|
۱۶ فروردين ۱۳۸۴ |
فاطمه رهبرى شندى
در آن آخرين لحظه هاى رفتن، گه خراميدن و دل بردنت، بگو كه اكنون سوى ميدان مى روى
يا جان رقيه را به لب مى رسانى؟ مى روى يا دل فاطمه را با خود مى برى؟ مى روى يا
جان زينب را به وداع مهر مى ستانى؟ مى روى يا ضربان قلب اهل حرم را به آخرين
شماره ها وا مى دارى؟...
آه، اما زينب را بنگر كه به سوى تو مى دود ... او تو را مى خواند ... گويا هنوز رضا
به آن وداع نداده است. زينب، پيغامى دارد از عزيزى كه آن را سالهاست در درون سينه
خويش، نهان داشته. چه كسى مى داند، شايد آن را به بهانه يك بار ديگر همكلامى با تو
نگاهداشته.
به سوى اسب كه مى روى، ناگاه صدايى آشنا و حرمت خطابى جان ستان، بر جاى
مى ايستاندت. عجيب خطابى:
- مهلا مهلا ... «يابن الزهراء» ... يابن الزهراء ... يابن الزهراء ...
باز مى گردى، ... در دل مى گويى:
زينب! زينب! زينب!
عزيزتر از جان. خواهرم! زينبم! تو انسانى يا الهه عشق، وفا و محبت. عجبا از ذكاوت
تو اى دختر على! كه مى دانى «اسم رمز» ما را، حرمت كلام را، عظمت عظمى را. نام
مادرمان مى برى و بر جايمان مى دارى!
... عشق «حسين » در برابر عظمت اين نام، سر تعظيم فرود مى آورد.
نگاهش مى كنى، مثل هميشه اما جانسوز تر از هر لحظه اى! پيش مى آيد، تا به تو برسد،
تا به هم برسيد، هزار بار جانش را به نگاه مهر مى ستانى.
و تو، به تحسينى غرور آميز، آخرين نگاههاى پر نوازشت را تقديم او مى كنى.
باز در دل مى گويى:
زهى زينب! عجبا از خلقت تو اى زن! قهرمان استدلال و منطقى، اسطوره شعور و شهامتى،
عقيله عالم عقلى، الهه عشق و محبتى، كوه شكيبى، نجابتى، حيائى! جوانمرد تر از هر
مردى، همه عشقى، عطوفتى، مهرى ... تو چيستى زينب؟ ... همه هستى، تو ... دختر على و
زهرايى.
- اما زينب!...
به تو كه مى رسد، مى گويى:
- زينبم! به حق آن نام كه اكنون خواندى، بگذار بروم. بگذار به وصال «مادر» برسم كه
خداوند، وصل تو را بر من و او، نزديك گرداند.
و او كه اگر تمام قوايش را در اين لحظه در برابر تو جمع كند، شايد بتواند كه بگويد:
- حسين جان، مى خواهم به وصيت «مادر» عمل كنم.
و اين قهرمان عشق، اينجاست كه سر تو را به تعظيم نام «مادر»، به تمامت وقار به زير
مى اندازد.
اما زينب كه ديگر تاب تكلم ندارد، گويا مى خواهد آخرين حرفها، وداعها، گفته ها و
نگفته ها را در قالب بوسه اى مادرانه بريزد ... گلويت را كه مى بوسد، بر مصيبت
آسمانها و زمين غوغا مى افكند; ملائك را به فغان وا مى دارد; طوفانى بر مى انگيزد;
آسمانها را تيره مى سازد; زمين را به لرزه مى افكند; سپاه دشمن را به حيرت وا
مى دارد و سوزناكترين ضجه ها را از اعماق جان زنان و كودكان اهل بيت، بر آسمان بر
مى خيزاند.
آنگاه برادر را رها و روانه مى كند و خود، مستاصلتر از هر كسى، به هر لحظه دور شدن
حسين به سوى اسب، هزار بار جان را فدايش مى سازد.
اما به اسب هم كه مى نشينى، همچنان آهنگ غمبار صدايش را به گوش دارى كه:
- يابن الزهراء... يابن الزهراء... يابن الزهراء... مهلامهلا...
- «لا حول و لا قوة الا با الله العلى العظيم »
و ابوالفضل ... آه از اين برادر، مى بينى اش و زير لب زمزمه مى كنى:
- حيدر كرار! على دوباره! تو پدرى يا برادر؟!
مى بينى اش كه چه جسورانه بر قلب سپاه دشمن حمله مى برد و چه زبونانه از مقابل تيرش
يا مى گريزند، يا بر زمين مى ريزند...
عباس! عباس! عباس! چه مى كنى تو با من؟ اى آيينه دلم، تكيه گاه وجودم، آرام جانم
عباس، چه پر شكوهى تو! از اين جانب كه بر مبارزه ات مى نگرم.
