|
۱۶ فروردين ۱۳۸۴ |
اسماعیل شفیعی سروستانی
اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا صلواتك عليه و اله و غيبة ولينا و كثرة عدونا و شدة
الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا
اى جگرگوشه جانم غم تو شادى هر دو جهانم غم تو
زمانى چند از خاموش شدن صداى توپها و خمپاره ها نمى گذرد. از شبهاى بيم و روزهاى
هراس. از آژير ممتد آمبولانسها در صفى به درازاى ستونهاى نظامى در مسيرى كشيده شده
از فرودگاه تا همه بيمارستانهاى شهر. از لبخند زنان و مردانى كه ساعتهاى انتظار در
كنار واحدهاى انتقال خون را غنيمت عمر، واسپس نعمت هاى پروردگارشان مى دانستند. از
همه آنچه كه تماميت مردى را به مبارزه مى طلبيد. از صداى خمينى بزرگ و نگاه تيزش كه
انفعال را در پاها و سكون در قلبهاى مى كشت و از خيلى چيزهاى ديگر. از همه ايامى كه
بودن يا نبودن در ميدانى به فراخى كره ارض معنى مى يافت و از آرزوهاى بلندى كه
گامها را براى صعود بر بلنداى قله تاريخ صلا مى داد. تا نداى تاختن بر ظالم و دفاع
از مظلوم به نام خدا از همه گلدسته ها و مناره ها بلند شود; واسپس صبرى جميل تا
اميد برافراخته شدن پرچم «البيعة لله » را بر بلنداى آسمان در دلها زنده گرداند.
افسوس كه تا چشم گشوديم، آرزوهاى خرد و همتهاى حقير در زير شعارهايى خردتر از
آرزوها و حقيرتر از همتها سايه افكن بر رد گامهاى مردان مرد شد تا خامان ره نرفته
دل به بازيهاى سياسى و سياست بازيهاى دون خوش دارند.
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار!
به كجا مى توان برد اين درد بزرگ و اين بازگشت رفيقان از نيمه راه را؟
هيهات كه فراموشى همه بزرگيها بدل به حيثيتى حقير شده و انكار خوبيها مدالى آويخته
كنار سينه ها و عاملى براى كسب وجاهت در ميان اشباح الرجال.
نامردمانى كه در تمامى ايام سخت بر فرش بى دردى غنودند و تماشاگر ميدان شهادت مردان
شدند تا شايد تاييد فرزندخواندگان شيطان و اولاد يهودا متضمن زندگى حقارت بارشان
شود.
از كدامين درد بايد ناليد؟ از همه آنچه بر صفحه كاغذ آمد يا از بى مهرى آنان كه در
وقت تاراج بقية السيف خوبيها زبان در كام كشيده رخت اهل سلامت بر تن كردند. وه كه
عينك سياه سياست زدگى اندازه عالم را تيره مى نماياند كه «سياست » دورافتاده از عقل
سياسى.
اگر گوش نيوشا و چشم بينا داشتيم، درمى يافتيم كه فجر صادق دميده. سپيده سرزده و
ديرى نخواهد پاييد كه خورشيد حقيقت واسپس غيبتى دراز طلوع مى كند تا جانى تازه به
كالبد فسرده زمين و زمان بدهد.
گوشهاى بسيارى دميدن فجر صادق را شاهد بوده اند.
نفسهاى بسيارى در زير تلالؤ درخشان آن خورشيد روى به زندگى و حيات دوباره آورده
است.
چگونه مى توان چشم برهم نهاد و «خمينى » را ناديده انگاشت و «انقلابى » را كه با
خود خبر پايان يافتن تاريخ غرب و شروع تاريخ مردان «اهل ديانت » را داشت به فراموشى
سپرد و نام و ياد مردان مرد را كه سينه سپر ساختند و با بال شهادت تا آسمان انس
بالا رفتند، از صفحه قلب و سينه كاغذها زدود؟
از چه زمانى به اين بلاى خانمانسوز گرفتار آمده ايم كه ذكر بلند صيادان مرغ عشق و
مرغان بى تاب قاف معرفت را نشانه آلودگى به سياست بازى و سياست زدگى مى شناسيم؟
«الفباى سياست » را در كدام مدرسه آموخته ايم كه بى «عقل سياسى » به تفسير آن
مى نشينيم؟
هيهات كه ندانستيم سياست دورافتاده از فرهنگ آفت است و فرهنگ بى سياست دلمشغولى
آنان كه سترون بر عرصه خاك مى زيند.
همواره بر اين نكته اشاره داشته ايم كه: آنكه از منظر «اهل فرهنگ و تفكر» به
معاملات و مناسبات مردم مى نگرد، سياست را ذيل فرهنگ مى شناسد تا مبنايى براى همه
بودن و معنايى براى همه ملك دارى عرضه كرده باشد. سياستى كه فرهنگ باطن آن را
مى نماياند. سياستى متكى به عقل سياسى و نه سياست بازى.
بر اهل خرد پوشيده نيست كه: آنانكه از «فرهنگ » دم مى زنند با همه چيز كار دارند و
براى همه چيز معنى اى مى طلبند. رهنمايانى كه در شب چراغى فراروى مردمان قرار
مى دهند تا سراب را آب مپندارند و مغيلان را مامن. وه كه غفلت از «فرهنگ » بر سر
همه مناسبات ما و از جمله سياست آن آورد كه همگان شاهد آنيم. و سياست بى اتكا و
مبنا بر سر ادب و فرهنگ آن آورد كه همگان از آن نالانيم.
در هنگامه اى چهاردهمين شماره «موعود» را به نام «چهاردهمين » ستاره آسمان امامت و
ولايت تقديم مشتاقان و منتظران مى كنيم كه نام و ياد محمد مصطفى، صلوات الله عليه،
ما را به رجعت به آيين حقيقى آن عالى جناب، حضرت رحمة للعالمين فرا مى خواند، آئينى
كه واسپس هزار و اندى سال ديگربار با حضور مردى از تبار محمد، هم نام محمد، با لباس
محمد و با صفت ناب رحمة للعالمين آشكار مى شود.
«خمينى بزرگ » متذكر اين نكته بود كه نهضت بهمن ماه، طلايه دار حضور مهدى،
عليه السلام، است و خرداد، سرآغاز فصل انتظار.
همو كه سروده بود: «انتظار فرج از نيمه خرداد كشم ».
والسلام
سردبير
ماهنامه موعود شماره 14
|