|
۳۱ تير ۱۳۸۲ |
مريم ضمانتي يار
علي اصغر با عصبانيت از ركاب ماشين پايين پريد و گفت: نه، گفتم نه... محمود دست او را گرفت و گفت: آرام باش مرد! جان اين همه حاجي را سپردهاند دست من و تو .علي اصغر دستش را از دست محمود بيرون كشيد و پشت به محمود كرد و گفت: ـ اولاً جان اينها دست خداست، نه دست من. ثانياً... بر گشت و در چشمان محمود خيره شد: تو كه شاهد بودي من از تهران تا مكه دراين جادهها چي كشيدم. پشت سر اين قافله ماشين خاك خوردم و دم نزدم. در بيابانهاي حجاز شن به چشم و دهانم ريخت. چيزي نگفتم. امّا در راه برگشت ميخواهم جلو باشم . محمود دستي به موهاي غبارآلودش كشيد و گفت: خاك اينجا هم صفا دارد كه روي سر و صورت ما بنشيند. لج نكن مرد! اگر از قافله ماشينها جدا شويم و اتفاقي برايمان بيفتد، جواب خانواده اين همه را چه ميدهي ؟اينها به هزار اميد به حج رفتهاند، هنوز زيارت كربلا را در پيش دارند... ساك سفرم را برداشتم و به طرف علي اصغر و محمود رفتم. همه مسافران سوار شده بودند جز مسافران ماشين ما كه دور دو راننده تهراني حلقه زده بودند و هر كسي چيزي ميگفت. محمود كه مرا ديد قدمي جلو گذاشت و گفت: حاج اسماعيل، تو بزرگ و روحاني اين كارواني. تو به اين جوان بگو دست از اين كارش بردارد. ما در راه رفتن به مكه با ماشينهاي پليس حمايت شديم، حالا وقت برگشتن، اين جوان ميخواهد ميان بر بزند و از جمع جدا شود. جلوتر رفتم. دستي به شانة علي اصغر زدم و گفتم ببين جوان من چهارده سفر به مكه رفتهام. بار اولم نيست. امّا تو براي اولين بار است كه پا به اين بيابان ميگذاري. راه حجاز تا عراق تماماً بيابان و شنزار است. جادهها هم، همه خاكي هستند و يك طوفان شن كه بيايد زمين و آسمان را به هم ميريزد. اگر گم شويم، نجاتمان ممكن نيست. خيلي مسير خطرناكي است . علياصغر ميان هياهوي حاجيان و رانندهها و بوق ممتد اعلام سوار شدن و امر و نهي پليس محافظ كاروان، سر تكان داد و انگار كه اصلاً حرفهاي مرا نشنيده باشد به طرف ماشين رفت و گفت: ـ حاج اسماعيل، احترامت واجب است، امّا همين كه گفتم. من تمام مسير تهران تا مكه را خاك خوردم. در برگشتن به تهران ميخواهم جلو باشم. آب و گازوئيل هم به قدر كافي داريم. محمود هم كه راننده خوبي است، كمكم ميكند. سوار شويد كه برويم و از بقيه جلو بزنيم . منتظر نماند تا من بقيه حرفم را بزنم. همسفران ما هم كه همه اولين باري بود كه به اين سفر آمده بودند، همراهيم نكردند و سوار شدند. شوق رسيدن به كربلا و بعد هم برگشتن به وطن، بر اصرار علياصغر، مهر تاييد زد و وقتي به خود آمدم كه ديدم تنها مسافر جا مانده از ماشين هستم. اينجا ديگر نميتوانستم به عنوان روحاني كاروان حرفي بزنم. در اين برهوت، من هم مسافري بودم كه راننده مرا به سفر ميبرد. بقيه حاجيان تحت حمايت پليس سوار شدند و يك قافله از ماشينهاي حجاج، به دنبال هم راه افتاد و علياصغر در آن شلوغي و ازدحام، دور زد و راهش را به سمت بصره كج كرد تا به قول خودش ميانبر بزند و نگاه من از پنجره غبار گرفته ماشين به بيابان پيش رويمان خيره ماند.
