|
عطر مهمان نوازي امام زمان (عج) |
|
|
|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
طهورا حيدري
بر اساس خاطره ق. پ از مشهد
با اينكه چند روزي بيشتر از آمدن بهار نگذشته بود و هوا هنوز بهاري نشده بود، درختها اندكي جوانه زده بودند. هنوز از شميم گلهاي بهاري مست نميشدي و نسيم نوازشت نميكرد. زمين هنوز مهربان نشده بود و دلش نميخواست آنچه در دل دارد ارزان و به راحتي بيرون بريزد. شايد دلش ميخواست دستي بر سرو رويش بكشي و نازش كني، تا دلش كم كمك نرم شود. زمستان مغرور گويي دلش نميآمد، جايش را به بهار بدهد. حالا هم كه رفته بود، دارو دستهاش را جا گذاشته بود. هنوز توي آسماني كه اين روزها لاجوردي اش بايد ببيني، ابرهاي عقدهاي را ميديدي كه چون در زمستان فرصت آمدن پيدا نكرده بودند، حالا ميخواستند تلافي اش را سر بهار در بياورند. آخر اين ابرها كه مثل ابرهاي بهاري مهربان نيستند، آنها در رؤياهاي شيرين بچهها جايي ندارند و حاضر نيستند رختخوابي شوند براي آنها، تا از فكر زمستان رهايي يابند. هوا سرد بود و شب اضطرابي ديگر، غير از اضطراب سرما را در دل پديد ميآورد. ساعت دوازده شب بود و چند ساعتي از ورود ما به شهر قم ميگذشت، امّا هنوز جايي براي استراحت پيدا نكرده بوديم . اگر همسر و بچههايم همراهم نبودند، حاضر بودم گوشهاي، توي همين هواي سرد استراحت كنم و بعد به عبادت بپردازم. به اميد اينكه جايي براي استراحت بيابيم به جمكران رفتيم .از مسؤولان براي گرفتن اتاق پرسوجو كردم، ولي حتي يك اتاق خالي هم نداشتند. در قم هم هيچ آشنايي نداشتيم . خدايا حالا به زن و فرزندم چه بگويم؟ با چه اشتياقي انتظار كشيده بودند تا به جمكران بيايند و مهمان آقا امام زمان (ع) باشند . نميدانستم چه كنم. مطمئن بودم كه آقا خوب مهماننوازي ميكند و با اينكه جايي براي اقامت و استراحت پيدا نكرده بوديم، دلم به مهرباني آقا گرم بود. آخر مگر ميشود كسي به خانهاي دعوت شود ولي ميزبان وسايلي برايش مهيّا نكند؟ به كريمه اهل بيت، حضرت معصومه (س) توسل كردم و زمزمه كردم: «خانم! خودتان كه ميدانيد هوا سرد است، ميترسم بچهها سرما بخورند، دستم به دامنتان...» هنوز حرفهايم تمام نشده بود كه موتور سواري كنارم توقف كرد، گفت: «مسافريد؟» گفتم: «بله!» گفت: «اين طور كه معلوم است، جا پيدا نكردهايد» . و منتظر جواب ماند. نميدانستم چه بگويم. كمي اين دست و آن دست كردم و با من من گفتم: «نخير، هنوز جايي پيدا نكردهايم» مرد لبخند زد و گفت: «تشريف بياوريد منزل ما خوشحال ميشويم» فكر كردم تعارف ميكند، گفتم: «نه! خيلي ممنون! حالا، بالاخره...» نميدانستم چه بگويم. آخر جايي نداشتيم كه شب را آنجا بگذرانيم. حرفم را خوردم، مرد گفت: « چقدر تعارف ميكنيد» امشب آقا توفيقي نصيبمان كرده تا خدمت زائرانش باشيم. بفرماييد راه را نشانتان بدهم. امشب در منزل ما استراحت كنيد، ان شاء الله فردا هم به زيارت و عبادتتان ميرسيد. خيلي خوشحال شديم. مرد آنقدر بيغلّ و غش بود كه ديگر جايي براي شك و ترديد باقي نگذاشت و همگي به دنبالش راه افتاديم . به خانه ايشان كه رسيديم، اتاقي در اختيارمان گذاشتند و تمام وسايل مورد نياز را برايمان آماده نمودند. بعد از چند دقيقهاي مرد در زد و با سيني چاي وارد اتاق شد. چاي داغ، خستگي سفر را از تنمان بيرون آورد... صبح شده بود. عطر مهمان نوازي آقا امام زمان (عج) مستمان كرده بود و تصوير شكوفه مهر بر درخت عنايت، در ديدگانمان انعكاس يافته بود. امّا زمين هنوز سخت بود؛ سخت بود و در انتظار. زمين سرمازده، منتظر دستهاي مهرباني بود تا نوازشش كند و مخملي سبز بر او بپوشاند. آن وقت زمين زيبا به عالم فخر ميفروخت و زحل از كنارش سر به زير رد ميشد. از مرد و خانوادهاش تشكر كرديم، پس از خداحافظي همراه پسر بچه ايشان به امامزاده پنج تن رفتيم تا بعد از زيارت، ما را به جمكران برساند. در كوچههاي روستاي جمكران، بوي بهار به مشام ميرسيد...
موعود جوان شماره بيستم |