|
۱۶ فروردين ۱۳۸۴ |
ابراهيم شفيعى سروستانى
اشاره: امام حسن عسكرى، عليه السلام، در هشتم ربيع الاول سال 260 ق. در حالى كه بيش
از 28 سال از عمر شريفش نگذشته بود به شهادت رسيد و جهان از فيض وجود او محروم گشت.
با شهادت آن امام، فرزند برومند ايشان، حضرت مهدى، ارواحنافداه - كه در آن زمان
پنج سال بيشتر نداشت - عهده دار امامت شيعيان گرديد.
ضمن تسليت شهادت يازدهمين امام شيعيان و بزرگداشت يك هزار و يكصد و شصتمين سال
مامت حجة بن الحسن العسكرى، عليهماالسلام، توجه خوانندگان عزيز موعود را به مطلبى
كه به همين مناسبت تهيه گرديده جلب مى كنيم.
دوران 250 ساله امامت شيعى كه با وفات پيامبر گرامى اسلام، صلى الله عليه وآله، در
سال 11 ق. آغاز گرديد و با شروع غيبت صغرى و قطع رابطه مستقيم امام معصوم،
عليه السلام، با جامعه اسلامى در سال 260 ق. پايان پذيرفت، به مقاطع مختلف با
ويژگيها و خصوصيات متفاوت قابل تقسيم است.
در اين ميان دوران چهل ساله امامت امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، كه از سال
220 ق. آغاز و تا سال 260 ق. امتداد مى يابد، به لحاظ واقع شدن در آستانه دوران
غيبت صغرى جايگاه خاصى داشته و از ويژگيهاى متفاوتى برخوردار است.
يكى از ويژگيهاى اين دوران شدت مراقبت و محدوديتهاى فراوانى است كه از سوى حكام جور
نسبت به اين دو امام بزرگوار اعمال مى شد.
اگرچه حاكمان ستم پيشه اموى و عباسى همواره بيشترين سختگيريها را نسبت به امامان
شيعه روا مى داشتند و آنها را از هر جهت در تنگنا قرار مى دادند، اما در دوران
امامت حضرت هادى و حضرت عسكرى، عليهماالسلام، اين سختگيريها شدت بيشترى گرفت و
محدوديتهاى بيشترى براى اين دو امام ارجمند در نظر گرفته شد. تا آنجا كه در سال 243
ق. به دستور متوكل عباسى حضرت هادى، عليه السلام، به اجبار از مدينه به «سامرا»
(عسكر) كه در آن زمان مركز خلافت بود، آورده شدند و تا زمان شهادت، يعنى سال 254 ق.
در اين شهر تحت نظر قرار داشتند. (1)
حضرت امام حسن عسكرى، عليه السلام، نيز بيش از نيمى از ايام عمر شريف خود را در
سامرا گذراندند و از سال 243ق. كه در سن يازده سالگى به همراه پدر به اين شهر آمدند
تا سال 260 ق. كه چشم از جهان فرو بستند امكان خروج از اين شهر را نيافتند.
اما علت اين همه سختگيرى نسبت به اين دو امام بزرگوار چه بود و چرا دشمنان اهل بيت
تا به اين حد اين پدر و پسر را در تنگنا قرار داده بودند؟
حضرت امام حسن عسكرى، عليه السلام، خود در تحليل علل و انگيزه هاى بر خورد شديد
حاكمان ستم پيشه با ائمه اهل بيت، عليهم السلام، مى فرمايد:
بنى اميه و بنى عباس به دو دليل شمشيرهايشان را بر ضد ما افراشتند: نخست اينكه،
آنها مى دانستند هيچ حقى در خلافت ندارند، و به همين دليل همواره در هراس بودند كه
مبادا ما در پى به دست آوردن خلافت و برگرداندن آن به جايگاه اصلى اش برآييم. و دوم
اينكه، آنها بر اساس روايات متواتر اين موضوع را مى دانستند كه پادشاهى گردنكشان و
ستم پيشگان به دست قائم ما از بين خواهد رفت; و ترديدى هم نداشتند كه آنها از جمله
گردنكشان و ستم پيشگان هستند، از همين رو براى كشتن خاندان رسول خدا،
صلى الله عليه وآله، و از بين بردن نسل او به تلاش وسيعى دست زدند، بدان اميد كه با
اين كارها بتوانند جلوى تولد قائم را بگيرند و يا او را به قتل برسانند. اما،
خداوند از اينكه امر خود را بر يكى از آنها آشكار سازد پرهيز داشت و مى خواست نور
خودش را بر خلاف ميل كافران به حد تمام برساند. (2)
با توجه به شرايط و موقعيتى كه حضرت امام حسن عسكرى، عليه السلام، در آن قرار داشت،
روشن است كه موضوع تعيين و انتخاب جانشين آن حضرت، يعنى آخرين امام از نسل پيامبر
اكرم، صلى الله عليه وآله، كه بر اساس روايات ترديد ناپذير بنياد ظلم و بيداد را
برخواهد كند، تا چه درجه از اهميت و حساسيت برخوردار است.