سياهي شب، وهمانگيز، بر تمامي دشت سايه انداخته بود و سكوتي سنگين و دلهره آور، فضاي ماشين را پر كرده بود. تا چشم كار ميكرد ظلمت و تاريكي بود ودر عمق نگاه همه نگراني موج ميزد. علياصغر وحشتزده شده بود و مرتب مسيرش را عوض ميكرد. هر سي، چهل كيلومتر كه ميرفتيم ميايستاد، پياده ميشد و در ظلمت شب به دنبال نشانه و نور اميدي ميگشت، امّا هيچ چيز جز دشت و خاك و تاريكي نميديد. ماشين را براي نماز خاموش كرد. همه به من نگاه ميكردند و من هيچ حرفي براي گفتن نداشتم. محمود سكوت سنگين فضا را شكست و گفت: حاج اسماعيل تو زياد اين راه را آمدهاي تكليفمان چيست؟ چه بايد بكنيم؟ سعي كردم لحن كلامم بوي شماتت و سرزنش ندهد، گفتم: من كه گفتم از قافله ماشينها جدا شدن، دراين بيابان خيلي خطرناك است. دو شبانه روز است كه سرگردان فقط دور خودمان ميگرديم. علياصغر پريشان و آشفته از پشت فرمان بلند شد و در راهروي ماشين به طرف صندلي من آمد و گفت: درست! ولي حالا تكليف ما چيست؟ گفتم: شايد از روي ستارهها بتوانم بفهمم كجا هستيم . چشمان نگران علي اصغر درخشيد. دستم را گرفت و گفت: حاجي پس معطل چي هستي؟ بلند شدم و زير نگاه همسفرانم كه اميدوار شده بودند از ماشين پياده شدم. كمي از ماشين دور شدم همه منتظر و نگران پياده شدند. من ستارهها را ميشناختم. چهارده سفر گذشتن از بيابانهاي حجاز، مرا با آسمان اين سرزمين آشنا كرده بود. علياصغر در كور سوي نور چراغ ماشين به من خيره شده بود. سرم را بلند كردم و به آسمان چشم دوختم. دستم را گرفت و با التماس گفت: حاجي حرفي بزن. دستش از وحشت ميلرزيد. گفتم: ما... ما گم شديم . محكم با دست به پيشاني اش كوبيد و گفت: نه... نه... گفتم: خيلي از مسير اصلي دور شديم. امشب بايد همين جا بمانيم تا بيش از اين در تاريكي دورخودمان نگرديم. فردا بعد از نماز صبح راه ميافتيم و راه آمده را بر ميگرديم . علي اصغر توان حرف زدن نداشت. از من دور شد. محمود نگران جلو آمد: چي شد حاجي؟ گفتم: همان كه انتظارش را داشتيم... ما گم شديم . محمود هم محكم دو دستش را بر سرش زد و گفت: خاك بر سر شديم حاجي... بيچاره شديم حاجي... چقدر تو اصرار كردي، چقدر من گفتم... گوش نكرد . دستش را گرفتم و گفتم: سرزنش آن جوان حالا ديگر بيفايده است. بايد به فكر چاره بود. فردا كه آفتاب طلوع كند و ذخيره آب و گازوئيل تمام شود معني گم شدن در بيابان را ميفهميم... بيا برويم نمازمان را بخوانيم. محمود پريشان از من دور شد و لحظهاي نگذشت كه صداي فريادش در برهوت شب، دل همه را فرو ريخت: گم شديم... ما تو اين بيابون گم شديم... همهمه در جمع افتاد. وحشت در صداي همه موج ميزد. همه همصدا حرف ميزدند و هيچكس نميتوانست اين جمع را آرام كند. به طرف آنها رفتم و گفتم: آرام باشين. شما زائران و حاجيان خانه خدا هستيد و بعد هم زائر كربلا. خدا بزرگ است. به خدا توكل كنيد. همه امشب توي ماشين همين جا ميخوابيم تا فردا راه آمده را برگرديم . علياصغر در بيابان از ما دور شده و صداي هق هق گريهاش در ميان هياهوي حاجيان گم شده بود.
