spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
لباس‌ پهلـواني‌ چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲


جوان‌ غريب‌ با لباس‌هاي‌ رنگ‌ و رو رفته‌ و وصله‌ خورده‌، جلو كفش‌كن‌ زورخانه‌ نشسته‌ بود. ورزشكاران‌ و پهلوانان‌ تك‌، تك‌ وارد مي‌شدند و هر بار مرشد با فرياد خوش‌ آمديد، از آنها استقبال‌ مي‌كرد.
 هنوز ورزش‌ شروع‌ نشده‌ بود. چند نفر از نوچه‌هاي‌ تازه‌ كار بالاي‌ گود خود را گرم‌ مي‌كردند تا براي‌ ورزش‌ آماده‌ شوند. نوچه‌هاي‌ قديمي‌تر و پيش‌كسوتهايي‌ كه‌ روي‌ سكوي‌ دور گود نشسته‌ بودند، همين‌ طور كه‌ چاي‌ مي‌خوردند و آهسته‌، آهسته‌ براي‌ شروع‌ ورزش‌ لخت‌ مي‌شدند با همديگر خوش‌ و بش‌ مي‌كردند.
 چند شب‌ بود كه‌ به‌ اين‌ زورخانه‌ مي‌آمد واجازه‌ مي‌خواست‌ كه‌ در آنجا ورزش‌ كند، اما هر بار با بي‌ تفاوتي‌ به‌ او اجازه‌ اين‌ كار را نداده‌ بودند. حتي‌ به‌ مرشد هم‌ گفته‌ بود، اما او هم‌ از ترس‌ نوچه‌هاي‌ سرشناس‌ زورخانه‌اش‌ و از اينكه‌ اگر در كنار آدم‌ فقيري‌ مثل‌ او ورزش‌ كنند ناراحت‌ مي‌شوند. جواب‌ درستي‌ به‌ او نداده‌ بود. از همه‌ اينها گذشته‌، سن‌ و سالي‌ هم‌ نداشت‌، هنوز صورتش‌ مو در نياورده‌ بود.
 اما جوان‌ غريب‌ هم‌ دست‌ بردار نبود. آن‌ شب‌ زودتر از شب‌هاي‌ ديگر آمده‌ بود و پاي‌ سرم‌ نشسته‌ بود. هر بار كه‌ در چوبي‌ زورخانه‌ با صداي‌ گوشخراش‌ خود باز مي‌شد و روي‌ پاشنه‌ مي‌چرخيد، پرده‌ كهنه‌اي‌ كه‌ جلوي‌ در آويخته‌ شده‌ بود، به‌ كناري‌ مي‌رفت‌ و تازه‌ واردي‌ داخل‌ مي‌شد، مرشد محكم‌ ضرب‌ را به‌ صدا در مي‌آورد و با صداي‌ رگه‌ دارش‌ فرياد مي‌ زد:
 «خوش‌ آمديد، صفاي‌ قدمتان‌!»
 صحبت‌ بالا گودي‌ها گل‌ انداخته‌ بود و با شور و هيجان‌ صحبت‌ مي‌كردند. پيرمرد شكم‌ گنده‌، در حالي‌ كه‌ چشم‌هاي‌ تنگش‌ را تو صورت‌ كنار دستيش‌ دوخته‌ بود، مي‌گفت‌:
 «خلاصه‌ كه‌ داداش‌، اين‌ پهلوان‌ اكبري‌ كه‌ من‌ ديدم‌ با بقيه‌ فرق‌ مي‌كنه‌!
 كسي‌ حريف‌ اين‌ غول‌ بي‌ شاخ‌ و دم‌ نيست‌. پهلوان‌ عزيز آقا هم‌ درسته‌ كه‌ پهلوانه‌، اما كسي‌ باور نداره‌ كه‌ حريف‌ اكبر باشه‌! تا به‌ حال‌ هم‌ كه‌ از كشتي‌ گرفتن‌ با او فرار كرده‌» .
 يداله‌، نوچه‌ پهلوان‌ آقا عزيز كه‌ پشت‌ پيرمرد نشسته‌ بود و هي‌ گردن‌ مي‌كشيد و شانه‌ هاي‌ ورزيده‌اش‌ را به‌ بالا مي‌انداخت‌، وسط‌ حرف‌ او دويد و گفت‌:
 «هي‌ اكبر، اكبر مي‌ كنه‌! عجب‌ دوره‌ و زمانه‌ اي‌ شده‌ والله‌. اينجا زورخانه‌ پهلوان‌ عزيز آقاست‌ نه‌ اكبر خراساني‌! ما نمي‌ دونيم‌ تو دوستي‌ يا دشمن‌. اول‌ تكليف‌ خودت‌ را معلوم‌ كن‌ تا برسيم‌ به‌ اكبر. از خراسان‌ راه‌ افتاده‌ آمده‌ اينجا، دو نفر را زمين‌ زده‌ فكر مي‌كنه‌ كه‌ توي‌ تهران‌ ديگه‌ مرد نيست‌. پهلوان‌ پايتخت‌ شدن‌ كه‌ به‌ اين‌ سادگي‌ها نيست‌. بايد جواب‌ يه‌ ملت‌ را بده‌. بذار به‌ وقتش‌، جواب‌ اكبر را هم‌ مي‌ ديم‌.»
