایر ملل به دستشان رسیده بود، می توانست سفرهای خود آنان، منقولات بازرگانان یا فرستادگان سیاسی و نیز سفرنامه های افرادی باشد که به طور حرفه ای به امر سفرنامه نویسی اشتغال داشتند.

آنها به خوبی آگاه بودند که برای دستیابی به اطلاعات دقیق، نیاز به «مشاهده»‌ و ثبت گزارش هایی هستند که از  مسافران یا ساکنان آن بلاد بدست می آورند. این در باره سرزمین های عادی، می توانست امری عادی باشد، اما در باره سرزمین های مقدس، مناطقی که نامشان در اسطوره ها آمده بود، و آنچه که از آنها با عنوان عجایب البلدان نقل می شد، منبع آنان می توانست اخبار و احادیث، متون مقدس اهل کتاب، و همین طور اسطوره هایی باشد که در میان ملت ها در باره برخی از این اماکن وجود داشت.

در باره برخی از منابع نیز، ترکیبی از این دو منبع مورد استفاده قرار می گرفت. یعنی جغرافی دان، بخشی را از منابع تجربی و بخشی را از منابع دینی، شبه دینی، و اسطوره ای بر آنها می افزود. برای مثال در باره کوه دماوند یا به قول قدما، دنباوند، چنین وضعیتی بود. برخی از دریاها یا رودها یا مناطق که به نوعی تقدس مذهبی داشتند، همین حالت ترکیبی وجود داشت. از این دست موارد، جاهای بسیاری را می شناسیم.

اما در باره مشاهدات افراد و این که چه مقدار از آنها داستانی و حکایت وار است و چه مقدار واقعی، طبیعی است که آن گزارش ها را ترکیبی از مسموعات محلی آنان به علاوه مشاهدات خودشان بدانیم. در این باره، این که مطالب مستندی به نقل از آنها باشد، و سند مطالب ذکر شود، به ندرت در آثار جغرافی قدیم اطلاعاتی به دست می آوریم. اما برخی از این جغرافی دانان، مانند مقدسی، خود عزم سفر می کردند و مستقیم اطلاعات را ثبت می کردند. در این باره، طبیعی است که یادداشت های برگرفته از مشاهدات خود آنها بیشترین ارزش را دارد.

این بحث را با این هدف دنبال می کنیم که اطلاعات ارائه شده در متون جغرافیایی ما، از نقطه نظر معرفتی، چه اندازه ارزش دارد؟

در این باره باید گفت، آثار موجود، مشحون از آگاهی های قابل توجهی است که می تواند، دانش جغرافیایی مسلمانان را در حد نسبتا مطلوبی نشان دهد، اما همواره باید توجه داشت که خلط میان داستانها و مشاهدات، امری عادی بوده است.

در این زمینه، البته باید بین کارهای مختلف که توسط افراد متفاوت نوشته شده، فرق گذاشت. برخی از نویسندگان، در امر جغرافی نویسی، حرفه ای و دقیق هستند. آنان بر اصطلاحات تسلط داشته و وقتی در باره شهر یا راه یا کوه یا دریا سخن می گویند، یک تصور نسبی جغرافیایی و مبتنی بر نقشه دارند. اما برخی از آثار که در این حوزه وارد شده اند، مانند بسیاری از تواریخ محلی، به طور معمول، دانش جغرافی به عنوان یک رشته علمی، در ذهن نویسنده نبوده اما تلاش کرده است تا (برای نمونه) در باره شهر خود، از زاویه مورد علاقه اش، اطلاعاتی در اختیار بگذارد.

بسیاری از کتابهایی که در فضائل این شهر و آن شهر نوشته شده، داده هایی دارد که نمی تواند از نظر علمی مورد تأیید قرار گیرد، اما همیشه مشتمل بر اطلاعاتی هست که باید در کل مورد استفاده قرار گیرد.

سد یأجوج و مأجوج و ارتباط آن دو با مسائل آخر الزمانی

در این میان، اطلاعات مربوط به اماکنی که در قرآن یا احادیث به آنها اشاره شده، از ویژگی خاصی برخوردار است. باغ ارم، ارض المقدسه، سد یأجوج و مأجوج و بسیاری از اماکنی که در متون دینی در باره آنها سخن گفته شده، مورد توجه خاص این قبیل نویسندگان است.

در این زمینه، حتی جغرافی دانان حرفه ای هم علاقه مند هستند مطالبی گردآوری کرده و توضیحاتی ارائه دهند، زیرا مشتریان آنها طالب این قبیل اطلاعات هستند. اینجاست که پای منابع تازه ای به میان می آید، منابعی که برای رفع عطش خوانندگان مذهبی بسیار اهمیت می یابند.

می دانیم که این قبیل مراکز جغرافیایی، به نوعی در ارتباط با تحولات آخر الزمانی نیز اهمیت دارند و بنابرین هر مسلمانی علاقه مند است تا دریابد چه اتفاقی در آن روزگار خواهد افتاد و آیا به او و جایگاهی که او در آن قرار دارد، مربوط می شود یا خیر.

برای مثال این که دجال از کدام شهر مثلا اصفهان یا نقطه دیگری برخواهد خواست، نکته ای است که به نوعی به جغرافیا مربوط می شود. همین طور بحث اشراط الساعه و اتفاقات قبل از وقوع قیامت نیز همین اهمیت را در ارتباط با برخی از مناطق دارد. به این روایت توجه فرمایید:

و بدان كه البرّاء بن عازب و حذيفة بن اسيد گفتند: ما اندر باب قيامت مذاكرت همى كرديم، پيغمبر- صلّى اللّه عليه و سلّم- پديد آمد، گفت چه همى گوييد؟ گفتيم كه مذاكرات همى كنيم اندر باب قيامت. پيغامبر- صلّى اللّه عليه- گفت كه قيامت برنخيزد تا انگاه كه ببينند از پيش آن ده نشان: دخان، و دابّة الأرض، و خسفى به مشرق، و خسفى به مغرب، و خسفى به جزيره عرب، و دجّال، و يأجوج و مأجوج، و آتشى كه بيرون آيد از زبر «5» عدن، و فرو آمدن عيسى- عليه السّلام- و برآمدن آفتاب از مغرب. (تاج التراجم، تهران، 1375:‌ 2/706)

نکته دیگری که در این مسأله وجود داشت این بود که «مطلع الشمس»‌ کجاست؟ بحث در اینجا در باره تعریف مشرق بود. در این زمینه، و برای روشن شدن این تعبیر هم داستانهایی که به نوعی گزارش جغرافیایی بود در منابع وارد شده بود. البته نه لزوما منابع جغرافیایی بلکه گاه تفسیری و به مناسبت این که مردم در جستجوی تفسیری برای این قبیل تعابیر هم بودند. در همین جا، روایتی که نوعی «گزارش جغرافیایی»‌ در ارتباط با مفهوم مشرق و سد یاجوج و ماجوج است، نقل شده که جالب است:

