امام خمینی و نقد غرب
موقعیت شما: موعود»مطالعات فرهنگی»مقالات مطالعات فرهنگی»غرب شناسی»امام خمینی و نقد غرب

امام خمینی و نقد غرب

دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۲۹
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

امام از مصلح موعود سخن گفت، و عصر ظهور را مطرح کرد و مردم را با امام عصر(عج) آشنا نمود. او به جای این که عمر خود را در تبیین دست پنهان بازار آدام اسمیت و هایک صرف کند، به تبیین دست آشکار الهی در ربوبیت و سرپرستی جهان هستی پرداخت و ولی خدا را مجرا و طریق این ربوبیت معرفی کرد.

احمد رهدار

چکیده:

مهمترین چالش دنیای اسلام از یک و نیم قرن پیش تاکنون، نفوذ اندیشه غرب در درون عالم اسلامی می‏باشد. از آن زمان تاکنون مدل‏های رفتاری ـ نظری متفاوتی از جانب اندیشمندان رشته‏های مختلف علمی برای حل بحران مذکور ارایه شده است که نافذترین، کارآمدترین و با دوام‏ترین آن‏ها متعلق به فقیهان و متکلمان شیعی می‏باشد. مهمترین ویژگی این نوع نظریه‏های برون پارادایمی بودن آن‏ها می‏باشد که به بهترین وجه به آن‏ها رنگ اثباتی و ایجابی داده است.
نوشتار حاضر در صدد است تا به تبیین یکی از این نوع نظریه‏های فقهی ـ کلامی که متعلق به حضرت امام رحمه‏الله می‏باشد از دو منظر سلب و ایجاب بپردازد.

1) مقدمه

اگر از محتوای کتاب «کشف الاسرار» امام خمینی بگذریم، باید اذعان نمود که رویارویی حضرت امام با غرب، در بستر تحولات مربوط به انقلاب اسلامی (چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب) رخ داده است. از آن‏جا که موج انقلاب اسلامی بسیار قوی و گسترده بوده است، غرب‏شناسی حضرت امام نیز به تبع آن، به گونه‏ای خاص و نوین تبلور یافته و از ابعاد و سطوح گسترده‏تر و عمیق‏تری برخوردار می‏باشد. البته مسلّم است که غرب‏شناسی به مفهوم امروزی آن، و با مکاتب و جریان‏های مختلف آن از قبیل اگزیستانسیالیسم، پوزیتیویسم، پست‏مدرنیسم، فمینیسم و... توسط حضرت امام صورت نگرفته است. درباره امام بیش از هر چیز دیگر، می‏توان واژه «اسلام‏شناس» را به کار برد. او اگر چه غرب را به طور تفصیلی مطالعه نکرده بود، اما اسلام را به گونه‏ای فهمیده بود که قادر بود تمایز و تفاوت اسلام و غرب را به راحتی تبیین کند. به عبارت دیگر، حضرت امام غرب را از دریچه اسلام نگریسته بود نه از دریچه خویش. در حقیقت، دغدغه وی اسلام بود و نه غرب. او اسلام را در زمانه‏ای شناخت که غرب، در تار و پود جوامع اسلامی از جمله جامعه ایرانی تنیده شده بود. با نگاه به مجموعه معارفی که از ایشان به یادگار مانده است، به روشنی می‏توان دریافت که بخش اساسی و مهم سخنان ایشان مربوط به اسلام و احکام اسلامی است و تنها بخش اندکی از آن به غرب اختصاص دارد که آن نیز به منظور تبیین حوزه‏ای از مسایل دینی بوده است.

از سوی دیگر، همان مقدار کم از سخنان حضرت امام درباره غرب، از وجوه متعدد قابل توجه، کارگشا و راهبر می‏باشد و باید آن‏ها را با توجه به نکات ذیل درک نمود:

1) حضرت امام آخرین میراث‏دار اندیشه‏های علمای پیش از خود بوده است. با کمی مسامحه می‏توان گفت همه تجارب علمای سلف، یک جا در کوله‏بار ایشان جمع بوده است و معظم‏له، هم به راز توفیق میرزای شیرازی در نهضت تنباکو واقف بوده است و هم به نقاط ضعف و انحراف در اندیشه و رفتار بزرگانی چون سید جمال الدین اسدآبادی و مرحوم آیت‏الله کاشانی . وی، هم تجربه تلخ بالای دار رفتن شیخ فضل‏الله نوری را دارد و هم تجربه روش سیاسی مرحوم مدرس را. به عبارت دیگر، حضرت امام برای ساخت بَنایی که در سر داشت، مواد خام و مصالح زیادی در دست داشت که آن‏ها را از علمای پیش از خود به ارث برده بود. از اینرو، منطقی است که راهی که ایشان برای انسان‏های معاصر باز می‏کند، بسیار هموارتر از جاده‏های پیشین باشد.

