|
۱۳ فروردين ۱۳۸۴ |
كدام چشم بيهوده - هنوز در «مشرق زمين » به جستجوى تو مانده است؟
وقتى كه قلبهاى عاشقت - در «مغرب آسمان » به بهانه تو - در جستجوى خداى تواند؟
ديروز بود كه تو را در بازارمان ديدم، راستى اگر كه لبخندت نبود چگونه باز
مى شناختمت از آن همه انبوه؟
عجب فلسفه اى است طلوع تو از غرب!
راستى! اگر از پس كوههاى مشرق طلوع مى كردى فهم خردبين ما را كجا توان تميز دادن تو
از آفتاب بود. اى از آفتاب برتر!
[اى از آفتاب برتر] اى نسيم! باران!
امروز را فصل عجيبى ورق مى زند;
كجاست سر انگشتان «مهر» تو؟...
خورشيد بار ديگر به كبودى نشست... بار ديگر شهيد شد...
عجب مى كشد اين انتظار و فراق تو!...
چشمهامان ديگر نمى جوشد...
عشق در قحطى است... ياران در فراموشى... انسان در پستو...
و گونه هامان كوير!
آه! اين سيل زدگان فراموشى را... اين تفتيدگان و ترك خوردگان تاريخ را...
و اين نالايقان «شوق » را تو، تو مگر بتابانى و ببارانى و بوزانى خويشتن را.
عزيز نيامده!
امروز، مشتاقانت بر دو «روى » و «جامه » شده اند:
دستانى را دستانى - تنها - بر دعا نشانده اند،و پاهايى، هنوز، بر شمشير و اميد
ايستاده...
عده اى «آتش روى » و «سپيدجامه »و عده اى «سپيدروى » و «سرخ جامه »!
و چه كم اند سرخ جامگان سپيدروى اين دشت بى قرار!
دنيا! دستانت، جاودانه، بريده باد!
كه آنچنان دامن، انسان را گرفته اى كه كائنات هنوز در حسرت «سيصد» مخلص در آتش
مى سوزد و به خاكستر مى نشيند. ..
امروز كدام مرثيه را بر «انسان » بايد خواند، نمى دانم؟
راستى! كجايند «پروانگان بى بال » سنگرنشين «زخم »؟
كجايند وارثان رب النوع «شمشير» و «عشق »؟
«كجايند مردان بى ادعا؟»...
اين «سايه »نشينان ديوار «نسيان » را «آفتاب رسالت » تو - مگر - سرزنده شان كند؟
و گرنه اميدى به «انسان » و «انسان ماندن » نيست...
محمدعلى وردى پسندى - عباس آباد تنكابن
ماهنامه
موعود شماره 16
|