«و عمرو بن مالك گويد كه مردى به سمرقند خلقى گرد وى برآمده بودند، گفت: مى‏رفتم تا از چين درگذشتم، آنگاه از خبر آن گروه بپرسيدم كه آفتاب برآيد بر ايشان گفتند: ميان تو و ايشان شبانه‏روزى است مردى را به مزد گرفتم تا مرا به آنجا برد، گروهانى ديدم كه يك گوش خويش فرش خويش ساخته بودند و بر آن مى‏نشستند و ديگر به جاى جامه مى‏پوشيدند، و يار من كه با من بود زبان ايشان دانستى، ايشان را گفت: ما آمديم تا بنگريم كه آفتاب چون بر مى‏آيد، و بامدادان بود كه ما آنجا رسيديم و درين بوديم كه بانگى شنيديم چون صلصله، از هش برفتيم و بيفتاديم، چون به هش بازآمديم ايشان را ديدم كه مرا به روغن مى‏ماليدند كه ايشان را بود، نگاه كردم كه آفتاب پديد آمد بر آب، چون زيبى كه بر آب افتد. و كناره آسمان بر آن آب پيوسته بود چنان كه كناره خيمه‏اى به زمين افتد، آنگاه آفتاب ميل كرد و به بالاى آن برآمد چون آفتاب در آن پيوست مرا و يار مرا در سرداب بردند آنگاه كه روز بالا گرفت، بيرون آمدند و ماهى صيد مى‏كردند و در آفتاب همى افكندند تا همى پخت. چون ذو القرنين مشرق بديد، خواست كه آن قوم را كه زير قطب شمالى باشند به نزديك يأجوج و مأجوج ببيند» (تاج التراجم، 3/1333).

در برخی از نقلها، ماجرای خروج یاجوج و ماجوج از اشراط قیامت دانسته شده است: «كلبى گويد كه سد در ناحيت بنات النّعش است. آنگه از پس ياد كردن ذو القرنين و قصّه يأجوج و مأجوج، حال قيامت ياد كرد از بهر آن كه بيرون آمدن يأجوج و مأجوج از اشراط قيامت است» (تاج التراجم: 3/1341). بدین ترتیب آنها در جایی، مثلا یکی از آسمانها، هستند تا دوباره بزمین بیایند و مشکلی ایجاد کنند.

البته این تنها تعبیر «مشرق» در قرآن نیست که در اینجا به مناسبت داستان یاجوج و ماجوج اسیر تأویلات و تفسیرهای شگفت قرار گرفته است، بلکه از همین جمله است تفسیر «العالمین» در «رب العالمین» که اظهارات جغرافیایی شگفت که درحکم «عالم پیمایی» دارد برای آن بیان شده است. برای نمونه: «گروهى از علما گفته‏اند كه خداى عز و جل را سيصد و شصت هزار عالم است، اندرين هفت آسمان و هفت زمين و هفت دريا. و هر عالمى چنانست كه بيك ديگر نماند و اين هر جنسى از آفريدگان عالمى‏اند، و اين فريشتگان هر عالمى گروهى‏اند. پس از اين سيصد و شصت هزار عالم اول بارى، بزرگترين عالمى اين هفت آسمانست و آنچه بدين هفت آسمان اندر است، و آن گه اين هفت زمين و آنچه بدين هفت زمين اندر است، و آن گه اين هفت دريا و آنچه بدين هفت دريا اندر است از عجايب‏هاى گوناگون. و چون اين همه بشمارى و بحساب اندر آرى آن گه سيصد و شصت هزار برآيد. و گروهى از علما گفته‏اند كه اين عالمها هجده هزار عالم است، و ازين جمله، چهار هزار و پانصد عالم بجانب مشرق است و چهار هزار و پانصد عالم بجانب مغرب است، و چهار هزار و پانصد عالم بحدّ شمالست، و چهار هزار و پانصد عالم بحدّ جنوبست. اين هجده هزار عالم است. و ياجوج و ماجوج از جمله هجده هزار است (ترجمه تفسیر طبری: 1/15 ـ 16).

ماجرای یاجوج و ماجوج به «معراج» هم ارتباط دارد، چه آن جا هم «عالمی» است ویژه و جغرافیایی است وسیع که چیزهای عجیبی در آن وجود دارد. در این تفسیر، گویی این دو، در آنجا یعنی آسمانها مانده اند تا در وقت رستاخیز بیایند: پس جبريل مرا سوى ياجوج و ماجوج برد و من دين خويش بر ايشان عرضه كردم و نپذيرفتند. و اين ياجوج و ماجوج و تارس و تافيل و مالوق و ماسوخ همه اهل دوزخ‏اند. و اين ياجوج و ماجوج بوقت رستخيز بيرون آيند. چون رستخيز نزديك باشد ايشان بيرون آيند.» (ترجمه تفسیر طبری: 1/195). در آنجا جزئیاتی هم در باره قیافه آنها آمده است.

ماجرای رستاخیز یعنی قیامت یک وجه قصه است ووجه دیگر بازگشت عیسی (ع) و مهدی (ع) است که باز این دو نفر در آن وقت هم به فاصله نزدیک باز خواهند گشت. در واقع، در فتنه آخر الزمان دست همه اینها در کار است: «و از پيغامبر عليه السّلم پرسيدند از ياجوج و ماجوج و فتنه ايشان. گفت: ايشان بآخر زمان بيرون آيند. و ميان ياجوج و ماجوج و بيرون آمدن مهدى و فرو آمدن عيسى عليه السّلم از آسمان، ميان اين چهار، بس چيزى نباشد. و ايشان همه بيك سال اندر بيرون آيند، و همه بيك سال نيز هلاك گردند. و محمّد بن جرير الطّبرى چنين گويد كه: من بكتاب «فتن» اندر، چنين ديدم كه اين چهار علامت كه ياد كرديم در آخر زمان پيدا آيد، اين همه چون سال از چهار صد اندر گذرد از هجرت، و ايشان از هر جاى پيدا آيند. چنان كه گفت عزّ و جلّ: وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ. پس آن گاه از پس ايشان مهدى بيرون آيد. و مهدى خليفت عيسى باشد. و عيسى از آسمان بزمين آيد، و همه زمين پر فتنه بيند از دجّال و از دست ياجوج و ماجوج. پس مهدى را خليفت كند، تا مهدى بيايد و اين جهان را از فتنه پاك كند، از دجّال و تبع او و ياجوج و ماجوج، و ايشان را بدريا غرقه كند. پس آن گه جهان بعدل و صلاح بازآيد. و آن گه بسيار نماند تا صور بدمند و رستخيز برخيزد. و اين حديث محمّد بن جرير از كتاب «فتن» بيرون آوردست». (ترجمه تفسیر طبری: 1/197 ـ 198).

و در جای دیگر گوید: «اندر كتاب فتن چنين يافتيم كه رستخيز را چهار علامت است كه همه بنزديك ديگر پديد آيد: يكى اين ياجوج و ماجوج است كه بيرون آيند، و دوم دجّالست كه بيرون آيد، و سه‏ام مهدى است كه بيرون آيد، و چهارم عيسى بن مريم است كه از آسمان فرو آيد. (ترجمه تفسير طبرى:‏6/1485)

بدین ترتیب، یک بحث جای اولیه یاجوج و ماجوج است که مربوط به سد اسکندر یا ذوالقرنین می شود و علی القاعده جایی در روی همین زمین خاکی است و یکی بحث بعدی که مربوط به اقامت آنها در جایی است که باید قبل از ظهور عیسی یا مهدی (ع) و نیز اندکی پیش از رستاخیز دوباره ظاهر شوند.

در این گفته ها، یاجوج و ماجوج با جابلقا و جابلسا هم ارتباط دارند. اساسا، گویی وظیفه این دو نفر، سوراخ کردن سد ذوالقرنین است و بنابرین وجهه خوبی هم ندارند. آنها اهل دوزخ اما جابلقا و جابلسا اهل بهشت هستند! (ترجمه تفسیر طبری: 1/198).

