|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
آهسته آهسته...!
مرا با خويش خواهد برد غم آهسته آهسته
شب شيطانى و نفس و ستم آهسته آهسته
تو اى آيينه در آيينه در آيينه نورانى
شبى بگذار بر چشمم قدم آهسته آهسته
بگو امشب كدامين سمت و سو آيينه مى پاشى
كه بر جا پاى تو بوسه زنم آهسته آهسته
چنان مى سوزم از خال سياه روى مه پوشت
كه خالى مانده يادم از خودم آهسته آهسته
بيا يك شب فقط يك شب تماشا كن مرا وقتى
كه مى گريم به نامت دم به دم آهسته آهسته
زمين در انتظارت گرد خود از درد مى پيچ
د زمان افتاد گويى از قدم آهسته آهسته
مرا با خويش خواهى برد، مى دانم و الا من
كنار ياد تو جان مى دهم آهسته آهسته
تمام آسمان را بسته مى بينم درى بگشاى!
كه دارم از خودم دل مى كنم آهسته آهسته...!
سيد محمدعلى رضازاده (عاصى)، فريدونكنار
سايه سبز
به جز عشق راز مگويى نمانده است
به جز مرگ هيچ آرزويى نمانده است
افق تا افق خشك و عريان نشسته
براى زمين آبرويى نمانده است
غروب است و وحشت در اين دشت حيرت
سكوت است و خنجر، گلويى نمانده است
خدا سايه اى سبز روى زمين داشت
زمين، تشنه جا مانده، «او»يى نمانده است
به فريادمان رس كه ديگر كسى را
به جز تو اميدى به سويى نمانده است
حميدرضا شكار سرى
فخر انسان
اى خدا آن رهبر موعود ما كى خواهد آمد؟
وان يگانه گوهر مقصود ما كى خواهد آمد؟
زينت اسلام و قرآن آيت تقوا و ايمان
يادگار مسجد و مسجود ما كى خواهد آمد؟
آن طبيب دردمندان، ياور ما مستمندان
منجى دين، مهدى موعود ما كى خواهد آمد؟
قائم آل محمد، نرگس بستان احمد
مظهر احسان و لطف و جود ما كى خواهد آمد؟
آن عزيز مصر و كنعان، يوسف يعقوب دوران
سوسن و ريحان و ياس و عود ما كى خواهد آمد؟
آنكه دنيا خاك پايش عالم فانى فدايش
فخر انسان جلوه معبود ما كى خواهد آمد؟
صفرعلى شفايى اردكانى (فرياد)
مهتاب روشنگر
از فاطمه يادگار، زينب
فرزانه روزگار، زينب
مجذوب چراغ راه توحيد
پروانه جان نثار، زينب
ز آيات حجاب و حسن مستور
يك معجز آشكار، زينب
در پرده شرم و هاله نور
دردانه باوقار، زينب
پيوسته به هر زمان شكوفا
با هر گل و هر بهار، زينب رفعت بنگر كه شد على را
خود زينت و افتخار، زينب
همراه حسن، صبور و نستوه
محنت كش و غمگسار، زينب
در زندگى حسين و سجاد همراز
امين و يار، زينب
ما بين دو قله امامت
شد رابط استوار، زينب
با راس برادرش هماهنگ
سرگشته به هر ديار، زينب
او ماه و سر حسين خورشيد
روشنگر شام تار، زينب
مانند على به وقت گفتار
پر شوكت و اقتدار، زينب
كوبنده، بيان آتشينش
چون صاحب ذوالفقار، زينب
قربانى عشق، لايموت است
احياگر اين شعار، زينب
داده است حديث عاشقان را
با نام خود اعتبار، زينب
در كرب و بلا كه آخرين بار
شد زائر آن مزار، زينب
هم جاى رقيه بود خالى
هم خسته و بى قرار، زينب
آخر به ديار شام جان داد
با غصه بى شمار، زينب
اينك نظرش «حسان »به مهدى است
در حالت انتظار، زينب
حبيب چايچيان (حسان)
تبسم توحيد
در تنگناى حوصله آتش گرفته ام
چندى است بوى زخم سياوش گرفته ام
بى تو مجال سرعت پرواز من نبود
پايان عشق نقطه آغاز من نبود
چندى است از هواى سرودن بريده ام
از اين تب هميشه بودن بريده ام
چون شمع ذره ذره به پايان رسيده ام
از خويش تا جنون بيابان رسيده ام
هر شب به ناله هاى خودم مى رسم
چو شمع دارم به انتهاى خودم مى رسم
چو شمع انگار رنگ عاطفه در باد مرده است
با من شكوه تيشه فرهاد مرده است
در تنگناى حوصله آتش گرفته ام
چندى است بوى زخم سياوش گرفته ام
شب گريه هاى احمد مختار در من است
تخصيص زخم حيدر كرار در من است
آواز لحظه هاست فراسوى راه من
پژواك سايه هاست شكست نگاه من
ترسى نشسته بر دلم از صورت ز حنجره
مثل عبور يك شبح از پشت پنجره
اى بغض سرخ فاطمه!
