spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
هميشه پشتيبان چاپ پست الكترونيكي
۱۶ فروردين ۱۳۸۴


مريم ضمانتى يار


اسماعيل دستش را روى شانه يوسف گذاشت و گفت: صبور باش. خدا بزرگ است اگر طفل معصوم تو عمو داشته باشد، خدا خودش اسباب نجات او را فراهم مى كند.

يوسف كه تمام صورتش از اشك خيس شده بود; گفت: وقتى مادرش دارد پيش چشمم پرپر مى زند و جان مى دهد. طفل را مى خواهم چه كنم؟!

- اين حرف را نزن مرد! او هم بنده اى از بندگان خداست. خدا مى داند چه سرنوشتى در انتظار اوست.

حرفهاى اسماعيل نمى توانست به دل منقلب و روح پريشان يوسف، آرامش ببخشد. همسر جوانش اسماء، در حال جان دادن بود و از دست قابله و طبيب هم كارى ساخته نبود.

هر دو برادر در حياط خانه كوچك يوسف بى قرار و ناآرام قدم مى زدند و اسماعيل سعى مى كرد او را آرام كند. يوسف به تنه درخت كهنسال نخل حياط تكيه داد و گفت: من بدون اسماء چه كنم؟...

ناگهان پيرزن قابله از اتاق بيرون دويد; يوسف!... يوسف!...

وحشت از چشمان كم فروغ او مى باريد. اسماعيل جلو دويد: چه خبر شده؟

اما يوسف از ترس شنيدن خبر بد، جرات پرسيدن هم نداشت. پيرزن جلوتر آمد: اسماء...

- حرف بزن زن... حرف بزن!

- اسماء... اسماء مرد...

يوسف به زانو فرود آمد و با دو دست محكم بر سرش كوبيد و از عمق وجودش ناله كرد. پيرزن نهيب زد: مثل مادر مرده ها چرا به خاك افتاده اى؟ بلند شد، فكرى بكن!

يوسف ناليد: چه فكرى؟... زندگى را كه نمى توانم به اسماء بگردانم...

و خودش را روى خاك انداخت. اسماعيل جلو رفت: چه مى گويى پيرزن؟ مگر خودت نگفتى كه اسماء مرد؟ حالا مى خواهى اين مرد بخت برگشته چه كند؟

قابله پير، عرق پيشانى اش را پاك كرد و گفت: بچه... بچه زنده است از دست من و طبيب هم كارى ساخته نيست... چه بايد بكنيم؟

يوسف از جا بلند شد: چطور ممكن است؟

پيرزن دوباره نهيب زد: از من مى پرسى؟ اصلا حالا چه وقت اين سؤال است؟ فكرى بكن... آيا بايد شكم اسماء را باز كنيم و بچه را نجات بدهيم يا چون مادر مرده، بچه را هم بايد با او دفن كنيم؟

يوسف وحشت زده گفت: من طبيبم يا عالم؟ من چه مى دانم بايد چه خاكى بر سر كنم.

- آخر تو پدر بچه اى.

- باشم! من چطور مى توانم چنين حكمى را صادر كنم؟

اسماعيل جلو رفت: گوش كن. من راه حل اين معما را مى دانم!

يوسف با تعجب نگاهش كرد: تو؟!

- آرى من! شما مراقب وضع طفل باشيد، من الان برمى گردم.

يوسف دستش را كشيد: تو گوش كن. اگر به دنبال طبيب مى روى كه من بهترين طبيب بغداد را آورده ام. اين زن هم بهترين قابله بغداد است. تو كجا مى روى؟

- من به خانه «شيخ مفيد» مى روم تا حكم اين مساله را از او بپرسم.

چشمان گريان يوسف درخشيد: آفرين بر تو. اصلا به فكر خودم نرسيد. پس زود برو برگرد.

اسماعيل سر تكان داد و با شتاب از خانه بيرون رفت. تا خانه شيخ راهى نبود. تمام راه را دويد. به در خانه كه رسيد آنقدر محكم در را كوبيد كه خدمتكار خانه، وحشت زده فرياد زد: چه خبر است؟ مگر سربازان حكومتى قصد جانت را كرده اند كه اينطور در مى زنى؟... در را شكستى... آمدم...