بحث ما در باره خود یاجوج و ماجوج و این که از جنسی هستند و چگونه می زیسته اند، نیست، بلکه بحث از جغرافیایی است که برای سد مربوط به آنها بیان شده و البته در این باره هم تفصیلات زیادی داده شده است. در این باره نیز، هدف ما تعیین این محل نیست، بلکه نوع نگاه تجربی مسلمانان در حوزه دانشی به نام جغرافیاست که چه قدر تلاش کنند آنجا را کشف کنند.

به واقع، بیشتر جغرافی دانان برای سد یأجوج و مأجوج توضیحات ویژه دارند و تلاش کرده اند تا به دلیل توجهی که مسلمانان به این مسأله به لحاظ قرآنی دارند، توضیحاتی ارائه دهند. این منطقه نیز مانند برخی دیگر از مناطق مورد اشاره قرآن، که از آن جمله جایگاه برخی از اقوام نابود شده است، از نظر جغرافیایی دقیقا مشخص نبوده است. با توجه به این نیاز، کسانی تلاش کرده اند از هر «منبعی» شده، اطلاعاتی را گردآوری کنند.

آنچه در اینجا هدف ماست، این است که در باره چنین منطقه جغرافیایی که از جمله مناطقی است قرآن از جهان باستان به آن اشاره کرده، چه مطالبی با چه دید معرفتی ابراز شده و مسلمانان چه تلاش تجربی برای شناخت آن داشته اند.

در واقع، داستان ما از لحاظ معرفتی مربوط به یک گزارش سفر است، گزارشی که به صورت هدف مند برای بدست آوردن شناخت نسبت به سد به انجام رسیده است. به عبارت دیگر، یک کار هدفمند از طرف حکومت برای شناخت وضعیت سد ذوالقرنین، کاری که واثق عباسی (227 ـ 232) آن را انجام داد و یک مترجم حرفه ای که به عنوان سلام ترجمان شهرت داشت، برای ای کار برگزید.

داستان از این قرار است که واثق خواب می بیند که سد ذوالقرنین شکافته شده و آب یا به عبارتی سیل جاری شده است. برای این که از نگرانی بیرون بیاید، تصمیم می گیرد هیئتی را برای بررسی موقعیت جغرافیایی سد اعزام کند. این هیئت مسیر طولانی را طی کرده و سپس یک گزارش در باره منطقه ای که به تصور او سد ذوالقرنین در آنجا بوده، نوشته است.

از نظر این بحث، آنچه اهمیت دارد این است از این سفر، اگر به راستی اتفاق افتاده باشد، می توان به عنوان یک سفر تحقیقاتی یاد کرد. یکی از نخستین سفرهای تحقیقاتی که ممکن است شکل های دیگری از آن از نوع جاسوسی یا حاشیه ای مثلا از زبان یک تاجر، وجود داشته، اما از این نظر که یک سفر تحقیقاتی و اکتشافی جغرافیایی است، بسیار عالی است.



سفر اکتشافی سلام ترجمان در عهد واثق عباسی به دربند آذربایجان

گزارش سلام ترجمان در باره مسیری است که از سامرا به سمت دربند در آذربایجان می رسد، و ضمن گزارش برخی از مسائل در چند صفحه، از مسیر بازگشت که دور زدن دریای خزر از شمال و رفتن به سمرقند و بازگشت به نیشابور و سپس سامراست، تمام می شود.

نخستین جغرافی دانی که این گزارش را آورده ابن خردادبه است که در حوالی سال 280 تا 300 کتاب المسالک و الممالک خویش را نگاشته است. در واقع، پیش از او اشاره ای به این واقعه وجود ندارد. او داستان را هم به صورت شفاهی از سلام ترجمان شنیده و هم آن را با متن مکتوب گزارشی که وی نوشته بوده، تطبیق داده است. بنابرین صورت واقعه، طبیعی است، هرچند ممکن است بسیاری از اظهارات، خیالی و از قول ساکنان آن نواحی و متکی به داستانهای قدیمی باشد.

نخستین عبارت ابن خرداد به این است:

صفة سدّ ياجوج و ماجوج‏: فحدّثنى سلّام التّرجمان ان الواثق بالله لمّا رأى فى منامه كأنّ السّدّ الذي بناه ذو القرنين بيننا و بين ياجوج و ماجوج قد انفتح فطلب رجلا يخرجه الى الموضع فيستخبر خبره فقال أشناس ما هاهنا احد يصلح الّا سلّام الترجمان و كان يتكلّم بثلثين لسانا، قال فدعا بى الواثق و قال اريد ان تخرج الى السدّ حتّى تعاينه و تجيئنى بخبره و ضمّ الىّ خمسين رجلا شباب اقوياء و وصلنى بخمسة آلاف دينار و اعطانى ديتى عشرة آلاف درهم و امر فأعطى كلّ رجل من الخمسين الف درهم و رزق سنة و....

اما گزارش فارسی متن کامل آن گزارش به نقل از ترجمه کتاب ابن خردادبه چنین است: « برايم تعريف كرد: الواثق بالله در خواب ديد كه سدى كه ذوالقرنين ميان ما و ياجوج و مأجوج بنا نهاده، شكاف برداشته است، كسى را خواست تا به آن موضع رفته و از وضع آن خبر گيرد، لذا أشناس گفت: كسى در اين جمع از سلام‏ ترجمان‏ كه به سى زبان تكلم مى‏كند شايسته‏تر نيست، گفت: واثق مرا خواست و فرمود تا از آن موضع بازديد كرده، خبر آن را برايش بياورم. پنجاه تن از مردان‏ جوان قوى هيكل را همراهم كرد و پنج هزار دينار داد و ديه‏ام را به مقدار ده هزار درهم پرداخت كرد. همچنين دستور داد تا به هر يك از آن پنجاه تن با هزار درهم و آذوقه يك سال را پرداخت نمايند و امر كرد كه براى مردان لباده‏هائى آماده كنند و پوستين‏هائى بر تنشان بپوشانند، و براى آنان لباسهائى از پوست خز و زينهاى چوبين فراهم ساختند و دويست قاطر براى حمل آذوقه و آب همراهان گسيل داشتند. از سرمن‏رأى با نامه‏اى از واثق بالله خطاب به اسحاق بن اسماعيل والى ارمنستان كه مركزش تفليس است، حركت كرديم، در اين نامه وى را به مساعدت ما فراخوانده بود. اسحاق به صاحب السرير سفارش كرد و صاحب السرير به پادشاه لان نامه نوشت تا ما را يارى كند؛ و شاه لان به فيلان شاه سفارش نوشت، و فيلان شاه به طرخان شاه خزر نوشت و ما يك روز و يك شب نزد شاه خزر مانديم، تا آنكه پنج تن راهنما را همراهمان ساخت. با آنان بيست و شش روز راه سپرديم تا به سرزمين سياه و بدبويى درآمديم، از پيش با خود سركه داشتيم كه آن را بو مى‏كرديم تا از بوى بدى كه در آن سرزمين بود، آزرده نشويم. در آنجا ده روز راه پيموديم تا به شهرهاى ويرانى رسيديم و سپس بيست روز راه پيموديم. از اوضاع آن شهرها پرس‏وجو كرديم، به ما خبر دادند كه شهرها محل آمد و رفت يأجوج و مأجوج بوده و توسط آنان ويران گشته است. سپس به دژهائى در نزديكى كوه كه در بخشهائى از آن سد قرار دارد رسيديم. اهل دژها به عربى و فارسى سخن مى‏گفتند، و مسلمان بوده، قرآن مى‏خواندند و داراى مكتب‏خانه و مسجد بودند. از مبدأ ما پرسيدند، به آنان خبر داديم كه سفيران امير مؤمنان هستيم، با شگفتگى به ما نظر كرده، پرسيدند:

