|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
محمدرضا يوسفي
پهلوان پير زانوي چپش را برزمين زده بود، دستهايش را بر كاسة زانوي راستش گذاشته بود و سينهاش را سپر كرده بود. كمرش قوس برداشته بود و با چشمان تيزبين به گود زورخانه خيره شده بود. مانند عقابي كه بر دشت و صحرا حاكم است، او هم با نگاهش بر گود زورخانه حاكم بود. سالهاي سال بود كه عكس پهلوان پير، زينتبخش پيشاني زورخانه بود. مرشد علي آن را قاب گرفته بود، قابي طلايي! هربار كه ميخواست ضرب بزند و زنگ زورخانه را بهصدا درآورد، نيمنگاهي به عكس پهلوان پير ميانداخت و از او رخصت ميخواست. پهلوان پير با لبخند مردانهاي كه بر لبش بود، به او رخصت ميداد و صداي ضرب در طاق زورخانه طنين ميانداخت. بعد پهلوانان پشت سر هم داخل گود ميشدند. زنگ اول را مرشد علي هميشه به حرمت پهلوان پير مينواخت. سياوش حكايت پهلوان پير را بارها و بارها از پدرش مرشد علي شنيده بود. او با حكايتهايي كه مرشد علي از پهلوانان تعريف ميكرد، بزرگ شده بود. همين حكايتها بود كه شوق كشتي گرفتن را به دل سياوش انداخته بود. از كودكي در گود زورخانه بود و با پهلوانان بزرگ شده بود. جارو زدن، دستمال كشيدن و برق انداختن كف گود از اول با او بود و حال كه كشتيگير توانايي شده بود، هنوز گود زورخانه را جارو ميزد، دستمال ميكشيد و برق ميانداخت. كشتي را در زورخانه شروع كرد. مرشد علي همة فوت و فنها را به او آموخت. هربار كه فني را خوب ياد نميگرفت و داد مرشد علي را به آسمان ميرساند، به پهلوان پير چشم ميدوخت. مرشد علي هم با نگاه او، به بالاي زورخانه ـ آن جا كه پهلوان پير نشسته بود ـ نگاه ميكرد و از اخم پهلوان پير خجالت ميكشيد، بعد مهرباني به قامت يك لبخند بر لبانش نقش ميبست و با حوصله و صبوري، چندبار ديگر فن را به سياوش آموزش ميداد. وقتي سياوش فني را آنگونه كه او ميخواست، ميآموخت و عمل ميكرد، نفسي به آسودگي ميكشيد و با احترام به پهلوان پير نگاه ميكرد و با نگاهش از پهلوان پير ميخواست كه شاهد اجراي فن باشد. بعد با سياوش شاخ به شاخ ميشد، دو دستش را به كمر او گره ميزد و آنقدر او را تاب ميداد تا سياوش فن آموخته را اجرا كند و به پهلوان پير نشان دهد. آنگاه اخم از ابروان پهلوان پير پر ميكشيد. سياوش در وسط گود زانو زده بود و درحالي كه كف گود را دستمال ميكشيد و برق ميانداخت به گليار ـ آخرين حريفش ـ فكر ميكرد. اگر پشت گليار را به خاك ميرساند و بر او غالب ميشد، به پايتخت ميرفت تا با كشتيگيران برگزيدة همه شهرها كشتي بگيرد و بعد از غلبه بر آنها با كشتيگيران برگزيدة جهان دست و پنجه نرم كند. فردا صبح با گليار روبهرو ميشد. گليار كشتيگيري ورزيده بود كه كشتيگيران پايتخت، حريفان او بودند. هرسال بر كشتيگيران خودي پيروز ميشد و آنها را از ميدان بهدر ميكرد و راهي پايتخت ميشد. در آنجا بود كه نميتوانست از مرز حريفان قَدَرَش بگذرد. سال پيش بود كه