اگر دشمنان اهل بيت، عليهم السلام، كوچكترين رد پايى از فرزند امام حسن عسكرى،
عليه السلام، و جانشين ايشان به دست مى آوردند، قطعا در پى نابودى آن حضرت
برمى آمدند و اجازه نمى دادند كه سلسله امامت استمرار پيدا كند. بنابراين چاره اى
جز مخفى نگهداشتن موضوع تولد آخرين حجت حق نبود، و اين پنهان كارى تا حدى بود كه تا
لحظه تولد ايشان نزديكترين خويشاوندان حضرت عسكرى، عليه السلام، نيز هيچ اطلاعى از
اين موضوع نداشتند. (3)
پنهان كارى شديدى كه در موضوع تولد حضرت مهدى، عليه السلام، اعمال مى شد اگرچه براى
حفظ جان آن حضرت لازم بود، امااز سويى ديگر ممكن بود كه باعث سرگردانى و حيرت
شيعيان پس از درگذشت حضرت عسكرى، عليه السلام، بشود، لذا امام يازدهم از همان لحظه
تولد، ياران خاص خود را در جريان قرار داده و به آنها اطمينان دادند كه در موضوع
جانشينى ايشان هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد.
بااين تدبير حضرت عسكرى، اگرچه تا مدت كوتاهى پس از وفات ايشان، شيعيان دچار حيرت
شده و در ميان آنها اختلاف به وجود آمد، اما پس از آن همه كسانى كه در پيروى از اهل
بيت، عليهم السلام، اخلاص داشته و در قلبشان مرض و نفاقى وجود نداشت آخرين، حجت حق
را شناختند و از طريق نواب خاص با ايشان ارتباط برقرار كردند.
با همه تفاصيلى كه گذشت عده اى از مخالفان شيعه در پى اين هستند كه با طرح شبهاتى
در اصل تولد امام عصر، عليه السلام، ايجاد ترديد كنند و چنين القا نمايند كه از نظر
تاريخى نمى توان تولد آن حضرت را اثبات كرد. در حالى كه اگر اين به اصطلاح
پژوهشگران تاريخى خالى از هرگونه غرض سياسى و تنها به انگيزه دستيابى به حقيقت به
منابع و كتابهايى كه در دورانى نزديك به دوران غيبت صغرى تاليف شده اند مراجعه
مى كردند; در مى يافتند كه هيچ جاى ترديدى در موضوع تولد امام دوازدهم وجود ندارد.
چنانكه شيخ مفيد (336-413 ق.) در اين باره مى گويد:
رواياتى كه در اثبات [امامت] فرزند حسن [عسكرى]، عليه السلام، وارد شده اند به
گونه اى هستند كه با آنها راه هرگونه عذر و بهانه بسته مى شود. (4)
در آستانه يك هزار و يك صد و شصتمين سال امامت امام عصر، عليه السلام، بى مناسبت
نديديم كه براى روشن شدن پاره اى اذهان مرورى دوباره داشته باشيم بر مجموعه رواياتى
كه در زمينه اثبات امامت آن حضرت وارد شده اند.
در اين بررسى ابتدا به چند نمونه از رواياتى كه از سالها پيش از تولد امام مهدى،
عليه السلام، از پيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله، و امامان شيعه در زمينه امامت آن
حضرت وارد شده اند، اشاره كرده و بعد از آن عبارات تنى چند از كسانى را كه بر تولد
فرزند امام حسن عسكرى، عليه السلام، شهادت داده اند، مرور مى كنيم و در نهايت هم به
معرفى برخى از كسانى مى پردازيم كه حضرت مهدى، عليه السلام، را در زمان تولد و پس
از آن مشاهده كرده اند.
پيش بينى تولد امام مهدى، عليه السلام
چنانكه مى دانيم، از همان سالهاى آغازين ظهور اسلام موضوع امامان دوازده گانه از
سوى پيامبر گرامى اسلام، صلى الله عليه وآله، مطرح گرديد و پس از ايشان نيز هريك از
ائمه، نام و مشخصات امامان پس از خود را تا آخرين امام معرفى مى كردند تا جاى هيچ
شبهه و ترديدى براى مردم باقى نماند.