2) تجربه حضرت امام از حکومت اسلامی و از دنیای غرب مسبوق به نمونه‏های تاریخی می‏باشد. این نمونه‏ها گاه تنها معطوف به شرایط داخلی (نظام پادشاهی و سلطنتی و...) بوده است که نمونه بارز آن را می‏توان در حکومت صفویه که در نوع و زمان خود، به عنوان یکی از نمونه‏های موفق حکومت اسلامی می‏باشد یافت، و یا معطوف به شرایط داخلی و خارجی (استبداد سلطنتی داخلی و استعمار خارجی) بوده است که نمونه بارز آن را می‏توان در طرح حکومتی‏میرزای شیرازی (که در اندیشه‏های شیخ فضل‏الله نوری تبلور یافته) و طرح حکومتی آخوند خراسانی (که در اندیشه‏های میرزای نایینی تبلور یافته است) مشاهده کرد. حضرت امام باید طرح حکومت اسلامی خود را آن چنان می‏ریخت که نه منجر به ایجاد حکومتی مثل صفویه شود (بلکه نوع تکامل‏یافته‏تر آن باشد) و نه از نواقص طرح‏های مکتب سامرا (به طلایه‏داری میرزای شیرازی) و مکتب نجف (به طلایه‏داری آخوند خراسانی) رنج ببرد1 و در عین حال، ناظر به شرایط درونی و بیرونی جامعه عصر خود باشد.

3) زمانه حضرت امام، زمانه‏ای است که قریب به دو قرن از ورود افکار و مظاهر تمدن غربی در جامعه ایرانی می‏گذرد. گذشت دو سده، فرصت مناسبی است برای یک آزمون و خطای تجربی تاریخی. در این مدت نسبتا کافی، آن چه را که طرفداران غرب نوین در پروسه اقتباس از غرب، از سر دلدادگی و شیدایی و یا از سر التقاط در مبانی معرفتی و فکری، به جامعه مسلمین وعده می‏دادند، در حوزه‏های مختلف، امتحان خود را پس داده بود. نه نرم‏افزارهای حکومتی غرب که نمونه بارز آن در ایران تا عصر حضرت امام، حکومت مشروطه و پارلمانتاریسم می‏باشد و نه پایبندی و تعهد اخلاقی غربی‏ها به قراردادهای دیپلماتیک فی‏مابین، هیچ کدام تجربه‏ای خوش‏فرجام برای خرد جمعی ایرانی و بلکه برای خرد جمعی مسلمین در جوامع اسلامی به یادگار نگذاشته بود.

شاید تنها مظهر غربی که تا زمان حضرت امام امکان نفی آن با قاطعیت نبود و نیاز به گذشت زمان بیش‏تری داشت، منافع به دست آمده از تکنولوژی غربی بود. با این حساب، چهره غرب تا حدّ زیادی خود را در ایران نشان داده بود و نرم‏افزار تمدن و حکومت اسلامی که قرار بود حضرت امام آن را به عنوان منشور حرکت اجتماعی ایرانیان عصر خود و نیز به عنوان جانشین و الترناتیویی برای همه مدل‏ها و شیوه‏های پیشنهادی که غربی‏ها، ارایه نماید ناگزیر می‏بایست در خارج از سیطره تبلیغاتی غرب و طرفداران آن تنظیم می‏شد.

