spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
وعده موعود چاپ پست الكترونيكي
۱۲ فروردين ۱۳۸۴

رضا بابايى


فلق را شكافتن، و از دريا گرد برآوردن، و ثانيه‏ها را پر از قرن كردن، و موعود را وعده دادن، شمه‏اى از كارستان تو است. خمينى،اينك تنها نامى است كه در خلوت او، خمها با آهنگ نى مى‏جوشند. خمينى، همان راز طردى است كه هيچ معشوق از پرده آن بيرون نيامد و پيوسته عاشق را در تب و تاب نگه داشت. نام سبز عاطفه‏ها است. سرود بى‏رنگ رايحه‏ها است.

جهان بى‏تو، بى‏رنگ و بو است بى‏تو اين مزرعه خواب يك گرگ آواره در دشت‏خسته است جهان بى‏تو، بى‏رنگ و بو است وقتى تو رفتى رنگ من، بوى من هر دو خاكسترى است

مجال حضور تو در دست عاطفه‏ها، دير گاهى است كه گردى به لطافت آب انگيخته است. تو بعثت دوباره مكه و منا بودى. مدينه، شهر پيغمبر، چندى غربت‏خود را در غريبستان ما فراموش كرده بود. آيا بى‏رفتن، آمدنى نبايد بود؟ آيا در حوصله سبزينه‏هاى كوير،گوشه‏اى براى تو پيدا نمى‏شد؟

پاره‏اى از زمان ما را در ميان دو انگشت‏خود گرفتى، و چه نور انور كردى زمانه ما را. معبود ما آن بود كه تو مى‏پرستيدى، و موعود ما در قاب وعده‏هاى تو لبخند مى‏زند. نام آن سفر كرده بازگشتنى، بر لبهاى تو، مرغى را مى‏ماند كه آشيان خود را ميان هزار دانه و دام يافته است. خانه انتظار ما، فروغى به گرمى برق چشم تو نداشت. جمعه‏هاى دلتنگ، بعد از دامان تو، سر بر سنگ آسيابان قدر گذاشته‏اند و ديگر هيچ دستى را نوازشگر تنهايى‏هاى خويش نمى‏يابند. سطر سطر ندبه فراق، از سفر به لبهاى تو، آسمان آسمان خاطره دارند.

گرماى حضور موعود، سرماى غيبت را مات مى‏كرد وقتى تو سربازهايش را به راه مى‏انداختى و بر سطح زمين، بيرق انتظار مى‏افراشتى.

اى وعده موعود! خانه تو، اجازه آخرين حرفهاى باران بود. هر گاه كه نگاهى به سوى تو مى‏لغزيد، به سوى او برمى‏گرداندى و چه شبهايى كه ما صداى او را در سيماى تو مى‏نوشيديم. نگاه تو، آسمان را مى‏بلعيد. وقتى دست نوازش تو بالا مى‏رفت، من به يتيمى خود مى‏باليدم. مرا نقاش كاش آفريده بود خدا. مى‏دانستم آنگاه كه چه خطى را بايد در حاشيه نگاه تو كشيد.

هيچ طلوعى به رنگينى آغازه تو نيست. و هيچ هنگامه‏اى به شكوهمندى نگاه تو نديديم. آتشى را كه هزار سال، خاكستر سرد خاموشى، پوشانده بود، چنان برافروختى كه «هر چه جز معشوق، باقى جمله سوخت.» (1)

كرشمه‏هاى ذهن بدخواهان همان قلكهايى كه پول سياه، چشمشان را بر همه سپيدى‏هاى شاد بسته است، هيچ دلى را نتوانستند از ياد تو خالى كنند. و ما كه مهبط پيام تو بوديم، در اين فترت بى‏انتها، چه تنها مانده‏ايم. در هيچ فلسفه‏اى، تفسيرى از اين همه خالى بودن جهان، نيست. كدام عرفان، چراغى توانست پيش پاى ناباوران برافروزد. آيا منطقى است كه ما بى‏دل و جان، بار تن كشيم، و بى سر و گردن، دست و پا به رقص آوريم؟

دانش، رهگذرى پرسه‏زن در باغستان معرفت تو است. جهان را چنان از خود پر كرده بودى كه انديشه بى‏تو بودن، بختك‏هاى نيمه‏شب را نيز هراسان مى‏كرد. و امروز ماييم كه از ياد تو سرشاريم و حادثه‏ها را در سبزى امتداد تو، تسبيح مى‏گوييم.

ما درس موعود را در وعده‏گاه تو آموختيم و گريه و خنده ما، چاكران كمترين احساس روزمره تواند:

چشمان تو از سحر، سحرخيزتر است نى چيست؟ كلام تو دلاويزتر است با خنده تو، غنچه ما نيز شكفت از گريه تو، ديده ما نيز تر است


پى‏نوشت:
1. عشق آن شعله است كو چون برفروخت هر چه جز معشوق، باقى جمله سوخت مولانا

 


ماهنامه موعود شماره 16


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.