در اين مجال فرصت بررسى تفصيلى همه روايتهايى كه در اين زمينه وارد شده اند نيست و
لذا تنها به ذكر برخى از آنها بسنده مى كنيم:
1. ثقة الاسلام كلينى (م 329 ق.) و شيخ مفيد (336-413 ق.) به اسناد خود از امام
باقر، عليه السلام، چنين روايت مى كنند:
پيامبر خدا، صلى الله عليه وآله، به يارانش فرمود: به شب قدر ايمان بياوريد; همانا
در اين شب امور يك سال (همه آنچه در يك سال واقع مى شود) نازل مى گردد، و براى اين
موضوع پس از من حاكمان [و پيشوايانى] وجود دارند كه عبارتند از، على بن ابى طالب و
يازده تن از نوادگان او. (5)
2. اين دو عالم بزرگوار شيعى روايت ديگرى را به همين مضمون از امام باقر،
عليه السلام، نقل كرده اند كه در آن آمده است:
امير مؤمنان، عليه السلام، به ابن عباس فرمود: همانا شب قدر در هر سال وجود دارد; و
در آن شب امور يك سال نازل مى شود; و براى اين موضوع پس از رسول خدا،
صلى الله عليه وآله، حاكمان [و پيشوايانى] قرار داده شده اند. ابن عباس پرسيد: آنها
كه هستند؟ فرمود: من و يازده تن از نسل من، كه همه امامانى هستند كه حديث مى شوند.
(6)
اين دو روايت بيان كننده اين حقيقت اند كه «ملائك » و «روح » كه به تعبير سوره قدر
به «اذن » پروردگار خويش در شب قدر نازل مى شوند، «كل امر» و يا همه برنامه يك ساله
جهان هستى را بر كسى كه از سوى خداوند به ولايت برگزيده شده، عرضه مى دارند، يعنى
در زمان رسول خدا بر آن حضرت و پس از ايشان بر امامانى كه يكى پس از ديگرى سرپرستى
امت اسلام را بر عهده مى گيرند، عرضه مى شود.
بنابراين روايات ياد شده علاوه بر بيان مساله امامت و پيش بينى سلسله دوازده گانه
جانشينان پيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله، بيان كننده لزوم استمرار سلسله امامت و
ضرورت وجود ولى حى خدا در هر زمان نيز هستند; زيرا تا جهان باقى است شب قدر تكرار
مى شود و بى ترديد در هر شب قدر مى بايست امور يك ساله جهان بر ولى خدا عرضه گردد.
3. در روايت ديگرى امام باقر، عليه السلام، از جابر بن عبدالله انصارى، صحابى
بزرگوار پيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله، چنين نقل مى كنند:
بر فاطمه، عليهاالسلام، وارد شدم ديدم كه پيش روى او لوحى است كه در آن نامهاى همه
اوصيا از نسل او نوشته شده است، آنها را برشمردم ديدم كه دوازده نفرند و آخرين آنها
قائم، عليه السلام، است. سه تن از اوصيا نام «محمد» و سه تن از آنها نام «على »
داشتند. (7)
همچنين ابوبصير از امام باقر، عليه السلام، روايت مى كند كه:
بعد از حسين بن على نه امام خواهند آمد كه نهمين آنها قائم ايشان است. (8)
چنين رواياتى از ساير امامان شيعه نيز نقل شده و آنچه ذكر شد تنها بخش كوچكى از
روايات فراوانى است كه در آنها به نقل از پيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله، و يا
ائمه اهل بيت، عليهم السلام، اين موضوع كه پس از نبى اكرم، صلى الله عليه وآله،
دوازده امام سرپرستى امت اسلام را برعهده مى گيرند پيش بينى شده و در آنها تصريح
شده كه آخرين اين پيشوايان مهدى امت و قائم آل محمد، عليهم السلام، است. (9)
بنابراين جاى هيچ ترديدى باقى نمى ماند كه بر اساس پيش بينى پيامبر گرامى اسلام و
ائمه معصومين، عليهم السلام، مى بايست يازده امام از نسل اميرالمؤمنين،
عليه السلام، يكى پس از ديگرى امامت مسلمانان را بر عهده گيرند. اما اينجا اين پرسش
مطرح مى شود كه شما به چه دليل معتقديد كه اين پيش بينى به تمام و كمال محقق شده و
آخرين امام از سلسله امامان دوازده گانه نيز به دنياآمده و به امامت رسيده است؟
چراكه بسيارى از مردم نه تولد او را ديده اند و نه دوران رشد و بالندگى او را
مشاهده كرده اند؟
در پاسخ اين پرسش بايد گفت كه: اولا، ما روايات معتبرى از عصر امام عسكرى،
عليه السلام، در دست داريم كه در آنها افرادى جليل القدر به تولد امام دوازدهم
شهادت داده و اظهار داشته اند كه جانشين امام دوازدهم بر ما معلوم گشته است و ثانيا
عده زيادى از بزرگان شيعه حضرت را در زمان تولد و در اوان كودكى ديده و بر اين
موضوع گواهى داده اند و لذا شبهه در تولد حضرت مهدى، عليه السلام، به عنوان
دوازدهمين امام، هيچ جايى نمى تواند داشته باشد.
