|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
ابوالفضل فيروزى (نى نوا)
بى گمان خواهد آمد
در صبح يك آدينه!
سوار بر سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش،
تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى!
او مى آيد
تا با آذرخش ذوالفقارش
سينه شب را بشكافد!
و خورشيد خدا را نمايان سازد!
او مى آيد
زيباتر از هزار نگار و خوبتر از صد هزار بهار!
او مى آيد و از بادهاى خزانى، انتقام همه لاله هاى پرپر را مى گيرد!
همان بهارى كه لاله ها به احترام او برخاسته اند
و آن نگارى كه، نرگسها نگران مقدم اويند.
شاهدى كه شقايقها آينه افروز نگاهش هستند و چشمه ها به دنبال او جارى مى گردند.
و مردى كه پيشاپيش مشرق آفتاب بهاريست و بوى خدا از ردايش جارى است.
مردى كه بوى سحر، صفاى سپيده ، صداقت آينه، مهربانى مهر، لطافت نسيم، نازكى گل،
پاكى شبنم، تلاوت رود، غوغاى صبح، ترنم باران، زلالى چشمه ساران، روح توفان، شكوه
آسمان، صلابت كوهستان، هيبت آتشفشان، آرامش صحرا، عمق دريا و وسعت هستى با اوست. او
خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت;
به زيبايى بهشت، به وسعت تاريخ در گستره هستى.
شهرى خرم، شهرى آباد، شهرى خالى از بيداد و بهشتى تهى از جور شداد.
شهرى مملو از گل و گياه و لبريز از نور و آب، شهرى پر از پرنده و شكوفه و شقايق،
شهرى لبالب از شهد و شور و شيدايى و سرشار از هلهله و شادى.
او خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت كه در رؤيا نمى آيد و در خيال نمى گنجد.
همان شهر آرزوها شهر آينه ها، شهر آبيها، شهر هميشه بهار،
شهرى كه آفتابش هميشه لبخند مى زند.
شهرى كه آسمانش سبز است، دريايش سبز است، صحرايش سبز است، و دلهاى مردمش نيز سبز
است.
شهرى كه درختانش سبزند و هيچ گاه رخت عزا نمى پوشند.
شهرى كه مرغانش، نوحه نمى خوانند، بادها مرثيه نمى سرايند، درياها موسيقى
آرامش بخش، پخش مى كنند و ماهيها آواز آزادى سر مى دهند.
شهرى كه قناريهايش در قفس نمى خوانند، دل گنجشكانش نمى لرزد، قوهايش در خلوت
نمى ميرند، پرستوهايش مهاجرت نمى كنند و از سقف ايوانهايش هميشه چلچله مى چكد.
شهرى كه آسمان هر كجايش يك رنگ است، هواى هر بامش تابستانى است.
در كنار كاخهايش، كوخهايى خراب نشده، چينه هايش كوتاه است و كسى براى ديدن آسمان،
كلاهش نمى افتد.
شهرى كه سنگفرش خيابانهايش، بال فرشتگان است.
از كوچه هايش بوى ياس مى آيد.
در تمام خانه هايش عطر گل محمدى مى وزد.
واز پاركهايش شميم بهشت به مشام مى رسد. شهرى كه شيطان در آن، پرسه نمى زند، نگاهها
مسموم نيست گوشها حرف ناحق را نمى شنوند، زبانها سخن لغو نمى گويند و دهانها گوشت
مرده مسلمانى را نمى جوند.
شهرى كه در آن گل را نمى فروشند، مسلمان از مسلمان سود نمى برد كسى از كسى ربا
نمى گيرد.
لباسها را مد روز نمى دوزند و زيباييهايش تحميلى نيست!
و كسى زيبايى اش را به رخ ديگران نمى كشد، بر مالش نمى نازد و دنيايش را وسيله
فخرفروشى قرار نمى دهد، مردانش دنيا را سه طلاقه كرده اند و مهريه زنانش مهر كربلا
و مهر زهراست!
شهرى كه الگوى زنانش، فاطمه و زينب، سلام الله عليهما، است و اسوه مردانش محمد،
صلى الله عليه وآله، و على، عليه السلام، است و سوژه جوانانش حسن و حسين دو آقاى
جوانان بهشت اند.
شهرى كه در آن، گردن گردنكشان شكسته، زنجير بردگان گسسته، دست شياطين بسته و هر كس
در جاى خود نشسته! و كسى راه حق را نبسته!
شهرى كه ساكنانش شناسنامه ندارند، هر كس به سيمايش شناخته مى گردد و در و ديوارش
آينه كاريست.
شهرى كه در آن همه از حرام متنفرند، چرا كه حلاوت حلال را چشيده اند، معروف مشهور
است و منكر منفور.
واژه ظلم و ستم از فرهنگش رفته و قاموس قسط به عدالت بين همه تقسيم شده!
شهرى كه در آن، مسجدها سرد نيست، ميكده عشق گرم است، در خانقاه سماع نيست و در
مراسم شادى غفلت نمى رقصد و كسى كف باطل نمى زند.
شهرى كه در آن ازدحام نيست، ترافيك نيست، تصادف نيست، صداى دلخراش نيست، زندان
نيست، داروخانه نيست، بيمارى نيست، دعوا نيست، پاسبان نيست، گاوصندوق نيست و شير به
همه مى رسد.