اسماعيل دوباره مشت به در كوبيد: بازكن پيرمرد! مساله مرگ و زندگى يك طفل معصوم در بين است. خدمتكار پير شيخ، با شتاب در را باز كرد! اسماعيل نفس نفس زنان پرسيد: شيخ كجاست؟

- آنجا... در اتاق درسش... ولى... صبر كن...

- نمى توانم...

و به طرف اتاق شيخ دويد. جمعى جوانان دور او حلقه زده بودن و شيخ برايشان صحبت مى كرد. اسماعيل پا به اتاق گذاشت. شيخ كه متوجه صداى در شده بود، با ديدن چهره هراسان اسماعيل از جا بلند شد: چه شده مرد جوان!

اسماعيل نفسى تازه كرد و گفت: سلام شيخ... عذرم را بپذير... همسر برادرم دقايقى پيش از دنيا رفت. او طفلى در شكم داشت كه نتوانست آن را به دنيا بياورد و مرد... قابله مى گويد طفل زنده است. چه كنيم؟ شكم او را بشكافيم و طفل را نجات دهيم يا چون مادرش مرده، او را با مادرش دفن كنيم؟

شيخ مفيد نگاهى به جمع شاگردانش كه با اشتياق منتظر شنيدن فتوى و نظر شيخ بودند، انداخت و گفت:

- چون مادر مرده است، طفل را هم با مادرش دفن كنيد!

اسماعيل نفس عميقى كشيد. در قلبش احساس درد شديدى كرد. به عقب برگشت و با شتاب و بدون خداحافظى از خانه شيخ مفيد بيرون دويد. ديگر رمقى براى دويدن نداشت. حالا برادرش چه حالى پيدا مى كرد؟ همسر جوان و اولين فرزندش را با هم از دست مى داد. آن هم در حاليكه فقط يك سال با اسماء زندگى كرده بود...

دل اسماعيل مملو از غم بود كه به خانه يوسف رسيد: با آنكه مى دانست او بيصبرانه منتظر است اما قدرت نداشت پايش را به حياط خانه بگذارد. جرات گفتن حرف شيخ را هم به يوسف نداشت..

دو قدم مانده به خانه يوسف صداى پاى اسبى شنيد. توجهى نكرد و پا به چارچوب در خانه گذاشت، اما هنوز پاى ديگرش را به حياط نگذاشته بود كه كسى او را به نام صدا كرد: اسماعيل... صبر كن...

رو برگرداند. جوان خوش سيمايى بود كه لباسى سفيد و زيبا پوشيده بود. او را تا به حال در آن محله نديده بو. دوباره او را به نام صدا كرد، اسماعيل... شيخ مفيد مرا فرستاد كه بگويم شك اسماء را باز كنيد و طفل را بيرون بياوريد و بعد زخم را ببنديد و او را دفن كنيد.

اسماعيل آنقدر از شنيدن اين پيغام شادمان شد كه بدون هيچ حرفى و تاملى به حياط دويد. قابله پير و يوسف جوان، هر دو از جا كنده شدند و يا هم پرسيدند چه شد؟

اسماعيل گفت: بچه را در بياوريد... بچه را تا زنده است نجات دهيد...

از شدت هيجان و خستگى، زير سايه نخل روى زمين رها شد. قابله به اتاق دويد و يوسف به دنبالش به طرف اتاق دقت. تنها دقايقى بعد صداى گريه نوزاد در اتاق پيچيد و لبخند رضايت بر لبهاى اسماعيل شكفت.

قابله، نوزاد را در پارچه تميزى پيچيده و به حياط آمد. يوسف هم گريه مى كرد و هم مى خنديد. قابله، نوزاد را به دست اسماعيل داد: بگير عمو! اين هم برادرزاده تو.

اسماعيل فرزند برادرش را در بغل گرفت و بوسيد: پسر است يا دختر؟

يوسف آهسته بوسه اى بر گونه نرم او زد و گفت: پسر... پسرى بدون مادر...

اسماعيل آهى كشيد و گفت: باور نمى كنيد اگر بگويم چه شد!

يوسف پسرش را به قابله داد و گفت: چه شد؟

- من به خانه شيخ مفيد رفتم و از او حكم مساله را پرسيدم. شيخ هم بدون هيچ ترديدى گفت: بچه را با مادرش دفن كنيد.

