|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
مريم ضمانتى يار
نگاه «على » به آسمان دوخته شده بود. چيزى در وجودش شكسته بود و شكستن آن، اشك را
به چشمانش آورده بود. نمى دانست دلش شكسته بود يا غرور مردانه اش و يا بعد از اين
همه انتظار، خانه آرزوهايش فرو ريخته بود. «سمانه » متوجه نگاه پريشان على شده بود.
اما به خودش اجازه نمى داد حرفى بزند يا سؤالى بكند على احساس كرد بيش از اين تحمل
سكوت خانه را ندارد. از جا بلند شد و به سمت در رفت. سمانه كه مى دانست سكوت دلگير
خانه، مرد را فرارى مى دهد; اعتراضى نكرد.
على به سمت حجره دوستش محمد بن على اسود به راه افتاد. مردى جوان و خوش سيما كه
ديدارش همواره به او آرامش مى داد. به نزديكى حجره كه رسيد ديد محمد بر سكوى جلوى
حجره اش نشسته و به حساب و كتاب فروش پارچه هايش مشغول است. على بن حسين را كه ديد
از جا برخاست. چهره گرفته او دلش را لرزاند:
- چه شده؟ اتفاقى افتاده؟
على سر تكان داد: نه... فقط از سر دلتنگى به ديدارت آمده ام.
- خوب كردى دوست من اما چرا از سر دلتنگى؟
على روى سكو روبروى محمد نشست: دلم نمى خواهد زبانم به شكوه و شكايت گشوده شود. اما
خودت خوب مى دانى كه حسرت داشتن يك فرزند چقدر زندگى را برايم تلخ و ناگوار كرده
است همسرم را هم كه مى شناسى. زن خوبى است، اما نمى تواند صاحب فرزند شود و همين
مساله هر دوى ما را رنج مى دهد.
- خواست خدا بر اين بوده.
- در اين كه ذره اى شك ندارم. اما نمى دانم چرا مدتى است نمى توانم با اين مساله
كنار بيايم و بپذيرم كه تا پايان عمر، آرزوى داشتن فرزندى بر دلم بماند.
محمد از جايش بلند شد و دستش را روى شانه على گذاشت: فكرى به خاظرم رسيد. من
نامه ها و درخواستهاى شيعيان را به حضور حسين بن روح مى برم تا او به دست مبارك
صاحب الامر، عليه السلام، برساند. چطور است كه تو هم نامه اى بنويسى و در آن از
حضرت بخواهى تا برايت دعا كنند تا به بركت دعاى آن حضرت خداوند فرزندى به تو عطا
فرمايد.
چشمان على درخشيد و دلش از يك شادمانى و نشاط ناگهانى فرو ريخت: مى شود؟
- چرا كه نه؟ تو خواهش دلت را بنويس. مطمئنم صاحب الامر آن را بدون پاسخ
نمى گذارند.
محمد، منتظر جوابى از سوى على نشد. چون مى شد رضايت و شادمانى را از نگاه درخشان او
خواند. برخاست و از صندوقچه گوشه حجره اش قلم و كاغذى آورد تا على خواسته اش را
بنويسد. على با اشتياق درخواستش را نوشت و نامه را به محمد سپرد. او از وكلاى سفير
و نايب سوم حضرت، حسين بن روح بود و با او ارتباط داشت و مى توانست براحتى پاسخ
نامه را برايش بياورد. با نوشتن نامه گويى بار سنگينى از دوش على برداشته شد. نامه
را كه به محمد سپرد، راهى خانه شد. سمانه در را به روى او گشود. درخشش چشمان همسرش
او را متعجب كرد، آهسته پرسيد: خبرى شده؟
على لبخند زد: نه... خبرى نشده، اما اميدوارم بشود!
زن از حال مردش سر در نياورد: نمى دانم... ولى دلم روشن است.
- از حرفهايت سر در نمى آورم. تو وقتى از خانه بيرون رفتى گرفته و دلگير بودى، بدون
اينكه به من بگويى كجا مى روى رفتى و حالا شادمان برگشته اى.
