spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
صعود تا محبوب چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲

شيدا سادات‌ آرامي‌

  ـ چهرة‌ زرد و لاغر شريف‌ علي‌، هر چه‌ مي‌گذشت‌، رنگ‌ پريده‌تر مي‌شد. صورت‌ استخواني‌ و چشمان‌ گود افتاده‌ و ضعف‌ شديدش‌، همگي‌ از بيماري‌ والي‌ حجاز خبر مي‌داد. طبيب‌ بار ديگر مچ‌ دست‌ شريف‌ علي‌ را گرفت‌ و به‌ قفسة‌ سينه‌اش‌ كه‌ با زحمت‌، تپش‌هاي‌ سنگين‌ قلب‌ را در خود تحمّل‌ مي‌كرد، خيره‌ ماند. نفس‌ در سينه‌ها حبس‌ شده‌ بود و برخي‌ با نگاه‌هاي‌ معني‌داري‌ قبل‌ از طبيب‌، نظر نهايي‌ خود را به‌ يكديگر ابراز مي‌داشتند. كاخ‌ حكومتي‌ در سكوتي‌ نگران‌ كننده‌ غوطه‌ مي‌خورد. كنار تخت‌ شريف‌ علي‌، سيّد محسن‌، اندوهناك‌ ايستاده‌ بود و سعي‌ مي‌كرد تا براي‌ ساعاتي‌ هم‌ كه‌ شده‌، خود را از دغدغه‌اي‌ كه‌ هفت‌ سال‌، همواره‌ وجودش‌ را به‌ خود مشغول‌ ساخته‌ بود، خلاص‌ كند.
  بعد از سكوتي‌ ممتد، طبيب‌ نگاهش‌ را از روي‌ چهره‌هاي‌ بهت‌ زدة‌ رجال‌ سياسي‌ و نظامي‌ كشور كه‌ دور تادور اتاق‌ بر صندلي‌ تكيه‌ زده‌ بودند، عبور داد و روي‌ چشمان‌ فرزند شريف‌، كه‌ شانه‌ به‌ شانه‌ سيد محسن‌ ايستاده‌ بود متوقف‌ كرد و گفت‌:
  «ضعف‌ و ناتواني‌ حاصل‌ از بيماري‌، به‌ سختي‌ او را رنجور كرده‌، هيچ‌ چيز مثل‌ آرامش‌ برايش‌ سودمند نيست‌. تا مي‌توانيد او را از مسائل‌ و جريانات‌ روز دور نگه‌ داريد. من‌ براي‌ او، استراحت‌ مطلق‌ را توصيه‌ مي‌كنم‌... هر چه‌ بيشتر، بهتر...»
  سپس‌ دست‌ در كيف‌ خود برد، مشتي‌ برگ‌ و شكوفه‌هاي‌ خشك‌ شده‌، بيرون‌ كشيد و به‌ دست‌ غلام‌ داد و گفت‌:
  «طبق‌ دستوري‌ كه‌ ديروزدادم‌، همچنان‌ آن‌ راجوشانده‌ و به‌ او بخورانيد.»
  و بعد از آنكه‌ دستانش‌ را ميان‌ كاسة‌ گلي‌ شست‌ و با دستمال‌ سفيدي‌ خشك‌ كرد، كيفش‌ را برداشت‌ و پس‌ از خداحافظي‌ در حاليكه‌ قدم‌ به‌ راهروي‌ مجلّل‌ قصر مي‌گذاشت‌، زير چشمي‌ آسيد محسن‌ را كه‌ به‌ دنبال‌ او حركت‌ مي‌كرد، ورانداز نمود و گفت‌:
  ـ «عجب‌! شما هم‌ مي‌رويد، مگر از نزديكان‌ شريف‌ علي‌ نيستيد؟»
  ـ «خير، هفت‌ سالي‌ مي‌شود كه‌ با هم‌ آشنا شده‌ايم‌ و من‌ گاهي‌ به‌ او سر مي‌زنم‌، خصوصاً در اين‌ روزهاي‌ سخت‌.»
  ـ «چه‌ دوست‌ خوبي‌! آنطور كه‌ شما كنار تخت‌ نگران‌ و مضطرب‌ ايستاده‌ بوديد، حدس‌ زدم‌ كه‌ بايد نسبت‌ خويشاوندي‌ با هم‌ داشته‌ باشيد...»