 پيرمرد نگاهي‌ تحقيرآميز به‌ سرتاپاي‌ جوان‌ كرد و گفت‌:
 «كي‌ ميخواد جواب‌ اكبر را بده‌؟ نكنه‌ تو ميخواي‌ اينكار رو بكني‌؟ غوره‌ نشده‌ فكر كردي‌ كه‌ مويز شدي‌!»
 همه‌ پهلووناي‌ اين‌ مملكت‌ ميدونن‌ كه‌ هنوز پهلواني‌ مثل‌ اكبر، تاريخ‌ به‌ خودش‌ نديده‌. پسرجون‌ هنوز جوانيد، فكر كردي‌ كه‌ با دو تا مثل‌ خودت‌ كشتي‌ گرفتي‌، ميتوني‌ با پهلوون‌ اكبر سرشاخ‌ بشي‌؟ »
 يداله‌ كه‌ حسابي‌ دمق‌ شده‌ بود، با عصبانيت‌ رو به‌ خادم‌ زورخانه‌ كرد و گفت‌: «آي‌ مشدي‌، يك‌ لنگ‌ بده‌ به‌ من‌، بعد هم‌ منتظر اونماند و با خشم‌ به‌ طرف‌ پستوي‌ انتهاي‌ زورخانه‌ رفت‌. پيرمرد آبدارچي‌ با سيني‌ چاي‌ مقابل‌ ميهمان‌ها مي‌گشت‌ و چاي‌ و آب‌ قند تعارف‌ مي‌كردو به‌ ورزشكاران‌ و پهلوانان‌، لنگ‌ و تنكه‌ ورزش‌ مي‌داد.جوان‌ غريب‌ براي‌ چندمين‌ بار به‌ پيرمرد گفت‌:
 «مشتي‌ يه‌ تنكه‌ هم‌ به‌ من‌ بده‌، مي‌خوام‌ ورزش‌ كنم‌» اما باز هم‌ پيرمرد با نگاه‌ اخم‌ آلود از كنار او گذشت‌ و هيچ‌ نگفت‌. باز مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد كه‌ يداله‌ با خشم‌ به‌ طرف‌ او غريد و گفت‌:
 «دف بشين‌ سرجات‌! فكر كردي‌ زورخانه‌ جاي‌ بچه‌ هاست‌؟ هنوز از گرد راه‌ نرسيده‌ مي‌خواد لخت‌ بشه‌، يكي‌ نيست‌ به‌ اين‌ بگه‌، هنوز دهنت‌ بوي‌ شير ميده‌!»
 چند نفري‌ از نوچه‌هاي‌ قديمي‌ زورخانه‌ هم‌ كه‌ دليل‌ عصبانيت‌ يداله‌ را مي‌دانستند و مي‌خواستند اين‌ غريبه‌ سمج‌ را مسخره‌ كنند، به‌ شدت‌ مي‌خنديدند و آن‌ دو را به‌ هم‌ نشان‌ مي‌دادند.
 ناگهان‌ دستي‌ قطور پرده‌ را به‌ كناري‌ زد و اندام‌ ورزيده‌ پهلوان‌ آقا عزيز در چهارچوب‌ در نمايان‌ شد ومرشد محكم‌ بر زنگ‌ كوفت‌ و ضرب‌ را به‌ صدا در آورد و فريادش‌ همه‌ را متوجه‌ ورود پهلوان‌ كرد. «صفاي‌ قدمت‌ پهلوان‌، خوش‌ آمديد، جمال‌ شاه‌ مردان‌ صلوات‌!»
 صداي‌ صلوات‌ جمعيت‌ بلند شد و صداي‌ خوش‌ آمديد،
 خوش‌ آمديد، پيش‌ كسوتها و بزرگترها زورخانه‌ را پر كرد . پهلوان‌ بعد از حال‌ واحوال‌ كردن‌ با مرشد و ورزشكاران‌ لخت‌ شد. همه‌ با عجله‌ لخت‌ مي‌شدند و پشت‌ سر پهلوان‌ به‌ صف‌ مي‌ايستادند، تا به‌ ترتيب‌ وارد گود شوند.
