spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
كودك‌ عارف‌ چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲

پريوش‌ دانش‌نيا


 استاد معمار درحالي‌ كه‌ لبخندي‌ حاكي‌ از رضايت‌ بر لب‌ داشت‌ نگاهي‌ به‌ نماي‌ زيباي‌ ساختمان‌ انداخت‌ و رو به‌ مرد قوي‌هيكلي‌ كه‌ همراهش‌ بود كرد و گفت‌:
 يك‌ماه‌ ديگر بايد ساختمان‌ را تمام‌ و كمال‌ تحويل‌ خواجه‌ ابوالخير بدهيم‌. ديروز كه‌ براي‌ گرفتن‌ آخرين‌ دستورات‌ خدمتشان‌ رسيده‌ بودم‌ گفت‌ كه‌ مي‌خواهد تمام‌ سقف‌ و ديوارهاي‌ تالار با تصاوير سلطان‌ و سرداران‌ و سپاهيان‌ و اتاقها با تصاوير شكارگاه‌ سلطان‌ و فرزند ارشدش‌ منقوش‌ شود. سرسرا را هم‌ با تصاويري‌ از سلطان‌ در مراسم‌ بار عام‌ مزيّن‌ كن‌. راستي‌ تصوير فيلهاي‌ جنگي‌ فراموش‌ نشود. خواجه‌ مي‌گفت‌ كه‌ عشق‌ و ارادت‌ او به‌ سلطان‌ محمود به‌حدي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد همه‌جاي‌ خانه‌اش‌ تصوير سلطان‌ نقش‌ ببندد.
 مرد نقاش‌ لبخندي‌ زد و آهسته‌ گفت‌:
 ـ استاد معمار! حتماً خواجه‌ دربند مناصب‌ مهمي‌ است‌.
 و چون‌ چهرة‌ درهم‌ كشيدة‌ استاد معمار را ديد بلافاصله‌ ادامه‌ داد:
 ـ البته‌ اطاعت‌ مي‌كنم‌. طرحي‌ بيفكنم‌ كه‌ بزرگ‌ و كوچك‌ از ديدنش‌ سير نشوند. مطمئن‌ باشيد به‌موقع‌ كوشك‌ را تحويل‌ خواهم‌ داد.
         

 ... روز تحويل‌ ساختمان‌ جديد فرا رسيد. خواجه‌ ابوالخير كه‌ از نديمان‌ و درباريان‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ بود درحالي‌ كه‌ دست‌ فرزند كوچكش‌ ابوسعيد را دردست‌ داشت‌؛ پيشاپيش‌ جمعي‌ كه‌ همراهي‌اش‌ مي‌كردند وارد ساختمان‌ شد. براستي‌ نقاشي‌ها اعجاب‌انگيز بود و صورتگر دربار تمام‌ هنر خود را در ترسيم‌ سيماي‌ سلطان‌ و درباريان‌ به‌كار گرفته‌ بود، همه‌ مبهوت‌ زيبايي‌ خيره‌كنندة‌ نقاشيها شده‌ بودند. صداي‌ تحسين‌ همراهان‌ خواجه‌ فضا را پفر كرده‌ بود. در اين‌ ميان‌ ابوسعيد كوچك‌ رو به‌ پدر ـ كه‌ سعي‌ داشت‌ با نشان‌ دادن‌ تصاوير مهر و محبت‌ سلطان‌ را از همان‌ كودكي‌ در دل‌ فرزندش‌ جاي‌ دهد ـ كرد و گفت‌:
 ـ پدر! خانه‌اي‌ نيز براي‌ من‌ آماده‌ كن‌.
 ـ ولي‌ فرزندم‌ همة‌ اين‌ خانه‌ از آن‌ توست‌.
 ـ مي‌دانم‌ ولي‌ دوست‌ دارم‌ خانه‌اي‌ مخصوص‌ خود داشته‌ باشم‌.
 خواجه‌ ابوالخير با خنده‌ رو به‌ استاد معمار كرد و گفت‌:
 ـ استاد شنيدي‌ كه‌ اين‌ پسر ما چه‌ مي‌گويد. او خانه‌اي‌ از آن‌ خود مي‌خواهد.
 و استاد معمار كه‌ مايل‌ بود به‌هر قيمتي‌ كه‌ هست‌ رضايت‌ خواجه‌ را جلب‌ كند، سري‌ تكان‌ داد و گفت‌:
 ـ اطاعت‌ مي‌شود قربان‌! تا يك‌ هفتة‌ ديگر اتاقكي‌ بالاي‌ اين‌ كوشك‌ براي‌ اميرزاده‌ آماده‌ خواهم‌ كرد...
         
 اين‌بار نوبت‌ ابوسعيد بود تا پدر را براي‌ ديدار از خانة‌ خود به‌ طبقة‌ بالاي‌ كوشك‌ دعوت‌ كند. خواجه‌ ابوالخير با مهرباني‌ دست‌ ابوسعيد را گرفت‌ و آرام‌ از پله‌ها بالا رفت‌. ابوسعيد در اتاق‌ را گشود و خواجه‌ ابوالخير وارد اتاق‌ شد. حيرت‌آور بود. بر همة‌ ديوارها و سقف‌ اتاقك‌ لفظ‌ جلالة‌ «الله»  نقش‌ بسته‌ بود.
 خواجه‌ ابوالخير حيران‌ رو به‌ ابوسعيد كرد و گفت‌:
 ـ چرا بر در و ديوار  «الله»  نوشته‌اي‌؟
 و پاسخ‌ شنيد:
 «پدر! تو نام‌ سلطان‌ خود بر خانه‌ات‌ مي‌نويسي‌، من‌ نيز نام‌ سلطان‌ خويش‌ بر خانه‌ام‌ نوشته‌ام‌».



موعود جوان‌ شماره‌ هفدهم‌
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.