در اينجا براى روشن شدن بيشتر موضوع به پاره اى از دلايلى كه در بالا از آنها ياد
شد اشاره مى كنيم:
كسانى كه بر تولد امام مهدى، عليه السلام، گواهى داده اند
1. «محمد بن على بن بلال » كه از ياران امام حسن عسكرى، عليه السلام، بوده و شيخ
طوسى او را ثقه و مورد اعتماد دانسته است (10) نقل مى كند كه:
دو سال پس از وفات ابو محمد [امام حسن عسكرى، عليه السلام] نامه اى از ايشان به دست
من رسيد كه در آن مرا از جانشين خود آگاه كرده بود. همچنين سه روز پيش از وفات ابو
محمد نامه ديگرى از ايشان دريافت داشتم كه در آن مشخص شده بود آن حضرت چه كسى را
جانشين خود ساخته است. (11)
2. از «احمد بن محمد بن عبدالله » يكى از ياران امام حسن عسكرى، عليه السلام، چنين
روايت شده است:
هنگامى كه «زبيرى » (12) كه لعنت خدابر او باد، كشته شد نامه اى از ابو محمد [امام
حسن عسكرى، عليه السلام] به من رسيد، كه در آن آمده بود: «اين جزاى كسى است كه حريم
خدا را نگه نداشته و در حق اولياى او گستاخى مى كند. او مى پنداشت كه مرا به قتل
مى رساند، در حالى كه در پى من فرزندى وجود ندارد، اما [ديدى] خداوند قدرت خود را
چگونه به او نشان داد!؟» در پى اين ماجرا در سال 256 ق. فرزندى براى آن حضرت متولد
شد كه او را «م ح م د» ناميد. (13)
3. «احمد بن اسحاق القمى » از جمله معدود افرادى است كه حضرت امام حسن عسكرى،
عليه السلام، او را در جريان تولد فرزند خويش قرار داده است. پيش از آنكه روايتى را
كه در اين زمينه از ايشان نقل شده مرور كنيم، بجاست كه براى درك جايگاه و موقعيت
نامبرده در جامعه شيعى عصر خود توصيفى را كه شيخ طوسى از ايشان نموده، نقل كنيم.
شيخ طوسى در كتاب «الفهرست » در اين باره مى گويد:
احمد بن اسحاق بن عبدالله بن سعد... بزرگ مرتبه، از ياران خاص ابو محمد [امام حسن
عسكرى] عليه السلام، است. او صاحب الزمان، عليه السلام، را مشاهده كرد. او شيخ
قميين و پيك و فرستاده آنها [در نزد امامان شيعه] بوده است. (14)
اما روايتى كه مرحوم شيخ صدوق از «احمد بن اسحاق » نقل كرده و در آن نحوه آگاه شدن
ايشان از تولد آخرين جت حق بيان شده به قرار زير است:
براى ما فرزندى متولد شد. لازم است خبر تولد او را پنهان بدارى و به هيچ كس از مردم
بازگو نكنى; ما كسى را بر اين تولد آگاه نمى كنيم جز خويشاوند نزديك را به
جهت خويشاوندى و دوست را به جهت ولايتش. دوست داشتيم خبر اين تولد را به تو اعلام
كنيم تا خداوند به جهت آن تو را مسرور سازد، همچنانكه مرا مسرور ساخت. والسلام.