 مرشد آهسته‌ با سر انگشتانش‌ ضرب‌ مي‌گرفت‌ و با اشعار حماسي‌ كه‌ مي‌خواند ورزشكاران‌ را بر سر شوق‌ مي‌آورد. پيرمرد آبدارچي‌، سيني‌ آينه‌ و شانه‌ را مقابل‌ پهلوان‌ گرفت‌، پهلوان‌ شانه‌ چوبي‌ زمخت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ و در آينه‌ نگاهي‌ به‌ خود كرد و بسم‌ الهي‌ گفت‌ و ريش‌هاي‌ جو گندميش‌ را شانه‌ كرد و به‌ داخل‌ گود پريد. مرشد بر زنگ‌ كوفت‌ و ضرب‌ را به‌ شدت‌ به‌ نوا درآورد. ورزشكاران‌ به‌ ترتيب‌ ريش‌ هايشان‌ را شانه‌ مي‌كردند و وارد گود مي‌شدند. جوان‌ غريب‌، وقت‌ را مناسب‌ ديد. كسي‌ متوجه‌ او نبود. لنگي‌ را از روي‌ سكو برداشت‌ و به‌ دور خود پيچيد.
 پيش‌ قبض‌ لنگ‌ را از وسط‌ بالا كشيد و به‌ كمر زد.
 لباس‌هاي‌  مندرسش‌ را در هم‌ پيچيد و روي‌ سكو گذاشت‌ و خود را به‌ آخر صف‌ رساند. پهلوان‌ تخته‌ شانه‌ را برداشته‌ بود و در ميانه‌ گود ايستاده‌ بود و بقيه‌ ورزشكاران‌ يك‌، يك‌ به‌ او ملحق‌ مي‌شدندو دور گود مي‌ايستادند.
 چشم‌هاي‌ پيرمرد كه‌ به‌ او افتاد، صداي‌ اعتراضش‌ بلند شد، اما جوان‌ پيش‌ دستي‌ كرد و شانه‌ چوبي‌ را برداشت‌ و آن‌ را محكم‌ به‌ صورت‌ خود كوفت‌ و دندانهاي‌ شانه‌ تا كمر در پوست‌ و گوشت‌ صورتش‌ فرو رفت‌ و خون‌ به‌ هوا فواره‌ زد. پيرمرد از ترس‌ فريادي‌ كشيد و به‌ زمين‌ افتاد، صداي‌ ضرب‌ مرشد قطع‌ شد.
 بهت‌ زده‌ به‌ بالاي‌ گود نگاه‌ مي‌كردند. همه‌ مي‌خواستند بدانند كه‌ چه‌ اتفاقي‌ افتاده‌ است‌. خون‌ پهناي‌ صورت‌ جوان‌ را گرفته‌ بود و همچنان‌ فواره‌ ميزد. چند نفر به‌ بالاي‌ گود پريدند. پيرمرد بيهوش‌ را به‌ گوشه‌اي‌ بردند. چند نفر ديگر هم‌ سعي‌ مي‌كردند تا جلوي‌ خونريزي‌ بيشتر صورت‌ جوان‌ را بگيرند. سر و صورت‌ جوان‌ را محكم‌ بستند. ديگر كسي‌ به‌ فكر ورزش‌ نبود. همه‌ به‌ اتفاقي‌ كه‌ افتاده‌ بود فكر مي‌كردند. پهلوان‌ سيني‌ آينه‌ و شانه‌ خون‌ آلود را جلوي‌ خود گذاشته‌ بود و متفكرانه‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كرد. بعضي‌ از پيرمردهابا نگاههايشان‌ شجاعت‌ جوان‌ را ستايش‌ مي‌كردند.