شهرى كه ماهيهاى قزل آلا در تور توريستها حرام نمى شوند.
داس دهقان آشيانه بلدرچين را تهديد نمى كند.
باران از سقف آلاچيق دهقان فقير چكه نمى كند.
و بره و گرگ از يك آبشخور مى خورند.
شهرى كه شكم مردمش، گورستان حيوانات نيست.
سفره هابا ميوه و سبزى رنگين شده و بر سفره هيچ دلى غم نان نمى ماندواگر
غمى باشد،تنهاغم ياراست واندوه ديداردوست.
همه بافراغت بال و آسايش حالى كه دارندتنهابه عبادت حق مشغولند و
دلهاگرفتاردلدارست. و همه ازباده الست سرمست.
شهرى كه دنيا به مردمش رو آورده، ولى آنها از دنيا گريزانند.
شهرى كه سيب زمينى در زيرزمينهايش نمى پوسد.
پيازها آفتابى هستند، ميوه ها در سردخانه بى مزه نمى شوند، پرتقال و خرما، خوب و بد
نمى شود.
همه مزه خوراكيها را مى دانند و دلى حسرت چيزى را نمى خورد.
شهرى كه تابلوهايش دروغ نمى گويند و تاب تبليغ شكم و شهوت را ندارند.
صدا و سيمايش آگهى كثرت گرايى و مصرف بيشتر پخش نمى كند و هيبت گودزيلا را نمايش
نمى دهد و عكس ابتذال، تصوير خشونت و فيلم فلاكت در آن پيدا نيست.
گند اسراف از زباله هايش به مشام نمى رسد و در مصرف هر چيز اعتدال رعايت مى گردد.
شهرى كه در آن عملى آلوده به ريا نيست و كسى زهد نمى فروشد و به فسق مباهات
نمى كند، گرگى لباس ميش نپوشيده، تمساح اشك نمى ريزد، دست التماس براى نفس به سوى
كسى دراز نمى شود و پاى تجاوز به حريم ديگران وارد نمى گردد. شهرى كه آب در لانه
مورچه نمى افتد، كسى ساز خود را نمى زند، آشها شور يا بى نمك نمى شوند، ولايتى
بى ولايت نمى ماند، هر كس به اندازه سعى اى كه كرده است بهره مند مى گردد، و بوى
بهبودى اوضاع شنيده مى شود.
شهرى كه در آن دل نمى گيرد، حوصله سر نمى رود، آدمهايش كاريكاتورى رشد نكرده اند،
نسل كشى نيست، خودكشى نيست، شور و غوغاى زندگى بر پاست.
شهرى كه بنزها به پيكانها پز نمى دهند، سوارها به پياده ها پوزخند نمى زنند، كاخها
جلو آفتاب كوخها را نمى گيرند، چشم و هم چشمى نيست، دنيا چشم كسى را نمى گيرد،
ملاكها مدرك نيست، گر چه مدرك كسى كمتر از اجتهاد نيست و ملاكهاى برترى، تقوا و
پرهيزكاريست ولى حتى هيچ كس تقوايش را به رخ نمى كشد.
شهرى كه در آن زمينها بى مرز است، پرچمها يك رنگ است، زندگى زيباست، عطر وحدت از
همه جا به مشام مى رسد و جز محارم چيزى خصوصى نيست.
شهرى كه در آن عقل عقيل نمانده، دلها جوان مى ماند، روى سنگ قبرها تركيب «جوان
ناكام » نقش نبسته. شهرى كه در آن مزرعه ها لم يزرع نمى ماند، كرتها معطل نشده اند
و آبها هدر نمى رود.
شهرى كه رودهايش خروشان، چشمه هايش جوشان، گاوهايش شيرافشان، درختانش پر بار،
كشتزارهايش بى آفت و محصولاتش بابركت است.
شهرى كه باران عشق باريده و شبنم شوق بر گلبرگها چكيده و سبزه معرفت روييده، گل
يكرنگى جوشيده و آفتاب حق همه جا دميده و همه به آرزوهايشان رسيده اند.
شهرى چنان، كه در خاطر نگنجد، در خيال نيايد، و به هيچ دلى خطور نكرده كه خدا براى
بندگان صالحش در چنين شهرى چه چشم روشنى هايى مهيا كرده.
خدايا! ما مشتاق چنين شهرى هستيم، شهرى كه در آن دولت با كرامت خليفه تو برپاست
همان امامى كه انبيا به احترام او برخاسته اند. و آن موعود سبزى كه وعده ازلى و
تخلف ناپذير تو در آن حاكميت دارد، و در دولت دين پناهش اسلام و اهلش را عزت و
سربلندى مى بخشى و نفاق و كفر و اهلش را ذليل و خوار مى گردانى، مهربانا از تو
مى خواهيم كه ما را در آن دولت حقه، اهل دعوت به طاعتت و از پيشوايان راه هدايتت
قرار دهى و به واسطه آن امام بزرگوار به ما عزت و كرامت و خير دنيا و آخرت را عطا
فرمايى.
انك سميع الدعاء يا رب العالمين.
ماهنامه موعود شماره 15
|