گليار با كشتيگيري قلدر روبهرو شد. با خودش عهد كرد تا پاي جان پيش برود و حريف قلدر را بهزمين بزند. در آخرين دقايق كشتي بود كه دستهايش را بهدور كمر حريف حلقه كرد و او را بهسينهاش كشاند. پاهاش را ستون كرد و حريف را تكان داد و از زمين كند. حريف به تقلاّ درآمد و قامت سنگينش را بر سينة گليار هموار كرد. زانوان گليار همچون دو ستون بر زمين استوار بود كه ناگهان احساس كرد مهرة پشتش شكسته شد. هيكل حريف به سنگيني كوه شد. از درد نالهاي جانخراش كشيد. بازوانش كمر حريف را رها كرد و بر زمين غلتيد. سياوش ميدانست كه مهرة پشت گليار عيب كرده و اگر دو دستش را به گفرد كمر او حلقه كند و او را بهسويي بتاباند، ميتواند بر او چيره شود. جداي از اين، تمام فوت و فنهايي را كه گليار سالها بهكار برده بود، ميدانست. بارها كشتي گرفتن او را ديده بود. امّا گليار چيزي از سياوش نميدانست. نميخواست هم بداند. او حريفان اصلياش را كشتيگيران پايتخت ميدانست. به كشتيگيران خودي فكر نميكرد. فكر و خيال گليار، از گوشه و كنار و دهان به دهان، به گوش سياوش رسيده بود. مرشد علي به او گفته بود: «دلت قوي باشه، رسم گلياره كه دلف حريفشو با لفغازخواني خالي كند. تا به حريف خودي غالب نشه، راهف رفتن به پايتخت برايش مقدور نيست. كشتي كه همهاش فوت و فن كشتيگيري نيس؛ قدري هم مكر و ريا داره. يعني بهكار كشتيگيرايي مثل گليار مكر و ريا قاطي هس. بايد هوشيار باشي و فريب گليارو نخوري.» امّا رنج سياوش از مكر و ريا نبود. از لفغاز خواني هم نبود. از مهرة شكسته كمر گليار بود. خوف گليار هم از همين بود. بين مردم چو انداخته بود كه كمرش خوب شده است و اينبار قلدرترين حريفش را در پايتخت برخاك ميزند. روي سخن گليار با سياوش نبود. از حريفش در پايتخت حرف ميزد و همين سياوش را آزار ميداد. سياوش كف گود نشست. با دستمال خيس عرق پيشانياش را پاك كرد و به پهلوان پير چشم دوخت. خودش بود و زورخانه و پهلوان پير كه با همان نگاه پر رمز و راز به او خيره شده بود. شب بود. سياوش نردههاي زورخانه را دستمال ميكشيد. حال غريبي داشت. نه هواي رفتن به خانه را درسر داشت و نه رغبتي به كوچه و محله. كف گود، پلهها، نردهها و گوشه به گوشة زورخانه را چندبار دستمال كشيده بود و باز دوباره نردهها را برق ميانداخت. در دلش آشوب بود. چند كشتيگير را يكي پس از ديگري بر زمين زده بود و اگر گليار را هم خاك ميكرد به پايتخت ميرفت. پريشاني و التهاب درونش، از گليار و كشتي گرفتن با او نبود. ترسي از او نداشت. نگران نگاه پهلوان پير بود كه از ميان قاب عكس به او خيره شده بود. از خودش پرسيد: «سياوش! راستشو بگو! حرف دلتو بزن! يك يك حريفاتو شكست دادي و پيش اومدي. امّا بهراستي، نه به زور بازو، كه به مردي و جوانمردي، بگو لايقي كه پهلوان شهر باشي و به پايتخت بروي؟ زور و بازو را كشتي معلوم ميكنه، كه تو پرزورتري يا گليار، اين سهم تشك است و كشتي؛ امّا سهم پهلواني چي ميشه؟ مردي و جوانمرديو ميگم، همون كه پهلوان پير مريدش بود». سياوش خشمگين سرش را بلند كرد به پهلوان پير چشم دوخت و با صداي بلند گفت: «مردي و جوانمردي چيه!ها؟» در زورخانه باز شد. از دل تاريكي شبحي سياه به داخل آمد و در را با شتاب پشت سرش بست. سياوش بلند شد و گفت: «كيه؟» سياهي، چند قدم جلو آمد و گفت: «نترس! غريبه نيستم، از طرف پهلوان گليار پيغامي دارم.» قاصد صورتش را با نقابي سياه پوشانده بود. سياوش برخاست و سلام داد. قاصد چند قدم جلو آمد و گفت: «كسي در اينجا نيست؟» سياوش چشم از قاصد برنداشت و گفت: «نه! پيغامت چيه؟» قاصد جلوتر آمد. بر لب گود ايستاد و گفت: «ميخوام رازي را با تو درميان بذارم. بهشرطي كه نقابمو از صورتم برندارم.» ـ چه رازي؟ ـ مربوط به پهلوان گلياره! نقصي در او سراغ دارم كه اگه تو بدوني بر او غالب ميشي. سياوش به عكس پهلوان پير نگاه كرد. رنگ از چهرة عكس پريده بود. سياوش لب گزيد و به قاصد گفت: «از همون راهي كه اومدي برگرد. كشتي به مردي بايد گرفت. اگه زورم به پهلوان گليار چربيد، اونو خاك ميكنم، اگه نه تا ابد نوچة او ميشم. حالا برو!» قاصد حيلهگرانه گفت: «همة پهلوونا از رسم و آيين پهلواني حرف ميزنن، امّا كردار و رفتارشان جور ديگري است.» بعد بر لب گود چمباتمه نشست و ادامه داد: «مردم پهلوان ميخوان. از هيچ پهلووني نميپرسن كه با چه رفتار و كرداري پهلوون شده، مثل پهلوون گليار!» ـ مگه اون چطوري پهلوان شده؟ ـ با رنگ و فريب! كشتي يه طرفش فوت و فن كشتيگيريه، يه طرفش فوت و فن حيلهگري. - چه حيلهگري؟ - همين كه بدوني نقطه ضعف حريفت چيه و كجاس. - خودم ميدونم. هر كشتيگيري حق داره ضعف حريفشو بدونه. - اونكه تو ميدوني رنگ و فريبه. گفتم كه گليار پهلووني حيلهگره. مهرة كمرشو ميگي، نه؟ ـ ها! ـ خودش علم كرده، درحالي كه نقطه ضعف او كمرش نيست. جاي ديگر و چيز ديگهس كه من ميدونم. سياوش با خشم و دودلي به قاصد خيره شد. ميخواست بداند در پشت آن نقاب سياه و چشمهاي مكار چه رازي نهفته است. قاصد وسط گود نشسته بود. سياوش نيز كنار گود آمد، نشست و گفت: «شام خوردي؟ گرسنه نيستي؟ اگه اجازه بدي برم كبابيف سر بازار برايت چند سيخ كباب بگيرم.» قاصد يكباره از جايش بلند شد. رخ در رخ سياوش ايستاد و گفت: «كجا بري؟ بهتره كه خلايق ندونن من و تو اينجاييم وگرنه رسوا ميشيم.» - چه رسوايي؟ - كافيه دو نفر منو بشناسن. جلو مردم كه نميتونم با نقاب ظاهر بشم. اگهئي مردم منو با تو ببينن چه حرفها كه دفرفس نكنن! سياوش عصباني شد. به دور و بر گود نگاه كرد. لبش رازير دندان فشار داد. به عكس پهلوان پير نگاه كرد و با غضب گفت: «اگر حرمت گود و حرمت اون پيري كه عكسش اون بالاس، نبود همين الان از اينجا بيرونت ميكردم. حيف كه مهموني و منم مريد آن پيرم و به عزّت خودش غير مهمونداري چيزي يادم نداده، وگرنه...» قاصد، رندانه به سياوش نگاه كرد و قاه قاه خنديد. به دور خودش چرخيد و گفت: «چه حرفها ميزني پهلوان! مهمون كدومه؟ من خير و صلاح تو رو ميخوام، يك كلمه به من بگو، آيا ميخواي قهرمان شهر بشي يا نه، همين!ها؟...» دوباره به چشمان گفر گرفته و خشمگين سياوش زل زد و گفت: «تو اون يكي نيستي كه بتوني خم گليارو بشكني و خاكش كني، امّا اگه بخواي سرّ گليار تو چنگ منه، لب باز كني و بله رو بگي، نوك زبونمه، مياندازمش جلو پات،ها؟» دست سياوش دراز شد تا نقاب را از چهرة قاصد بكند. قاصد عقب رفت و با التماس گفت: «پهلوان به من قول دادي، پيش همون پير كه بالاي گود نشسته، يادت رفت؟» اشارة قاصد به عكس پهلوان پير بود. قاصد با لحني حقيرانه گفت: «اگه ميخوام نقابمو برندارم واسه آبرومه. چون تو منو ميشناسي. اگر صورتمو ببيني بايد سر بردارم و از ئي شهر برم. نميخوام آوارة شهر و ديار غريب بشم.» سياوش كه همچنان خشمگين بود، گفت: «از جون من چي ميخواي؟ پول ميخواي؟ بگو تا بدم... تو زندگي آدما بعضي روزا يه سر و گردن از بقيه روزا بزرگتره، مثل فردا براي من! بايد با قهرمان شهر كشتي بگيرم. به اينجا اومدم براي اينكه تموم شبو كنار پهلوان پير باشم و صب با دل قفرص به سر تشك برم؛ اصلاً تو از كجا ميدونستي كه من اينجام؟» قاصد با همان قيافة حقيرانه گفت: «همه جا دنبالت گشتم. نه من، بلكه همه بهدنبالت هستن. اهل شهر فكر ميكنن تو از ترس كشتي با گليار سر ورداشتي و رفتي. راستشو بخواي منم بههمين فكرم. گليار كم كشتيگيري نيست. سالهاي سال، تو ئي شهر كسي نتونسته ضربهش كند. بهعقل جور درميآد كه حريفش خوف داشته باشه.» - چي ميگي مرد؟ پدرم خبر داره كه من اينجام. براي اينكه تا صب با پهلوان پير تنها باشم، بهش گفتم نشان منو به كسي نده، حتي مربّيم. - منم غير از اين نميگم. اينبار گريبان قاصد را به چنگ گرفت، زبانش به تلخي چرخيد و گفت: «حرام لقمه! با نقابت كاري ندارم، با زبونت بگو كي هستي و از من چي ميخواي؟» قاصد كه در چنگ سياوش مچاله شده بود، گفت: «اينم رسم مهمونداري پهلواناس؟ خفه شدم، آي هوار، ولم كن!» دو دست سياوش سست شد و يقة قاصد را رها كرد. قاصد در وسط گود برروي پتويي خوابيده بود و سياوش در كنار گود، سخت در فكر بود. پهلوان پير چشم به سياوش داشت. قاصد لبة پتو را كنار زد و گفت: «شب غريبيست، نه پهلوان؟» نگاه سياوش به قاصد دوخته شد و گفت: «بخواب! بذار خيالم آسوده باشه.» قاصد بر جايش نشست و گفت: «منم نوچه پهلوانم. از دلت خبر دارم. شبي كه فرداش بايد كشتي ميگرفتم، خواب به چشام نمياومد. ئيشبها از شب يلدا هم طولانيتره.» سياوش با غضب گفت: «شب آرامش بود، تو آشفتهاش كردي.» ـ كاش پام ميشكست و قدم به زورخانه نميذاشتم. ولي خفب، نيّتم خير بود. فكر ميكردم تورو خوشحال ميكنم. نميدونستم غمتو سنگينتر ميكنم پهلوان! قاصد بلند شد و بهطرف درف زورخانه بهراه افتاد. سياوش جلوي او ايستاد و گفت: «كجا ميري؟» ـ خواستم بهتو كمك كنم تا گليارو ضربه كني. خب، خودت نميخواي. چشمان سياوش مانند دو گل آتش بود. با غضب گفت: «اومدي خيالمو پريشون كردي، حالا ميخواي براي گليار خبر خوش ببري؟ اينم يكي از حيلههاي گلياره؟» قاصد عقب رفت. با حيرت به چشمهاي سياوش خيره شد و گفت: «چي ميگي پهلوون؟ تو لب باز كن و بگو كه طالب دانستن راز گلياري، تا من نقطة ضعف اونو برات بگم، چرا ميگي خبرچين گليار شدم؟» سياوش سينه سپر كرد و مانند تخته سنگي سخت و استوار جلوي قاصد ايستاد و با همان لحن تلخش گفت: «نه نقطه ضعف گليارو ميخوام بدونم، نه ميخوام گليار نقطه ضعف منو بدونه. تو هم تا صفب با من همينجا ميموني، حاليت شد؟» قاصد از رفتن پشيمان شد. برگشت، لب گود زورخانه نشست و گفت: «من اومدم دو كلام با تو حرف بزنم و برم، ولي تو ميخواي منو اينجا ماندگار كني؟ اگه صفب اهل محل منو با تو ببينن چي ميگن؟ با نقاب كه نميشه جلوي اونا ايستاد. پهلوان با آبروي من بازي نكن! من نوچة گليارم، سالها كفش اونو جفت كردم. ولي خب، پهلووني شهرو به قامت تو ميبينم، بازوبند پهلوانيو لايق بازوي تو ميدونم. بههمين خاطر پا به اينجا گذاشتم. پهلوون نذار آبروي من به باد بره!» نگاه سياوش به عكس پهلوان پير دوخته شد و به قاصد گفت: «به بالاي سرت نگاه كن! من مريد اون پهلوونم. رسم و آيين پهلوونارو از اون آموختم. مرام اون پهلوون اينه كه به مردي بايد حريفو شكست داد نه حيله و ترفند ناجوونمردونه.» دست قاصد بر سينة سياوش نشست. او را تكان داد و گفت: «از سر راهم كنار برو. اگه بهزورم شده از اينجا ميرم و نميذارم پيش گليار و اهالي شهر سكة سياه بشم.» سياوش مچ دست قاصد را به چنگ گرفت، فشار داد و گفت: «چيزي به صفب نمونده، با هم از اينجا بيرون ميريم!» پنجة قاصد هم به مچ دست سياوش گره خورد. سياوش و قاصد، پنجه در پنجة هم فرو برده بودند و همچون دو قوچ جنگي يكديگر را زير نظر داشتند. قاصد بند نقاب را به گردنش گره زده بود تا مبادا درحال كشتي، نقاب از صورتش بيفتد. سياوش در گوش او گفت: «خيالت آسوده باشه، با نقابت كاري ندارم. حواست باشه اگه به زمين بزنمت بايد به خواستههاي من تن بدي.» قاصد نفسي تازه كرد و گفت: «اگه من تو رو ضربه كردم چي؟» سياوش نفس بلندي كشيد و گفت: «اون وقت من به خواستههاي تو تن ميدم.» دوباره سر در سينة هم فرو بردند. سياوش به پاي قاصد پيچيد. و قاصد هم كمر سياوش را در حلقة دستانش گرفت. سياوش خواست حريف را از زمين جدا كند و بر بالاي سر بچرخاند و بر خاك بنشاند، امّا دوپاي قاصد مانند دو ستونف در قير نشسته، سفت و سخت بود. سياوش هرچه زور آورد، نتوانست قاصد را بر دوشش بلند كند. در دلش گفت: «پهلواني كه نوچهاش اينقدر لجوج و سرسخت باشه، خودش چي هس؟» قاصد پايش را از چنگ سياوش درآورد و به پشت او غلتيد، حلقة دستش را به دور كمر سياوش محكمتر كرد. نعرة بلندي از ته دل كشيد و به پهلو خميد تا سياوش را با كتف بر زمين بزند، امّا زورش غالب نشد. سياوش كه از قدرت و مهارت حريف شگفتزده شده بود، دو