 به‌ دستور پهلوان‌ براي‌ جوان‌ آب‌ قند آورند. پهلوان‌ نگاه‌ محبت‌آميزش‌ را به‌ او دوخت‌ و گفت‌:
 ـ خب‌ جوان‌ ، اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو با اين‌ كارت‌ هم‌ ورزش‌ امشب‌ ما را تعطيل‌ كردي‌ و هم‌ اوقات‌ همه‌ را تلخ‌ كردي‌. رسم‌ و رسومات‌ زورخانه‌ از قديم‌ و نديم‌ براي‌ ما مانده‌. اگه‌ هر كسي‌ بخواد به‌ دلخواه‌ خودش‌ عمل‌ بكنه‌ ، ديگه‌ سنگ‌ روي‌ سنگ‌ بند نمي‌شه‌. درسته‌ كه‌ تو دلت‌ مي‌خواد ورزش‌ بكني‌ و كار امشبت‌ هم‌ به‌ ما ثابت‌ كرد كه‌ خيلي‌ پر دل‌ هستي‌ و سر نترسي‌ هم‌ داري‌؟ اما اين‌ يك‌ سنته‌ كه‌ جوان‌ وقتي‌ مي‌تونه‌ وارد گود بشه‌ و با پهلوانها ورزش‌ بكنه‌ كه‌ مرد باشه‌ و بتونه‌ ريش‌ هايش‌ را شانه‌ بكنه‌. ورزش‌ پهلواني‌ كار هر كسي‌ نيست‌ جوان‌، مرد مي‌خواد!» هنوز پهلوان‌ حرفهايش‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ فرصت‌ را از او گرفت‌ و گفت‌: اما پهلوان‌ فقط‌ كه‌ ريش‌ نشانه‌ مردي‌ نيست‌. اين‌ دليل‌ نميشه‌ هر كسي‌ كه‌ سن‌ و سالش‌ كمه‌ از ورزش‌ محروم‌ بشه‌. مردي‌ و پهلواني‌ چيز ديگه‌اي‌. تازه‌ من‌ كه‌ شب‌ اولم‌ نيست‌ كه‌ مي‌خوام‌ ورزش‌ كنم‌. من‌ هشت‌ ساله‌ كه‌ تو شهر خودم‌ ورزش‌ مي‌كنم‌. چون‌ پدرم‌ ورزشكار بود منو از بچه‌ گي‌ به‌ زورخانه‌ مي‌برد.
 حالا اين‌ درسته‌ كه‌ چون‌ غريبم‌ و منو نمي‌شناسيد به‌ من‌ اجازه‌ نديد ورزش‌ كنم‌.»
 «خب‌ حال‌ بگو بدانم‌ اسمت‌ چيه‌؟ »
 در حالي‌ كه‌ از شدت‌ درد دندانهايش‌ را روي‌ هم‌ مي‌فشرد گفت‌:
 «اسمم‌ صادق‌ پهلوان‌!»
 «خب‌ صادق‌ اهل‌ كجا هستي‌، چند وقته‌ آمدي‌ تهران‌؟»
 «اهل‌ قم‌ هستم‌ پهلوان‌، چند ماهي‌ ميشه‌ كه‌ براي‌ كار آمدم‌ تهران‌»
 بعد پهلوان‌ رو به‌ مرشد كرد و گفت‌: «حاج‌ مرشد، اين‌ جوان‌ مهمان‌ ماست‌. اينجور كه‌ ميگه‌ ناوارد هم‌ نيست‌. از اين‌ به‌ بعد هر وقت‌ كه‌ دلش‌ خواست‌، مي‌تونه‌ تو اين‌ زورخانه‌ ورزش‌ بكنه‌.»
 بعضي‌ از اين‌ صحبت‌ پهلوان‌ خوششان‌ نيامد، اما ديگر كسي‌ جرأت‌ اعتراض‌ نداشت‌.
 مدتي‌ بود كه‌ پهلوان‌ آقا عزيز حال‌ و حوصله‌ درستي‌ نداشت‌. از رفتارش‌ معلوم‌ بود كه‌ از موضوعي‌ ناراحت‌ است‌. آن‌ شب‌ موقع‌ ورزش‌ پهلوان‌ بيش‌ از همه‌ وقت‌ ناراحت‌ بود و در فكر فرو رفته‌ بود. با بي‌ ميلي‌ ورزش‌ مي‌كرد و به‌ چيزي‌ توجه‌ نداشت‌. طوري‌ كه‌ همه‌ فهميدند،
 ممكن‌ است‌ اتفاقي‌ افتاده‌ باشد. بعد از ورزش‌، پهلوان‌ رو به‌ نوچه‌هاي‌ خود كرد و گفت‌:
 «جمعه‌ آينده‌ در زورخانه‌ پهلوان‌ اكبر خراساني‌  گلريزان‌ است‌. ما را هم‌ دعوت‌ كرده‌اند. بايد برويم‌. حتماً كار به‌ كشتي‌ هم‌ مي‌رسد! سعي‌ كنيد در اين‌ مدت‌ زمان‌ باقي‌ مانده‌ بيشتر تلاش‌ كنيد و آماده‌ باشيد. ديگه‌ زماني‌ رسيده‌ كه‌ بايد تكليف‌ خودمان‌ را با اكبر روشن‌ كنيم‌.»بعد پنج‌ نفر از بهترين‌ نوچه‌ هاي‌ خود را انتخاب‌ كرد كه‌ صبح‌ جمعه‌ همراه‌ او باشند، ولي‌ به‌ صادق‌ چيزي‌ نگفت‌. انگار او اصلاً وجود ندارد. صادق‌ از بي‌ اعتنايي‌ پهلوان‌ سخت‌ رنجيد، ولي‌ چاره‌اي‌ جز سكوت‌ نداشت‌. يك‌ روز قبل‌ از رفتن‌ به‌ گلريزان‌، يكي‌ از نوچه‌هاي‌ پهلوان‌ آقا عزيز، صادق‌ را به‌ گوشه‌اي‌ كشيد و گفت‌:
 «صادق‌! پهلوان‌ سفارش‌ كرد كه‌ مبادا فردا به‌ زورخانه‌ پهلوان‌ اكبر بيايي‌ و آبروي‌ من‌ و زورخانه‌ام‌ را ببري‌!»