تمام شب همه در دلهره و اضطراب بيدار بودند و خواب به چشم هيچكس نيامد. نماز صبحمان را كه خوانديم لقمه ناني كه همراه داشتيم خورديم و راه افتاديم. بيابان شن نرم داشت، و شب، باد، شن را روي راه آمده ما ريخته بود و اثري از راه نبود. تا چشم كار ميكرد شن بود وشن... تمام روز سرگردان و آشفته، زير آفتاب داغ تابستان، دور خودمان گشتيم. به هر سمت كه ميرفتيم، جز بيابان و افق دور دست چيزي نميديديم. شب كه از راه رسيد وحشتمان از شب قبل بيشتر شده بود. محمود قمقمة آب را خم كرد. حتي يك قطره از آن هم توي دهانش نچكيد. حاج احمد پيرمرد اهل شاهرود كه كمتر از ما توان تحمل داشت با ديدن قمقمه خالي محمود ناله كرد: ما همين جا ميميريم... آرزوي ديدن زن و بچهمان به دلمان ميماند. علياصغر عصبي فرياد زد: بس كن حاجي! آيه يأس نخوان. حاج رضا كه جوان بود و سرپا، بلندتر از علياصغر فرياد زد: حق داري سر ما بيچارهها داد بزني. همه ما را به كشتن دادي؟ حاج رسول دست حاج رضا را گرفت و گفت: آرام باش پدرجان. با داد و فرياد كه به جايي نميرسيم . محمود بلند شد و گفت: حاجي راست ميگويد، آرام باشيد ببينيم چه خاكي بر سرمان بايد بريزيم . علياصغر بيقرارتر از قبل محكم روي فرمان كوبيد و گفت: از كجا ميدانستم به اين روز سياه ميافتيم ؟ حاج احمد ناليد: حاجي كه گفت: پيرمرد چهارده سفر مكه رفته، راه را ميشناسد. به تو گفت، گوش نكردي. علي اصغر نهيب زد: پيرمرد احترام خودت را نگه دار. نمك به زخم مون.... آمدم بلند شوم كه آرامشان كنم. ماشين تكاني خورد و ايستاد. با خاموش شدن صداي ماشين كه نشان ميداد گازوئيل هم تمام شده وحشت همه را در بر گرفت. تاريكي شب وهم آلودهتر شده بود. همه به هم نگاه كرديم. در عمق نگاه هم، ترس از مرگ در بيابان به وحشت و اضطراب شب قبل افزوده شده بود. پياده شديم. با تيمم نمازمان را خوانديم و كنار ماشين روي شنها نشستيم. كاري از دست هيچكس ساخته نبود. نه يك قطره آب، نه يك قطره گازوئيل ، نه يك نشانه و نه يك راهنما. علياصغر نگاهش را از همه ميدزديد و سعي ميكرد جداي از بقيه باشد. وقتي همه سوار بوديم او پياده ميشد و وقتي براي نماز پياده ميشديم، نمازش را سريع ميخواند و سوار ميشد. امّا ديگر مهم نبود او باعث اين سرگرداني شده بود. همه به مرگ فكر ميكرديم. مرگي كه به زودي در اثر تشنگي و گرماي روز، آن هم روز تابستان در بيابانهاي حجاز به سراغمان ميآمد.
