|
۰۷ مرداد ۱۳۸۸ |
 «نه يهوديان و نه اجداد آنان هرگز، يك نژاد يا حتّي گروه قومي مشخّص و خالصي را تشكيل ندادهاند». كلمة عبراني «هيبرو» نيز اشتقاق از يك محل يا ناحيه ندارد. بلكه، از كلمة «Ibhri» به معني كسي كه طيّ طريق كرده گرفته شده است.» اين كلمه براي اوّلين بار، جهت اشاره به حركت ابراهيم(ع) وقتي كه از خانهاش در اور «Ur of Chaldeesur» از اردن گذشت و داخل سرزمين مقدّس شد، به كار رفته است».
صهيونيستها مدام از «ارض موعود، براي قوم برگزيده» سخن گفتهاند. امّا اين «ارض موعود» كجاست و اين قوم «برگزيده» كيانند؟ تئودور هرتزل، بنيانگذار سازمان صهيونيسم جهاني در سال 1900 م. نوشت: «بازگشت ما به سرزمين پدرانمان، چنانكه در كتاب مقدّس وعده داده شده است، از بزرگترين مسائل سياسي مورد علاقة قدرتهايي است كه در آسيا، چيزي را ميجويند».1 فلسطين از قرن دوازده قبل از ميلاد توسط فلسطينياني كه تاريخ از آنان به نام دليران ياد كرده است و به «مردم دريا» معروف بودند، اداره ميشد. آنها در قسمت جنوبي درياي مديترانه «ساحل كنعان» ـ غزّة امروزي ـ سكنا داشتند.
تاريخ از كنعان2 كه در كنار فلسطين قرار داشت، از حدود بيست قرن قبل از ميلاد، ياد كرده است. قوم بنياسرائيل در قرون 14 و 13 (ق. م) وقتي از مصر اخراج شدند، وارد كنعان شدند. آنان براي مدّت دو قرن، تنها دو قرن، تا ظهور آشور بنيپال در آنجا ساكن بودند. مهاجران قوم بنياسرائيل، كمكم به سرزمينهاي اطراف كنعان با جنگ و ستيز و حيله دست يافتند. در زمان حضرت سليمان، اورشليم به همان ترتيب ياد شده به تصرّف آنان درآمد. معبد سليمان بر كوه صهيون توسّط آن حضرت به نام «معبد خدا» بنا شد. اكثر سالهايي كه قوم بنياسرائيل در آن قسمت زندگي ميكردند، در كنعان گذشت كه چنانكه گفته شد، در كنار فلسطين قرار داشت. آنها كمكم اورشليم را گرفتند. ولي توقّف آنان در آن قسمت، بسيار كوتاه بود.
طبق روايات تورات كنعان «ارض موعود» است؛ يعني غزّه لذا ادّعاي آنان بر فلسطين كاملاً بياساس است.
پس از مرگ حضرت سليمان(ع) در سالهاي 722 ـ 732 (ق.م) آن سرزمين ـ چنانكه ذكر شد ـ به دست بخت نصر ـ پادشاه بابل ـ ويران گشت و ساكنان آن در به در و گروه بسياري از آنها به بابل برده شدند. لذا در سال 721 (ق.م) حكومت بنياسرائيل به طور كامل در آن نواحي از بين رفت و ديگر هرگز دولتي اسرائيلي در آن سرزمين بر سر كار نيامد. اصولاً كشور فلسطين و شهرهاي اطراف آن، ديگر روي استقلال نديدند و تنها تعدادي انگشتشمار يهودي سامي در آنجا به سكونت خود ادامه دادند.