 اين‌ حرف‌ آن‌ قدر براي‌ صادق‌ سخت‌ بود كه‌ گويي‌، دنيا را بر سرش‌ خراب‌ كردند. سرش‌ را پايين‌ انداخت‌ و هيچ‌ نگفت‌. تمام‌ آن‌ شب‌ را بيدار بود و فكر مي‌كرد. ديگر نمي‌توانست‌ اين‌ شرايط‌ را تحمل‌ كند. چرا بايد او را به‌ خاطر فقر، از كشتي‌ محروم‌ كنند. چرا بايد شايستگي‌هاي‌ او را به‌ خاطر لباس‌هاي‌ وصله‌ دارش‌ ناديده‌ بگيرند.
 غرورش‌ سخت‌ لطمه‌ خورده‌ بود. بايد اين‌ شرايط‌ را تغيير مي‌داد. با خود فكر مي‌كرد:
 «زور خانه‌ كه‌ جاي‌ اين‌ حرفها نيست‌، گود است‌ و پهلواني‌، مردي‌ است‌ و مردانگي‌! و همه‌ چيز را دلاوري‌ و كشتي‌ معلوم‌ مي‌كند. يا پيروزي‌ و سربلندي‌ و افتخار و يا شكست‌ و ناكامي‌! فقير و دارا هم‌ ندارد.»
 سپيده‌ كه‌ زد تازه‌ چشمهايش‌ گرم‌ شده‌ بود و در حالي‌ كه‌ تبسمي‌ بر لبانش‌ نشسته‌ بود، چشمهايش‌ را به‌ دست‌ خواب‌ سپرد.
 صبح‌ روز جمعه‌، زورخانه‌ پامنار پر از جمعيت‌ بود. امير اعظم‌ حاكم‌ تهران‌ و عده‌اي‌ از بزرگان‌ كشور در اين‌ جشن‌ شركت‌ داشتند. صداي‌ ضرب‌ و اشعار حماسي‌ مرشد زورخانه‌ را به‌ لرزه‌ در آورده‌ بود. پهلوان‌ آقا عزيز به‌ همراه‌ نوچه‌هاي‌ خود در جمع‌ ورزشكاران‌ در حال‌ شنا رفتن‌ بودند. پهلوان‌ اكبر، تخته‌ شناي‌ خود را در وسط‌ گود گذاشته‌ بود. و ميانداري‌ مي‌كرد. صادق‌ با لباس‌ وصله‌ خورده‌، كهنه‌ و شلوار نخ‌ نما وارد زورخانه‌ پهلوان‌ اكبر شد. گيوه‌ هايش‌ را در گوشه‌اي‌ گذاشت‌ و پاي‌ سردم‌، روي‌ سكو نشست‌. عده‌اي‌ از ميهمانان‌، با ديدن‌ او ابرو درهم‌ كشيدند.
 چند لحظه‌ بعد صادق‌ به‌ خدمتكار زورخانه‌ گفت‌:
 «مشدي‌، يك‌ شلوار به‌ من‌ بده‌!»
 خدمتكار نگاه‌ تندي‌ به‌ سراپاي‌ او انداخت‌ و گفت‌:
 «نداريم‌! »
 آهسته‌ بلند شد و مصمم‌ از مقابل‌ چشمان‌ جستجو گر ميهمانها عبور كرد و به‌ طرف‌ ديگر زورخانه‌ رفت‌.