  سيد محسن‌، عبايش‌ را جابجا كرد و متبسّم‌ پاسخ‌ داد: «عرض‌ كردم‌، با هم‌ نسبتي‌ نداريم‌، جز آنكه‌ هر دو ساداتيم‌. او از سادات‌ مكّه‌ و من‌ از سادات‌ لبنان‌».
  طبيب‌، همينكه‌ اين‌ را شنيد، همانجا وسط‌ راهرو ايستاد.
  ـ «چه‌ چيز مي‌شنوم‌؟ نمي‌دانستم‌ در لبنان‌ نيز سادات‌ زيدي‌ مذهب‌ وجود دارد. پس‌ تو هم‌ مثل‌ شريف‌ علي‌ زيدي‌ هستي‌. اما اينطور كه‌ شنيده‌ام‌ در لبنان‌ شيعيان‌ دوازده‌ امامي‌ هستند كه‌ معتقد به‌ وجود امام‌ دوازدهم‌اند. مثلاً مي‌گويند، امامشان‌ هنوز زنده‌ است‌ و حتّي‌ از امورات‌ زندگي‌شان‌ باخبر. گاهي‌ به‌ ياري‌شان‌ مي‌شتابد و آنها را دستگيري‌ مي‌كند... اگر اين‌ عقايد حقيقتاً صحّت‌ داشته‌ باشد، بايد امام‌ خوبي‌ باشد...»
  ـ «بله‌، امام‌ بسيار خوبي‌ است‌. او گاهي‌ نيز خود را به‌ شيعيان‌ مي‌نماياند...»
  طبيب‌ در حاليكه‌ به‌ حركت‌ ادامه‌ مي‌داد، افزود:
  ـ «از زيدي‌ مذهب‌ بعيد است‌ كه‌ به‌ اين‌ آساني‌ به‌ عقايد شيعه‌ علاقه‌ نشان‌ دهد.»
  ـ «خب‌ اگر راست‌ بگويند، چرا نبايد پذيرفت‌؟»
  ـ «اصلاً چرا بايد اعتقاداتشان‌ را پذيرفت‌، اگر امامي‌ نيست‌ كه‌ هيچ‌، و اگر هست‌، چرا حضورش‌ را علني‌ نمي‌كند، مگر مي‌شود، كسي‌ باشد ولي‌ ناپيدا و تنها برخي‌ آنطور كه‌ خود مي‌گويند، موفّق‌ به‌ ديدار شوند...
  سيد محسن‌، محاسن‌ سفيد و انبوهش‌ را ميان‌ دست‌ جا داد و پس‌ از مكثي‌ سر بلند كرد و گفت‌:
  «خورشيد پشت‌ ابر است‌، اگر مردم‌ شهر، قدر آفتاب‌ را ندانند و از آن‌ دوري‌ كنند، بايد حق‌ داد به‌ آفتاب‌ كه‌ از ديده‌هاي‌ عصيانگرشان‌ پنهان‌ شود و با ابرها، پرده‌اي‌ بر صورت‌ خود بكشد. هر كه‌ طالب‌ باشد، از همان‌ نور افشاني‌هاي‌ پشت‌ پرده‌ بهره‌ مي‌برد و هر كه‌ بي‌توفيق‌، به‌ اين‌ بسنده‌ مي‌كند كه‌ ابرها مانع‌ ديدن‌ خورشيدند! همين‌!»
  ـ «پس‌ با اين‌ حساب‌، امامي‌ هست‌ كه‌ برخي‌ او را مي‌بينند و گروهي‌ نه‌، امّا همگي‌ از مفيد بودنش‌ بهره‌ مي‌برند. امّا آيا اين‌ نوع‌ امامت‌، خللي‌ در حقانيّت‌ امام‌ بودنش‌ ايجاد نمي‌كند؟»
  ـ «چرا بايد چنين‌ فكري‌ كني‌؟. تو طبيب‌ هستي‌ و نزد مردم‌ از احترام‌ خاصّي‌ برخورداري‌. امّا اگر همين‌ مردم‌، از فردا به‌ تو بي‌احترامي‌ كنند، حقّت‌ را نشناسند و حتّي‌ قصد جانت‌ را كنند، چه‌ مي‌كني‌؟ حال‌ آنكه‌ تنها تو طبيب‌ هستي‌ و دواي‌ دردهايشان‌ به‌ دست‌ توست‌.»
