spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
طواف ماندگار چاپ پست الكترونيكي
۱۲ فروردين ۱۳۸۴

مريم ضمانتى يار


تنها دو روز به سفرم باقى مانده بود و هرچه به لحظه حركت نزديكترمى شدم بر دلهره و اضطرابم افزوده مى شد. تصور اينكه بين چند ميليون انسان غريب مانده باشم و هيچ كس هم نباشد كه به من كمك كند دلم رامى لرزاند. پدر انگار نگرانى را درچشمان اشك آلود من ديد كه از جابلند شد، به طرفم آمد و دستهايم رابين دستهاى گرمش گرفت و گفت:

- تو خوشحال نيستى دخترم؟خوشحال نيستى كه به چنين سفرى مى روى؟

شرمنده سرم را به زير انداختم وگفتم: چرا پدر خوشحالم... مگرمى شود به كسى بگويند قرار است به زيارت خانه خدا بروى و او خوشحال نباشد. مشكل من تنهايى است.شوهرم با من نيست و من از ابهت وعظمت اين سفر مى ترسم و از ناتوانى خودم در برابر آن همه جمعيت.

پدر با مهربانى دستم را نوازش كردوگفت: نگران نباش دخترم.پيوسته بگو يا عليم و يا خبير. مطمئن باش خدا از تو حمايت و دستگيرى مى كند. سفر حج بر تو واجب است وخدا هم از ميهمانان خود كه راه رانمى شناسند و آشنايى ندارند حمايت مى كند.

صورتم از اشك خيس بود. درتمام عمرم هرگز دچار چنين دلهره اى نشده بودم. گرچه دلهره اى شيرين بود.

براى آخرين خداحافظى به طرف پدرم رفتم. بيش از همه دلم مى خواست در اين سفر او همراهم بود. دستش را بوسيدم و گفتم: ازتنهايى مى ترسم.

پدر با مهربانى پيشانى ام رابوسيد و گفت: ذكر يا عليم و يا خبير رافراموش مكن، خدا با توست...

با بستگان و عزيزانم، با چشمانى اشكبار خداحافظى كردم. از پله هاى هواپيما كه بالا رفتم قلبم بشدت شروع به تپيدن كرد. زيرلب زمزمه كردم: خدايا من خودم را به تومى سپارم، يا عليم و يا خبير....

در ميقات احرام بستم و پا به مسجدالحرام گذاشتم. نگاهم تابلنداى خانه خدا پركشيد. دلم از يك حس دلپذير لبريز شد: خدايا از اينكه مرا به خانه خودت دعوت كردى تو رابا همه وجودم شكر مى كنم; امامى دانى كه تنها و غريبم و در ميان اين همه زائر كسى پناه و محرم من نيست تا مرا حمايت كند. خودم را به تومى سپارم....

اشك تمام صورتم را پوشانده بود و جمعيت را تار مى ديدم. جمعيت به قدرى متراكم بود كه احساس مى كردم اصلا توان طواف ندارم.ابهت فضا مرا چنان تسخير كرده بودكه سرتا پاى وجودم مى لرزيد. بانهايت تلاش، حجرالاسود را كه نقطه شروع طواف بود پيدا كردم; اما هرچه خواستم از همانجا شروع كنم و به گرد كعبه طواف كنم اصلا مقدورنبود. دلم شكست. در برابر آن سيل عظيم جمعيت احساس ناتوانى بردلم چنگ انداخت. سالها انتظار چنين لحظه اى را كشيده بودم و حالا قادرنبودم قدم از قدم بردارم. اشك مجالى نمى داد.

با خودم ناله كردم: خدايا من براى طواف خانه تو آمدم و مى بينى كه بااين ازدحام جمعيت قدرت حركت ندارم. خدايا چه كنم....

موج جمعيت از پيش رويم مى گذشت و من قدرت پيوستن به اين موج عظيم را نداشتم. دلم بى قرارى مى كرد و درمانده التماس مى كردم وخدا را صدا مى زدم كه ناگهان ديدم نقطه مقابل سنگ حجرالاسود بين آن همه جمعيت، فضايى به شكل يك استوانه باز شد و كسى در گوشم آرام گفت: «خودت را به امام زمانت بسپار و در اين فضا با او طواف كن.»

دلم فروريخت. شوقى سراپاى وجودم را دربرگرفت. وارد آن فضاى خالى از جمعيت شدم. ديدم پيش رويم حضرت امام زمان ،عجل الله تعالى فرجه، مشغول طواف هستند و پشت سر آن حضرت، سمت چپ شخص ديگرى است. من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و باآرامش مشغول طواف شدم. در آن لحظات نه تنها از آن سيل جمعيت احساس فشار نمى كردم كه حتى انگشت كسى هم به من نخورد. درتمام مدتى كه هفت دور طواف بر گردخانه خدا مى كردم با دست شانه هاى حضرت را نوازش مى كردم و با اوزمزمه كرده و اشك مى ريختم. ولى چهره نورانى شان را نمى ديدم; چراكه حضرت پشت به من و رو به جمعيت پيش مى رفتند و در حال طواف بودند.

آسمان در آن لحظات در برابروسعت آرامش و سرور من كوچك وناچيز بود. اشك مى ريختم و با آن حضرت نجوا مى كردم. طواف هفتم كه به آخر رسيد; ناگهان خود رابيرون از آن فضاى معطر يافتم وديگر نه امام زمان، عجل الله تعالى فرجه، را ديدم و نه فردى كه همراه آن حضرت بود....

ناله ام بلند شد و اشكم بيش ازپيش جارى و اين تاسف برايم باقى ماند كه چرا به حضرت سلام نكردم تا صداى دلنشينش را بشنوم و پاسخ سلامم را بگيرم...

اشك مجالم نمى داد حرف بزنم.پدرم پيشانى ام را بوسيد و گفت:زيارتت قبول دخترم. چه كردى؟

گريه امان نمى داد كه حرفى بزنم.پدر بانگرانى پرسيد: چرا حرف نمى زنى دخترم؟ چه كردى؟

ميان گريه گفتم: طواف... طواف كردم پدر، طوافى كه هرگز از يادم نمى رود.

پدر گفت: ديدى گفتم كه خداميهمان خانه اش را به حال خودوانمى گذارد.

گفتم: پدرجان من... من طواف خانه خدا را همراه و همقدم با امام زمان انجام دادم...

چشمان پدر پر از اشك شد: باامام زمان؟!

- بله... او به فريادم رسيد... در اوج نااميدى بودم كه كسى در گوشم گفت: «خودت را به امام زمانت بسپارو با او طواف كن...» من در تمام طواف دستم بر روى شانه هاى مولايم بود و با او درد دل مى كردم وحرف مى زدم...

پدر چشمان اشك آلودم را بوسيدو گفت: به فداى مولايى كه زائران غريب را حمايت مى كند و به فداى ديدگان تو كه امام عصر را زيارت كرده اى...

 



مجله موعود شماره 17


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.