|
۱۳ فروردين ۱۳۸۴ |
در شبى ظلمانى و اندوه بار لحظه ها مى آمد از ره
سوگوار سرزمينى بود و شب فرمانروا دردها بسيار، اما بى دوا خاك گلهايش گياه درد بود
صبح ديده ناگشوده مى غنود مى شكفت از نوگلى بر شاخصار باغبان را اشك حسرت بد نثار
زانكه آن گل سرنوشتش مرگ بود شاخه را حاصل تنى بى برگ بود مرگ گلها بود در طغيان
جهل ناخداى ظلم، كشتى بان جهل مهر خونين، خاك تفته، كوه داغ فصل فصل رويش گلهاى داغ
غنچه اى چون لب به خنده مى گشود دست خون ريز خزانش مى ربود ناگهان آمد بهاران در
حجاز شد گلى بر شاخسار وحى باز چشمه اى از نور جوشيدن گرفت گشت جارى و خروشيدن گرفت
شب پريده رنگ، زان سامان گريخت ساغر شام سيه بر خاك ريخت شد زمان گهواره ميلاد نور
صبح آمد زرافشان از راه دور نوگل باغ نبوت باز شد مهر با مه همدل و همراز شد اختر
تابنده دامان وحى رخ نمود از شرق بى پايان وحى در رسيد از جان جانان اين ندا سوى آن
عاشق كه بد رمز آشنا كاى محمد كوثرت بخشيده ايم مهر و مه در طالع او ديده ايم كوثرت
در قرنها جارى شود مظهر عشق و وفادارى شود پاكى از او چشمه سار آموخته شمع سان از
عشق «ما» افروخته ما به او عاشق شويم و او به ما خلق گويند اوست محبوب خدا جان
عاشق، جسم پر دردش دهيم سينه اى بس عشق پروردش دهيم كز پريشانى به رسم عاشقان شهره
گردد نام او اندر جهان روشنى بخشد دلت ديدار او گسترد حق در جهان، اشجار او (جلوه
معشوق شورانگيز شود) ساغر عصمت از او لبريز شد مهر، مه را همچو جان در برگرفت
آفرينش شوكتى ديگر گرفت عرشيان با حمد و تهليل و سرور گرد آن گل آمدند از راه دور
چشم صحرا اين عجب كى ديده بود در زمين عطر خدا پيچيده بود نام او را مصطفى، زهرا
نهاد آن مه از گردون فراتر پا نهاد
سپيده كاشانى
ماهنامه
موعود شماره 16
|