 همه‌ نگاهها به‌ گود دوخته‌ شده‌ بود. كسي‌ به‌ او توجهي‌ نداشت‌. چشم‌ آقا عزيز كه‌ به‌ صادق‌ افتاد، از خشم‌ گوشه‌ لبش‌ را گزيد. ولي‌ كاري‌ از دستش‌ ساخته‌ نبود. جز اينكه‌ سرش‌ را پايين‌ بيندازد و او را ناديده‌ بگيرد، صادق‌ به‌ پستوي‌ زورخانه‌ رفت‌ و شلوار ورزش‌ رنگ‌ و رو رفته‌اي‌ را پيدا كرد و همان‌ جا لخت‌ شد. لباسهايش‌ را در هم‌ پيچيد و در پستو گذاشت‌. شلوار را پوشيد. يك‌ تخته‌ شنا برداشت‌ و پريد داخل‌ گود. تخته‌ شناي‌ خود را در كنار پهلوان‌ آقا عزيز، روي‌ زمين‌ گذاشت‌ و شروع‌ به‌ شنا رفتن‌ كرد.
 پهلوان‌ اكبر آن‌ روز هيچ‌ اعتنايي‌ به‌ پهلوان‌ عزيز نكرده‌ بود و او را تحويل‌ نگرفته‌ بود. در گود هم‌ براي‌ ميانداري‌ هيچ‌ تعارفي‌ به‌ او نكرده‌ بود. پهلوان‌ آقا عزيز با تمام‌ اين‌ نگرانيها از اينكه‌ صادق‌ را هم‌ در كنار خودمي‌ ديد، بيشتر ناراحت‌ مي‌شد.
 شنا كه‌ تمام‌ شد، براي‌ ميانداري‌، ميل‌ گرفتن‌ و پا زدن‌ هم‌، پهلوان‌ اكبر كمترين‌ تعارفي‌ به‌ آقا عزيز نكرد.
 به‌ اين‌ ترتيب‌ براي‌ آقا عزيز يقين‌ شد كه‌ پهلوان‌ اكبر مي‌خواهد با او كشتي‌ بگيرد و در مقابل‌ جمع‌ اعتبار او را از بين‌ ببرد. بالاخره‌ چرخ‌ زدن‌ و كباده‌ گرفتن‌ هم‌ به‌ پايان‌ رسيد و پهلوان‌ اكبر، رو به‌ بالاي‌ مجلس‌ كرد و پرسيد:
 ـ خب‌، حالا چه‌ كار كنيم‌؟»
 امير اعظم‌ گفت‌:
 «پهلوان‌، كشتي‌ بگيريد تا ما تماشا كنيم‌! »
 پهلوان‌ اكبر هم‌ كه‌ براي‌ بي‌ اعتبار كردن‌ آقا عزيز منتظر چنين‌ فرصتي‌ بود گفت‌:
 «من‌ كشتي‌ دور مي‌گيرم‌»
 امير اعظم‌ دوباره‌ گفت‌: «خب‌ هر طور كه‌ دلت‌ مي‌خواهد بگير. يالله‌ شروع‌ كن‌! »
 پهلوان‌ آقا عزيز در بن‌ بست‌ عجيبي‌ قرار گرفته‌ بود. اضطراب‌ و ناراحتي‌ در چهره‌اش‌ موج‌ مي‌زد. مي‌دانست‌ كه‌ با شكست‌ خوردن‌، آبرو و حثيتي‌ را كه‌ در سال‌هاي‌ طولاني‌ كسب‌ كرده‌ است‌ به‌ يكباره‌ از دست‌ مي‌دهد.
 او نه‌ مي‌توانست‌ از كشتي‌ گرفتن‌ با پهلوان‌ اكبر خودداري‌ كند و نه‌ مي‌خواست‌ كه‌ با قدرتمندترين‌ مرد روزگار كشتي‌ بگيرد.
 كشتي‌ شروع‌ شد. مرشد با صداي‌ بلند فرياد زد «آي‌، جانمي‌ پهلوان‌!» و بعد در حالي‌ كه‌ با سر انگشتانش‌، ضرب‌ ريز مي‌گرفت‌، با طنين‌ حماسي‌ اين‌ ابيات‌ را مي‌خواند:
 جان‌ من‌ لاغري‌ بهانه‌ مكن‌  هوس‌ گود وزورخانه‌ مكن‌
 نتواني‌ شدن‌ به‌ آساني‌  پهلوان‌ اكبر خراساني‌
 پهلوان‌ اكبر با يك‌ نفر از سمت‌ راست‌ كشتي‌ گرفت‌ و او را به‌ بالاي‌ گود انداخت‌. بعد با يكي‌ ديگر از سمت‌ چپ‌ كه‌ نوچه‌ آقا عزيز بود. در آويخت‌ و به‌ سرعت‌ او را هم‌ به‌ زمين‌زد. پيكر تنومند و ورزيده‌ پهلوان‌ اكبر و استادي‌ او در بكار بردن‌ فنون‌ كشتي‌ باعث‌ شده‌ بود كه‌ هيچكس‌ نتواند در مقابل‌ او مقاومت‌ كند. كشتي‌ به‌ سرعت‌ پيش‌ مي‌رفت‌. هر كس‌ كه‌ قدم‌ در ميدان‌ مي‌گذاشت‌ ،در كمترين‌ زمان‌ به‌ زمين‌ مي‌خورد.