(15)
4. احمد بن اسحاق در روايت ديگرى مى گويد:
از ابا محمد حسن بن على عسكرى، عليه السلام، شنيدم كه فرمود: سپاس خداى را كه مرا
از دنيا نبرد تا جانشينم را به من نشان دهد. همو كه آفرينش و خلق و خويش از همه
مردم به رسول خدا، صلى الله عليه وآله، شبيه تر است... (16)
5. ابو هاشم جعفرى (داود بن قاسم) كه محضر چهار تن از ائمه، يعنى امام رضا، امام
جواد، امام هادى و امام عصر، عليهم السلام، را درك كرده و به گفته نجاشى و شيخ طوسى
در نزد ائمه «عظيم المنزله » و «جليل القدر» بوده است، (17) چنين نقل مى كند:
به ابا محمد [امام حسن عسكرى]، عليه السلام، عرض كردم، جلالت شما مانع از اين
مى شود كه پرسشى را با شما در ميان بگذارم، آيا اجازه مى دهيد پرسشى از شما داشته
باشم؟ فرمود: بپرس. گفتم: آقاى من! آيا شما فرزندى داريد؟ فرمود: آرى. گفتم: اگر
اتفاقى براى شما افتاد سراغ او را در كجا بگيريم؟ فرمود: در مدينه. (18)
7. «حمدان بن احمد القلانسى » كه از فقهاى كوفه بود و «كشى » او را توثيق نموده،
(19) نقل مى كند كه:
] به عمرى (عثمان بن سعيد) گفتم: آيا ابو محمد [امام حسن عسكرى، عليه السلام] از
دنيا رفت؟ گفت: آرى او از دنيا رفت اما كسى را در ميان شما جانشين خود قرار داد كه
گردن او اينچنين است; در اين حال با دستان خود [به گردنش] اشاره (20) مى كرد. (21)
كسانى كه امام مهدى، عليه السلام، را ديده اند
آنچه گذشت نمونه هايى از كلمات افراد معتمد و صاحب نام شيعه در زمان امام حسن
عسكرى، عليه السلام، بود كه در آنها به طرق مختلف بر تولد فرزندامام يازدهم و آخرين
حجت حق گواهى داده شده بود. حال به بررسى كلمات كسانى مى پردازيم كه خود حضرت مهدى،
عليه السلام، را به هنگام تولد و يا پس از آن مشاهده كرده اند:
1. اولين شاهد تولد امام عصر، عليه السلام، «حكيمه » دختر بزرگوار امام جواد،
عليه السلام، و عمه امام حسن عسكرى، عليه السلام، است. (22)
شيخ صدوق (م 381 ق.) در كتاب «كمال الدين و تمام النعمة » جريان تولد امام مهدى،
عليه السلام، را به نقل از بانو حكيمه بتفصيل بيان كرده است. (23) اما ما در اينجا
به روايتى كه] در «الكافى » در همين زمينه نقل شده بسنده مى كنيم.
«محمد بن القاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر» يكى از نوادگان امام موسى كاظم،
عليه السلام، كه از اصحاب امام هادى، عليه السلام، به شمار مى آيد (24) چنين روايت
كرده است:
حكيمه دختر محمد بن على، كه عمه پدر او [مهدى] نيز هست، براى من نقل كرد كه: او
[فرزند امام حسن عسكرى، عليه السلام] را در شب تولد و بعد از آن ديده است. (25)
2. محمد بن يعقوب كلينى به سند خود از «محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر»، از
نوادگان امام هفتم شيعيان كه در زمان خود سالخورده ترين نواده رسول خدا،
صلى الله عليه وآله، در عراق به شمار مى آمده، (26) چنين نقل مى كند:
من [فرزند امام حسن عسكرى، عليه السلام] در حالى كه جوان نو رسى بود در بين دو مسجد
مشاهده كردم. (27)
3. «عمرو الاهوازى » نيز از جمله كسانى است كه حضرت صاحب، عليه السلام، را در كودكى
ديده است. روايتى كه مرحوم كلينى در اين زمينه از ايشان نقل كرده، به شرح زير است:
ابو محمد [امام حسن عسكرى]، عليه السلام، او را به من نشان داد و گفت: اين صاحب
شماست. (28)
4. شيخ صدوق در كتاب «كمال الدين و تمام النعمة » از «احمد بن اسحاق » كه پيش از
اين ذكر او گذشت، چنين نقل مى كند:
خدمت ابا محمد حسن بن على، عليه السلام، رسيدم و مى خواستم از ايشان در مورد جانشين
پس از او پرسش كنم. آن حضرت پيش از آنكه من سؤالى كنم، فرمود: اى احمد بن اسحاق!