4) تأمل در مجموعه فکری ثبت شده از حضرت امام (صحیفه نور) و نیز سیره عملی ایشان، به روشنی نشان دهنده این مطلب است که وی به همه رخدادها و پدیده‏های عالم از پایگاه و منظر توحیدی عرفانی می‏نگریسته است و گو این که در سیر معنوی و ملکوتی خود، حب و بغض خود را به میزان قرب و بُعد به خدای تعالی تقسیم می‏کرده است و به همین علت، نگاه وی به غرب، به عنوان بستر و فضایی که در آن، ارتباط با عالم غیب و ماوراء ماده قطع شده و تأثیر و تنیدگی عالم عرش در عالم فرش مورد انکار قرار گرفته است، نگاهی ثانوی، منکرانه و منفی می‏باشد. البته این موضوع منحصر به حضرت امام نمی‏باشد، بلکه همه کسانی که در مراحل بالای سیر الی الله قرار دارند، ناگزیر از چنین اولویت‏بندی هستند.

5) چنان که گذشت، حضرت امام هیچ‏گاه در صدد نبوده است تا به طور مستقیم درباره غرب اظهار نظر کند، مگر این که سخن درباره غرب به تبیین بیش‏تر وی از یک مسئله دینی و اسلامی کمک کرده باشد. به همین علت، بجز برخی دیدگاه‏های ایشان درباره غرب که در کتاب «کشف الاسرار» آمده است، مطالب وی درباره غرب به صورت پراکنده و معمولاً در سخنرانی‏های ایشان ذکر شده است.

بهترین فرصتی که معظم‏له می‏توانسته دیدگاه‏های خود درباره غرب را تبیین کند، مدت زمان اقامت ایشان در نجف اشرف می‏باشد که در مقام یک تئوریسین اسلامی به تئوری‏پردازی در باب حکومت دینی مشغول بوده است.2

پیش از این، آخرین فقیهی که تلاش نموده است درباره حکومت دینی به طور جدی و گسترده و با تکیه بر مبانی فقه شیعه و با در نظر گرفتن دو عنصر مهم زمان و مکان،نظریه‏پردازی کند، مرحوم علامه نایینی است. وی در کتاب «تنبیه الامه و تنزیه‏المله» به نوعی هماهنگی میان برخی اصول اسلام با برخی‏مدل‏های حکومتی غربی از جمله نظام پارلمانتاریسم و حکومت مشروطه فتوا داده است.

حضرت امام به عنوان فقیه بعد از مرحوم نایینی، در مقام تبیین مدل حکومت اسلامی، هیچ نگاه اولی به غرب و مدل‏های حکومتی آن نداشته است. به همین جهت، در سراسر دو کتاب «بیع» و «ولایت فقیه» خود هیچ سخنی از مفاهیم رایج در اندیشه سیاسی غرب از جمله دموکراسی، پارلمانتاریسم، رأی‏گیری، احزاب و... نیاورده است. این به این معنا است که از منظر حضرت امام، مدل حکومتی اسلام کاملاً مستقل از مدل‏های حکومتی غرب می‏باشد و نه در ساختار و نه در محتوای حکومت اسلامی، هیچ‏گونه نیازی به استفاده از مفاهیم و اندیشه سیاسی غرب ندارد. وی در این باره به صراحت می‏فرماید:

«احکام اسلام را با احکام غرب بسنجیم؟! چه غلطی است... اسلام را هم وقتی می‏خواهند بشناسند با حرف‏های اروپایی‏ها می‏شناسند...3 شرق خودش را باخته است، تا از این خودباختگی بیرون نیاید، تا محتوای خودش را پیدا نکند، نمی‏تواند مستقل شود...4 کتاب‏هایی که در این نیم قرن نوشته شده است، استشهاد صاحب کتاب‏ها همه به حرف‏های غربی‏هاست... تا استشهاد به آن‏ها نباشد، مشتری کم می‏شود... تا این مرض هست، شرق، انگل است، تبع است».5

در حوزه مباحث نظری، مهم‏ترین نظریه اثباتی حضرت امام در برابر غرب، معرفی جایگاهی ویژه برای فقه و فقاهت می‏باشد که باعث می‏شود فقیه به عنوان عامل اجرای این فقه، دارای اقتدار زیاد باشد و در به چالش کشاندن بسترهای رقیب از جمله غرب، نافذتر و مقتدرتر عمل نماید.