 پهلوان‌ آقا عزيز، به‌ دنبال‌ راه‌ گريزي‌ مي‌گشت‌، بين‌ او پهلوان‌ اكبر ،تنها صادق‌ قرار داشت‌. اضطراب‌ عجيبي‌ سراپاي‌ او را فرا گرفته‌ بود. بعد از صادق‌ نوبت‌ به‌ او مي‌رسيد و معلوم‌ نبود كه‌ چه‌ بر سرش‌ مي‌آمد.
 نوبت‌ به‌ صادق‌ كه‌ رسيد، پهلوان‌ اكبر نگاهي‌ سرسري‌ به‌ او انداخت‌ وگفت‌:
 «بچه‌ تو هم‌ كشتي‌ مي‌گيري‌؟ »
 صادق‌ با ادب‌ گفت‌: «بله‌ پهلوان‌!»
 آقا عزيز كه‌ او را لايق‌ كشتي‌ با پهلوان‌ اكبر نمي‌دانست‌، از ناراحتي‌ دندانهايش‌ را به‌ هم‌ مي‌ساييد. اكبر با لبخندي‌ تحقيرآميز، دستش‌ را به‌ سوي‌ صادق‌ دراز كرد و گفت‌:
 «بيا، بيا جلو! »
 صادق‌ به‌ وسط‌ گود آمد و دست‌ در دست‌ پهلوان‌ اكبر گذاشت‌. كشتي‌ شروع‌ شد .پهلوان‌ اكبر كه‌ حريف‌ جوانش‌ را اصلاً به‌ حساب‌ نمي‌آورد، سعي‌ كرد كه‌ او را با يك‌ حركت‌ به‌ زمين‌ بزند، اما موفق‌ نشد. پهلوان‌ اكبر كه‌ از مقاومت‌ اين‌ جوان‌ گمنام‌ متعجب‌ شده‌ بود، دستهاي‌ نيرومندش‌ را به‌ دور كمر صادق‌ انداخت‌ و خواست‌ تا با قدرت‌ فراوانش‌ او را از زمين‌ بلند كند.
 ولي‌ كاري‌ از پيش‌ نبرد.پهلوان‌ آقا عزيز كه‌ همچنان‌ از فكر در افتادن‌ با پهلوان‌ اول‌ مملكت‌ به‌ خود مي‌پيچيد و منتظر بود كه‌ صادق‌ رسوايي‌ بزرگي‌ به‌ بار بياورد، ناگهان‌ متوجه‌ شد كه‌ صادق‌ با قدرت‌ و چالاكي‌ باور نكردني‌ با پهلوان‌ اكبر كشتي‌ مي‌گيرد.
 همه‌ حاضرين‌ و به‌ خصوص‌ امير اعظم‌ از حمله‌هاي‌ اين‌ مرد غريب‌ به‌ پهلوان‌ اكبر، سخت‌ در حيرت‌ شدند. همه‌ از هم‌ مي‌پرسيدند، اين‌ مرد كيست‌؟ ولي‌ هيچكدام‌ نام‌ و نشاني‌ از او نمي‌دانستند. كشتي‌ صادق‌ اين‌ پهلوان‌ گمنام‌، در پيش‌ چشمان‌ حيرت‌ زده‌ تماشاگران‌ با قدرت‌ پيش‌ مي‌رفت‌. پهلوان‌ اكبر هر فني‌ به‌ كار مي‌برد، او بدل‌ مي‌كرد و در مقابل‌ فن‌ هايي‌ كه‌ اين‌ حريف‌ ناشناس‌ به‌ كار مي‌برد، پهلوان‌ اكبر را به‌ خطر مي‌انداخت‌ و او را مجبور مي‌كرد كه‌ با قدرت‌ زياد مقاومت‌ كند. از سراپاي‌ هر دو حريف‌ به‌ شدت‌ عرق‌ مي‌ريخت‌.
 خاك‌ گود زير پايشان‌ گل‌ شده‌ بود.
 پهلوان‌ آقا عزيز ، از خوشحالي‌ در پوست‌ خود نمي‌گنجيد، چون‌ كه‌ صادق‌ نه‌ تنها او را از شكستي‌ بزرگ‌ نجات‌ داده‌ بود، بلكه‌ داشت‌ مقام‌ پهلوان‌ پايتختي‌ اكبر را نيز از اعتبار مي‌انداخت‌.