امير مؤمنان! گفتيم: آرى! گفتند: پير است يا جوان. گفتيم: جوان است! بر شگفتى ايشان افزوده شد و پرسيدند: كجاست! پاسخ داديم كه در عراق و در شهرى كه به آن سرمن‏رأى گويند! گفتند: ما هرگز اين را نشنيده‏ايم. ميان هر يك از آن دژها يك يا دو فرسخ و اندى كمتر يا بيشتر فاصله بود. سپس به شهرى رسيديم كه به آن ايكه‏ گويند و مساحتش ده فرسخ و داراى درهاى آهنين بود كه از بالا باز مى‏شدند و در داخل شهر كشت‏زارها و آسياب‏هاى سنگى يافت مى‏شد و اين همان شهرى است كه ذوالقرنين با نيروهايش در آن مستقر بود و فاصله‏اش تا سد سه روز راه و در فاصله ميان آن تا سد دژها و روستاهاى بسيارى قرار داشت تا آنكه روز سوم به سد رسيديم كه كوهى دايره‏وار بود. گفته‏اند كه ياجوج و مأجوج دو صنف بودند؛ يأجوج بلندتر از مأجوج و هر كدام از آنان بين يك ذراع تا يك ذراع و نيم كمتر و يا بيشتر بود. سپس به كوهى بلند رسيديم كه بر آن دژى قرار داشت و سدى كه ذوالقرنبين در گودالى ميان دو كوه بنا كرده بود؛ پهنايش دويست ذراع و بر سر راهى قرار داشت كه از خارج و به اطراف زمين متفرق مى‏شوند، لذا بن آن را به اندازه سى ذراع به پائين حفر كرده و آن را با آهن و برنز پر كرده بودند تا به سطح زمين برسند، آنگاه دو بازو به موازات كوه از دو سوى گودال كشانده بودند كه هر بازو بيست و پنج ذراع و ضخامتى معادل پنجاه ذراع داشت، ظاهرا از زير آن ده ذراع خارج از در، و تمام آن از خشتهاى آهنين با پوششى از برنز ساخته شده بود؛ اندازه هر خشت يك ذراع و نيم در ضخامت چهار انگشت. و چنگك آهنين در دو طرف بازوان به طول صد و بيست ذراع كه بر دو بازو قرار داشت، هر كدام به اندازه ده ذراع و در عرض پنج ذراع و بالاى چنگك؛ بناى آن با خشت آهنين و برنز تا بالاى كوه و ارتفاع آن تا جايى كه چشم كار مى‏كرد؛ و بناى بالاى چنگك در حدود شصت ذراع بود. و بر سر سد، كنگره‏هاى آهنينى تعبيه شده بود كه در اطراف هر كنگره دو شاخ قرار داشت و هر كدام به سوى ديگرى متمايل بود؛ طول هر كنگره پنج ذراع در عرض چهار ذراع و بر آن ديوار هفتاد و سه كنگره وجود داشت و در آهنين دو لنگه‏اى آويزان بود؛ عرض هر لنگه پنجاه ذراع در ارتفاع پنجاه و هفت ذراع و ضخامت آن پنج ذراع، و استوارى آن در لولايى به اندازه چنگك است. از در و از كوه بادى نمى‏وزيد، گوئى اين گونه خلق شده و بر در، قفلى قرار داشت كه طول آن به هفت ذراع و قطر آن به‏ يك بازو مى‏رسيد و قفل را دو مرد نمى‏توانستند برگيرند؛ و ارتفاع قفل از زمين بيست و پنج ذراع و بر روى قفل كلونى به اندازه پنج ذراع قرار داشت، بر آن كليدى آويزان بود كه طول آن به يك ذراع و نيم مى‏رسيد و داراى دوازده دندانه بود و هر دندانه به اندازه دسته هاونگ، و قطر كليد چهار وجب بود و به زنجيرى آويخته و آن زنجير به در لحيم شده بود؛ طول آن هشت ذراع و قطرش چهار وجب؛ و حلقه‏اى كه در آن زنجير قرار داشت، همچون حلقه منجنيق بود و پاشنه در، ده ذراع در طول صد ذراع عرض داشت، آنچه زير دو بازوان و ظاهر آن بود به پنج ذراع مى‏رسيد؛ و اين ذراعها تماما ذراعهاى سياه باشد؛ با در دو دژ وجود داشت كه هر كدام از آنها دويست ذراع در صد ذراع بود و بر اين دو دژ دو درخت ديده مى‏شد و ميان آن دو چشمه آب شيرينى روان بود؛ در يكى از دو دژ ابزارهاى بنايى، كه سد با آن ساخته شده بود و ديگهاى آهنين و بشقابهاى آهنين كه بر روى هر ديگ‏دان (سه پايه) چهار ديگ، همچون ديگ‏هاى صابون قرار داشت؛ و در آنجا باقيمانده خشت‏هاى آهنى كه از شدت زنگ به هم چسبيده بودند، قرار داشت.

رئيس آن دژها هر روز دوشنبه و پنجشنبه سوار مى‏شد و ايشان همانگونه كه خلافت به ارث مى‏رسد، آن درها را به ارث مى‏بردند؛ وى سواره مى‏آمد و سه مرد همراه او كه هر كدام آهنى حلقه‏وار بر گردن داشتند و كنار در نردبانى قرار داشت و او به بالاترين پله نردبان مى‏رفت؛ در آغاز روز به قفل ضربه‏اى وارد مى‏كردند، از آن سر و صدايى به گوش مى‏رسيد، همچون سر و صداى كندوى زنبورها، پس از آن ساكت شده تا هنگام ظهر كه ضربه ديگرى مى‏نواختند و با دقت به صداى آن گوش مى‏سپردند و صداى آن در نوبت دوم بيشتر از بار اول بود. پس دوباره خاموش مى‏شدند تا هنگام عصر كه يك ضربه ديگر مى‏زدند، اين بار ضجه و ناله مى‏زدند، تا هنگام غروب آفتاب مى‏نشستند و بعد مى‏رفتند. منظور از ضربه زدن به قفل آن بود تا كسانى كه پشت در قرار داشتند بر وجود پاسداران و حافظان آن در آگاهى يابند و بدانند كه هستند نگاهبانى كه از خدشه وارد شدن بر در مانع مى‏شوند؛ و در نزديكى اين موضع دژى بزرگ وجود داشت كه ده فرسخ بود و مساحتش به صد فرسخ مى‏رسيد. سلام گفت: لذا از اهل دژ كه همراه من بودند، سؤال كردم آيا تاكنون زيانى به اين در وارد شده است؟ گفتند: هيچ خدشه‏اى بر آن وارد نيست، مگر اين شكاف، و شكاف همچون نخ باريكى بود؛ گفتم: از آن براى در خطرى باشد؟ گفتند: خير، اين در ضخامتش پنج ذراع به ذراع اسكندر است، كه هر ذراع و نيم سياه به اندازه يك ذراع اسكندر است؛ گفت: به در نزديك شدم و با تيغى محل شكاف را تراشيدم، به اندازه يك درهم تراشه آهن يا بيشتر در دستمال ريختم تا به واثق بالله نشان دهم؛ و بر لنگه در راست، در بالاى آن با آهن به زبان اول باب اليمن نوشته بود، «اگر وعده پروردگارم فرا رسد، آن را به ويرانه‏اى تبديل كند و وعده پروردگارم حق است».