  او كه‌ با تجّسم‌ حرف‌هاي‌ سيّد، احساس‌ خفگي‌ مي‌كرد، يقة‌ دشداشه‌اش‌ را كمي‌ چرخاند تا راحت‌تر نفس‌ بكشد، پس‌ گفت‌:
  «در آن‌ صورت‌ مطمئن‌ باش‌، در شهر نمي‌مانم‌ و اگر ضرورت‌ ببينم‌ از حجاز هم‌ خارج‌ مي‌شوم‌.»
  ـ «آيا براي‌ هميشه‌ مي‌روي‌؟»
  ـ «خير، آنقدر از آنها دوري‌ مي‌كنم‌ تا حقّم‌ را بشناسند و قدرم‌ را بدانند و از احتياج‌ خود نسبت‌ به‌ من‌ آگاه‌ شوند.»
  ـ «و اگر در شهر كساني‌ سراغت‌ را بگيرند و به‌ تو عشق‌ ورزند چه‌؟»
  طبيب‌ بي‌درنگ‌ پاسخ‌ داد: «طبيعي‌ است‌ كه‌ تنها به‌ آنها نشاني‌ مي‌دهم‌ و چه‌ بسا گاهي‌ خود نيز به‌ آنها سر مي‌زنم‌، از انصاف‌ به‌ دور است‌ كه‌ قدر دوستان‌ را ناديده‌ بگيرم‌... امّا، شما چقدر شبيه‌ شيعيان‌ صحبت‌ مي‌كني‌، بدان‌ اگر از ارتباط‌ دوستانه‌ات‌ با شريف‌ علي‌ چيزي‌ به‌ من‌ نمي‌گفتي‌، سوگند ياد مي‌كردم‌ كه‌ شيعه‌اي‌...»
  سيّد محسن‌ سر به‌ زير انداخت‌، دلش‌ مي‌خواست‌ در دل‌ فرياد برآورد و بگويد: «آري‌ شيعة‌ دوازده‌ امامي‌ است‌. دلش‌ مي‌خواست‌ بگويد، او كه‌ به‌ عشق‌ ديدار مولايش‌ هفت‌ سال‌ تمام‌، زندگي‌اش‌ را رها كرده‌ كجا و شريف‌ علي‌ كجا...؟ امّا چه‌ چاره‌ كه‌ بايد جانب‌ احتياط‌ را نگه‌ مي‌داشت‌. از طرفي‌ ديگر، نگاه‌ نافذ و جستجوگر طبيب‌ روي‌ صورتش‌ سنگيني‌ مي‌كرد. گويا از برق‌ نگاهش‌ آزار مي‌باريد، پس‌ بحث‌ را عوض‌ كرد و پرسيد:
  «راستي‌، شما فردا، باز هم‌ سراغ‌ شريف‌ مي‌آئيد؟»
  ـ «هرگاه‌ دنبالم‌ بفرستند، خواهم‌ آمد. هر چند در اين‌ چند سالي‌ كه‌ او والي‌ حجاز بوده‌ و من‌ هم‌ طبيب‌ آستانش‌، هرگز بيماري‌ و ضعفي‌ به‌ اين‌ شدّت‌ در او نديده‌ بودم‌، پس‌ امكان‌ دارد امروز بار ديگر به‌ او سر بزنم‌...»
  بعد دست‌ يكديگر را فشردند و از هم‌ جدا شدند...
