|
۱۵ فروردين ۱۳۸۴ |
حسن بياتانى
دلم بهانه تو را گرفته است; اى «موضوع » زندگى من! اى «سؤال اصلى » آفرينش!
«روشى » نمانده است كه با آن «فرضيه » آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با
كدام «روش تحقيق » مى توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم » نگاه تو با كدام
«ملفوظ » به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغير» گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، «مفهوم »
بيقرارى مرا منتشر خواهد نمود؟
خسته ام!
از «بررسى متون »،
از «سؤالات فرعى »،
از «مقدمه »، از «مقدمه »، از «مقدمه »!
بى حضور تو اى «متن » غايب زندگى; از زنده بودن چه «نتيجه »اى مى توان گرفت؟ از
زنده بودن «چگونه » مى توان نتيجه اى گرفت؟
هميشه با «مفروض » آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كرده ام و زنده بودن
خود را توجيه.
آنروز كه نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان كه «گزاره هاى پايه اى » فلسفه
وجودى ام را ويران نموده اى!
«فصل » فصل عمرم، وقف «وصل » تو بوده است.
خسته ام;
از اين همه «فصل »
از اين همه فصل
به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دست يافتنى است؟
اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مى شوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
آمين!
زمستان 1377
ماهنامه موعود شماره 15
|