|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
رضا بابايى
تو را مى شناسم; روح سبز عاطفه ها در جسد خانه سيمانى.
مردم! عشق را حاجت به شناسنامه نيست. در روستايى از خراسان يا شهرك گمنامى در كناره
جابلقا، همان قدر مى توان يافتش كه در آسمان پرستاره كوير. عشق، آخرين جمله خدا با
موسى بود و نخستين معجزه آدم. با او چندى به گرمى رفتار كنيد، تا ببينيد كه صدف
سينه شما از چه گوهرى پرداخته است.
عشق را معبودى است و موعودى. بر ساقه معبود مى پيچد تا ميوه موعود چيند. از اين
چيدن و پيچيدن، عشق را دو نصيب است: نخست آن كه خود را مى بيند و ديگر آن كه خود را
نمى بيند. و از اين ديدن و ناديدن، به سايه روشن هايى مى رسد كه آنجا بيرقى در
ديدرس است; بيرقى سبز كه خونى تازه پاى آن ريخته اند. آنگاه بودن را همزيستى دو رنگ
مى فهمد: سبز و سرخ.
غروبهاى در خون، طعن تحقير به زندگانى ماست. يك يك مى آيند و دفتر روزگار ما را ورق
مى زنند. نامهاى ما، ترانه لودگى هاى چرخ است. فراوان مى خوانيم كه فرزندى، پدرى
را، و مادرى، فرزند خردش را فروخت. و نمى دانيم كه اين فرزندكشى ها و آن پدر
كشتگى ها، تا وقتى كه سطرهاى سياه صفحه حوادث روزنامه ها را مى خراشد، آسمان فرزند
موعودش را ميان ما رها نخواهد كرد.
غريبانه تر از اين چيست كه معشوقى از عاشق خود، بر خود بلرزد و آشكار بودنش را تنها
به سرزمين وعده ها، حوالت دهد؟ از اين بيرحم تر چه سرنوشتى است كه آب از رودخانه
بگريزد و از دريا به صحرا نپردازد؟ چه قضايى چنين بى قدرمان كرد كه با زبان تشنگى،
آب را دشنام مى دهيم؟ كدام برج نحس بر طالع ما سايه انداخته است كه خورشيد را ميان
زباله هاى تمدن مى جوييم؟ چه جادويى در جان ما كارگر افتاده است كه كار و بارمان،
مزايده عشق است و مناقصه خرد؟
من در خلوت خويش، عكس تو را به ديوار دل آويختم. هر صبح دستمال اشك آلودم را بر سر
و روى آن مى كشم تا غبارى از رهگذر عمر من بر دامن او ننشيند. هر كه مى آيد اشتياق
مرا به تو بيشتر مى كند.
بى وفاييها مرا به ياد وفاى تو مى اندازد. نازيباييها، ذائقه مرا بيمار كرده است. و
من هيچ گاه نيارستم كه عكس تو را از قاب اشك بيرون كشم و ميان خنده و گل بنشانم.
خنده را دوست دارم، كه اشارتى است به شادى روزگار وصل، گريه را دوستتر مى دارم كه
حكايت امروز ماست. گريه و خنده، دو بال كبوترهايى است كه هر روز بر بامى مى نشينند
و از آنجا افقهاى در خون را قرائت مى كنند.
مرا كه در خلوت تو زيسته ام، از نگاه خود نينداز. اگر تو را هزار يار فداكار است،
من جز تو ندارم. اگر موعود به موعد خود وفا نكند، اين رسم را از قاموس الفاظ خواهند
سترد. بد بودن مرا بهانه مكن. خوبى خود را ببين و تلخى فراق را. ببين كه چگونه از
چشمه جانم، نگاههاى تلخ مى تراود. ببين كه چسان در دست من ، تسبيح نذر مى چرخد و
قرار ندارد. ببين كه چگونه از عشق پشيمانم مى كنند. ببين كه تنهايى چه بى رحمانه به
جانم چنگ مى زند.
اى از همه خوبتر! هر سنگ را كه به تراشيدن آن دست برديم، كلوخ بود. هر چوب را كه در
حافظه آن باغى جستيم، (1) لانه موريانه بود. هر اشك را كه باور كرديم، چركاب شهوت
در زندان بود. هر چراغى كه برافروختند، همايش كرمهاى شب تاب بود. هر نسيمى كه در
باغ زندگانى ما رقصيد، عشوه هاى عجوزه ابتذال بود.
همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد چو فرو شدم به دريا، چو تو گوهرم نيامد سر
خنبه ها گشودم، ز هزار خم چشيدم چو شراب دلكش تو به لب و سرم نيامد (2)
پى نوشتها:
1. هر كه در حافظه چوب ببيند باغى صورتش در وزش بيشه شور ابدى خواهد ماند سهراب
سپهرى
2. مولانا، ديوان شمس.
ماهنامه موعود شماره 15
|