 * * *
  با آنكه‌ از ظهر خيلي‌ گذشته‌ بود. امّا آفتاب‌، مكّه‌ را به‌ زير پرتوهاي‌ طلايي‌ خود مي‌كشاند و هيچ‌ ذرّه‌اي‌ از آن‌ مخفي‌ نمي‌ماند. پس‌ از ساعت‌ها كه‌ در جوار خانة‌ كعبه‌ به‌ دعا و راز و نياز پرداخته‌ بود، دستانش‌ را باز كرد و پردة‌ كعبه‌ چون‌ طفلي‌ از زير انگشتانش‌ لغزيد و بيرون‌ آمد... از جا برخاست‌، اشك‌هايش‌ را پاك‌ كرد و شروع‌ كرد به‌ حركت‌... به‌ ياد روزي‌ افتاد كه‌ اسبابش‌ رابه‌ اميد گزاردن‌ حج‌ و ديدن‌ روي‌ محبوب‌ جمع‌ كرده‌ بود. شايد آن‌ روز فكرش‌ را هم‌ نمي‌كرد كه‌ اين‌ سفر يك‌ ماهه‌، هفت‌ سال‌ طول‌ بكشد. در آن‌ سال‌، فصل‌ حج‌ كه‌ گذشت‌ با خود انديشيد اگر بخواهد فاصلة‌ مكّه‌ تا لبنان‌ را طي‌ كند. آن‌ هم‌ با توجه‌ به‌ سختي‌ راه‌ و طولاني‌ بودن‌ مسير، ديري‌ نمي‌گذرد كه‌ فصل‌ حج‌ سال‌ بعد نيز از راه‌ خواهد رسيد و اين‌ چنين‌ مسافرتش‌ هفت‌ سال‌ طول‌ كشيده‌ بود. اندوهناك‌ با خود گفت‌:
  «ديدي‌ آسد محسن‌! ديدي‌ كه‌ آخر مولايت‌ را نديدي‌، مولايت‌ تو را قبول‌ نداشت‌. حالا تو با خودت‌ بگو، من‌ از ذريّة‌ زهرا(س‌) هستم‌.» تو در اين‌ مدّت‌ تنها توانستي‌ با والي‌ حجاز آشنا شوي‌، آنقدر قابل‌ نبودي‌ كه‌ آقايت‌ را ببيني‌. ديگر بس‌ است‌، مهماني‌ تمام‌... همان‌ بهتر كه‌ قيد ديدار را بزني‌ و همين‌ فردا برگردي‌ لبنان‌...»
  احساس‌ مي‌كرد، شي‌ء سنگيني‌ راه‌ تنفسش‌ را بند آورده‌ و هيچ‌ چيز حتّي‌ گريستن‌ هم‌ نمي‌تواند او را از اندوه‌ آزار دهنده‌اي‌ كه‌ به‌ جانش‌ افتاده‌ بودنجات‌ بخشد. او براي‌ طبيب‌ از امامي‌ گفته‌ بود كه‌ هرگز نديده‌ بود. به‌ او گفته‌ بود هر كس‌ بخواهد مي‌تواند از خورشيد پشت‌ ابر بهره‌مند شود. امّا نگفته‌ بود من‌ سال‌هاست‌ كه‌ خواسته‌ام‌ امّا بي‌توفيقم‌. نگفته‌ بود من‌ شيعه‌اي‌ هستم‌ كه‌ امامم‌ مرا قبول‌ ندارد. امّا اگر غم‌ خود را بيان‌ مي‌كرد چه‌ تفاوت‌؟ كه‌ طبيب‌ داروي‌ جسم‌ مي‌دانست‌، نه‌ شفاي‌ روح‌.
  لحظه‌اي‌ به‌ خود آمد. آنقدر غرق‌ در فكر بود كه‌ رفته‌ رفته‌ از شهر خارج‌ شده‌ بود و اكنون‌ كوه‌ مقتدر و استوار در مقابل‌ وجود شكسته‌اش‌ قد برافراشته‌ بود. نگاهش‌ را از ارتفاع‌ كوه‌ بالا برد. آنقدر كه‌ به‌ راحتي‌ چشم‌ در چشم‌ خورشيد انداخت‌. با خود فكر كرد چقدر خوب‌ مي‌شد اگر مي‌توانست‌، امام‌ خود را نيز به‌ راحتي‌ ديدن‌ خورشيد تماشا كند، بدون‌ كمترين‌ مانعي‌... دست‌ بر گردن‌ كوه‌ انداخت‌. پايش‌ را به‌ تخته‌ سنگي‌ گير داد و اندام‌ سنگينش‌ را بالا كشيد. مي‌خواست‌ تا به‌ بهانة‌ بالا رفتن‌ از كوه‌، قدري‌ از اندوهش‌ بكاهد... هرچه‌ به‌ قلّه‌ نزديكتر مي‌شد. احساس‌ بزرگي‌ و غرور به‌ او دست‌ مي‌داد. گويا نيروي‌ جاذبة‌ عجيبي‌ او را به‌ سوي‌ خود مي‌كشيد و همين‌ مسئله‌ باعث‌ شده‌ بود تا بي‌توجّه‌ به‌ سنگ‌هايي‌ كه‌ در سينه‌كش‌ كوه‌، زير اشعة‌ سوزان‌ آفتاب‌، كف‌ دستانش‌ را مي‌سوزاند همچنان‌ خستگي‌ناپذير صعودكند... ديگر قلّه‌ پيش‌ رويش‌ بود. و بر خلاف‌ آنكه‌ از پايين‌، نوك‌ تيز و خشك‌ به‌ نظر مي‌آمد، از نزديك‌، سطح‌ هموار و زمين‌ حاصلخيزي‌ بود.. امّا چه‌ مي‌ديد؟ باور كردني‌ نبود...