بر اين بنا نظر كردم، اكثر نوشته‏ها با خطى زرد از مس و خطى سياه از آهن نوشته شده بود؛ و در كوه موضعى قرار داشت كه درها را در آنجا قالب مى‏ريختند و موضع ديگرى كه ديگ‏ها قرار داشت و در آن‏ها برنزهاى مذاب را مخلوط مى‏كردند و موضعى كه در آن سرب و برنز را ذوب مى‏كردند، و ديگ‏هائى شبيه به ديگ مسى و هر ديگ داراى سه حلقه كه در آن زنجيرها و قلاب‏هائى بود كه با آن برنز را از بالاى ديوار به درون ديگ مى‏فرستادند؛ از آنان پرسيدم كه آيا كسى از يأجوج و مأجوج را ديده‏ايد، گفتند كه نوبتى عده‏اى را بالاى كوه ديدند و باد سياه رنگى وزيدن گرفت و آنها را از بالا به پائين انداخت و اندازه هر مرد به اندازه يك وجب و نيم ديده مى‏شد؛ و كوه از بيرون نه دامنه‏اى داشت و نه بر آن درخت و كشتزار و رستنى يافت مى‏شد و نه چيزى ديگر، و آن كوه مسطح و قائم و هموار و سفيد بود.

هنگامى كه بازگشتيم دليلان ما را به سوى ناحيه خراسان رهنمون شدند كه پادشاه آن به نام لب بود؛ سپس از آن موضع خارج شده به موضع پادشاهى موسوم به طبانوين كه صاحب خراج بود رفته، در آنجا چند روزى مانديم، از آن موضع خارج شده و پس از هشت ماه به سمرقند درآمديم، به اسبيشاب رسيده، از رود بلخ گذشتيم، سپس به شرويسنه و بخارا و ترمذ رفتيم، آنگاه به نيشابور رسيديم؛ و از مردانى كه با ما بودند گروهى مردند و گروهى از آنان كه جان به در بردند بيمار شدند؛ بيست و دو مرد بودند. كسانى كه مردند با پيراهنهايشان دفن شدند و هر كس بيمار شد، وى را در برخى از روستاها رها كرديم. در بازگشت نيز چهارده تن مردند، لذا وقتى به نيشابور وارد شديم، مجموعا چهارده نفر بوديم. اصحاب دژها به حد كفايت آذوقه و ديگر ما يحتاج را در اختيارمان قرار داده بودند؛ آنگاه نزد عبد الله بن طاهر رفتيم كه هشت هزار دينار به من بخشيد و به هر مردى كه با من بود پانصد درهم، و به سواران پنج درهم و به پيادگان سه درهم، براى هر روز تارى؛ و از قاطرهاى كه همراهان بود، تنها بيست و سه رأس سالم ماندند؛ تا به سرمن‏رأى وارد شديم. بر واثق وارد شده، به شرح ماجرا پرداختم و آهنى كه از در تراشيده بودم به او نشان دادم؛ خدا را سپاس گفت و امر كرد تا خيرات و صدقات دهند و به هر مردى از مردان كه همراهم بودند، هزار دينار بخشيد؛ مدت زمانى كه به سد رفته و رسيده بوديم شانزده ماه و بازگشتمان دوازده ماه و چند روز طول كشيده بود. سلام ترجمان تمام اين خبرها را برايم گفت و از كتابى كه براى واثق بالله نوشته بود، بر من ديكته كرد. [المسالک و الممالک، ابن خردادبه، ترجمه سعید خاکرند، صص 153 ـ 157).

جمله اخیر، تأکیدی است که ابن خردادبه برای نشان دادن درستی گزارش اظهار کرده و گوید که علاوه بر آن که از نظر شفاهی مطلب را از سلام ترجمان شنیده، آن را با متن نوشته ای که برای واثق نوشته بوده، تطبیق داده و در واقع، سلام، آن متن را بر ابن خردادبه خوانده است: « و كان وصولنا الى السدّ فى ستّة عشر شهرا و رجعنا فى اثنى عشر شهرا و ايّام فحدّثنى سلّام‏ الترجمان‏ بجملة هذا الخبر ثم‏ املاه علىّ من كتاب كان‏ كتبه للواثق بالله‏»  [المسالک و الممالک، ابن خردادبه، بیروت، دارصادر، 1992، صص 162 ـ 170).

منابع بعدی این گزارش را از روی ابن خرداد به نوشته اند. اگر کتاب مسالک و ممالک در حوالی 280 تا 300 نوشته شده باشد، یکی از نخستین اشخاصی که متن آن را از وی نقل کرده، ابن فقیه همدانی (م 365) است که عین متن عربی را نقل کرده است. پیداست که به آن اعتماد کرده و آن را طبعا مهم تلقی می کرده است. [البلدان، ابن فقیه، تصحیح یوسف الهادی، بیروت، 1416، صص 595 ـ 600).



خبر سلام ترجمان در متون جغرافی کهن پس از ابن خردادبه

خبر یاد شده در اعلاق النفیسه ابن رسته (قرن سوم) اشاره به این روایت ابن خردادبه شده است (الاعلاق، بیروت، 1892، ص 149) اما عبارت او در اعتبار آن داستان قدری مبهم است. در واقع، هم تردید می کند و هم می افزاید که از نظر او، درست است: « قال ابن خرداذبه حدّثنى سلّام‏ الترجمان‏ و كان يترجم كتب الترك التى ترد على السلطان للواثق بالله قال لمّا راى الواثق بالله كانّ السدّ الذى بناه ذو القرنين بيننا و بين ياجوج و ماجوج مفتوح دعا بى و قال عاينه و جئنى بخبره، و ضمّ الخ ...... قال ابن خرداذبه فحدّثنى سلّام‏ الترجمان‏ بجملة هذا الخبر ثم املاه علىّ من كتاب كان كتبه بذلك الى الواثق و كتبناه نحن لتقف على ما فيه من التخليط و التزييد لان مثل هذا لا يقبل صحّته فوجدته موافقا. ... چنین سخنانی البته مورد قبول نمی افتد و من او را با خود موافق یافتم. (الاعلاق النفیسه، ترجمه فارسی، ص 175).

مقدسی (م 380) جغرافیدان دیگری است که این گزارش را باز از روی کتاب ابن خردادبه نقل کرده است: و يقع سدّ يأجوج و مأجوج من ورائها على نحو من شهرين سد ذي القرنين‏ قرأت في كتاب ابن خرداذبه‏ و غيره في قصّة هذا السدّ على نسق واحد و اللفظ و الاسناد لابن خرداذبه لانه‏ كان‏ وزير الخليفة و اقدر على ودائع علوم خزانة أمير المؤمنين مع انه يقول حدّثنى سلّام المترجم ان الواثق باللَّه لما رأى في المنام كأنّ‏ السدّ الّذي بناه ذو القرنين بيننا و بين يأجوج و مأجوج مفتوح وجّهني و قال لي عاينه و جئني بخبره‏.... [احسن التقاسیم، قاهره، 1411، ص 362].