دستش رابه گرد پاي ديگر قاصد حلقه كرد و آن را بهطرف سينهاش كشيد و به قامت او فشار آورد تا ستون پايش بشكند و از پشت بر زمين بخورد. قاصد كه فشار زيادي را تحمل ميكرد، كمر سياوش را رها كرد و پايش را از كمند دست او بهدر آورد و نفس زنان در آن سوي گود ايستاد. سياوش هم در سوي ديگر گود، نفس نفس ميزد. سياوش و قاصد باز سر و شانه در هم بردند و كشتي گرفتند. سياوش حيران و متعجّب بود. با اين كه همة زور و توانش را بهكار برد باز هم نتوانست قاصد را بر خاك بزند. قاصد هم حيران بود. سينهاش آنچنان ميزد كه انگار هر لحظه قلبش ميخواست از سينهاش پر بكشد. زورشان برابر نبود. زور سياوش غالب بود، درعوض قاصد هم ترفندهاي گوناگوني را ميدانست و با شگردهاي ماهرانه از چنگ سياوش ميگريخت. به سن، بزرگتر از سياوش بود و نفسش با او برابري نميكرد. ياورش، همان فوت و فنهايي بود كه ميدانست. سياوش از خشم، دندان بر هم ميساييد و با غضب به قاصد نگاه ميكرد. قاصد هم خشمگين به سياوش چشم دوخته بود و نفس نفس ميزد. سياوش با همة توانش ميرفت تا حريف را بر روي دست بلند كند و بر زمين بزند و از او بخواهد كه به قولش پايبند باشد و بگويد كه چرا پا به زورخانه گذاشته و چرا ميخواهد گليار از سياوش شكست بخورد. قاصد هم در اين فكر بود كه پشت سياوش را بخواباند و از او بخواهد كه جوانمرد باشد، به قولش عمل كند و بگذارد قاصد از زورخانه بيرون برود. نگاه سياوش به شيشههاي رنگي زورخانه افتاد. از پشت شيشهها آسمان پيدا بود. آفتاب بر پنجره تابيد و رنگ سبز و قرمز و زرد و آبي بر كف گود پخش شد. سياوش به كمر قاصد پيچيد تا شايد او را خاك كند. جمعيتي هلهلهكنان به پشت در زورخانه رسيد. نگاه سياوش و قاصد به هم دوخته شد. قاصد نفس بلندي كشيد و گفت: «اومدن، اهل شهر اومدن.» هر دو دست از كشتي برداشتند. سياوش به قاصد گفت: «در رختكن زورخانه قايم بشو! جمعيت پشت در منو ميخوان.» قاصد بهطرف رختكن رفت. سياوش حلقه از پشت درف زورخانه برداشت. اهالي شهر هياهو كنان به داخل زورخانه آمدند. سياوش سينه به سينه جمعيت ايستاد و گفت: «چي ميخواين؟ من اينجام.» قاصد از رختكن بيرون آمد. بازوبند پهلواني بر روي دستش بود. جمعيت حيرتزده گفت: «بازوبند پهلواني! پهلوان گليار تو هستي؟ در اينجا چه ميكني؟» سياوش شگفتزده به بازوبند و پهلوان گليار خيره شده بود. پهلوان گليار گفت: «سياوش لايق بازوبند پهلوونيست. ما ديشب تا صفب كشتي گرفتيم. سياوش رسم و آيين پهلوانيو خوب ميدونه. اون بايد به پايتخت بره.» سياوش در برابر قامت گليار زانو زد و پاي او را بوسيد. پهلوان گليار، سياوش را از زمين بلند كرد و بازوبند پهلواني را بهبازوي او بست. نگاه پهلوان گليار و سياوش به عكس پهلوان پير بود كه بر پيشاني زورخانه بود و با چشمان هوشيار و تيزبين درحاليكه لبخندي پهلوانان * برگرفته از كتاب «دو پهلوان»، محمد رضا يوسفي، با تغيير و تلخيص. موعود جوان شماره هفدهم |