عدّهاي از محقّقان، اعراب فلسطين را باقيماندگان حملة اعراب و اسلام در قرن هفتم ميلادي ميدانند. ولي محقّقان ديگري، همچون هانري كاتن و ماكسيم رودنسون، از آنان به عنوان ساكنان اوّليه ياد كردهاند. هانري كاتن در كتاب «فلسطين، اعراب و اسرائيل؛ در جستجوي عدالت» حاصل تحقيقات خود را چنين ارائه داده است: «اعراب فلسطين ساكنان اوّلية فلسطين هستند. در حالي كه مسلمانان در سال 637 بعد از ميلاد، فلسطين را فتح كردند. نژاد سامي كه اعراب نيز از آن نژادند، قبل از اسلام در فلسطين وجود داشته و آنها قبل از اسلام در فلسطين و قسمتهاي ديگر خاورميانه ميزيستهاند». كاتن بر اين نكته تأكيد كرده است كه، «آنها بدون وقفه از بدو تاريخ در مملكت خود ميزيستهاند. تاريخ اسكان آنان به چهل قرن قبل از اين كشيده ميشود. در آنجا، از ساير نژادها، اقليتهايي تشكيل شد؛ همچون يونانيان، اعراب مسلمان و صليبيان. فلسطينيهايي كه مركّب از مسيحيان و مسلمانان هستند، هميشه در آنجا ساكن بوده و عناصر اوّليه و اكثريّت جمعيت فلسطين را تا آغاز تأسيس دولت اسرائيل [در سال 1948] تشكيل ميدادهاند».3 همچنين پروفسور ماكسيم رودنسون در كتاب «اعراب و اسرائيل» به اين نكته اشاره كرده و نوشته است: «اعراب فلسطين به تمام معناي كلمه، بومي فلسطين هستند و فلسطينيان امروز، فرزندان فلسطينيان، كنعانيان و ساير قبايلي كه ساكنان اوّلية فلسطين را تشكيل ميدادند، ميباشند».4 ماكسيم گيلان نيز كه خود از صهيونيستهاي اوّليه بوده و بعداً به دليل بيراهه رفتن سردمداران اسرائيلي از صهيونيست بودن خود، اظهار تأسف كرده، در كتاب «چگونه اسرائيل ماهيّت وجودي خود را از دست داد؟»5 نوشته است: «در آغاز، صهيونيسم، به دنبال «اتّحاد ملّي» بود. بعداً به دنبال «استقلال ملي» رفت». منظور او از [صهيونيسم] يهوديت نبود، بلكه استقلال در سرزمين اسرائيل «Eretz-Israel»6 بود. آنها به دنبال استقلال ملّت هيبرو (عبراني) بودند تا دوباره در سرزميني كه سالها قبل كنعان ناميده ميشد، اسرائيل را بنا كنند. به اعتقاد ماكسيم گيلان، آنها به فکر زنده كردن فرهنگ كنعاني خود بودند و «نه فرهنگ مذهبي». در اين نوشته نيز مهر تأييدي بر كنعاني بودن يهوديان زده شده است و نه فلسطيني بودن آنها. كنعان در زمان استعمار به فلسطين پيوست.
مسئلة قابل توجّه ديگر اين است كه، وقتي قوم بنياسرائيل از مصر به كنعان رفت، قومي به نام كنعانيان در آنجا ساكن بود. تاريخ از آنها، در حدود 20 قرن (ق.م) ياد كرده است. بسياري از شهرهاي كنعان ـ مانند غزّه ـ همعصر با سلطنت فراعنه ميباشد؛ عصر مفرغ، يعني حدود 3100 قبل از ميلاد مسيح. اين شهرها عبارتند از: مجيدو Meggido»»، جريكو و تل الفار «Tell-el-far». از مداركي كه در حفّاريها به دست آمده و ابا ابان ـ وزير امور خارجه گلداماير ـ از آنها در كتاب خود به نام «قوم من» ياد كرده، معلوم شده كه مردم كنعان داراي فرهنگ پيشرفتهاي بوده است و اطراف شهرهاي مذكور با آجر نپخته حصار كشيده بودند. اين شهرها داراي استقلال داخلي بود. فقط بعضي از فراعنه در آنجا نفوذ سياسي داشتهاند. اين نفوذ تا عهد «رامسس دوم» ادامه داشت. پس از آنكه حكومت مصر در آن نواحي دچار ضعف شد «هيبروها» (عبرانيها) بعضي از شهرهاي آن را گرفتند و در آنجا ساكن شدند و «خيمة عهد»7 را بر زمين گذاردند. نكتة جالب توجّه اين است كه در كتاب عهد عتيق، كراراً از جنگ قوم بنياسرائيل با اقوام فلسطينيان ياد شده است. از اين نكته به خوبي آشكار ميشود كه آنها ساكنان اوّلية فلسطين نبوده و آن سرزمين را به زور و توسل به جنگ گرفتهاند و حضرت داوود پيغمبر، بعد از جنگهاي بسياري كه با ساكنان فلسطين كرد، بالاخره در اورشليم كه در آن وقت جيبوس «Jebus» ناميده ميشد، خيمة عهد را زمين گذارد. برگ ديگري از اينكه فلسطين، سرزمين موعود نيست، مطلبي است كه در تورات كتاب اوّل سيموئيل آمده است و آن از فرار حضرت داوود به سرزمين فلسطينيان حكايت دارد به اين شرح كه: «... داوود پيغمبر در دل خود گفت: الحال روزي به دست شاوول هلاك خواهم شد... چيزي براي من بهتر از اين نيست كه به زمين فلسطينيان فرار كنم».8