اعزام محمد بن موسی خوارزمی برای کشف غار اصحاب کهف

جالب است که درهمان ابتدا، از قول سلام ترجمان و دقیقا دنباله عبارت بالا آمده است: «و کان الواثق وجه محمد بن موسی الخوارزمی المنجم الی طرخان ملک الخزر». (همان). این جمله، به صورت یک جمله معترضه آمده و ربطی به خود ماجرا جز از این جهت که نشان دهد واثق تلاش مشابه دیگری برای نوعی دیگر از اطلاعات جغرافیایی کرده، ندارد. به هر روی داستان سلام در ادامه آمده اما بخش پایانی تلخیص شده است (همان، ص 365).

گفتنی است که داستان اعزام محمد بن موسی خوارزمی را خود ابن خردادبه هم نقل کرده است. او می نویسد:‌ و کان الواثق بالله وجه محمد بن موسی المنجم الی بلاد الروم لینظر الی اصحاب الرقیم و کتب الی عظیم الروم بتوجیه من یوقفه علیهم. فحدثنی محمد بن موسی ان عظیم الروم وجه معه من صاربه الی قرّه، ثم سار اربع مراحل، و اذا جبیل قطر اسفله اقل من الف ذراع و له سرب من وجه الارض ینفذ الی الموضع الذی فیه اصحاب الرقیم، (و ادامه ماجرا) (المسالک و الممالک، ص 106). اگر این ماجرا هم درست باشد پیداست که واثق عباسی که از پیروان مکتب معتزلی است، یک خط خاصی را دنبال می کرده و گرچه ظاهر آن رنگ دینی داشته اما می تواند یک حرکت علمی مستقل در حوزه جغرافیا و اکتشافات جغرافیایی به حساب آید. این حکایت را مسعودی هم در مروج الذهب (1/348) آورده است. (و نیز بیرونی در آثار الباقیه، ص 360 و منابع دیگر، و در باره آن بنگرید: تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلام، کراچکوفسکی، ص 106).



خبر سلام ترجمان در متون جغرافی پسین

محمد بن محمد ادریسی (م 560) در نزهة‌ المشتاق فی اختراق الافاق (2/934 ـ 938) آورده و در ضمن تأکید دارد که آن را از کتاب ابن خردادبه گرفته و در ضمن به کتاب جیهانی هم ارجاع داده است: « و أما ردم ياجوج و ماجوج فشي‏ء قد نطقت الكتب به و توالى الأخبار عنه و من ذلك ما حكاه سّلام‏ الترجمان‏ أخبر عنه بذلك عبيد الله بن خرداذبه في كتابه و كذلك أخبر به أيضا أبو نصر الجيهاني فقالا....» (همان، 934)

البکری (م 487)  هم در کتاب المسالک و الممالک خود حکایت سلام الترجمان را آورده و او را چنین معرفی کرده است که «و کان هو الذی یترجم کتب الترک التی کانت ترد علی الواثق» . (المسالک و الممالک، بیروت، دارالغرب الاسلامی: 1/ 455 ـ 458).

نکته شگفت در سخنان البکری این است که پیش از نقل گزارش سلام ترجمان، از قول ابن عفیر گوید: معاویه بن ابی سفیان، 25 نفر را به سمت سد یاجوج و ماجوج فرستاد ه وضع آن چگونه است. وی در این باره به پادشاه خزر نامه نوشت تا به آنان اجازه عبور دهد و هدایایی برای آنها فرستاد. آنان رفتند تا به دو کوه رسیدند....»‌ این گزارش پنج سطر است اما حکایت از آن دارد که پیش از ماجرای سلام ترجمان، چنین حکایت مشابهی وجود داشته است. (المسالک و الممالک بکری، 1/455).

جغرافیدانان بعدی یکسره حکایت سلام ترجمان  را آورده اند و این نقل تا زمان یاقوت حموی ادامه دارد، هرچند وی آن را مختصر آورده و در پایان یک علامت سؤال هم در برابر این گزارش می آورد: «قد كتبت من خبر السد ما وجدته في الكتب و لست أقطع بصحة ما أوردته لاختلاف الروايات فيه و اللّه أعلم بصحته، و علی کل حال، فلیس فی صحة امر السد ریب و قد جاء ذکره فی الکتاب العزیز» (معجم البلدان: 3/ 199 ـ 200).

ایراد یاقوت به اختلافاتی که در جزئیات نقلها وجود دارد و باید از این جهت در شگفت بود که به رغم آن که منبع همه ابن خردادبه است، چرا این اختلاف در نقل پدید آمده است. در اینجا باید اعتراف کنیم که ما دقیقا از این اختلاف آگاه نیستیم و منهای جزئیاتی که در گزارش ادریسی قدری مفصل تر آمده (و احتمال دارد به متن مفصل مسالک و ممالک ابن خردادبه دسترسی داشته) بقیه نقلها بسیار به هم نزدیک است. با این حال باید همه متنها مقایسه شود تا دقیقا ایراد یاقوت درک شده و اگر قرار است با این قبیل جوابها که اختلافات جزئی را نباید دلیل بر رد کلی آن دانست، به آن پاسخ داد، امکانش وجود داشته باشد.

گزارش سلام، همچنین در کتاب ابن وصیف شاه که به احتمال درگذشته 599 است نیز آمده است. (مختصر عجایب الدنیا، بیروت، دارالکتب، 1421، ص 192 ـ 194).

بعد از یاقوت نیز منابعی چون خریدة العجائب و فریدة الغرایب ( ابن وردی م 749، ص 186) و نیز نویسنده  الروض المعطار (محمد بن عبدالمنعم حمیری، م 900) این گزارش را آورده‌اند (الروض: 310 ـ 311).



خبر سلام ترجمان در کتابهای تاریخی



ثعالبي مرغني (350- 429) از ادیبان و مورخانی است که این گزارش را نقل کرده و گوید: «و الذي حكاه سلام الترجمان في ذكر السدّ من حديث الباب و العضادة و وصف القفل و المفتاح و الدندانجات كالأسطوانات، غير معتمد عليه لأنه غير موافق لما نطق به القرآن من وصفه ...» (غرر السیر: 440)

به تدریج نقل این حکایت، از آثار جغرافی به کتابهای تاریخی هم کشیده شده و ابن جوزی (م 597) یکی از نخستین افرادی است که آن را در اثر بزرگ خود المنتظم (بیروت، 1412، 1/294 ـ 297) آورده است. طبعا منبع او هم ابن خردادبه است و بس.

نویسنده مجمل التواریخ (قرن ششم) هم بدون اشاره به نام خردادبه آن را به فارسی آورده است (مجمل التواریخ و القصص، تصحیح نجم آبادی، آلمان، 1378، ص 379).

