|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
محسن على بيگى
شب هنگام، پنهان ز چشمهاى خاكيان،
در كوچه سار غيبت و در غربت بقيع،
مردى به جاودانگى سعادت بر سنگفرش تاريخ راه مى سپارد.
مدينه را رستخيزى بر پا شده.
گويى جن و انس به برزخ نشسته اند.
گويى قائم موعود، عليه السلام، مى رسد.
گويى آخرين سلاله زهرا به ديدارش مى شتابد.
كوچه هاى مدينه، پژواك قدمهاى محمدى مى شنوند.
آرى پنهان ز چشمان خاكيان، مردى لايتناهى، راه شب مى سپارد.
چشمانش لبريز از اندوهى جانگزا و دردى جانكاه، در و ديوار مدينه را سير مى كند، و
اشكش مشتاقانه بر خاك كوى بنى هاشم بوسه مى زند.
زمزمه لبهايش به نجواى شبهاى تنهايى على، عليه السلام، مى ماند، گويى دادرس مظلومان
به انتقام برخاسته است.
با همان غربت و تنهايى مادرش فاطمه، عليهاالسلام، به خاك بقيع مى شتابد.
در گوشه اى كه هنوز ناله هاى على، عليه السلام، به خاك مى تراود و ضجه هاى شبانه
فاطمه، عليهاالسلام، عرش را مى لرزاند، زانو مى زند، و خاطره تلخ مرگ جده اش زهرا
را در آغوش حزين مى گيرد.
خيل ملائك به دلجويى اش مى شتابند و چشمان اشكبارش را به زلال كوثر عطرافشان
مى نمايند.
روح الامين به تسليت نشسته، فريادرس عالميان را به شاهپر ملكوتى اش مى نشاند و به
اوج بى كران صبر دلى پر مى گيرد.
ماهنامه موعود شماره 15
|