يوسف وحشت زده گفت: تو كه گفتى...

- صبر كن. مساله همين جاست. من به در خانه كه رسيدم. هنوز پايم را به حياط نگذاشته بودم كه سوارى خوش سيما و نيكو به سرعت خودش را به من رساند. مرا صدا كرد و گفت: شيخ مفيد مرا فرستاد كه بگويم شكم اسماء را باز كنيد و طفل را نجات دهيد...

يوسف با تعجب به چشمان اسماعيل خيره شد: او كه بود؟

- گفتم كه فرستاده شيخ بود. خودش گفت كه شيخ مرا فرستاده... فكرش را بكن اگر كمى ديرتر شيخ آن جوان را فرستاده بود، الان اين پسر زيبا زنده نبود.

- راست مى گويى. اگر پسرم را هم از دست داده بودم، تحمل مرگ اسماء بسيار دشوارتر بود... حالا دلم به اين خوش است كه يادگارى از او دارم. خدا اين طفل معصوم را به خاطر آرامش دل من، به من بخشيد. برو و از طرف كن از شيخ تشكر كن.

- حتما... همين حالا مى روم.

اسماعيل از خانه بيرون رفت. با شتاب كوچه ها را پشت سر گذاشت. به خانه شيخ مفيد كه رسيد، برخلاف دفعه قبل، با آرامش دركوبه را به صدا درآورد. خدمتكار پير شيخ در را باز كرد. با ديدن چهره او گفت: برگشتى جوان؟ خير است! اين دفعه سربازان حكومتى دنبالت نكرده اند؟

اسماعيل لبخند زد: سلام پدر جان... مرا ببخش. وضع بدى داشتم. حالا مى توانم، دوباره شيخ را ببينم؟

پيرمرد هم لبخندى زد و گفت: سلام پسرم... اجازه بده به شيخ خبر بدهم.. هنوز درسش به آخر نرسيده.

اسماعيل پا به حياط گذاشت حياط كوچك خانه گذاشت. حياط كوچك خانه شيخ با صفا و آرام بود. لحظه اى نگذشت كه خدمتكار به او اجازه ورود به اتاق شيخ را داد. اسماعيل با احترام و آرام به اتاق رفت و به شيخ و شاگردانش سلام كرد، انگار كه بخواهد شتابزدگى دفعه قبل را جبران كند. شيخ مهربان و گرم از او استقبال كرد: خوش آمدى مرد جوان. باز چه اتفاقى افتاده؟

اسماعيل سر به زير انداخت: مزاحم كارتان شدم تا از طرف برادرم از شما تشكر كنم. اگر آن جوان نيكو را نفرستاده بوديد، الان برادرزاده ام مرده بود.

شيخ با تعجب از جا بلند شد: جوان؟ كدام جوان نيكو؟ از كه حرف مى زنى مرد؟!

اسماعيل به چشمان متعجب شيخ خيره شد: همان جوان كه با اسب به دنبالم فرستاديد. درست موقع رسيدن من هنوز پايم را به حياط خانه برادرم نگذاشته بودم كه آمد و گفت شما او را فرستاده ايد تا به ما بگويد شكم همسر برادرم را باز كنيم و طفل را نجات بدهيم!

شيخ بى اختيار به زانو فرود آمد. لرزه بر اندام نحيف و لاغرش افتاد: جوان؟ فرستاده؟... من اصلا كسى را سراغ تو نفرستادم و حكمم همان بود كه خودم اينجا به تو گفتم.

اسماعيل شگفت زده گفت: چطور ممكن است؟ او مرا به اسم صدا كرد و حتى نام همسر برادرم را هم برد.

شيخ به زمين چشم دوخت: مگر تو اينجا كه آمدى اسمت را به من گفتى؟ مگر تو اسم همسر برادرت را بردى؟...

اسماعيل پيش روى شيخ زانو زد: نه... نه...

- پس چطور كسى را كه من به دنبال تو فرستادم، در حاليكه خودم اسم تو و آن زن را نمى دانستم، او مى دانست. چشمان نورانى شيخ مفيد پر از اشك شد: اصلا من در اين خانه اسبى ندارم... آن مرد جوان را من نفرستادم...