همانا خداوند تبارك و تعالى، از آن هنگام كه آدم، عليه السلام، را آفريد زمين را از
حجت خدا بر آفريدگانش خالى نگذاشته، و تا زمانى هم كه قيامت برپا شود خالى نخواهد
گذاشت... گفتم: اى پسر رسول خدا! پيشوا و جانشين پس از شما كيست؟ آن حضرت با شتاب
به درون خانه رفت و در حالى كه پسر بچه سه ساله اى را كه رويى همانند ماه تمام
داشت، بر دوش خود حمل مى كرد، برگشت و گفت: اى احمد بن اسحاق! اگر در نزد خداوند،
عز و جل، و حجتهاى او گرامى نبودى اين پسرم را به تو نشان نمى دادم. همانا او همنام
رسول خدا، صلى الله عليه وآله، و هم كنيه اوست. او كسى است كه زمين را از عدل و داد
پر مى سازد همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد. (29)
5. «جعفر بن محمد بن مالك الفرارى » از گروهى از شيعيان كه از آن جمله اند: على بن
بلال، محمد بن معاوية بن حكيم، حسن بن ايوب، نقل مى كند. كه:
ما به خدمت ابامحمد حسن بن على، عليه السلام، رسيديم تا از آن حضرت در مورد حجت پس
از ايشان پرسش كنيم. جمعيتى بالغ بر چهل نفر در خانه حضرت اجتماع كرده بودند. در
اين ميان عثمان بن سعيد عمر والعمرى به سوى آن حضرت رفت و گفت، اى پسر رسول خدا
مى خواهيم از چيزى سؤال كنيم كه شما از من بدان آگاه تريد. حضرت فرمود: بنشين اى
عثمان!، او دلگير شد و خواست از مجلس خارج شود كه حضرت فرمود: كسى از اينجا خارج
نشود. كسى از ما خارج نشد. پس از ساعتى، حضرت، عليه السلام، عثمان را صدا زد و
عثمان از جا برخاست. حضرت فرمود: آيا به شما بگويم براى چه به اينجا آمده ايد؟ همه
گفتند: آرى، اى پسر رسول خدا. پس فرمود: آمده ايد كه از من در مورد حجت بعد از من
سؤال كنيد. گفتند: آرى. در اين هنگام پسر بچه اى همچون پاره ماه كه از همه مردم به
ابامحمد، عليه السلام، شبيه تر بود به مجلس درآمد. حضرت فرمود: پس از من، اين امام
شما و جانشين من بر شماست، از او پيروى كنيد و پس از من از يكديگر پراكنده نشويد كه
در دين خود دچار هلاكت و نابودى مى شويد. آگاه باشيد كه از امروز به بعد هيچ يك از
شما او را نخواهيد ديد تا عمرى از او بگذرد. پس آنچه عثمان به شما مى گويد بپذيريد،
به دستورات او سر نهيد، و سخن او را بپذيريد، كه او نماينده امام شماست، و سر رشته
امور به او سپرده شده است. (30)
6. «ابراهيم بن ادريس »، كه بنا به گفته شيخ طوسى و برقى از اصحاب امام هادى،
عليه السلام، بوده است، (31) جريان ملاقات خود با حضرت صاحب، عليه السلام، را چنين
نقل مى كند:
پس از درگذشت ابو محمد [امام حسن عسكرى، عليه السلام] ايشان [حضرت مهدى]،
عليه السلام، را در حالى كه جوانى نورس بود ديدم و سر و دست ايشان را بوسيدم.
7. «ابوالاديان بصرى »; كه در مراسم تشييع و خاكسپارى امام يازدهم حضور داشته، شاهد
نماز خواندن امام مهدى، عليه السلام، بر پيكر پدر بزرگوار خويش بوده است. روايتى كه
در اين زمينه از او نقل شده به قرار زير است:
من در خدمت حسن بن على بن محمد [امام يازدهم]، عليه السلام، كار مى كردم و
نوشته هاى او را به شهرها مى بردم در مرض موتش شرفياب حضور او شدم و نامه هايى نوشت
و فرمود: اينها را به مدائن برسان. چهارده روز سفرت طول مى كشد و روز پانزدهم وارد
«سر من راى » (سامرا) مى شوى و واويلا از خانه من مى شنوى و مرا روى تخته غسل
مى بينى. ابوالاديان گويد: عرض كردم: اى آقاى من! چون اين پيشامد واقع شود به جاى
شما كيست؟ فرمود: هر كس جواب نامه هاى مرا از تو خواست او بعد من قائم [به امر
امامت] است. عرض كردم: نشانه اى بيفزاييد. فرمود: هر كس بر من نماز خواند او است
قائم بعد از من. عرض كردم: بيفزاييد. فرمود: هر كس به آنچه در هميان است خبر داد
اوست قائم بعد از من، هيبت حضرت مانع شد كه من بپرسم در هميان چيست. من نامه ها را
به مدائن رسانيدم و جواب آنها را گرفتم و چنانكه فرموده بود روز پانزدهم به «سر من
راى » برگشتم و در خانه اش واويلا بود و خودش روى تخته غسل بود. بناگاه ديدم «جعفر
كذاب » پسر على، برادرش بر در خانه است و شيعه گرد او جمعند و تسليت مى دهند و به
امامت تهنيت مى گويند. با حود گفتم: اگر امام اين است كه امامت باطل است; زيرا
مى دانستم جعفر شراب مى نوشد و در «جوسق » قمار مى كند و تنبور هم مى زن
پى نوشتها:
1. ر. ك: الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 1، ص 501،
ح 7; الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان، الارشاد فى معرفة حجج الله على
العباد، قم، موسسة ال البيت لاحياء، ج 2، ص 309-312. شايان ذكر است كه برخى از اهل
تحقيق سال 234 ق. را به عنوان سال ورود حضرت هادى، عليه السلام، به سامرا ذكر
كرده اند. ر. ك: الصدر، محمد، تاريخ الغيبة الصغرى، ص 107 - 108
2.«قد وضع بنو امية و بنو العباس سيوفهم علينا لعلتين; احداهما انهم كانوا يعلمون
انه ليس لهم فى الخلافة حق فيخافون من ادعائنا اياها و تستقر فى مركزها. و ثانيهما
انهم قد وقفوا من الاخبار المتواترة على ان زوال ملك الجبابرة و الظلمة على يد
القائم منا و كانوا لا يشكون انهم من الجبابرة و الظلمة، فسعوا فى قتل اهل بيت رسول
الله، صلى الله عليه وآله، و ابادة نسله، طمعا منهم فى الوصول الى منع تولد القائم
او قتله. فابى الله ان يكشف امره لواحد منهم، الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون ».
