spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
آن‌ رشتة‌ سبز... چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲

محبوبه‌ نجف‌علي


 زن‌، دست‌ بالا مي‌برد و آرام‌ «دست‌ پنج‌ تن‌» را مي‌گيرد، خنكاي‌ «دست‌» در جانش‌ مي‌نشيند و چهرة‌ سرخ‌ و عرق‌ كرده‌اش‌، آرام‌تر مي‌شود. زن‌ با دست‌ ديگر، كودكش‌ را مدام‌ تكان‌ مي‌دهد و سعي‌ مي‌كند گريه‌اش‌ را آرام‌ كند؛ اما كودك‌ آرام‌ نمي‌شود، نگاهش‌ خيره‌ مانده‌ است‌ به‌ فضاي‌ تاريك‌ ته‌ سقاخانه‌.
 روي‌ كاشي‌هاي‌ كهنه‌ و دود گرفتة‌ ته‌ سقاخانه‌، تصوير مردي‌ پيداست‌، مشك‌ بر دهان‌ و سوار بر اسبي‌ در حالف تاخت‌.
 زن‌، رد نگاهف نگرانف مرد اسب‌سوار را مي‌گيرد و به‌ صورت‌ تبدار كودكش‌ خيره‌ مي‌ماند.
 زن‌، رشتة‌ سبزرنگ‌ دور مچ‌ دست‌هاي‌ كودكش‌ را كه‌ بي‌حال‌ در دو طرف‌ بدنش‌ رها شده‌ است‌ باز مي‌كند.
 كودك‌ هنوز ناآرام‌ است‌؛ انگار رد  گره‌ رشتة‌ دور دستش‌ آزارش‌ مي‌دهد.
 زن‌، گره‌ رشته‌ را به‌ پنجرة‌ سقاخانه‌ محكم‌ مي‌كند و زير لب‌، كاسه‌اي‌ قند نذر مسجد كنار سقاخانه‌ مي‌كند و بعد انگشت‌ درون‌ تشتف آب‌ جلوي‌ سقاخانه‌ فرو مي‌برد و آرام‌ بر لب‌ خشك‌ كودكش‌ مي‌گذارد.
 كودك‌ خنكاي‌ آب‌ را حس‌ مي‌كند و زبان‌ كوچكش‌ را بيرون‌ مي‌آورد و انگشت‌ خيس‌ مادر را زبان‌ مي‌زند و كمي‌ آرام‌ مي‌شود و بغضش‌ را فرو مي‌دهد. لب‌هاي‌ مرد اسب‌سوار به‌ خنده‌ باز مي‌شوند.
 آفتاب‌ روي‌ صورت‌ كودك‌ نشسته‌ است‌؛ مادر، انگار كه‌ تازه‌ متوجه‌ آفتاب‌ داغ‌ ظهر شده‌ باشد باعجله‌ گوشة‌ چادرش‌ را روي‌ صورت‌ كودكش‌ مي‌كشد و صورتش‌ را به‌ سينه‌اش‌ مي‌چسباند.
 پيشاني‌ تبدار كودك‌، سينة‌ مادر را مي‌سوزاند.
 * * *
 فضاي‌ سقاخانه‌ بوي‌ دود مي‌دهد. باد آرام‌ آرام‌، يكي‌ يكي‌ شمع‌ها را خاموش‌ مي‌كند.
 تصويرف ته‌ سقاخانه‌ بين‌ دود و تاريكي‌ به‌ سختي‌ پيداست‌.
 قامت‌ مردي‌ روي‌ تصوير ته‌ سقاخانه‌ سايه‌ مي‌اندازد. تنها شمع‌ نيم‌سوختة‌ سقاخانه‌، پرنورتر به‌ نظر مي‌رسد.