متن ترجمه زیباست و بنابرین در اینجا که فضا مجازی است و خیلی هزینه ندارد! بهتر است این ترجمه را هم که خلاصه اصل است، بیاورم:

«و از سلام‏ التّرجمان‏ روايتست كه امير المؤمنين الواثق باللّه اندر خواب چنان ديد كه: سدّ ياجوج و ماجوج گشاده شده بودى. پس مرا فرمود تا برگ بسازم و آنجايگاه روم، تا معاينه ببينم. و پنجاه مرد مرا داد و پنجاه هزار دينار و ده هزار درم ديت، و هر مردى را هزار درم فرمود، و يك ساله روزى و دويست شتر داد تا زاد كشند. و مرا نامه فرمود به اسحق بن اسمعيل صاحب ارمنيه، و آنجا رفتيم؛ و اسحق مرا نامه‏يى داد به صاحب سرير، و آنجا رسيديم. و او ساز كرد و دليل و نامه فرستاد به ملك آلان، و او ما را به فيلان شاه فرستاد. و از آنجا ما را نامه نوشتند به ملك طرخون. و آنجا رفتيم و روزى و شبى بمانديم. و پنجاه مرد با ما بفرستاد و ساز كرد. و بيست و پنج روز برفتيم تا به زمينى سياه برسيديم، و بوى مردار و ناخوش مى‏افتاد، سخت عظيم. و ما ساخته بوديم بويهاى خوش، دفع آن را، به هدايت خزران. و بيست و نه روز برين صفت برفتيم.

ازان حال و جايگاه پرسيديم، گفتند: درين زمين جماعتى بى‏قياس مرده‏اند. بعد ازان به شهرهاى خراب رسيديم و بيست روزه راه برفتيم. گفتند: اين همه شهرها آنست كه از ياجوج و ماجوج خراب گشته است از سالها باز.

بعد ازان به حصنهاى بسيار رسيديم نزديك سدّ، بر شعبى ازان. و آنجا قومى بودند مسلمان و قرآن‏خوان و مسجد و كتّاب بر عادت، و به تازى و پارسى سخت فصيح. پس از ما احوال پرسيدند. گفتيم: رسولان امير المؤمنين‏ايم. ايشان خيره شدند و به تعجّب يكديگر را همى‏گفتند: امير المؤمنين؟ پس گفتند: جوانست يا پير، و كجا باشد؟ گفتيم: جوانست و به شهر سامرّه باشد از ناحيت عراق. گفتند: ما هرگز اين نشنيده‏ايم.

پس سوى دربند و كوه رفتيم. يافتيم كوهى املس بى‏هيچ نبات، سخت عظيم و كوهى بريده به وادى، عرض آن صد و پنجاه گز. و برابر دو عضاده بنا كرده از هر دو روى وادى، عرض هر يكى- آنچه پيدا بود- بيست و پنج گز، و ده رش به زير اندر خارج بر سان خوان، همه از خشتهاى آهنين و ملاط روى گداخته كرده، و پنجاه گز بالاى آن؛ و دربندى آهنين ساخته، و گوشه‏هاى آن بر عضاده‏ها نهاده، درازا صد و بيست گز برين عضاده‏ها؛ بر سر هر يكى ازين دربند مقدار ده رش اندر پنج؛ و بالاى اين دربند هم ازين خشت آهنين، هرچند ديدار بود بصر را، بر ارتفاع تا سر اصل كوه، و شرفه‏ها بالاى آن ساخته و قرنه‏هاى آهنين درهم گذاشته، و درى از آهن به دو پاره بر وى آويخته، هر يكى را عرض پنجاه در پنجاه گز و پنج گز ستبرى آن، قايمه‏ها بر مقدار دربند. و برين در، بر بالا پانزده رش بر، قفلى برنهاده هفت من و يك گز پيرامونش، و بالاى اين قفل پنج‏رش، حلقه‏يى ساخته درازتر از قفل و قفيزهاى سخت عظيم بزرگ، و كليدى يك گز و نيم با دوازده دندانه، هر يكى چندانكه دسته هاونى قويتر اندر سلسله‏ى هشت گز، و چهار بدست دور آن، آويخته اندر حلقه‏ى بزرگتر ازان منجنيق در سلسله؛ و آستانه‏ى در ده گز به طول، اندر بسط صد گز، راست ميان هر دو عضاده، و آنچه پيدا بود پنج گز، همه به ذراع سواد.

و رئيس اين حصنها هر آدينه برنشستى با ده سوار، و هريكى پتكى آهنين به وزن پنجاه من داشتندى. و سه بار بران قفل زدندى سخت، تا آن جماعت، كه به نزديك دربند بودندى آواز بشنيدندى؛ بدانستندى كه آن را هنوز نگاه‏بانان‏اند. و آواز و غلبه‏ى ايشان شنيدندى. و نزديك اين كوه حصنى بزرگ بود، ده فرسنگ در ده فرسنگ فضاى آن، و بر چند اين دربند دو حصن ديگر بود و چشمه‏يى آب. و اندر يكى حصن بقيّت آلت عمارت نهاده، از عهد ذو القرنين ديگهاى بزرگ از جهت گداختن روى را، مانند ديگ صابون، و مغرفه‏ها از آهن، و خشتهاى آهنين به ملاط نحاس بر هم بسته، هر خشتى يك گز و نيم به طول و همين‏قدر عرض و چند يك بدست سمك آن. بعد ازان پرسيديم كه: شما كس را از ايشان ديده‏ايد؟ گفتند:

وقتى بسيار بر سر شرفه‏ها آمدند، هر شخصى چند بدستى و نيم بيش نبودند. بعد ازان بادى سياه برآمد و بازپس افكندشان. و نيز كس را نديديم.

چون ما را بران اطلاع افتاد قصد بازگشتن كرديم. و ما را دليلان دادند و زاد. و به ناحيت مشرق بر هفت فرسنگى سمرقند بيرون آمديم و سوى عبد اللّه بن طاهر آمديم. مرا صد هزار درم داد، و هر مردى را كه با من بودند پانصد درم بداد.

و از آنجا به سامرّه بازآمديم پيش امير المؤمنين و اين قصّه بگفتيم. و اندرآمدن و شدن ما بيست و هشت ماه روزگار گذشته بود. و ازين خبر نزديكتر به ديدار و صفت سدّ اسكندر هيچ روايت نيست- و اللّه أعلم.» (مجمل التواریخ:‌ ص 379 ـ 380).

جمله اخیر آن باز از نگاه معرفتی جالب است که «از این خبر نزدیکتر به دیدار و صفت سد اسکندر هیچ روایت نیست».

منهاج سراج (م 698) هم به اجمال نوشته است که سلامه (کذا) ترجمان را الواثق بالله بفرستاد تا از سد سکندر او را خبر آورد که در خواب دیده بود که سد سکندر خراب شده. سلامه را مال بسیار داد و پنجاه هزار مرد با او بفرستاد تا از سر من رأی بخراسان آمدند و از آنجا به قول به طرف خزر رفتند و به یک قول به طرف کرج و مدت دو سال و هفت ماه در آن سفر بماندند و باز آمدند و صفت سد و طول و عرض و درازگاه و کلید و خلقی که بر آن موکلند از عهد ذوالقرنین همه بیاوردند چنانچه در قصص مسطور است (طبقات ناصری، تهران، 1363، 1/115]. روشن است که تا چه اندازه این ماجرا رنگ داستانی به خود گرفته است. قزوینی هم این حکایت را هم در عجایب المخلوقات (129) و هم در آثار البلاد (ص 597) آورده است. در دوره های متاخر نهایه الارب (14/135، 309) و البدایة و النهایه (7/125) آن را نقل کرده اند.