الحرالعاملى، محمد بن الحسن، اثبات الهداة، قم، المطبعة العلمية، ج 3، ص 570، ح
685.
3. ر. ك: الشيخ المفيد، همان، ص 336.
4. «ثم قد جاءت روايات فى النص على ابن الحسن، عليه السلام، من طرق ينقطع بها
الاعذار». الشيخ المفيد، همان، ص 343.
5. «قال رسول الله، صلى الله عليه وآله، لاصحابه: آمنوا بليلة القدر، فانه، ينزل
فيها امر السنة و ان لذلك ولاة من بعدى على بن ابى طالب و احد عشر من ولده ».
الكلينى، محمد بن يعقوب، همان، ص 533، ح 12; الشيخ المفيد، همان، ص 345-346.
6. «قال امير المؤمنين، عليه السلام، لابن عباس: ان ليلة القدر فى كل سنة و انه
ينزل فى تلك الليلة امر سنة و لذلك الامر ولاة من بعد رسول الله،
صلى الله عليه وآله، فقال له ابن عباس: من هم؟ قال: انا و احد عشر من صلبى ائمة
محدثون ». الكلينى، همان، ص 532، ح 11; الشيخ المفيد، همان، ص 346; همچنين ر. ك:
النعمانى، محمد بن ابراهيم، كتاب الغيبة، تهران، مكتبة الصدوق، ص 60، ح 3; الشيخ
الطوسى، محمد بن الحسن، كتاب الغيبة، تهران، مكتبة نينوى، ص 141، ح 106.
7. «دخلت على فاطمة، عليها السلام، و بين يديها لوح فيها اسماء الاوصياء من ولدها،
فعددت اثنى عشر آخرهم القائم، عليه السلام، ثلاثة منهم محمد و ثلاثة منهم على ».
الكلينى، همان، ص 532، ح 11; همچنين ر. ك: الشيخ الصدوق، محمد بن على بن الحسين،
كمال الدين و تمام النعمة، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ج 1، ص 269، ح 13; الشيخ
المفيد، همان; الشيخ الطوسى، همان، ص 139، ح 103.
8. «يكون تسعة ائمة بعد الحسين بن على تاسعهم قائمهم ». الكلينى، همان، ص 533، ح
15; همچنين ر. ك: الشيخ الصدوق، همان، ج 2، ص 350، ح 45; الشيخ المفيد، همان،
ص 347; الشيخ الطوسى، همان، ص 140، ح 104; النعمانى، همان، ص 94، ح 25.
9. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه ر. ك: الكلينى، همان، باب ماجاء فى الانثى عشر و
النص عليهم، ص 525-535; الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن، اعلام الورى باعلام الهدى،
قم، مؤسسة ال البيت لاحياء التراث، ج 2، ص 155-208.
10. ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 16، ص 309.
11. «خرج الى من ابى محمد قبل مضيه بسنتين يخبرنى بالخلف من بعده، ثم خرج الى من
قبل مضيه بثلاثة ايام يخبرنى بالخلف من بعده ». الكلينى، همان، ص 328، ح 1; الشيخ
المفيد، همان، ص 348.
12. «زبيرى » لقب يكى از گردنكشان و دشمنان اهل بيت از نسل «زبير» است كه در زمان
حضرت عسكرى، عليه السلام، مى زيست و آن حضرت را تهديد به قتل كرده بود. اما خداوند
به دست خليفه عباسى او را به سزاى اعمالش رساند.
13. «خرج عن ابى محمد، عليه السلام، حين قتل الزبيرى، لعنه الله: «هذا جزاء من
اجترا على الله فى اوليائه، يزعم انه يقتلنى و ليس لى عقب، فكيف راى قدرة الله فيه.
و ولدله ولد سماه «م ح م د» فى سنة ست و خمسين ». الكلينى، همان، ص 329، ح 5; الشيخ
المفيد، همان، ص 349.