6) انواع ارتباطات فقیه و مردم در تاریخ معاصر ایران را در سه نوع ذیل می‏توان دسته‏بندی کرد:

الف) از زمان ظهور و حاکمیت اخباریون شیعه تا زمان رونق گرفتن مکتب اصولی آیت‏الله وحید بهبهانی (تقریبا به مدت دو قرن)، رابطه فقیه و مردم، رابطه محدث ـ مستمع بود، به گونه‏ای که کسی حدیث می‏گفت و دیگری می‏شنید. این نوع ارتباط هرچند می‏توانست عمیق باشد، اما محدود بود و به همین علت، حوزه اقتدار فقیه نیز محدود بود.

ب) با رونق گرفتن مکتب اصولی آیت‏الله وحید بهبهانی و غلبه اصولیون بر اخباریون، سطح رابطه فقیه و مردم از سطح محدث ـ مستمع، به سطح مقلَّد ـ مقلِّد ارتقا یافت. در این نوع رابطه، دایره نفوذ و اقتدار فقیه گسترش یافت، به گونه‏ای که یک مرجع تقلید می‏توانست بی‏آن‏که ارتباط مستقیمی با مقلدین خود داشته باشد، در تمام نقاط عالم دارای مقلد باشد و فتواهای خود را در حوزه زندگی فردی و جمعی آن‏ها تسرّی بخشد.

ج) رابطه مقلَّد ـ مقلِّد هرچند بسیار گسترده‏تر از رابطه محدث ـ مستمع بود، اما با وجود این، از جهاتی محدود بود؛ زیرا حوزه اقتدار مرجع تقلید (مقلَّد) تنها می‏توانست در ساحت زندگی فردی و اجتماعی مقلدینش رقم بخورد و بر اساس این، می‏توان مصادیقی را در نظر گرفت که مقلدین هرچند با مقلَّد در ارتباطی مستقیم و شفاهی می‏باشند، اما در عین حال به این دلیل که مقلِّد وی نیستند از دایره اقتدار وی بیرون هستند. جایگاهی که حضرت امام برای فقیه جامع‏الشرایط تعریف کرد، دارای حوزه اقتداری گسترده بود که این مشکل را نیز می‏توانست حلّ کند.

حضرت امام سطح رابطه فقیه و مردم را از سطح مقلَّد ـ مقلِّد به سطح امام ـ امت ارتقا داد. بر اساس این، نه تنها مقلدین چنین فقیهی تحت نفوذ و اقتدار او قرار می‏گیرند، بلکه آن‏جا که پای حکم حکومتی به میان می‏آید، سایر مراجع تقلید نیز، حتی در فرض مخالفت فتوای آن‏ها با فتوای فقیه جامع‏الشرایطِ حاکم (ولی فقیه)، تحت اقتدار و نفوذ وی قرار می‏گیرند.6 و حتی بالاتر از این، از آن‏جا که جایگاه و شأن چنین فقیهی بالاترین جایگاه حکومتی در اندیشه سیاسی اسلام می‏باشد، خودبه‏خود در اندیشه سایر فرقه‏ها و مذاهب اسلامی (از جمله اهل سنت) نیز نفوذ می‏یابد. به همین علت است که در مواردی فرمان حکومتی خود حضرت امام که در چنین جایگاهی قرار داشت در دنیای اهل سنت نیز قابلیت اجرا پیدا کرد. پیشنهاد تعیین هفته وحدت از تاریخ 12 تا 17 ربیع‏الاول هر سال، تعیین جمعه آخر ماه رمضان به عنوان روز جهانی قدس و حکم ارتداد سلمان رشدی و ضرورت اعدام او و... از این جمله می‏باشد.

رفعت مقام ولی فقیه مسلمین که طلایه‏دار مبارزه با تمدن رقیب (غرب) می‏باشد، رابطه مستقیمی با توان و قابلیت بیش‏تر به چالش کشاندن رقیب دارد؛ زیرا فتواهای چنین فقیهی به راحتی می‏تواند علیه غرب موج ایجاد کند (نمونه‏هایی از این امواج در ادامه این نوشتار بررسی و تحلیل خواهد شد).

این مطلب صحیح است که به هر میزان که شدت درگیری با دنیای رقیب زیادتر باشد، ابزار قوی‏تری برای ادامه مبارزه نیاز است و به هر میزان که ابزار قوی‏تری در اختیار داشته باشیم، می‏توان به مبارزه شدت بیش‏تری بخشید. از جمله ابزاری که حضرت امام از طریق آن، مبارزه علیه غرب را شدت بخشید، تعریف جایگاه ویژه برای رهبری جریان مبارزه با کفر می‏باشد.