هر چه آفتاب بيشتر روي دشت پهن ميشد، بر شدت عطش ما هم افزوده ميشد. قمقمهها و ظرفهاي خالي آب، هر كدام گوشهاي روي خاك افتاده بودند و ماشين هم مثل يك تكه آهنپاره بيخاصيت، ميان بيابان افتاده بود. فقط در پناه سايهاش ميتوانستيم از شدت سوزش پوستمان در زير آفتاب در امان بمانيم . به نزديكي ظهر كه رسيديم آنها كه مسنتر بودند مثل حاج احمد، بيرمق افتادند و جوانترها با آخرين قدرت، تلاش ميكردند تا بيهوش نشوند. رنگ همه به شدت پريده بود. با آخرين رمق سرپا نشستم و رو به دوستانم گفتم: ـ من اين بيابانها را ميشناسم. سه روز است كه سرگردانيم. نه گذر كسي به اين برهوت ميافتد و نه كسي از ميان آن قافله ماشينها، متوجه گم شدن ما شده و اگر هم شده باشد هرگز به دنبالمان نميآيند. چون اميدي به زنده ماندن ما ندارند. بياييد همه دامان امام زمان ،عليه السلام، را بگيريم. اين را بدانيد اگر او به ما جواب ندهد، ميميريم و طعمه حيوانات وحشي ميشويم . همه با سكوت و چشمان خيسف اشك به من خيره شده بودند. دهانم خشك و تلخ شده بود و با نهايت نا اميدي حرف ميزدم: بياييد تا قبل از آنكه از تشنگي كاملاً بيهوش شويم، هر كدام براي خودمان يك قبر بكنيم. اگر افتاديم و ديگر نتوانستيم بلند شويم، حداقل خودمان را به قبرمان برسانيم. باد شن را روي ما بريزد و خود به خود مدفون شويم و به چنگ حيوانات وحشي بيابان نيفتيم . همه به هم نگاه كردند. نميدانم چرا اين حرفها را زدم و اين پيشنهاد رادادم. يعني عمداً مرگ دراين بيابان را پذيرفته بودم؟ نميدانم هر چه بود، بر زبانم جاري شد و همه در نهايت درماندگي بيهيچ اعتراضي پذيرفتند. شن نرم بود و به راحتي هر كدام به دست خودمان قبرمان را كنديم. نوزده قبر در كنار هم. شن دشت از اشك چشمانمان خيس شده بود. صورت بر خاك گذاشته بوديم و انتظار مرگ را ميكشيديم. باد شن را به سر و صورتمان ميريخت و لبهاي خشك و ترك خوردهمان مزه خاك ميداد. علي اصغر آشفتهتر از بقيه ضجه ميزد. عذاب وجدان و پشيماني از كاري كه كرده بود، دردناكتر از عطش و كندن قبر خودش، آزارش ميداد. هيچكس حال خودش را نميفهميد و در بيابان، باد صداي گريه و ضجه حاجيان گمشده را با خود به دور دستها ميبرد... قبرها را كه حفر كرديم، هر كس كنار قبري كه براي خودش كنده بود، زانو زد و من روضه خواندم و همه گريه كرديم و هم صداي با هم مولايمان امام زمان (ع) را صدا كرديم: يا فارس الحجاز، يا ابا صالح المهدي ادركني... همه در نهايت استيصال صدايش ميكرديم. من ميان گريه و ناله گفتم: فكر كنيد چه كار خيري تا به حال براي خدا كردهايد، خدا را به آن كار خير قسم بدهيد. هر كس حرفي ميزد. امّا صداي گريه باعث ميشد هيچكس نفهمد ديگري چه ميگويد. گفتم بياييد با خدا قرار بگذاريم اگر از اين بيابان نجات پيدا كرديم، هر چه را كه همراهمان هست در راه خدا ببخشيم و بقيه عمرمان هم اگر كسي حاجتي داشت و از ما در خواستي كرد، حاجتش را برآورده كنيم . هر كس با حالي كه داشت با خدا عهدي ميبست. كم كم حس كردم تحمل اين همه ضجه و درماندگي را ندارم .