شاگردان شيخ همه متوجه شدند كه حال او به شدت دگرگونه شد. با دست به آنها كه از ابتدا شاهد ماجرا بودند، اشاره كرد كه همگى بلند شوند. شاگردان، به احترام شيخ مفيد، بدون هيچ حرفى بيرون رفتند. اسماعيل مانده بود كه چه كند.

شيخ خدمتكارش را صدا كرد و گفت: اين مرد جوان كه رفت، در خانه را ببند و در را به روى هيچ كس باز نكن... آن سوار، فرستاده من نبود. او صاحب الامر بود كه تو را به نام صدا كرد و نام آن زن را هم برد. معلوم است كه من بعد از اين همه سال لياقت فتوى دادن را ندارم. اشتباهى كردم كه مى توانست به بهاى سنگين مرگ يك طفل بى گناه تمام شود.

اسماعيل در برابر ابهت كلام شيخ، قدرت هيچ ابراز نظرى را نداشت، بلند شد و آهسته و سر به زير خداحافظى كرد و از اتاق بيرون رفت.پيرمرد خدمتكار در حاليكه پشت سر او در را مى بست، آهى كشيد و گفت: چطور در اين خانه را به روى مردم ببندم؟ تكليف اين همه گرفتار چه مى شود؟...

با رفتن اسماعيل، شيخ مفيد عبا و عمامه اش را برداشت. وضو گرفت و به خلوت خودش پناه برد. لحظه اى از فكر صحبتهاى آن جوان بيرون نمى رفت. او امين و مورد اعتماد همه مردم بود. بعد از پايان دوره غيبت صغرى و مرگ نايب چهارم امام عصر، عجل الله تعالى فرجه الشريف - على بن محمد سمرى - به مرجعيت شيعه رسيده بود و به دستور صريح صاحب الامر، رهبرى شيعيان را به عهده گرفته بود.

از ميان نامه هاى حضرت، نامه اى را گشود، آنجا كه صاحب الامر برايش نوشته بودند: «و تو - كه پروردگارت، توفيقت را براى يارى حق دوام بخشد و پاداشت را به خاطر سخنانى كه با صداقت از جانب ما مى گويى افزون كند - را آگاه مى كنيم كه به ما اجازه داده شده كه تو را به شرافت و افتخار مكاتبه مفتخر كنيم و موظف كنيم كه آنچه به تو مى نويسيم به دوستان ما كه نزد تو مى باشند برسانى.»

او نخستين كسى بود كه بعد از ائمه، عليهم السلام، بدون مخالفت، همه شيعيان به دور او جمع شدند و مرجعيت او را پذيرفتند. او كه زبان شناسى توانا بود و هرگز هيچ بحث و مناظره اى شكست نخورده بود، حالا در برابر اين حادثه، به زانو درآمده بود.

چهره لاغر و گندمگون شيخ مفيد خيس اشك شده بود. او كه سالها با اقتدار كامل، در برابر تبعيد و تهديد و آتش زدن خانه و مسجد هم مقاومت كرده بود، حالا احساس عجز و ناتوانى مى كرد...

در دور دست نگاه شيخ، تصوير روزى نقش بسته بود كه به خاطر مقابله با او جمع شدن شيعيان بر گردش، دهها مسجد در آتش كينه و عداوت عباسيان سوخت. آن روزهاى پر آتش و ظلم كه ده هزار نفر از مردم بغداد، اسير آتش سوزى شدند و مساجد و دكانها و خانه ها، در آتش سوختند... آن روزها كه گروهى آب را بر محله شيخ بستند تا او و دوستدارانش را از پا درآورند. آن روزها كه نوحه عزادارى روز عاشورا و جشن شادمانى عيد غدير ممنوع شده بود... آن زمان كه به قتل شيعيان فتوى داده شد و هركه را توانستند از دم تيغ عداوتشان گذراندند. روزى كه ناگهان به مسجد بزرگ بغداد حمله كردند و عده اى از مردم بى گناه را قتل عام كردند...