 پهلوان‌ اكبر كه‌ موقعيت‌ خود را در خطر مي‌ديد، با همه‌ قدرت‌ حمله‌ كرد و تمام‌ تجربيات‌ فني‌ خود را به‌ كار گرفت‌. پهلوان‌ صادق‌ هم‌ مثل‌ كوه‌ مقاومت‌ مي‌كرد و حملات‌ شديدي‌ مي‌كرد كه‌ اگر پهلوان‌ اكبر غافل‌ مي‌شد، به‌ زمين‌ مي‌خورد.
 بيش‌ از يك‌ ساعت‌ طول‌ كشيد اما هيچكدام‌ بر ديگري‌ پيروز نشدند امير اعظم‌ كه‌ نتيجه‌ اين‌ كشتي‌ را مساوي‌ تشخيص‌ داده‌ بود، امر به‌ ختم‌ كشتي‌ داد و هر دو پهلوان‌ از يكديگر دست‌ كشيدند و از گود بالا آمدند.
 پهلوان‌ آقا عزيز از اين‌ پيروزي‌، بسيار خوشحال‌ شده‌ بود و سر از پا نمي‌شناخت‌. با يك‌ خيز از كف‌ گود بالا پريد و با نوچه‌ هاي‌ ديگرش‌، صورت‌ پهلوان‌ صادق‌ را غرق‌ بوسه‌ كردند.صادق‌ همين‌ طور كه‌ چشم‌هاي‌ مهربانش‌ را به‌ چشم‌هاي‌ پهلوان‌ آقا عزيز دوخته‌ بود، مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد كه‌ پهلوان‌ آقا عزيز با احساس‌ شرمساري‌ گفت‌:
 «مي‌دانم‌، مي‌دانم‌ چه‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌!»
 بعد رو به‌ نوچه‌ هايش‌ كرد و گفت‌:
 «پهلوان‌ صادق‌ امروز درس‌ بزرگي‌ به‌ همه‌ ما داد. من‌ به‌ خاطر رفتار اشتباهي‌ كه‌ داشتم‌ خجالت‌ مي‌كشم‌ .
 اميدوارم‌ كه‌ اشتباهات‌ مرا ببخشيد. امروز پهلوان‌ صادق‌ به‌ ما ثابت‌ كرد كه‌ جوانمردي‌ ، انسانيت‌ و پهلواني‌ به‌ ثروت‌ و قدرت‌ نيست‌. لباس‌ زيبا و يا كهنه‌ هيچ‌ چيز را ثابت‌ نمي‌كند. آنچه‌ كه‌ مهم‌ است‌، روحيه‌ پهلواني‌ و جوانمردي‌ است‌. مرد كه‌ در زورخانه‌ براي‌ كشتي‌ لخت‌ شد، ديگر معلوم‌ نيست‌ كه‌ لباسش‌ وصله‌ دار است‌ يا نو! فقط‌ مردي‌ و پهلواني‌ باقي‌ مي‌ماند» .
 چشم‌هاي‌ صادق‌ پر از اشك‌ شده‌ بود. وقتي‌ كه‌ به‌ صورت‌ پهلوان‌ آقا عزيز نگاه‌ كرد، ديد كه‌ او هم‌ گريه‌ مي‌كند. دو پهلوان‌ صورت‌ هم‌ را بوسيدند و از يكديگر معذرت‌ خواستند.
 امير اعظم‌ كه‌ شيفته‌ قدرت‌ بدني‌ و چابكي‌ اين‌ پهلوان‌ نو ظهور شده‌ بود، دستور داد كه‌ زودتر لباسهاي‌ پهلوان‌ صادق‌ را بياورند. عده‌اي‌ براي‌ آوردن‌ لباس‌هاي‌ پهلوان‌ صادق‌ به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مي‌دويدند، ولي‌ لباس‌ پهلوان‌ راپيدا نكردند.
 پهلوان‌ صادق‌ در حالي‌ كه‌ سرش‌ را بالا گرفته‌ بود، گفت‌: «لباس‌هاي‌ من‌ در پستو است‌»
 همه‌ متوجه‌ شدند، مردي‌ كه‌ در اول‌ جشن‌، با لباس‌ كهنه‌ و وصله‌ خورده‌ وارد زورخانه‌ شد، همين‌ پهلوان‌ صادق‌ قمي‌ بوده‌ است‌.

  


تلخيص‌ از كتاب‌ «حماسه‌هاي‌ پهلواني‌»، ج‌ 2، نوشته‌ خسرو آقا ياري‌
موعود جوان‌ شماره‌ نوزدهم
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.