على كفشهايش را از پا درآورد و به اتاق رفت: احساس مى كنم بزودى در زندگيمان گشايشى
خواهد شد. نامه اى براى صاحب الامر نوشتم تا دعايمان فرمايد شايد خانه تاريك و سوت
و كورمان به حضور فرزندى روشن شود.
زن دلش فرو ريخت. احساس گنگى بر دلش چنگ زد. معنى اين احساس را نفهميد. فقط حس كرد
ديگر نبايد آنجا بماند. راهش را كج كرد و به سمت حياط خانه برگشت. بر خلاف حال على
نمى فهميد چرا از اين خبر آرامش پيدا نكرد...
انتظار بر جان على چنگ انداخته بود. هنوز خبرى از جواب نامه اش نشده بود و هر وقت
از محمد سراغ گرفته بود، گفته بود دير رسيدن جواب نشانه اين است كه نامه ات به
دست خود حضرت رسيده و طول مى كشد تا جواب برسد. صبر داشته باش! اما نمى توانست صبر
كند.
صبح يك بار به حجره محمد رفته بود، اما خبرى نشده بود. دوباره دلش هواى آنجا را
كرد. با خودش فكر كرد، شايد بعد از رفتن من خبرى شده باشد. مى روم شايد جوابم رسيده
باشد. و از اين انتظار خلاص شوم. سمانه نپرسيد كجا مى رود; مى دانست اين سه روز،
على بى تاب رسيدن جواب است و نمى دانست چرا دلش مى لرزد وقتى اين بى قرارى على را
براى رسيدن پاسخ مى بيند.
على از خانه بيرون رفت. فاصله كوتاه خانه تا حجره محمد را با شوق و دلهره طى كرد.
محمد او را كه از دور ديد، به استقبالش شتافت: سلام برادر! داشتم به خانه ات
مى آمدم. نامه ات رسيده. على شادمان جلو رفت: پس بگو چرا اين قدر بى قرار بودم.
نامه ام رسيده...
محمد نامه حضرت را به دست على داد. على نامه را گرفت و بر چشم گذاشت و بعد باز كرد.
حضرت در جواب نامه اش فرموده بودند: «ما براى تو اين مورد را از خداوند خواستيم و
دعا كرديم و بزودى دو پسر نيكوكار و خوب، روزى تو خواهد شد.»
على با نهايت شادمانى و نشاط صورت محمد را بوسيد و از او خداحافظى كرد و بسرعت به
خانه برگشت. دلش مى خواست هر چه زودتر پيغام حضرت را به سمانه برساند. در كه زد او
با چشمانى اشكبار در را به رويش گشود. دل على از ديدن اين حال او فرو ريخت: چه شده؟
- چيزى نيست.
رويش را برگرداند تا مجبور به توضيح نباشد. على شادى رسيدن نامه را از ياد برد: حرف
بزن. چه خبر شده؟ در نبودن من چه اتفاقى افتاده؟
- تو مگر براى گرفتن پاسخ نامه ات به ديدار محمد نرفته بودى؟
- چرا.
- خوب! چه جوابى گرفتى؟
- تو اول بگو چرا اين قدر آشفته و گريانى تا من هم بگويم چه جوابى دريافت كرده ام.
سمانه با دست اشك صورتش را پاك كرد: نه. هر چه باشد پاسخ صاحب الامر از علت نگرانى
من عزيزتر و مهمتر است.
على با خودش انديشيد: شايد خبر نامه او را خوشحال كند.
نامه را به دست او داد. سمانه نامه را گشود. با خواندن نامه قلبش بشدت شروع به
تپيدن كرد، انگار كه بخواهد از قفسه سينه اش بيرون بزند. آهسته زمزمه كرد: دو پسر
نيكوكار و خوب؟! على جواب داد: آرى! امام فرموده كه از خداوند درخواست نموده و خدا
هم كه دعاى امام را رد نمى كند.
-در اين كه شك ندارم.
- خب! پس خوشحال باش.
- دلم مى خواهد خوشحال باشم اما نمى توانم. چند روز است كه مى خواهم حرفى را بزنم
اما نمى توانم.