  پيش‌ رويش‌، انبوهي‌ از درختان‌ درهم‌ تنيده‌ و سايباني‌ دلپذير و خنك‌ ديده‌ مي‌شد. درختاني‌ با برگ‌هايي‌ باران‌ خورده‌ و با طراوت‌ و سايباني‌ از برگ‌هايي‌ آويزان‌ و شاخه‌هايي‌ پر شكوفه‌ و كوچه‌ راهي‌ كه‌ او را به‌ قدم‌زدن‌ دعوت‌ مي‌كرد. پاهاي‌ خسته‌اش‌ را از روي‌ سنگريزه‌هاي‌ داغ‌ كند، اما هنوز گام‌هايش‌ نرمي‌ خاك‌ را لمس‌ نكرده‌ بود كه‌ چشمان‌ مبهوتش‌ به‌ خيمه‌گاه‌ با شكوهي‌ كه‌ در مسير عبور نسيم‌ به‌ رقص‌ درآمده‌ بود خيره‌ شد. در حاليكه‌ به‌ سمت‌ آن‌ حركت‌ مي‌كرد، با خود گفت‌:
  «هرگز فكر نمي‌كردم‌، مكّه‌ با همة‌ خشكي‌ كه‌ به‌ بيان‌ قرآن‌، دشت‌ فاقد كشت‌ و زرع‌ است‌، چنين‌ تفرجگاهي‌ باصفا داشته‌ باشد. حيف‌ كه‌ در اين‌ مدّت‌، از آن‌ بي‌خبر بودم‌...»
  به‌ خيمه‌ كه‌ رسيد، پردة‌ جلوي‌ آن‌ راكنار زد و به‌ دنبال‌ جايي‌ براي‌ خود گشت‌ تا كنار انبوه‌ جمعيتي‌ كه‌ گرداگرد هم‌ نشسته‌ بودند، بنشيند كه‌ صداي‌ جواني‌ زيبا رو كه‌ وسط‌ خيمه‌گاه‌ ايستاده‌ بود، او را سر جا ميخكوب‌ كرد. شايد اين‌ اوّلين‌ بار بود كه‌ حفسن‌ صورت‌ و اعتدال‌ اندام‌ و فصاحت‌ كلام‌ را در يك‌ نفر جمع‌ مي‌ديد. به‌ دقّت‌ گوش‌ داد. جوان‌ از حضرت‌ زهرا(س‌) سخن‌ مي‌گفت‌:
  ـ «از كرامت‌ و بزرگواري‌ مادرمان‌ فاطمه‌(س‌)، اين‌ است‌ كه‌ فرزندان‌ و دودمان‌ پاك‌ او با ايمان‌ به‌ حق‌ از دنيا مي‌روند و در هنگامة‌ سكرات‌ مرگ‌، ايمان‌ واقعي‌ و ولايت‌ به‌ آنان‌ تلقين‌ شده‌ و با دين‌ حق‌ از دنيا مي‌روند...»