2) روش‏های مبارزه حضرت امام با غرب

1ـ2) روش‏های اثباتی
2ـ2) روش‏های سلبی

1ـ2) روش‏های اثباتی

الف) تولید ارزش، قالب و فرمول اداره
به نظر می‏رسد تمدن غرب جدید در سه مرحله بر سایر تمدن‏ها سیطره یافته است:

مرحله توسعه: در مرحله نخست، غرب دست به تولید ارزش زد. روش غرب در این مرحله، یا جعل و تأسیس مفاهیم جدید بود و یا تفسیر جدید از مفاهیم گذشته. به نظر می‏رسد مهم‏ترین، عام‏ترین، تأثیرگذارترین و محوری‏ترین مفهوم و ارزشی که غرب در این سطح تولید کرد، تفسیر جدید از مفهوم انسان بود. قبل از غرب قرون 14 و 15 میلادی، جهان‏بینی تمامی اقوام و ملت‏ها، به‏رغم تکثّر و تفاوت‏هایی که داشتند، با محوریت خداوند تفسیر می‏شد؛ به این صورت که جهان به مثابه هرمی در نظر گرفته می‏شد که در رأس آن خداوند، در میانه آن انسان و در قاعده آن سایر کائنات قرار داشتند. به این ترتیب، انسان واسطه خداوند و کائنات بود. در چنین نظامی، مطلوبیت همه مخلوقات از جمله انسان به هرچه بیش‏تر هماهنگ بودن با محور هستی یعنی خداوند بود.

در تفکر غرب جدید، جهت روابط اشیاء، از خداوند به سوی انسان تغییر کرد. در این تفسیر، انسان دیگر واسطه خدا و کائنات نبود، بلکه خود محور هستی قرار گرفت و مطلوبیت اشیاء به هرچه بیش‏تر هماهنگ شدن با انسان بود. در این تفسیر، انسان مبدأ و مقصد هستی تعریف شد.

در غرب، بشر، اول و آخر و محور و مدارهمه چیز است. همه چیز از او و برای اوست. از آغاز فلسفه جدید، بر این امر اصرار می‏شود که عالم و آدم غایت ندارد، تا تعیین غایات هم به عهده بشر باشد. درست است که کانت غایت را اثبات می‏کند، اما غایت در نظر او بشر است. دستورالعمل اخلاف او این است که چنان رفتار کنیم که هیچ بشری را وسیله نینگاریم، زیرا بشر در ذات خود غایت است.7

یکی از صاحب‏نظران معاصر در این باره می‏نویسد:

«با قطع رابطه لطیف بین خداوند و جهانی که مخلوق اوست، دکارت عملاً خداوند را از جهان تبعید کرد و یا بهتر است گفته شود جهان را از خداوند دور کرد. از نظر دکارت، اشیایی که خداوند خلق کرده است، آیات و نشانه‏های خداوند نیستند، این افکار دیگر حتی برای عقیده پیروان اسکولاستیسیسم فلسفی که می‏گفتند بین خداوند و جهان نسبتی برقرار است، جایی باقی نمی‏گذارد. هیچ صورتی و یا آیتی از خداوند در جهان نیست، بجز آن چه که دکارت روح یا نفس می‏نامد و آن را صرفا و به سادگی با عقل جزوی انسان و افکار روشن و بدیهی که خداوند در آن به ودیعه گذاشته، یکی می‏داند. چنان که ژیلسون می‏گوید: این خدای مفهومی اگر به کار پرستش نمی‏آید، نقصان فلسفه دکارت را رفع می‏کند. جهان دکارت جهانی صرفا ریاضی است. جهانی هندسی که در آن هیچ چیز جز امتداد و حرکت نیست و اگر خداوند حکمتی برای خلق این جهان داشته باشد، آن دلایل فقط برای خود خداوند معلوم است و ما کوچک‏ترین عقیده‏ای در مورد آن‏ها و یا حقایق الهی و غایت‏شناسانه نداریم و نمی‏توانیم داشته باشیم».8

چنین تفسیری از انسان، اصل موضوعه و زیربنای مکتب اومانیسم گشت. به نظر می‏رسد بیش‏تر ترجمه‏هایی که از این واژه به فارسی شده است، از جمله: انسان‏باوری، انسان‏مح