در همه آن دشواريها، دلش به اين گرم بود كه همه چيز به خاطر صاحب الامر، تحمل كردنى است. در برابر همه آن رنجها و عذابها، قتلها و آتش سوزيها، نامه حضرت به دل او آرامش بخشيد، آنجا حضرت براى شيخ نوشتند:

«شما مكلف هستيد كه اوامر و دستورات ما را به دوستان ما برسانيد خداوند عزت و توفيق اطاعتش را به آنان مرحمت فرمايد و مهمات آنان را كفايت كند. در پناه لطف خويش محفوظشان دارد. با يارى خداوند متعال در مقابل دشمنان ما كه از دين خداوند روى بگردانده اند بر اساس تذكرات، استقامت كن و بازخواست الهى، دستورات ما را به آنان كه از تو مى پذيرند و گفتار ما موجب آرامش آنها مى شود، ابلاغ كن. با اينكه ما بر اساس فرمان خداوند و صلاح واقعى ما و شيعيانمان، تا زمانى كه حكومت در دنيا در اختيار ستمگران در نقطه اى دور و پنهان از ديده ها به سر مى بريم، ولى از تمام حوادث و ماجراهايى كه بر شما مى گذرد، كاملا مطلع هستيم و هيچ چيز از اخبار شما بر ما پوشيده نيست. از خطاها و گناهانى كه بندگان صالح خداوند از آنها دورى مى كردند، ولى اكثر شما مرتكب آن شديد نيز با خبريم. با همه اين گناهان، ما هرگز در رسيدگى به امور شما كوتاهى نكرده و شما را فراموش نمى كنيم و اگر عنايات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگى، شما را در بر مى گرفت و دشمنان شما را از بين مى بردند...»

با همين پيغامها و نامه هاى اميد بخش بود كه شيخ مفيد همه مصائب را تحمل مى كرد... اما همه اين مسائل يك طرف و اين فتواى اشتباه يك طرف. آن همه فشار و تهديد و قتل و غارت هرگز باعث نشد شيخ نااميد شود و در خانه اش را به روى مردم ببندد. اما اين ماجرا او را از پاى درآورد و باعث شد كه شيخ به همه پشت كند و در خانه اش را به روى همه ببندد...

آفتاب تازه طلوع كرده بود و شيخ در سكوت دلگير خانه مشغول مناجات و دعا بود. صداى در بلند شد خدمتكار پير با خودش گفت: باز هم در مى زنند. خدايا اين وقت صبح جواب اين مردم را چه بدهم؟ باز هم بگويم شيخ كسى را نمى پذيرد؟ همانطور كه با خودش حرف مى زد به سمت در رفت و در چوبى خانه را بازد كرد. جوانى پشت در ايستاده بود كه لباس خدمتكاران بر تن داشت. به نظر نمى رسيد براى سؤال و خواهشى به نزد شيخ آمده باشد. سلام كرد و نامه اى به دست او داد.

خدمتكار نامه را گرفت و در را بست و با شتاب به اتاق آمد. شيخ سر به سجده داشت.

بعد از نماز صبح هنوز از سر سجاده بر نخاسته بود. شانه هاى نحيف و لاغرش از گريه مى لرزيد از روز رفتن اسماعيل يك لحظه آرام نگرفته بود. خدمتكار نتوانست بيش از اين پريشانى شيخ را تحمل كند. كنار سجاده زانو زد و آهسته گفت: ببخشيد! آقا برايتان نامه اى آمده.

شيخ سر از سجده برداشت. صورت نورانى و محاسن سفيدش غرق اشك بود. خدمتكار بلند شد تا شيخ مفيد را با نامه اش تنها بگذارد. شيخ بى قرارتر از پيش در حاليكه دستانش از يك احساس شيرين مى لرزيد آن را گشود. همان خط آشنا بود. «صاحب الامر» خطاب به شيخ فرموده بود: «بر شماست كه فتوى بدهيد و بر ماست كه شما را از خطا و اشتباه، حفظ كنيم. ما شما را وا نمى گذاريم تا در خطا اشتباه واقع شويد.»

شيخ با چشمانى اشكبار چندين بار اين عبارات را تكرار كرد. هر واژه مثل جرعه اى آب گوارا و زلال، وجود تشنه و اندوهناك شيخ را سيراب و پر نشاط مى كرد. نامه را بوسيد و سر بر سجده شكر گذاشت.