  معني‌ جملات‌ را به‌ خوبي‌ هضم‌ نكرده‌ بود كه‌ جواني‌ ديگر، پردة‌ جلوي‌ چادر را كنار زد و رو به‌ سيّد عرضه‌ داشت‌: «شريف‌ علي‌ در حال‌ احتضار است‌...» چه‌ مي‌شنيد؟ او كه‌ همين‌ چند ساعت‌ پيش‌ در كنارش‌ بود. بلافاصله‌ دنبال‌ جوان‌ از خيمه‌ بيرون‌ آمد. امّا با كمال‌ تعجّب‌ ديد، از آن‌ دشت‌ سرسبز خبري‌ نيست‌ و جز كوه‌هاي‌ خشك‌، چشم‌انداز ديگري‌ وجود نداشت‌. چشم‌ گرداند تا بار ديگر به‌ خيمه‌ بنگرد كه‌ جز باد كسي‌ را در اطراف‌ خويش‌ نيافت‌.
  مبهوت‌ از صحنه‌هايي‌ كه‌ ديده‌ و حرف‌هايي‌ كه‌ هنوز در گوشش‌ طنين‌انداز بود از كوه‌ پايين‌ آمد. شهر جنب‌ و جوش‌ خاصّي‌ داشت‌. هر چه‌ بيشتر به‌ تعداد نيروهاي‌ امنيتي‌ اطراف‌ كاخ‌ افزوده‌ مي‌شد... برخي‌ مردم‌ نيز كه‌ اجازة‌ ورود به‌ داخل‌ مقرّ را نداشتند، كناري‌ ايستاده‌ بودند و سيد محسن‌ مقابل‌ چشمان‌ تماشاچيان‌ و بدون‌ سخت‌گيري‌ وارد كاخ‌ شد. پس‌ از گذشتن‌ از راهرو، خود را به‌ تخت‌ شريف‌ رساند.
  چشمان‌ شريف‌ بسته‌ و زبانش‌ بند آمده‌ بود. و تنها حركات‌ آرام‌ بالا و پايين‌ رفتن‌ قفسة‌ سينه‌ نشان‌ مي‌داد، جان‌ در بدنش‌ باقي‌ است‌. علماي‌ اهل‌ تسنّن‌ و زيدي‌ و نيز رهبران‌ فرقه‌هاي‌ شافعي‌ و مالكي‌ و...، بعد از فرزند شريف‌ و طبيب‌ نزديك‌ترين‌ افراد بودند كه‌ كنار بستر نشسته‌ بودند.
  زمان‌ به‌ سختي‌ مي‌گذشت‌، لحظه‌اي‌ بعد، جواني‌ با محاسني‌ مشكي‌ و چشماني‌ سياه‌ و درشت‌، چهره‌اي‌ چون‌ ماه‌ درخشنده‌، با شال‌ سبزي‌ كه‌ سفيدي‌ پيراهن‌ بلندش‌ را بهتر نمايان‌ مي‌كرد وارد شد، و بلافاصله‌ بالاي‌ سر شريف‌ نشست‌.
  سيّد محسن‌ كه‌ با نگاه‌ او را دنبال‌ مي‌كرد، خيلي‌ زود دريافت‌ اين‌ جوان‌ آشنا همان‌ سيّدي‌ است‌ كه‌ بالاي‌ كوه‌، از عنايت‌ فاطمه‌(س‌) به‌ فرزندانش‌ سخن‌ مي‌گفت‌. و نگراني‌ از حال‌ شريف‌، او را از تفكّر دربارة‌ شخصيت‌ جوان‌ سيّد باز داشته‌ بود.
  سكوت‌ سنگيني‌ كه‌ فضارا در خود پيچانده‌ بود، اجازة‌ سخن‌ گفتن‌ به‌ كسي‌ را نمي‌داد، امّا سيدمحسن‌ جوان‌ را ديد كه‌ از راه‌ نرسيده‌ مشغول‌ تلقين‌ شريف‌ علي‌ است‌ و شنيد كه‌ مي‌گويد:
  «يا شريف‌ علي‌! قفل‌ أشهد أن‌ لااله‌الاّالله»
  و شريف‌، لبان‌ چسبناكش‌ را از هم‌ گشود و آنچه‌ را شنيده‌ بود تكرار كرد.
  جوان‌ ادامه‌ داد: «قفل‌ أشهد أنَّ محمد رسول‌الله».
