spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
رد پا چاپ پست الكترونيكي
۲۷ خرداد ۱۳۸۸
 پيرزن نگاهش را از حياط كوچك كه كم‌كم از برف سفيدپوش مي‌شد، گرفت و آهي كشيد. بخار كمي روي نايلون پلاستيكي كه به جاي شيشه شكسته قرار گرفته بود جمع شد. گره چارقدش را سفت كرد و با قدم‌هاي كوتاه به طرف سماور نفتي كوچكي كه بالاي اتاق قل و قل مي‌جوشيد رفت و استكان را رو به روشنايي گرفت تا رنگ آن را بهتر ببيند.



  • اشاره:
تشرّفات يكي از جذاب‌ترين مطالبي است كه در حوزة مهدويّت از آن سخن گفته مي‌شود و يكي از راه‌هايي است كه بر اشتياق دل‌ها به ديدار امام عصر(ع) مي‌افزايد. موعود از همان ابتدا سعي داشت كه اين ماجراهاي واقعي و خواندني را با قلمي داستاني و زيبا بازنويسي و به خوانندگان ارائه كند. حاصل اين تلاش‌ها داستان‌هايي بود كه در مجله مي‌آمد و تعدادي از آنها مدتي بعد به صورت كتاب منتشر مي‌شدند. از جمله اين كتاب‌ها مي‌توان به «سوار در برف»، «ماه در آينه» و «آبي‌ترين دريا» اشاره كرد. داستان ردّ پا، نوشتة چهرة آشنا، آقاي اميرحسين مدرس يكي از آن داستان‌هاست كه در نخستين جشنواره برترين‌هاي فرهنگ مهدويّت، ويژة مطبوعات (1381) برگزيده شد.

پيرزن نگاهش را از حياط كوچك كه كم‌كم از برف سفيدپوش مي‌شد، گرفت و آهي كشيد. بخار كمي روي نايلون پلاستيكي كه به جاي شيشه شكسته قرار گرفته بود جمع شد. گره چارقدش را سفت كرد و با قدم‌هاي كوتاه به طرف سماور نفتي كوچكي كه بالاي اتاق قل و قل مي‌جوشيد رفت و استكان را رو به روشنايي گرفت تا رنگ آن را بهتر ببيند. بعد قوري را سر جايش قرار داد و استكان را مقابل خود گذاشت. شعلة سماور را پايين‌تر كشيد و با خودش گفت: سرتاسر اين كوچه شترداران تا سر چهارراه ريسمانچي و حتي خود خيابان خراسان را بگردي، محض رضاي خدا يك نفر را توي اين برف پيدا نمي‌كني كه بهش سلام كني، غير از برف‌روب‌ها.

صداي گرپ بلندي پيرزن را از فكر به در آورد. يا حسين گفت و بلند شد و از پنجره نگاهي انداخت در بسته بود. از بام همسايه كپه‌هاي برف به كوچه انداخته مي‌شد. نشست و چاي را سر كشيد. استكان را زير شير سماور آب زد و كنار دو سه استكان ديگر كه روي يك تكه پارچه سفيد بود، گذاشت. نگاهي به كتيبة پارچه‌ايِ كوچك و رنگ و رو رفتة شعر محتشم كه روي ديوار روبه‌رو بود انداخت و بعد به چارپايه چوبي كه رويش را با پارچه بلندي سياهي پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چارپايه رفت و قسمتي را كه از زير پارچه بيرون زده بود مرتب كرد. نگاهي به نفت چراغ والور انداخت و سرجايش برگشت و باز در فكر فرو رفت.