به زحمت از جايم بلند شدم و به راه افتادم. كمي دورتر از آنها، تپهاي بود كه پشت آن، باد شن را كنار زده بود و گودال كوچكي به وجود آمده بود. به آنجا رفتم و در آن گودال زانو زدم. فقط دلم ميخواست تنها باشم. من به آنها گفته بودم قبر خودشان را بكنند. امّا در آن لحظه از قبري كه براي خودم كنده بودم وحشت داشتم و دلم نميخواست آن را ببينم. به شنهاي داغ بيابان چنگ زدم و ضجه زدم: خدايا من دلم نميخواهد اينجا بميرم. دلم ميخواهد به وطنم برگردم. خانوادهام را دو باره ببينم. يا امام زمان! تو اگر اينجا به داد ما نرسي ميخواهي كجا به فريادمان برسي؟ ما كه داريم در اين آفتاب داغ بيابان از شدت عطش جان ميدهيم. تو كه فقط ناجي توي كتابها و داستانها نيستي. ناجي آدمهايي قديمي. تو فقط امام زمانف شيخ مفيد و مقدس اردبيلي و بحر العلوم كه نيستي. پس ما چي؟ ما كه با ماشين بدون گازوئيل، بدون يك قطره آب در اين برهوت ماندهايم... پس ما چي؟ تو امام ما هم هستي؟ تو فارس الحجازي، امام همه شيعيان ... ديگر صدايم بالا نميآمد. آنچه ميگفتم فقط بر دلم ميگذشت. زبانم از شدت عطش به كامم چسبيده بود و شن دهانم را تلخ و بد مزه كرده بود صداي ضجه همسفرانم ديگر به گوش نميرسيد. همه گويي بيحال در قبرهايشان افتاده بودند. آفتاب در نهايت حرارت بر سرمان ميتابيد و دشت، گسترده و بيپايان، بيرحمانه فقط نگاهمان ميكرد...
در آن لحظه، ميان گريه و ضجه، ناگهان مردي را پيش رويم ديدم كه لباس مردم عرب را پوشيده بود و افسار هفت شتر را در دست داشت. دشت آنقدر صاف بود كه يك تكه سنگ را در فاصله پنجاه متري ميديدي، امّا اين مرد بلند قامت و خوش سيما با اين هفت شتر از كجا آمده بود و ناگهان پيش روي من ظاهر شده بود؛ نفهميدم. از خوشحالي از جا پريدم. گريه و زاري به كلي يادم رفت. جلو رفتم و صورتش را بوسيدم . و چون ديدم لباس عربي پوشيده، به عربي هم سلام و احوالپرسي كردم، فرمود: عليكم السلام و رحمة الله و بركاته. چهرهاش آنقدر زيبا بود كه براي لحظاتي محو زيبايي اش شدم. وقتي ديد سكوت كردهام. فرمود: راه را گم كردهايد؟ گفتم: بله، فرمود: من آمدهام راه را به شما نشان دهم . دلم از شادماني لرزيد. گفتم: ممنونيم آقا. بفرماييد. پيش روي ما در انتهاي افق دو كوه بود. با دست به كوهها اشاره كرد و فرمود: مستقيم به طرف اين دو كوه برويد و از وسط آن دو كوه كه بگذريد، راه پيدا ميشود و طرف چپ، جاده را ميبينيد. اين جاده به آبادي «جريه» ميرسد كه مرز بين حجاز و عراق است. از آنجا هم به بصره ميرسيد و ميتوانيد به كربلا برويد. هنوز نگفته بودم شما از كجا ميدانيد كه مقصد ما كربلاست باز به عربي فرمود: نذري هم كردهايد درست نيست. بيآنكه بفهمم اين مرد عرب كه تازه از راه رسيده، از كجا ميداند ما در اين بيابان چه نذر و عهدي كردهايم، فقط پرسيدم :چرا؟ فرمود: آنچه كه بين شما هست، قيمت كنيد و بنويسيد، بعد كه به وطنتان برگشتيد، معادل آن مقدار را در راه خدا انفاق كنيد. الان نذر شما رجحان ندارد و اگر آنچه داريد، در راه خدا بدهيد، خودتان معطل ميمانيد و بايد تكدي كنيد و تكدي هم حرام است. حالا برو رفقايت را صدا كن كه همين الان راه بيفتيد كه اول مغرب به «جريه» برسيد... من بدون تعجب و بهت، انگار كه اصلاً مسئله غريبي نشنيدهام سري تكان دادم و دوستانم را صدا كردم. در تمامي مدتي كه من با آقا حرف ميزدم آنها را ميديدم كه هنوز گريه ميكردند، امّا آنها ما را نميديدند وقتي آقا اجازه داد كه صدايشان كنم، آنها متوجه ما شدند و تازه ما را ديدند. همه از جا بلند شدند و ناباورانه آقا و قافله شترها را نگاه كردند. شادماني يك آن، جاي اشك و وحشت را در چشمان بهتزدة دوستانم گرفت. همه به طرف ما آمدند. دورمان جمع شدند و هر كدام جلو آمدند و سلام كردند و دست آقا را بوسيدند. آقا به عربي جواب همه را دادند و رو به من فرمود: سوار شويد. شما راه را ميخواستيد من راه را به شما گفتم .حالا برويد. حاج محمد جلو آمد و به من گفت: ما راه كه بيفتيم باز ماشين در شن فرو ميرود و دو باره راه را گم ميكنيم. الان هر چه همراهمان هست و نذر كرديم كه آنها را در راه خدا بدهيم، همه را به اين مرد عرب ميدهيم تا ما را راهنمايي كند. بعد بقيه آنچه را برايمان ميماند در راه خدا ميدهيم . آقا حرف حاج محمد را شنيد و رو به من فرمود: اين نذر درست نيست . من به فارسي رو به حاج محمد گفتم كه اگر شما اين نذر را ادا كنيد با چه چيزي به كربلا ميرويد و به ايران بر ميگرديد؟ نه آنها و نه من هيچكدام اين سوال به ذهنمان نرسيد اين مرد عرب از كجا ميداند ما راهي كربلا و بعد ايران هستيم. حاج محمد گفت: حرفي نيست ولي صلاح نيست راه بيفتيم. ما گم ميشويم . آقا ما را كه مردد ديد فرمود: من ميدانم پولي كه همراهتان هست، براي سفرتان كافي است، و گرنه من پول هم به شما ميدادم. من پول لازم ندارم . نفهميديم او از كجا مقدار پول ما و خرج ادامه سفر را مي دانست فقط فهميديم كه نميتوانيم او را به پول قانع كنيم كه تنهايمان نگذارد. من قرآن كوچكي در جيبم داشتم. به دلم گذشت اعراب حجاز، خيلي به قرآن عقيده دارند. اين مرد عرب هم كه پول قبول نميكند. قرآن را از جيبم درآوردم و گفتم: آقا من شما را به اين قرآن قسم ميدهم كه ما را تنها نگذاريد و به مقصد برسانيد. فرمود: حالا كه مرا به قرآن قسم دادي، من شما را ميرسانم. فرياد شادي از همه بلند شد. تمام آن وحشت و اضطراب از بين رفته بود و حضور او چنان آرامشي بر وجود همه حاكم كرده بود كه انگار اصلاً آن همه سختي نكشيده بودند و آماده مردن در قبرهايي كه حفر كرده بودند، نبودند. چهرهها مثل گل شكفت و همه به تكاپو افتادند تا هر چه زودتر سوار شوند و از قبرها دور شويم. آقا فرمود: مقصر، علي اصغر است. او برود عقب و محمود پشت فرمان بنشيند. ما هيچكدام از خودمان و از يكديگر نپرسيديم او از كجا اسم رانندههاي ما را مي پينوشت نگاهي به تشرف حاج شيخ اسماعيل نمازي شاهرودي از علماي كنوني مشهد كه در سال 1336 شمسي در بازگشت از حج همراه با همسفرانش طعم شيرين حضور امام زمان (ع) را چشيده است. ماهنامه موعود
سال پنجم _ شماره 29
|