  و... قفل‌ اشهد أنّ عليّاً وليٌ الله و خليفة‌الله»
  ... قفل‌ أشهد أنّ علي‌بن‌ موسي‌ حجة‌الله»
  ... قفل‌ أشهد أنّ محمد بن‌ علي‌ حجة‌الله»
  جوان‌ يك‌ به‌ يك‌ امامان‌ را نام‌ مي‌برد و شريف‌ علي‌ نيز با حالتي‌ خسته‌ و نفس‌هايي‌ كه‌ به‌ سختي‌ بالا مي‌آمد، شهادت‌ها را بيان‌ مي‌كرد... رفته‌ رفته‌ همهمة‌ خفيفي‌ از حاضرين‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد. يك‌ نفر آهسته‌ گفت‌: «مي‌بينيد، او شهادتين‌ را به‌ روش‌ شيعيان‌ بر لب‌ جاري‌ مي‌كند و كسي‌ نيست‌ جلوي‌ او را بگيرد، كم‌ مانده‌ امامان‌ يازدهم‌ و دوازدهم‌ را نيز نام‌ ببرد...»
  سيّد محسن‌ بار ديگر به‌ جوان‌ نگريست‌ كه‌ مي‌گفت‌:
  «يا شريف‌ علي‌! قفل‌ أشهد أنّ حسن‌ بن‌ عليّ حجة‌الله»
  ... قفل‌ أشهد أنك‌ حجة‌ بن‌ الحسن‌ حجة‌الله»
  شريف‌ آخرين‌ جمله‌ را كه‌ گفت‌، نفس‌ عميقي‌ كشيد و دم‌ فرو بست‌. سيّد محسن‌ كه‌ گويا اختيار هر عملي‌ از او گرفته‌ شده‌ بود مات‌ و مبهوت‌ جوان‌ را ديد كه‌ از تالار خارج‌ مي‌شود و هيچكس‌ عكس‌العملي‌ نشان‌ نمي‌دهد، بعد از لحظه‌اي‌ به‌ خود آمد.... با عجله‌، از قصر بيرون‌ دويد، امّا تا چشم‌ كار مي‌كرد ردّي‌ از او مشاهده‌ ننمود. از يكي‌ از مأموران‌ درب‌ بيروني‌ سراغ‌ او را گرفت‌ و بي‌اعتنا پاسخ‌ شنيد كه‌:
  «خيلي‌ وقت‌ مي‌شود كه‌ نه‌ كسي‌ وارد شده‌ ونه‌ كسي‌ خارج‌ شده‌، شما از كدام‌ سيّد جوان‌، سخن‌ مي‌گوييد؟»
 * * *
  سيّد محسن‌ جبل‌ عاملي‌ با صورتي‌ كه‌ اشك‌ها آبياري‌اش‌ كرده‌ بودند، مقابل‌ قصر ماتم‌زدة‌ شريف‌ علي‌، به‌ كوه‌ استواري‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد خورشيد سرخرنگ‌ را پشت‌ خود پنهان‌ كند، خيره‌ شد. كوهي‌ كه‌ بر فراز آن‌، روي‌ محبوبش‌ را ديده‌، صدايش‌ را شنيده‌ و در فضاي‌ معطّر به‌ نفس‌هايش‌، نفس‌ كشيده‌ بود، بار ديگر نكتة‌ عقيدتي‌ را كه‌ از زبان‌ مولا شنيده‌ بود به‌ لب‌ جاري‌ كرد، نكته‌اي‌ كه‌ خيلي‌ زود، نمونة‌ عملي‌اش‌ را هم‌ ديد:
  «از كرامت‌ و بزرگواري‌ مادرمان‌ فاطمه‌(س‌) اين‌ است‌ كه‌ فرزندان‌ و دودمان‌ پاك‌ او با ايمان‌ به‌ حق‌ از دنيا مي‌روند و در هنگامة‌ سكرات‌ مرگ‌، ايمان‌ واقعي‌ و ولايت‌ به‌ آنان‌ تلفيق‌ شده‌ و با دين‌ حق‌ از دنيا مي‌روند.»
 ‌.

 


* بازنويسي‌ شده‌ براساس‌ حكايتي‌ از كتاب‌  كرامات‌ الصالحين

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.