اين برف امروز كارها را خراب كرد. بعيده دسته‌ها راه بيفتند. زمين ليزه و كتل‌دارها و علم كش‌ها حتماً زمين مي‌خورند اين روز عاشورايي. خدا كنه به حقّ پنج تن برف بند بياد، مردم به عزاداري‌شان برسند. من كه، اگر امروز دسته سينه‌زني نبينم دق مي‌كنم... هي... خدا بيامرزه اسيران خاك را. حاج دايي، خاله جان، آقام، خانم جانم... روحش شاد كه توي روضه اشك مي‌ريخت و شيرم مي‌داد... همينه كه با يه «ياحسين» اشكم شُره مي‌كنه. پيرزن قوري را از روي سماور برداشت، در سماور را بلند كرد و طوري كه بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماور را پاييد كه كم نشده باشد. دوباره در سماور را گذاشت و قوري را روي آن قرار داد. روي دو زانو بلند شد و از پنجره به در حياط نگاه كرد. در هنوز نيمه باز بود و كف حياط ديگر كاملاً سفيد شده بود. زير لب گفت: دير كرد آقا ماشاءالله. همين وقت‌ها مي‌اومد هر روز. از اوّل دهه نشده بود دير بكنه. سر ساعت مي‌آمد و ذكر مصيبت مي‌كرد و مي‌رفت كه به مجلس بعدي‌اش برسد. چي شد امروز؟ نكنه نياد... يا باب الحوائج! لنگم نگذار اين روز عاشورايي... يا قمر بني‌هاشم!

تسبيحش را دست گرفت و شروع كرد به صلوات فرستادن. صداي بسته شدن در حياط آمد و پشت‌بندش كسي با صدايي گرم و محكم گفت: يا الله، يا الله ... صاحبخانه، هستي؟

پيرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سيد بلندقامت خوشرويي را ايستاده ميان حياط ديد. گفت: بفرماييد آقا... سلام... فرمايش؟

سيد سر بلند كرد و گفت: عليك السلام مادر! من دوست آقا ماشاءالله هستم. امروز نتوانست بيايد، مرا فرستاد. بدقول حسابش نكن.
دلش صاف است.

پيرزن همين‌طور كه از جلوي در اتاق كنار مي‌رفت، گفت: قربان جدّت آقا... دلواپس شده بودم... قدمت سر چشم... بفرما داخل، بيرون سرده، سيد وارد اتاق كوچك شد و گوشه‌اي نشست. پيرزن برايش چاي ريخت و مقابلش گذاشت.
تازه‌دمه، نوش جان كنين... گرمتون مي‌كنه...

سيّد با آرامش و طمأنينه چاي را نوشيد. سپس نگاهي به كتيبه روي ديوار كرد. سري تكان داد و گفت: خدا خيرت بدهد مادر، چايت گرمم كرد. روضه بخوانم و بروم. امروز بايد خيلي جاها سر بزنم.

خدا از بزرگي كمتان نكند آقا.

سيد يالله گفت و برخاست روي چهارپايه نشست و آغاز كرد: بسم الله الرّحمن الرّحيم... صلّي الله عليك يا اباعبدالله
تو كيستي كه گرفتي به هر دلي وطني
كه ني در انجمني ني برون ز انجمني
تو آن حسين غريبي كه روز عاشورا
جهان مصالحه كردي به كهنه پيرهني

بغض پيرزن تركيده بود و بدن نحيفش از شدّت گريه تكان مي‌خورد. سيد به پهناي صورت اشك مي‌ريخت و مي‌خواند. سيد بلند گريست و پيرزن ضجّه مي‌زد. سيد روضه را تمام كرد و ذكر «امّن يجيب» گرفت. دعا كرد و پيرزن آمين گفت. همين كه دعاي سيد پايان يافت، پيرزن دست به كار شد و دو چاي خوش رنگ ريخت. يكي را به سيد كه هنوز روي چهارپايه نشسته بود تعارف كرد و ديگري را مقابل خودش گذات. سيد با همان وقار و آرامش چاي را نوشيد و بلند شد. مادرجان، خدا به لطف و كرمش توسلت را قبول بفرمايد. من با اجازه مي‌روم. به آقا ماشاءالله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم كه شده بايد مجلس امام حسين را دريافت.