مهربانم!
چرا اينچنين در ميان جبهه نيز، نگاهت را بين من و آن دژخيمانى كه اكنون به
محاصره ات داشته اند، به تساوى تقسيم مى كنى؟ مى خواهى دلم را به آتش بكشى؟ خوش
بسوزان كه قهرمان عشقى. به هر نگاه، لطفى و هر بار، رازى و مى دانم كه سرشار از
نيازى ... تو هر لحظه اذن شهادت مى طلبى!...
باز مى گردى، نگاه كودكان را تاب نمى آورى.كافيست چشم تو با چشم اهل حرم تلاقى كند،
نگفته همه چيز را مى خوانى. مشك خالى آب برمى دارى، به نزدم مى آيى و اذن رفتن
مى طلبى.
- برو عباسم!...
و تو مى دانى كه رفتن عباس به سوى آب، به سوى آب، به سوى آب...
جواز ظاهر، كسب وصال «زهرا» است. تو مى دانى كه عباس نمى تواند نرود! او نمى تواند
بماند!... به نگاهى مهربان و تحسينى شاكر، رخصتش مى دهى و حال آنكه مى دانى سرانجام
اين رفتن چيست. گويا از آن روز كه دشمن، حق ارث «فدك » را بر «زهرا» قطع كرد، منع
مهريه مادر نيز بر او و فرزندانش امضاء شد. تمام آبهاى روى زمين مهريه «زهرا» بود.
و اكنون زبونترين نامردان دوران، با تحريم آن بر آل نبوت و امامت، در مقابل جرعه اى
از همان هديه الهى، زمين را از خون فرزندان زهرا، سرخ و گلگون مى ساختند.
... و لحظاتى بعد، شد آنچه كه تو از ازل مى دانستى. اما در اين لحظه، ديگر
نمى دانستى كه زينب را پس سر دريابى يا ابوالفضل را در پيش رو ... كه ناگاه از ميان
معركه شنيدى كه:
- برادرم حسين! برادرت را درياب!
بى درنگ به سويش تاختى، آنچنانكه تكليف سپاه دشمن شد كه هر كه را آرزوى بقاى جان
است، از تيررس چشم حسين بگريزد كه اكنون بر موانع بين حسين و ابوالفضل، تنها لبه
شمشير او حكم مى كند!
... اين نخستين بار بود كه عباس، تو را «برادر» خوانده بود. هميشه به نامهاى
«سيدى » و «سرورم » خطابت مى كرد. وه كه چه لطافتى بود در اين آخرين نداى عباس!...
اين عشق چه شورى در دلت بپا مى كرد!
ندا زدى كه:
- آمدم جان برادر! عباسم، جانم، جانانم!...
و آنگاه كه بر بالين هزار زخمش حضور يافتى و در آغوشش گرفتى، وه كه چه صحنه اى بود
يكى شدن عاشق و معشوق! اينك، همه عرش و كرسى نيز به نظاره بودند. چه كسى
مى توانست بازيابد كه از اين دو كبوتر عشق، كدامين عاشق است و كدام، معشوق! آنجا كه
هيچ واژه اى نمى تواست مهر و وفا و مردانگى و تعهد و تحسين و تشكر را معنا كند.
آنجا كه تنها اشك، سخنگوى جاسوزترين عشقها بود. شايد غير از خدا، هرگز كسى ندانست
كه در آن آخرين لحظه ها، بين شما دو برادر، چه سخنها رفت; اما شنيدند كه تو از او
پرسيدى كه:
- عباسم، چه شد كه اين بار مرا به نام «برادر» خواندى؟
و پاسخت داد كه:
- سرورم! آنگاه كه مجروح و بى بال، از اسب به زمين افتادم، به يكباره مادرم
«فاطمه » همو كه از آغاز - به عشق و ادب - جز «مادر» او را ندانسته ام، در برابرم
فرياد زد:
- پسرم، عباس!
جان برادر، به حق او كه ديگر تاب ماندن ندارم. شوق وصالش، آتش به جانم مى زند. مرا
بحل تا بروم، به بوسه وداعى، جانم بستان و به پيشگاه مادر عطا كن. برادر، اذن وصالم
ده!
و شايد تو،
به لطافتى مليح و لبخندى شيرين اما آميخته به هزار اشك وداع، حق لطافت رابتمامت
رسانده و گفته باشى كه:
- در وصال «زهرا» بر ما سبقت مى گيرى؟!
اما بى شك، او تو را گفته است كه:
- تو سيد منى، در دنيا و آخرت!
و تو مى دانى كه عباس «راز» را فهميده است. تشنگى همه، «عشق » بود. آب، همه بهانه
بود، «مقصود، وصال «زهرا» بود...»
ماهنامه موعود شماره 14
|