14. الشيخ الطوسى، محمد بن الحسن، الفهرست، ص 70، ش 78; همچنين ر. ك: الخويى، السيد
ابوالقاسم، همان، ج 2، ص 47-48.
15. «ولدلنا مولود فليكن عندك مستورا، و عن جميع الناس مكتوما، فانا لم تظهر عليه
الا الاقرب لقرابته و الولى لولايته، احببنا اعلامك ليسرك الله به مثل ما سرنا به.
والسلام ». الشيخ الصدوق، همان، ج 2، ص 433-434، ح 16.
16. «سمعت ابا محمد الحسن بن على العسكرى، عليهماالسلام، يقول: الحمد الله الذى لم
يخرجنى من الدنيا حتى ارانى الخلف من بعدى، اشبه الناس برسول الله،
صلى الله عليه وآله، خلقا و خلقا...». همان، ص 408-409، ح 7.
17. ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، همان، ج 7، ص 118 و ج 22، ص 75.
18. «قلت لابى محمد، عليه السلام، جلالتك تمنعنى من مسالتك; فتاذن لى ان اسائك؟
فقال: سل. قلت: يا سيدى! اهل لك ولد؟ فقال: نعم، فقلت: فان حدث بك حدث فاين اسال
عنه؟ قال: بالمدينه ». الكلينى، ص 328، ح 2; الشيخ المفيد، همان، ص 348.
19. ر. ك: الخوئى السيدابوالقاسم، همان، ج 6، ص 247 و 254.
20. علامه مجلسى در كتاب «مرآة العقول » (ج 4، ص 2) در توضيح عبارت «و اشار بيده »
كه در روايت مزبور آمده است مى گويد: «يعنى انگشتان ابهام و سبابه هر دو دست خود را
از هم باز كرد و در همين حال دستان خود را از هم دور كرد. چنانكه در بين اعراب و
غير آنها براى اشاره به ستبرى گردن رايج است. يعنى آن حضرت جوانى قدرتمند است كه
گردن او اينچنين است ».
21. «قلت للعمرى: قد مضى ابو محمد؟ فقال لى: قد مضى و لكن قد خلف فيكم من رقبته مثل
هذه; و اشار بيده ». الكلينى، همان، ص 329،8 ح 4 ;الشيخ المفيد، همان، ص 351 - 352.
22. ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، همان، ج 23، ص 187.
23. ر. ك: الشيخ الصدوق، همان، ج 2، ص 424-425.
24. ر. ك: الخوئى: السيد ابوالقاسم، ج 17، ص 158.
25. «حدثتنى الحكيمة ابنة محمد بن على - و هى عمة ابيه - انها راته ليلة مولده و
بعد ذلك ». الكلينى، همان، ص 330-331، ج 3; الشيخ المفيد،همان، ص 351.
26.ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، همان، ج 15، ص 93-94 و107.
27. رايته بين المسجدين و هو غلام، عليه السلام; الكلينى، همان، ص 330، ح 2; الشيخ
المفيد، همان، ص 351.
28. «ارانيه ابو محمد، عليه السلام، و قال: هذا صاحبكم ». الكلينى، همان، ص 332، ح
12; الشيخ المفيد، همان، ص 353 - 354.
29. «دخلت على ابى محمد بن الحسن بن على، عليهماالسلام، و انا اريد ان اساله عن
الخلف [من] بعده، فقال لى مبتدئا: يا احمد بن اسحاق! ان الله تبارك و تعالى لم يخل
الارض منذ خلق آدم، عليه السلام، و لا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجة لله على
خلقه... قال: فقلت له: يا ابن رسول الله فمن الامام و الخليفة بعدك؟ فنهض
عليه السلام، مسرعا فدخل البيت، ثم خرج و على عاتقه غلام كان وجهه القمر ليلة البدر
من ابناء الثلاث سنين، فقال: يا احمد بن اسحاق لولا كرامتك على الله عز و جل و على
حججه ما عرضت عليك ابنى هذا، انه سمى رسول الله، صلى الله عليه وآله، و كنيته، الذى
يملاء الارض قسطا و عدلا ملئت جورا و ظلما...». الشيخ الصدوق، همان، ج 2، ص
384-385، ح 1.
30. الشيخ الطوسى، همان، ص 217; همچنين ر. ك: الشيخ المفيد، همان، ج 2، ص 435، ج 2.
31. ر. ك: الخوئى، السيد ابوالقاسم، همان، ج 1، ص 202.
32. الشيخ الصدوق، همان، ج 2، ص 475-476، ترجمه با استفاده از ترجمه فارسى كتاب به
قلم آية الله كمره اى.
33. ر. ك: الصدر سيد محمد، همان ، ص 298.
ماهنامه موعود شماره 14
|