با توجّه به مطالب فوق، نه فلسطين سرزمين موعود است و نه قوم بنياسرائيل را بر آن حقّي است. اگر ارض موعودي هست، آن كنعان يا باريكة غزّه است. گرچه در نقشة ارض موعودي كه صهيونيستها تهيه ديدهاند و در كنگرة اوّل سال 1897 صهيونيستها ارائه شد، اراضي آناتولي عثماني نيز داخل قلمرو دولت موعود يهودي قرار داشت»9 و «در ميان بلادي كه جزء موطن اصلي يهوديان قلمداد ميشود، به قسمتي از آناتولي تركيه نيز برميخوريم. در چنين موقعيّتي، برنامههاي آتي صهيونيسم، اخراج مردم تركيه از آناتولي را نيز شامل ميشود».10
بنابر آنچه راندلف. اس. وينستون چرچيل (نوة وينستون چرچيل بزرگ) در كتاب «جنگ شش روزه» نوشته است، «از 12 سبط حضرت يعقوب، دو قبيله گم شد. خيليها، از جمله ادميرال فيشر (Admiral Fisher) ميگويند كه بريتانياييها [يكي از آن دو قبيله] گمشده هستند».11 بديهي است كه چرچيليها دروغ نميگويند. در هر حال، مسلّم اين است كه فلسطين از آن فلسطينيان ـ اعمّ از مسلمانان، عيسوي و يهودي ـ است كه از آغاز تاريخ در آنجا ساكن بودهاند و خاك آن سرزمين با خاك استخوان اجداد، نياكان و پدران آنان آميخته است. دولت اسرائيل نفرينزدة اين خاك است.
و امّا مسئلة قوم برگزيده، خود داستان ديگري است. در اين قسمت، به گفتة دكتر آلفرد ليلي ينتال، كه از نويسندگان مشهور آمريكايي، يهودي متديّني است، تمسّك ميجوييم، «اصولاً كلمة «هيبرو» (يهودي) قوم يهود [يهوديت] از طرف افسانهپردازان براي نشان دادن ادامة يك جامعة تاريخي بوده است. در حقيقت، آنان مردم مختلف در زمانهاي متفاوت در تاريخ، با نحوة زندگي مختلف بودهاند. قديميترين آنها از دوران مسيحيت [اجداد يهوديان عصر حاضر]12 در خاورميانه ميزيستهاند. كه از ازدواج با اقوام اموئيان، كنعانيان، فنيقيها و ساير اجداد سامي اعراب امروزي كه در آنجا ساكن بودند، ميباشند... آنها كه، سرزمين خود را با يهوديان تقسيم نموده بودند». نامبرده در ادامة مطلب نوشته است: «نه يهوديان و نه اجداد آنان هرگز، يك نژاد يا حتّي گروه قومي مشخّص و خالصي را تشكيل ندادهاند». كلمة عبراني «هيبرو» نيز اشتقاق از يك محل يا ناحيه ندارد. بلكه، از كلمة «Ibhri» به معني كسي كه طيّ طريق كرده گرفته شده است.» اين كلمه براي اوّلين بار، جهت اشاره به حركت ابراهيم(ع) وقتي كه از خانهاش در اور «Ur of Chaldeesur» از اردن گذشت و داخل سرزمين مقدّس شد، به كار رفته است».
در قرآن مجيد در سورههاي مائده و اعراف14 نيز از لطف پروردگار دربارة قوم بنياسرائيل حكايت شده است. پس از آنكه در بيابان «تيه» از سرگرداني نجات يافتند و خداوند به موسي(ع) فرمان داد كه قومش در آن شهر درآيند و از نعمات آن بهره گيرند. اين مبحث نه به دليل آن بود كه آنان براي هميشه «قوم برگزيده»اند؛ بلكه به اين مناسبت بود كه در آن برهه از زمان، قوم موسي ـ البتّه آن دسته از قوم كه به حق خداپرست بودند ـ تنها گروه معتقد به خداوند بودند. لذا خداوند نيز نعمت را بر آنان تمام كرد. لكن پس از آنكه حضرت عيسي مبعوث شدند، آنان بر اساس دستور خداوند كه در تورات آمده است، بايستي به آن حضرت و سپس به حضرت محمّد(ص) ميگرويدند؛ امّا آنها از پيوستن و گرويدن به اديان مذكور سر باز زدند و به هيچيك از اوامر خداوند عمل نكردند. آنان همچنان با همة اعمال خلاف انساني و خدانشناسي، خود را قوم برگزيده دانستند.