- بگو... هر چه در دلت مى گذرد بگو.
- على... من به نزد طبيب رفتم.
- خب؟!
- او گفت با شرايطى كه دارم اميدى به داشتن فرزند نمى رود.
- پناه بر خدا! امام معصوم راست مى گويد يا طبيب؟
- هر دو.
- منظورت چيست؟
- طبيب گفت اگر همسرت را دوست دارى بايد از او جدا شوى. من به او گفتم كه تو چقدر
به داشتن فرزند علاقه دارى و او گفت پس بهتر است.
على دست او را گرفت: نه... سمانه... نه... تو قبل از آنكه همسر من باشى دختر عموى
منى. من تو را دوست دارم.
- اما من مى دانم سخن امام معصوم، به حقيقت مى پيوندد.
- از كجا مى دانى كه خود تو مادر پسران من نباشى؟
- نه اينكه بگويم به حرف طبيب بيش از امام ايمان دارم. نه، فقط احساسى گنگ به من
مى گويد كه من مادر نمى شوم و اين منافاتى با سخن امام ندارد. تو مى توانى همسر
ديگرى اختيار كنى و از او صاحب دو پسرى شوى كه حضرت به تو وعده داده.
على درمانده به صورت سمانه خيره شد. او آنقدر با قاطعيت حرفش را زد كه على براى
حرفش پاسخى نداشت. نامه را سمانه به او برگرداند و به اتاق رفت.
على تاب ماندن نداشت. تنها كسى كه مى توانست به او آرامش بدهد و حرف دلش را بفهمد
محمد بود. به حجره او برگشت. محمد داشت حجره كوچكش را مى بست تا براى نماز به مسجد
برود.
على را كه ديد جا خورد: سلام چه شده؟
- سلام چيزى نيست، من آمده ام تا...
محمد دست او را گرفت و روى سكوى حجره اش نشاند: حرف بزن. چرا اينقدر پريشان احوالى؟
تو كه همين چند دقيقه پيش از دريافت نامه حضرت صاحب الامر اين همه شادمان شده بودى
چه بر سرت آمد؟
- من به خانه رفتم تا اين مژده صاحب الامر را به همسرم برسانم. اما او را گريان و
آشفته ديدم. او به نزد طبيب رفته بود و طبيب به او گفته بود اگر مرا دوست دارد بايد
از من جدا شود. چرا كه هرگز صاحب فرزندى نخواهد شد. همسرم از بيمارى سختى رنج
مى برد و قادر به بچه دار شدن نيست.
- اما اين مژده مكتوب صاحب الامر، عليه السلام، است. تو اعوذ بالله حرف طبيب را
بالاتر از حرف و سخن آن حضرت مى دانى؟
- پناه بر خدا... نه من هم به او همين را گفتم. گفت يك احساس گنگ به او مى گويد كه
مادر فرزندان من نخواهد بود.
- نگران نباش. نامه اى بنويس و مساله را مطرح كن. اميدوارم كه حضرت جواب روشنى
بدهند.
- شرم دارم از اينكه دوباره نامه بنويسم آيا مقام و شان امام معصوم، بالاتر از اين
نيست كه وقت گرانبها و مباركشان را صرف خواهشهاى كوچك ما كنند؟
محمد دستش را روى شانه على گذاشت: چرا... چرا وقت امام، بسيار ارزشمند است اما آن
حضرت هم چون اجداد طاهرينش مى داند كه جز او پناهى نداريم، مگر جد او بر سر سفره
جذاميان و گدايان ننشت و با آنها هم غذا نشد؟ آنها خاندان كرامت و بزرگوارى اند و
خواهشهاى كوچك و نخواسته ما را هم بدون پاسخ نمى گذارند. بيا به مسجد برويم و
نمازمان را بخوانيم. بعد از نماز نامه ات را بنويس. اميدوارم تو و همسرت از اين دل
نگرانى نجات پيدا كنيد. بر خيز كه صداى مؤذن بلند شد.
صداى در كه بلند شد على فانوس را برداشت و به حياط رفت. محمد بود كه به سراغش آمده
بود.