با من سخن بگو در اين غرور همهمه
با من سخن بگو من با هواى سرد خيابان غريبه ام
با لحظه هاى بى سر و سامان غريبه ام
بى تو به ياد ساقه مريم دلم خوش است
در انتظار خنده شبنم دلم خوش است
اين لحظه هاى فاصله از ما بريده باد
اين تنگناى حوصله از ما بريده باد
از زمهرير حادثه سرد است زخم من
آرى شكاف خنده درد است زخم من
چندى است در فراق تو تنها نشسته ام
شمشير را به گرده مهتاب بسته ام
در انتظار دست تو آتش گرفته ام
چندى است بوى زخم سياوش گرفته ام
اين زخمها مقدمه گام سبز توست
سوز جگر تبسمى از نام سبز توست
زخمى است باز سينه آتش ضمير من
اين تا هميشه سرخ جراحت پذير من
اى صاحب زمين و زمان، منتظر بيا
اى جمعه خيز آينه ها در نظر بيا
اى لحظه هاى غربت دلها كبود تو
اى زخمى نگاه زمين در نبود تو
در خشكسال گرم عطش بغض رود باش
اى خنده هاى صاعقه در چشم، زود باش
بى تو شكسته ساحت لا تقنطوى دل
خون است از فراق رخت در سبوى دل
بى تو لبى به سوى تبسم گشاده نيست
چشمان خيس و خسته مردم گشاده نيست
بى تو بهار بوى طراوت نمى دهد
خود را به باغ خاطره عادت نمى دهد
آتش كشيد روح عطش در گلوى دل
پر شد ز بده هاى تعلق سبوى دل
هر جلگه اى به مرز خيابان رسيده است
انگار عمر عشق به پايان رسيده است
اى كاش از نگاه تو بيرون نبود دل
در حسرت حضور تو دلخون نبود دل
اى انعكاس آينه ها در صداى تو
نور نگاه خسته دلان خاك پاى تو
اى انحناى خنجرت آبروى آفتاب
خنديدنت هميشه فراسوى آفتاب
ما عشق را به عشق على برگزيده ايم
درد تو را به قيمت ايمان خريده ايم
اى چشم تو شبيه دو ابروى احمدى
اى آخرين تبسم آل محمدى
الياس بوى بارش ابر تو بود و بس
ايوب هم خلاصه صبر تو بود و بس
موسى به ياد نام تو زد در شكاف نيل
معنى گرفت از تو پر و بال جبرئيل
تاب تو را نداشت به عشقت تب زمان
ذوق سماع حضرت عيسى است آسمان
اى يكه تاز عرصه طاها، شروع كن
از مشرق تجلى ايمان طلوع كن
از خون لاله شام عطش صبح عيد ش
د چشمان عاشقان به حضورت سفيد شد
خوب است در حريم تو ظهر نماز
عشق گرم حضور حضرت چشمت نياز
عشق خوب است در ركاب تو
زخم غرور ما عشق است در حريم تو
بى سر حضور ما طاووس ناز آل على در چمن، بيا
آيينه پر شد از تب يابن الحسن بيا
در ما پر است ذوق عطش در ميان خون
شوق به سجده رفتن بى سر ميان خون
اى دادخواه خسته دلان، داد ما برس
بى تو شكسته ايم، به فرياد ما برس
حميد كرمى
ماهنامه موعود شماره 15
|