دیدگاه پژوهشگران و شرق شناسان در باره گزارش سلام ترجمان

اما دیدگاه محققان عصر جدید در باره این گزارش چیست؟‌ در این باره کراچکوفسکی (م 1951) در اثر برجسته و به عبارتی شاهکار خود «تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلامی»‌(ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، 1379) گزارشی از مواضع مختلف پژوهشگران (به ویژه روسها) در این باره بدست داده که مرور بر آنها می تواند ارزیابی آنها را از این گزارش به ما بدهد. کراچکوفسکی می نویسد:

«سفر معروف سلام‏ ترجمان‏ (مترجم) به نواحى شمال، با نام خليفه الواثق قرين است كه از پيش به عنوان تشويق كننده سفرها از وى سخن داشتيم. اين سفرنامه نسبت به وطن شوروى ما اهميتى خاص دارد و عجب نيست كه بيش از دو قرن پيش نسبت بدان توجه داشته‏ايم و باير، يكى از نخستين آكادميسين‏هاى ما، در اولين جزو شرحهاى آكادميايى درباره سلّام‏ ترجمان‏ چيز نوشته است. در هفتاد سال اخير نظر محافل علمى در مورد سلّام تغيير چندانى نيافته است زيرا گر چه اشپرنگر از سال 1864/ 1281 آن را يك «گمراه كردن عمدى» شمرده، و گريگوريف. ولى مينورسكى در سال 1937 آن را حكايتى خرافى دانسته‏اند كه در آن چندين نام جغرافيايى آمده است؛  اما نبايد آراى مخالف آن را نديده گرفت، زيرا از سال 1888/ 1306 دخويه  اين سفر را واقعه‏اى تاريخى و ترديدى‏ناپذير شمرده كه در خور توجّه دانشوران است، و توماشك متخصّص مؤثّق جغرافياى تاريخى، نيز نظر او را تأييد كرده است. هم اكنون و اسيليف، دانشمند بيزانس شناس، عقيده دارد كه مى‏توان گفت سلام روايتهاى محلّى را كه در نقاط مسافرت خود ديده براى خليفه نقل كرده است. چنان مى‏نمايد كه اين نظر اخير موجّه است، ولى سفرنامه را، مانند همه آثار ديگر از اين قبيل، نمى‏توان رساله‏اى جغرافيايى شمرد، بلكه مجموعه‏اى است شامل مطالب روايتى و پاره‏اى مشاهدات شخصى كه در قالب ادبى ريخته شده است. پيش از هر چيز، بايد به ياد داشت كه روايت سفرنامه موثّق است، زيرا ابن خرداذبه آن را به لفظ خود سلّام نقل مى‏كند و در پايان روايت خود اضافه مى‏كند كه نخست آن را از سلّام شنيده سپس از گزارشى كه به خليفه داده براى او رونويس شده است. و گفتار مقدسى درباره ابن خرداذبه در همين باب مؤيّد صحت روايت است كه گويد: «وى وزير خليفه بود و به ودايع علوم خزانه امير مؤمنان دسترس داشت»، به علاوه، اينكه وى قصّه را بى‏واسطه از صاحب آن شنيده است. اين قصّه در نوشته‏هاى جغرافيايى عرب رواج كامل يافت و جغرافى شناسان متقدّم و متاخّر، همچون ابن رسته، ياقوت، ابو حامد غرناطى، ادريسى، قزوينى، نويرى، و ديگران، با كمى اختلاف آن را نقل كرده‏اند. ادريسى چند مطلب از آن نقل مى‏كند كه ظاهرا در متن اصلى ابن خرداذبه بوده كه به ما نرسيده و از مختصر كتاب وى كه اكنون هست افتاده است. انگيزه راهى كردن اين سفارت، همچون انگيزه فرستادن محمّد بن موسى منجّم براى تحقيق از خبر اصحاب كهف، تخيّل محض بوده است؛ زيرا خليفه در خواب ديده بود كه گويا سدّى كه اسكندر براى جلوگيرى از نفوذ يأجوج و مأجوج ساخته بود شكسته است. شايد باعث اين خواب هول انگيز، شايعه‏هايى بود كه به دنبال انقراض دولت اويغور به دست قوم قرقيز به سال 840 درباره حركات تركان در اواسط آسيا به گوش مى‏رسيد. با صرفنظر از همه تفصيلات، خطّ سير سلام از راه ارمنستان و گرجستان تا بلاد خزر به سوى شمال بوده و از آنجا در جهت مشرق سوى درياى قزوين [بحر خزر] رفته و به درياچه بالخاش و تسونگاريا رسيده و از آنجا، از راه بخارا و خراسان، به سامرّه عراق بازگشته است. وى بى‏گفت و گو سدّ معروف قفقاز را در دربند ديده، و چنانكه دخويه مدلّل داشته، كاملا ممكن است كه به ديوار بزرگ چين نيز رسيده باشد. درباره خلطى كه در گزارش وى ميان دو ديوار هست، چنين توضيح مى‏توان داد كه به دوران خوارزمى، معاصر سلّام، دو روايت درباره سدّ ذو القرنين بوده كه يكى آن را در مشرق و ديگرى در شمال مى‏دانسته است. محتملا سلام مى‏خواسته است همراه با ثبت كردن مشاهدات خود، روايت قرآن را نيز درباره سدّ يأجوج و مأجوج در قالب ادبى نقل كرده باشد. مسلما نمى‏توان قلمرو سفر او را به ناحيه واقع ميان كريمه و اورال محدود كرد، چنانكه در همين سالهاى نزديك زيچى،  دانشور مجار، بر اين رفته و سد را يكى از معابر كوههاى اورال گرفته كه در آنجا به وسيله بلغارها استحكاماتى پديد آمده بوده است. يكى از تاريخى اروپاى شرقى و آسياى وسطاست، گفت و گو از سلّام را چنين به سر مى‏برد: «ترديد نيست كه سلّام در حدود سالهاى 842- 843 ضمن سفرى از قفقاز و سرزمين خزر به سوى شرق رفته، سپس از راه خود از برسخان و طراز (تالاس) و سمرقند به خراسان بازگشته، و در اين سفر ديوارى يا معبرى كوهستانى را كه همانند ديوار بوده ديده است». 176 بدينسان مى‏توان گفت كه در اين اواخر، سلّام تا اندازه‏اى مورد اعتماد محافل علمى شده است. كسانى خواسته‏اند سفرنامه سلّام را يك داستان خيالى بدانند و بس، ولى نبايد از ياد ببريم كه منابع افسانه‏هاى جغرافيايى در نوشته‏هاى عربى درجاى ديگر است و با قصّه‏ها و حكايتهاى دريايى از بلاد شرق چون هند و مجمع الجزاير مالايا يا بلاد مغرب و بخصوص سواحل شرقى افريقا مربوط است. و اين قصّه‏ها به قرن نهم/ سوم ه. در بندرهاى خلافت همچون بصره و سيراف و مخصوصا در بغداد رونق گرفت. و قصّه پردازان بندرت حكايات خود را در ضمن كتابى آورده‏اند، بلكه اين حكايات غالبا به قلم كسان ديگر كه گاه معاصر آنها يا وابسته به نسلهاى بعد بوده‏اند، به جا مانده است. (تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلامی، ص 113 ـ 114).

بدین ترتیب با بخشی از دیدگاه هایی که در باره این گزارش وجود دارد، و برخی آن را خرافه دانسته و برخی به آن اعتماد کرده اند آشنا می شویم.

نوشتن نظر