- سلام برادر... پاسخ نامه ات رسيده حيفم آمد تا صبح صبر كنم.
نامه را به دست او داد. دستهاى على از هيجان و اميد مى لرزيد. نامه را گرفت و
بوسيد. محمد نخواست مزاحم حال او باشد. حداحافظى كرد و رفت. على در را بست و همانجا
پشت در، در پرتو نور فانوس نامه را گشود و خواند: تو از اين زن داراى فرزند نمى شوى
و بزودى زنى را اهل ديليمه را به همسرى بر مى گزينى كه دو فرزند فقيه از او نصيب تو
مى گردد.
على با خودش زمزه كرد: حالا مى فهمم چرا سمانه مى گفت احساسى به او مى گويد كه از
من صاحب فرزندى نمى شود... راضى ام به رضاى او.
فانوس و نامه را برداشت و به اتاق رفت. همسرش بيدار شده بود. اما نتوانسته بود
حرفهاى آنها را بشنود.
ولى متوجه شده بود كه على نامه اى دريافت كرده. على او را بيدار ديد و جا خورد.
هنوز مى خواست فكر كند كه چطور به او موضوع را بگويد، كه سمانه مجالش نداد. بلند شد
و نامه را از دست او گرفت و به على فرصت عكس العمل نداد. نامه را بوسيد و خواند و
در برابر بهت و حيرت على با آرامش گفت:
- خوشحالم كه دلم هنوز زنده است و به من دروغ نمى گويد. به تو گفتم كه من مادر
نمى شوم. هر زمانى كه خواستى همسر تازه ات و مادر آن پسران نيكو را به خانه بياورى
من آماده ام.
على با تعجب و حيرت گفت: همسرى كه من هنوز از وجود او بى خبرم؟
سمانه هم با لبخند گفت: امام، خود بر همه چيز آگاه است. بزودى پيشگويى امام، به
حقيقت مى پيوندد و فرزندانى كه به دعاى صاحب الامر متولد شوند، حتما فرزندانى نيكو
و پر بركت هستند. خوشحال مى شوم بتوانم دايه آنها باشم و در ضمن تو را هم ترك نكنم
و از تو جدا نشوم.
نگاه بزرگوار سمانه به ماجرا، على را سخت شگفت زده كرد. مى دانست اين آرامش و پذيرش
همسرش هم مولود عنايت صاحب الامر، عليه السلام، است.
نامه را از او گرفت بوسيد و رفت تا وضو بگيرد و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. آنچه
كه او را نگران كرده بود، با خير و خوبى گذشته بود. حالا سمانه هم تكليف دل خودش را
مى دانست و مى دانست اگر نمى تواند مادر فرزندان على باشد در عوض مى تواند دايه و
پرستار آنها باشد و همين برايش كافى بود.
از ورود جميله زنى كه از ديليمه به بغداد آمده بود و دست تقدير او را به خانه على
بن حسين آورده بود، سالها مى گذشت و محمد و حسين دو پسر وعده داده شده صاحب الامر،
عليه السلام، حالا هر كدام فقيهى نامور بودند و محمد به خاطر حافظه شگفت انگيزى كه
در حفظ و بيان احاديث داشت و هر حديث را بدون ذره اى كم و كاست بيان مى كرد به
«صدوق » شهرت يافته بود. و در هر مجلسى كه حضور مى يافت حيرت همگان را بر مى انگيخت
و مكرر مى گفت: عجيب نيست كه من به دعاى صاحب الامر عليه السلام، متولد شده ام و به
اين امتياز مباهات مى كنم و آن را بزرگترين افتخار خودم مى دانم...
شيخ صدوق از زيارت امام رضا، عليه السلام، برگشته بود و در نيشابور در اتاق كوچكى
اطراق كرده بود. هر روز شيعيان زيادى به ديدنش مى آمدند و همه در موضوع غيبت صاحب
الامر، عليه السلام، حيران و سرگشته و دچار اشتباه بودند.