صهيونيستها حتّي كلمة قوم برگزيده را نيز تحريف كردهاند. واقعيت اين است كه حضرت موسي(ع) پس از زماني طولاني بعد از حضرت ابراهيم، مأمور اشاعة دين يكتاپرستي شد و با دريافت الواح دهگانه به سوي قوم خود رفت و به آنان اعلام كرد كه، خداوند آنان را از ميان جماعات آن روز براي ترويج مذهب خداپرستي انتخاب كرده است. اين كلمة «انتخاب» بدان معنا نبود كه آنان بر ديگران «برتري» قومي و نژادي دارند. پس از موسي، حضرت مسيح و حضرت محمّد(ص) نيز هر يك به ترتيب براي اشاعة دين خداوند كه مبتني بر يكتاپرستي است، ظهور كردند. در پايان به قول پروفسور روژه گارودي استناد مي كنيم كه، «خداوند بايستي نسبت به ساير مخلوقات خود بخل ورزيده باشد كه يك قوم را در ميان همة آفريدگان خود [بيدليل] برگزيند».
ماهنامه موعود شماره 101
پينوشتها: ٭ مؤسسة مطالعات تاريخ معاصر ايران. 1. يوري ايوانف، صهيونيسم، ترجمة ابراهيم يونسي، پاورقي ص 18. 2. در تواريخ از كنعان به چندين نام ياد شده است، قوم «عكار» آن را به نام «آمورو» به معناي غرب يا سرزمين «Amurites» ميخواندند، مصريان در سدة نوزدهم (ق ـ م) آن را «Retno» ميگفتند، اين همان نامي است كه به عبري، كنعان را مينامند و آن «سرزمين كوچكي است بين عربستان و درياي مديترانه و شرم الشيخ». عدهاي از مورخان معتقدند، كنعان همين باريكة غزّه ميباشد، باريكهاي كه از چهل منطقه تشكيل شده و همة اسباط را در خود جاي داده بود. 3. Henry Cattan, Palestine-Arab and Israel, The Search for Justice, Longman. 4. Maxim Rodinson, Israel and the Arabs, Penguin Books, 1988,P.216,p.p.6-7. 5. «How-Israel Lost its soul». اين جمله را من «چگونه اسرائيل ماهيت وجودي خود را از دست داد» ترجمه كردهام. 6. Maxim Ghilan, How Israel Lost Its Soul, London: C.NichollstCo, 1974, P109. 7. صندوق موسي يا «خيمة عهد» محتوي باقيماندهاي از يادگارهاي حضرت موسي و هارون ميباشد. آية 207 سورة بقره يهوديان در سال (1 ق.م) در جنگي كه با يكي از همسايگان به راه انداختند، آن را كه سرّ پيروزي خود ميدانستند، از دست دادند. اينك صندوقي مربوط به يهوديان در قسمت فوقاني موزة مصر باستان در قاهره وجود دارد، بعضيها آن را همان «صندوق عهد يا خيمة عهد» ميدانند. 8. ر.ك: ص 468، باب بيست و هفتم، كتاب اوّل سموئيل ـ تورات. 9. علي اوغور، كنگرة صهيونيستها، ترجمة جعفر سعيدي، ص 100. 10. ر.ك: ص 468، باب بيست و هفتم، كتاب اوّل سموئيل ـ تورات. 11. همان، پاورقي 100. 12. Randolph S. Churchill and Winston Churchill. The Six Day War. London: William Heinemann Ltd, 1967.P.1. 13. توضيحات داخل كروشه از نويسنده ميباشد. 14. A.M. Lilienthal, The Zionist Connention, What Price Peace-New York: Dodd Mead and Co-1978, P.10. 14. سورة مائده (5)، آية 19؛ سورة اعراف (7)، آيات 159ـ160.
|