|
۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ |
|
هشام بن سالم گويد: حضرت امام صادق(ع) در حديثي كه در آن داستان حضرت داوود(ع) را ذكر ميكند، فرمودند: حضرت داوود(ع) هنگامي كه «زبور» را تلاوت ميكرد، كوهها و سنگها و پرندگان، پاسخ وي را ميدادند، وي روزي به كوهي رسيد كه پيامبر عابدي به نام حزقيل(ع) در آنجا بود، چون آواي كوهها و آواز درندگان و پرندگان را شنيد، دانست كه وي داوود(ع) است. حضرت داوود(ع) به او گفت: «اي حزقيل اجازه ميدهي كه به نزد تو بالا بيايم؟» حزقيل(ع) گفت: نه با شنيدن پاسخ منفي، حضرت داوود(ع) ناراحت شد و گريست.
خداي متعال به حزقيل(ع) وحي كرد كه داوود(ع) را سرزنش نكن و از من عافيت بخواه، گويند حزقيل دست داوود(ع) را گرفت و وي را به جانب خود بالا برد، حضرت داوود به حزقيل(ع) گفت:
«اي حزقيل آيا هيچ گاه قصد گناه كردهاي؟» حزقيل(ع) گفت: نه. داوود(ع) گفت: «آيا از اين عبادتِ خداوند تو را عُجبي رسيده است؟» حزقيل گفت: نه. داوود گفت: «آيا دل به دنيا دادهاي و شهوات و لذّات دنيا را دوست داشتهاي؟» حزقيل گفت: «آري، گاهي بر دلم راه يافته است!»
داوود(ع) گفت: «وقتي چنين حالتي پيدا ميشود چه ميكني؟»
حزقيل(ع) گفت: «من به اين درّه ميروم و از آنچه در آن است عبرت ميگيرم».
حضرت داوود(ع) به آن درّه رفت و به ناگاه تختي از آهن ديد كه جمجمه و استخوانهاي پوسيدهاي بر آن و لوح آهنيني نيز آنجا بود كه نوشتهاي داشت، داوود(ع) آن را خواند، بر آن نوشته بود:
«من، اَرْوَيِ بْنِ سَلَمْ هستم كه هزار سال پادشاهي كردم و هزار شهر ساختم و با هزار دوشيزه آميزش كردم، آخر كارم اين شد كه: خاك بسترم و سنگ بالِشم و كرمها و مارها همسايگانم هستند! پس هر كه مرا بنگرد، به دنيا فريفته نشود».1
ماهنامه موعود شماره 99
پينوشتها: ٭ برگرفته از: گفت و شنود پيرامون موعود(ع)، ذبيحالله محسني كبير، ج 2، صص 37ـ38. 1. كمالالدّين عربي، ج 2، باب 46، ما جاء في التّعمير، ص 524.
|