شيخ كه فرسنگها راه را از بغداد آمده بود و در سر راهش همه جا به اين مشكل برخورده
بود، احساس اندوهى عميق مى كرد. در پرتو نور شمعى نشسته بود و به غيبت
مى انديشيد... كم كم خواب بر او غلبه كرد و به خواب رفت. در خواب خود را در مكه
يافت كه برگرد كعبه طواف مى كرد. در طواف و دور هفتم بود كه خود را كنار حجرالاسود
ديد. سنگ را بوسيد و گفت: اين امانتى است كه مى پردازم و پيمانى است كه ادا مى كنم
تا تو به وفا دارى من گواهى دهى.
در اين لحظه ناگهان مولاى خويش حضرت صاحب الامر، عليه السلام، را ديد كه بر در خانه
كعبه ايستاده است. شيخ صدوق دلباخته و پريشان خاطر خود را به حضرت، رساند، حضرت، از
چهره صدوق پى به راز درون او برد كه چقدر به خاطر اشتباهات شيعيان درباره امر غيبت
آزرده خاطر است.
شيخ به حضرت، سلام كرد. آن حضرت، جواب دادند و فرمودند:
- «چرا درباره غيبت كتاب تاليف نمى كنى تا اندوه دلت را بر طرف كند؟»صدوق گفت:
يابن رسول الله، درباره غيبت چيزهايى تاليف كرده ام.
حضرت فرمودند: آنها به اين روشنى كه من دستور مى دهم مطلوب نيستند. اكنون كتابى
مستقلا درباره غيبت تاليف كن و غيبتهايى را كه پيامبران داشته اند در آن درج نما.
حضرت بعد از فرمودن اين جملات از شيخ صدوق دور شدند. و شيخ هراسان از خواب بيدار
شد. چشم كه گشود همه آنچه در خواب ديده بود بروشنى در ذهنش نقش بست.
از جا برخاست وضو گرفت و تا طلوع فجر اشك ريخت و براى انجام فرمان امام دعا كرد و
چون صبح شد نوشتن كتابى را كه امام فرموده بود شروع كرد و كتاب «كمال الدين و
تمام النعمة » حاصل آن شب پر بركت و آن رؤياى صادقانه شيخ صدوق بود.
شهر رى از جمعيت موج مى زد. خبر به تمام شهر رسيده بود و علما و بزرگان و مردم از
گوشه و كنار به سوى سردابه محل دفن شيخ صدوق مى آمدند تا آنچه را كه شنيده بودند به
چشم خويش ببينند. سردابه مدفن صدوق خراب شده بود و آنها كه براى تعمير آمده بودند
بدن او را سالم ديده بودند. و علما و فقها را به شهادت و گواهى طلبيده بودند. شيخ
صدوق كه در سال 381 هجرى بعد از طى عمرى پر بركت و تاليف سيصد جلد كتاب كه همه
نشانه گوياى اثر دعاى امام عصر، عليه السلام، بود، به خاك سپرده شده بود و حالا بعد
از صدها سال از خاكسپاريش، بدن او را كاملا سالم يافته بودند.
او كه يك عمر طولانى را براى نشر علوم و معارف ائمه، عليهم السلام، سپرى كرده بود،
نيشابور، بغداد، كوفه، خراسان، ماوراءالنهر، بخارا و... را زير پا گذاشته بود تا
مذهب شيعه را براى آنانى كه عقايد شيعه را ناصحيح مى دانستند. توضيح دهد و اينك جاى
شگفتى نبود كه بدنش را سالم و معطر يافته بودند.
پيكر سالم و پاك شيخ صدوق همانگونه كه در سال 381 دفن شده بود، بعد از تعمير سردابه
با حضور علما، بزرگان و مردم تهران دفن شد. اما كتاب «من لا يحضره الفقيه » او كه
يكى از كتب اربعه و معتبر حديث شيعه و منبع مهمى در استنباط احكام شرعى و دينى بود
و شامل 5963 حديث، و كتاب «كمال الدين و اتمام النعمة » او كه به فرمان حضرت نوشته
شده بود، همچنان قرنها بعد از حيات پر ثمرش روشنى بخش محافل شيعيان است.
ماهنامه موعود شماره 15
|