پيرزن گفت: چشم آقاجان... الهي به حقّ ارباب بي‌كفن، خدا حاجت قلب شما را بدهد! و بعد دست كرد و از گره چارقدش يك ده‌شاهي بيرون آورد و گفت: قابل شما نيست... اين پول براي خرج روضه است. قند و چاي و خرما و... بالاخره ديگر! هر روز هم از همين پول به آقا ماشاءالله مي‌دهم. امروز كه نيامده، قسمت شماست... دستم را رد نكنيد. سيد سكه را از پيرزن گرفت: دستت درد نكند مادر، خداوند خير و بركتت بدهد... بيرون نيا كه سرد است. خداحافظ

سيد از اتاق خارج شد. پيرزن پشت پنجره ايستاد و نگاهش را زير پاي سيد كه آرام و موقر گام برمي‌داشت تا دم در حياط كشيد. پيرزن آهي كشيد و به آسمان نگاه كرد. برف داشت بند مي‌آمد. به اتاق برگشت. هر دو استكان را زير شير سماور آب زد و وارونه روي پارچه سفيد گذاشت و بعد سماور را خاموش كرد. الهي صدهزار مرتبه شكر... اين هم از روضة عاشورا. تا سال ديگر كي زنده و كي مرده؟ صداهايي از كوچه بلند شد. پيرزن گوش سپرد. صداي هماهنگ دست‌هايي را كه به سينه كوبيده مي‌شد، مي‌شناخت. سراسيمه چادرش را به سر كشيد و به طرف در حياط رفت. دو سه باري پايش سريد و نزديك بود روي برف‌ها بيفتد. تازه هوا تاريك شده بود كه در زدند. پيرزن از اتاق بيرون آمد و آهسته در رفت. آقا ماشاءالله بود. سلام عليكم همشيره! سلام عليكم حاجي! خسته نباشي، خدا قبول كند.
بفرما داخل!

آقا ماشاءالله دست‌هايش را با هاي دهانش گرم كرد و گفت: مزاحم نمي شوم. آمده‌ام عذرخواهي به جهت غيبت امروز.
خدا ببخشه. دلواپس شده بودم.
سلامتي؟...

كجا مانده بودي امروز حاجي؟ قلهك بودم از ديشب. صبح مجلس روضه‌اي بود كه بايد مي‌خواندم. مجلس كه تمام شد و خواستم راه بيفتم طرف شهر، برفگير شدم. درشكه و استر هم نمي‌توانست حركت كند. خوف سرما و گرگ بود. لاجرم ماندگار شدم. خير بوده ان‌شاءالله. باز خوب شد كه رفيقت رو فرستادي.

كدام رفيقم باجي؟

همان آقا سيّدي كه روانه كردي امروز به عوضت بياد ديگه.
آقا ماشاءالله چشم‌هايش را ريز و ابروهايش را جمع كرد و گفت: آقا سيد؟ ... كدام آقا سيد؟

اي بابا... همان آقا سيّد قد بلند كه صداش هم خوبه
آقا ماشاءالله ريش سفيدش را در مشت گرفت و انديشيد و گفت: من همچو رفيقي ندارم همشيره... نكند اشتباه ... پيرزن با دو انگشت يك رشته موي نقره‌اي‌اش را كه از زير چارقد بيرون آمده بود، پوشاند و كلام آقا ماشاءالله را قطع كرد.
نه حاجي... شما را خوب مي‌شناخت... تعريفتون رو كرد. نعوذ بالله هوايي كه حرف نمي‌زد سيّد اولاد پيغمبر... گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده بايد به مجلس آقا ابي عبدالله رسيد. آقا ماشاءالله حيران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت: به همين عزاي اربابم قسم... من كسي را نفرستاده بود.

رنگ به چهره نداشت، پيشاني‌اش عرق كرده بود، قوت از زانوهايش گريخت و همانجا كنار در نشست. پيرزن با سردرگمي فهميده و نفهميده گفت: پس... پس... آن آقا سيد...

آقا ماشاءالله سرش را ميان دو دستش گرفت و فقط توانست بگويد:
خاك بر سرم...!

پيرزن به در تكيه داد و به سمت حياط رو برگرداند و خيره شد به ردپاهايي كه روي برف به جا مانده بود و حالا انگار مي‌درخشيد.

امير حسين مدرس
ماهنامه موعود شماره 100

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2010 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.