 چشم‌هاي‌ خيس‌ مرد، تصوير ته‌ سقاخانه‌ را به‌ دقت‌ نگاه‌ مي‌كند، چشم‌هاي‌ درشتش‌ برقي‌ مي‌زند و آرام‌ آرام‌ دانه‌هاي‌ درشت‌ اشك‌، گونه‌هاي‌ گندم‌گونش‌ را خيس‌ مي‌كند.
 مرد اسب‌سوار، انگار كه‌ چهره‌اي‌ آشنا ديده‌ باشد، به‌ نگاه‌ خيس‌ ساية‌ رو به‌ سقاخانه‌ مي‌خندد.
 دست‌هاي‌ مرد گره‌ مي‌خورد به‌ رشته‌هاي‌ رنگي‌ بسته‌ شده‌ به‌ پنجرة‌ سقاخانه‌ و نگاه‌ خيسش‌ به‌ چشم‌هاي‌ به‌ خون‌ نشستة‌ مرد اسب‌ سوار خيره‌ مي‌ماند و دلش‌ مي‌لرزد. مشك‌ مرد اسب‌سوار روي‌ زمين‌ مي‌افتد.
 چهرة‌ نقاشي‌ شدة‌ مرد اسب‌سوار، لابه‌لاي‌ قطره‌هاي‌ آب‌ و اشك‌هاي‌ ساية‌ رو به‌ سقاخانه‌ غرق‌ مي‌شود.
 تنها شمع‌ سقاخانه‌ لابه‌لاي‌ اشك‌هاي‌ داغ‌ او سر خم‌ مي‌كند و خاموش‌ مي‌شود، سقاخانه‌ تاريك‌ تاريك‌ مي‌شود.
 * * *
 نور طلايي‌ خورشيد از لاي‌ پنجره‌ فلزي‌ سقاخانه‌ روي‌ شمع‌هاي‌ آب‌ شدة‌ سكوي‌ سقاخانه‌ افتاده‌ است‌.
 جلوي‌ سقاخانه‌ پر است‌ از رشته‌ پارچه‌هاي‌ رنگي‌ كه‌ با هر بار وزيدن‌ باد دور هم‌ گره‌ مي‌خورند.
 كودكي‌ دست‌ مادرش‌ را رها مي‌كند و تنگ‌ ماهي‌ سرخ‌ رنگش‌ را درون‌ تشت‌ آب‌ جلوي‌ سقاخانه‌ سرازير مي‌كند.
 ماهي‌ حركتي‌ مي‌كند و درون‌ آب‌ خنك‌ تشت‌ مي‌پرد.
 مادر دست‌ كودكش‌ را مي‌كشد و به‌ سمت‌ مسجد كنار سقاخانه‌ مي‌رود.
 دست‌هاي‌ زن‌ از زير چادر، كاسه‌اي‌ قند بيرون‌ مي‌آورد و به‌ دست‌هاي‌ خادم‌ مسجد مي‌سپارد. سپيدي‌ قندها زير نور طلايي‌ خورشيد مي‌درخشد.
 كودك‌، هنوز به‌ هواي‌ ماهي‌ كوچكش‌، دست‌ مادر را مي‌كشد و مي‌خواهد دوباره‌ به‌ سمت‌ سقاخانه‌ برود.
 نسيم‌ آرامي‌ مي‌وزد و رشتة‌ كهنة‌ سبزرنگي‌، از «دست‌ پنج‌ تن‌» سقاخانه‌ باز مي‌شود.
 آخرين‌ رشته‌ توي‌ آب‌ مي‌افتد؛ ماهي‌ به‌ هواي‌ غذا بالا مي‌آيد و دور رشته‌ شروع‌ به‌ چرخيدن‌ مي‌كند.
 لب‌هاي‌ مرد كنار ديوار مسجد به‌ خنده‌ باز مي‌شود، گونه‌هاي‌ گندمگونش‌ سرخ‌ مي‌شوند.
 كوچه‌ انگار بوي‌ ياس‌ مي‌گيرد.
 كنار ديوار مسجد هيچ‌ كس‌ نيست‌.


 

 




 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.