|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
حسن جلاير
شب سايه سنگين و سياهش را بر سر شهر پهن كرده بود، كوچههاي تنگ و پيچ در پيچ شهر در تاريكي و سكوت گم شدهبود و مردم در پناه شب، آسوده در خواب فرو رفته بودند، اما چشم خليفه و يارانش بيدار بود و نگران. وحشت و نگراني از چشمانش خوانده ميشد، احساس زبوني ميكرد، بيچاره شده بود. هر روز خبر از شورشيميآوردند، هر دم پيكي وارد ميشد و خبر از اغتشاشي ميداد، خواب از چشمانش گريخته بود و آرامش از وجودش رختبسته بود. در تالار كاخ قدم ميزد، حركاتش عصبي و بياختيار بود، هرچند لحظه يكبار به در ورودي چشم ميدوخت گويامنتظر كسي بود، در همين لحظه >ابن ابيداود < وارد شد و تعظيم كرد. ـ حضرت خليفه آماده خدمتم. ـ پس چرا اينقدر دير كردي وزير؟ آه چه كنم از دست شما، هيچگاه در دوران حكومتم، بدردم نخورديد، هميشه مايهسرافكندگي و زبونيام بودهايد، هيچگاه مرهم بر زخم ننهاديد، هيچگاه، هيچگاه، اميدم از شما قطع شده، فقط بلديد ثروتمرا به باد دهيد و با خوشگذرانيهاي خود، نامم را آلوده كنيد. بخاطر شماها، از سگ هم كمتر شدهام، آه كه شما درباريان مراكشتيد. >ابن ابيداود < ساكت ايستاده بود و چشم به كف تالار داشت و هيچ نميگفت. خليفه فرياد زد: پس اين راحتطلبان كجايند، >ابناكثم <، >ابن ابيالشوارب < و >موفق < را ميگويم. >ابن ابيداود < گفت: حضرت خليفه! در راهند. همين حالا ميرسند، آنها در حال گفتگو بودند كه آن سه تن وارد تالارشدند. هر سه سلام كردند و ساكت ماندند. خليفه غريد: هميشه همينطور بوده است، هميشه هر وقت شما را احضار كردم، دير آمديد يا در گوشه ميخانهها مست ولايعقل افتاده بوديد، يا در بيخبري و لذتجويي سير ميكرديد و يا به قتل و غارت و ستمگري مشغول بوديد، چه كنم باشماها، آخر هستيام را بر باد ميدهيد. وزراء ساكت و شرمگين چشم به زمين دوخته بودند، پس از يك سكوت طولاني، خليفه گفت: >امشب شماها راخواستم تا راجع به موضوع مهمي گفتگو كنم < ابن ابيداود گفت: >در خدمتگزاري به حضرت خليفه حاضريم < خليفه گفت: >حسن بن علي فكرم را مشغول كرده، نميدانم با او چه كنم، از هنگامي كه شنيدهام فعاليتهاي گستردهاي رادر خفا بر عليه ما شروع كرده خواب از چشمم گريخته، از آن بدتر فرزندش مهدي است كه گويا در خفا زندگي ميكند وكسي مكانش را نميداند جز اندكي از نزديكان، ميدانيد كه را ميگويم؟ همان كسي كه بساط خلفا را بر هم ميزند، همانكسي كه جهان را ميگيرد، همان كسي كه زورگويان و ستمگستران را از دم شمشير ميگذراند و همان كسي كه هستي مرا وشما را بر باد ميدهد. چه كنم، اين از پدر كه جانم را به لبم رسانده و همه جا چون شبح وجودش را بر سرخودم احساس ميكنم، زندگيام راتلخ كرده و آرامش را از من گرفته، آنهم از پسرش كه دستهايش را هميشه بر گلويم احساس ميكنم. آه كه زندگي سگ ازمن بهتر است، اينهم شد زندگي؟ دائم با ترس و وحشت دمخور بودن. هرچه از پيروان اين مرد ميكشم، هر چه در زندانها و سياهچالها مياندازم باز هم كم نميشوند، اينها مثل قارچميمانند، هر لحظه و از هر گوشه ميرويند، يكي را نابود ميكنم دهها نفر ديگر اضافه ميشوند، چه كنم؟ به نظر شما چهتدبيري بكار ببرم؟ من كه ديگر درمانده شدهام، شما چارهاي بينديشيد. سكوت سنگيني تالار را فرا ميگيرد، هر يك از حكومتيان به انديشهاي فرو رفتهاند. در دل >ابن ابيداود <طوفاني برپا شده، خطوط چهرهاش درهم ميرود، لرزش خفيفي وجودش را در برميگيرد، درخويش فرو رفته و با افكار خويش در جنگ است. >وجود من، هستي من، مقام و هر چه كه دارم به اين حكومت بستگي دارد، به اين مرد زبون، بر باد رفتن حكومتش، بر بادرفتن من نيز هست به هر طريقي بايد اين حكومت باقي بماند، اگرچه... اگرچه... آه چه پرتگاهي از هر طرف كه بروم فناميشوم، چه دردناكست... واي كه بر چه دو راهي عجيبي گير كردهام. هر دو سويش نابودي است. در افكار درهم و برهم خويش غوطهور است، همانند غريقي است كه پناهي ميجويد، دست و پا ميزند اما بيشتر فرو ميرود. جدال انديشههاي متضادش به اوج ميرسد، جدال نفسش و هوايش با عقل و دركش. ناخودآگاه، لبش به سخن باز ميشود، اما مال، ثروت، ارجمندي، بزرگي فرمانروايي اينها لذت بخشترند، خليفه كهمتوجه زمزمه وزير ميشود، ميپرسد: >هان وزير چه شده است؟ دگرگون شدهاي، مضطربي، پريشاني را در صورتتميبينم، با خودت چه ميگويي؟ < ابن ابيداود درمانده و خسته از جدال با خويش، با صدايي كه نگراني و ترس، زبوني و بيچارگي، فرومايگي و پستي از آنپيداست ميگويد: >تنها درمان اين درد، كشتن حسن عسكري و به چنگ آوردن و نابود كردن فرزندش مهدي است و استواركردن جعفر برادر امام به جانشيني او < خليفه لحظهاي در فكر فرو ميرود و پس از مدتي در چشمان ابن ابيداود خيره ميشود. >كار بزرگيست، اما به انجامش ناچاريم، چارهاي نيست بايد اقدام كرد، آنهم تا دير نشده .< ـ چه بايد كرد، راهي انديشيدهاي؟ ابن ابيداود: >بله، مسمومش ميكنيم، آسانترين راه و بيخطرترين طريق، كسي هم بوئي نميبرد، خلق تصور ميكنندكه امام به مرگ طبيعي مرده است. ـ آفرين وزير! آفرين! عجب شيطاني هستي، شادم كردي برو! برو دست به كار شو، شبت خوش باد. - فرمانبردارم. ابن ابيداود با همراهان از قصر خارج ميشوند تا بيشرمانه نقشه شوم خويش را عملي كنند. * * * در خانه امام غوغايي است، هر كس به سويي ميرود. همه پريشان و غمزدهاند. بعضي ميگريند، گروهي دست به دعابرميدارند، امام رنگ چهرهاش زرد شده و در بستر افتاده و توان حركت ندارد، خليفه گروهي را بعنوان پزشك به بالين امامفرستاده اما نه براي معالجه بلكه براي فريب مردم... * * * خورشيد رنگ پريده و شرمزده از افق سربرميآورد در همين لحظات است كه امام نيز بسوي خدا ميشتابد، در خانهشيون به پا ميشود. نزديكيهاي ظهر، تمام مردم شهر از حادثه مرگ امام باخبر ميشوند. شهر يكپارچه شيون ميشود، مردم از خودميپرسند چه شده؟ امام كه تا چند روز پيش سرحال بود، در عنفوان جواني بود، قوي و نيرومند بود، نه، نه، اين مرگ طبيعينبود، امام را شهيد كردهاند، بيشرفها، بيشرمها... باز نگراني و اضطراب بود، وحشت و هراس بود، غم و اندوهبود كه شهر را در خويش فرو برده بود و سكوت. در شهر، زمزمهها اوج ميگرفت كه پس از امام چي؟ جانشين او كيست؟ جعفر، برادر امام كه مكاري حيلهگر بود، خويش را به عنوان جانشين به مردم معرفي ميكرد. مردم با خويش ميانديشيدند، اين مرد كه به درد هر كاري ميخورد جز جانشيني امام! اين مرد كه در تمام عمرش، عملي خداپسندانه نكرده، اين مرد ميخواهد جانشين امام شود؟ واي چه فاجعهاي! لحظات غريبي بود. * * * پيكر امام آماده دفن بود و مردم صف بسته بودند تا بر بدنش نماز بگزارند، منتظر بودند كه جانشين امام بيايد تا باهمراهياش نماز بخوانند. جعفر خود را آماده كرد و با حالتي غرورآميز آمد و پيشاپيش مردم قرار گرفت. لحظه حساسي بود. لحظه انحراف دوباره مسيرها، لحظه بر باد رفتن تمامي كوششهاي امام، لحظه برباد رفتن دين محمدي. يعني همين، همين بود سرانجام آن همه كوشش، آن همه جوشش، پس چه شد آن خونها كه در راه پابرجايي دين خداريخته شد؟! امام اين همه زجر كشيد، اهانت شنيد، زنداني شد و در آخر شهيد گشت، براي اينكه جعفر بيايد و حاصل همه آنكوششها را بر باد دهد، نه، نه، اين درست نيست، اين خدايي نيست، عثمان بن سعيد، نگران بود و به تمامي اينها ميانديشيد. جعفر آماده بود نماز بگزارد كه فريادي برخاست. >عمو! از اين مكان دور شو، من سزاوارترم كه بر پدرم نماز بگزارم. < چهرهها يكمرتبه برميگردد. كودكي گندمگون با چهرهاي دلربا و موهايي پيچپيچ به جايگاه نماز نزديك ميشود. جعفر چنان بهتزده ميشود كه بيهيچ چون و چرايي عقب ميرود. رنگ از صورتش پريده و بسياري شرم وجودش رابه آتش كشيده است، آنچنان خود را خوار احساس ميكند كه حدي بر آن نميتوان يافت. ناگهان صدايي دلانگيز بلندميشود: الله اكبر صدا در فضاي خانه ميپيچد و با طنين آن، حقيقت از نو زندگي از سر ميگيرد...
|