خدمتكار پير كه دل نگران و منتظر بود، بيرون اتاق ايستاده بود و به خودش اجازه نمى داد از محتوى نامه سؤال كند. شيخ بلند شد. سجاده اش را جمع كرد و گفت: من به مسجد مى روم. هركس سراغ مرا گرفت، بگو بيايد مسجد.

خدمتكار شادمان جلو آمد: نامه پر بركتى بود شيخ!

شيخ بعد از چند روز، لبخند زد و گفت: نامه هاى صاحب الامر، هميشه پر بركتند.

اسماعيل و يوسف همراه سيل جمعيت به طرف ميدان بزرگ بغداد پيش مى رفتند. محمد دست پدر و عمويش را گرفته بود تا در ميان جمعيت گم نشود. او حالا ديگر نوجوانى برومند و زيبا شده بود. اما جمعيت به قدرى زياد بود كه بيم آن مى رفت كه پدرش را گم كند. يوسف دست گرم او را در دست فشرد و گفت:

- مى بينى پسرم؟ اين همه مردم براى تشييع مردى جمع شده اند كه باعث شد صاحب الامر، براى زنده ماندن تو، خود به ما پيغام بدهد.

محمد بر چهره شكسته پدرش نگاه كرد. بعد از مرگ مادرش اسماء، او هم برايش پدر بود و هم مادر و از آنجا كه صاحب الامر، باعث زنده ماندن او شده بود، نسبت به او احساس احترام و محبت خاصى داشت...

بغداد در غم از دست دادن شيخ مفيد، يكپارچه غرق ماتم و اندوه شده بود و بيش از هشتاد هزار نفر از مردم در تشييع پيكر پاك او جمع شده بودند، جمعيت به قدرى زياد بود كه ميدان «اشنان »، بزرگترين ميدان بغداد، تنگ و كوچك به نظر مى رسيد. سيد مرتضى برادر سيد رضى كه از شاگردان مورد علاقه شيخ مفيد بود، بر جنازه او نماز خواند و شيخ را در نهايت اندوه در خانه كوچك خودش «باب الرياح » به خاك سپردند.

محمد دلش مى خواست مى توانست مثل همان روزها كه شيخ زنده بود و پدر و عمويش او را به ديدن شيخ مى بردند; او را از نزديك ببيند. اما ديگر شيخ از دنيا رفته بود...

به به خاك سپارى شيخ، جمعيت كم كم پراكنده شد. اما اسماعيل، يوسف و محمد دل از آنجا نمى كندند. اطراف خانه شيخ كه خلوت تر شد، يوسف دست محمد را گرفت و به طرف قبر شيخ برد. اسماعيل هم جلو رفت و كنار قبر زانو زد. خدمتكار پير و وفادار شيخ در حاليكه اشك مى ريخت، ماجراى تولد محمد را به ياد آورد. دستى بر سر او كشيد و گفت:

- شيخ مفيد به خاطر فتوى اشتباهى كه درباره تولد تو و مادرت داده بود،اشك ريخت...

محمد دستى بر خاك مرطوب قبر كشيد و گفت: اينجا چه نوشته شده؟

خدمتكار گفت: اين خط «صاحب الامر» است كه به دست مبارك خودشان بر روى قبر شيخ ابياتى را نوشته اند. و اسماعيل زمزمه كرد:

لا صوت الناعى بفقدك انه يوم على آل الرسول عظيم

آواى مرثيه خوان بر فقدان تو بلند نگردد كه روزگار مرگ تو بر خاندان پيامبر بزرگ است

مان قد غيبت فى جدت الثرى فالعلم والتوحيد فيك مقيم

اگرچه در دل خاك پنهان گشته اى اما درون تو دانش و معرفت حق اقامت گزيده است

والقائم المهدى يفرح كلما تليت عليك من الدر و من علوم

قائم آل محمد، صلى الله عليه وآله، - مهدى، عجل الله تعالى فرجه الشريف - هرگاه دانشهايى از دروس الهى برتر خوانده مى شود خشونود مى گردد.

با زمزمه اسماعيل و همراه گريه يوسف، محمد با خود انديشيد:

- اى شيخ! تو چگونه كسى بودى كه صاحب الامر، روز مرگ تو را روز بزرگى براى خاندان پيامبر مى داند؟

 



ماهنامه موعود شماره 14


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.