|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
نويسنده: سيده مهديه شيخالاسلامي
بازنويسي: شيداسادات آرامي
آنقدر غرق در افكار خود بودند كه دروازههاي شهر دزفول را كه آرام آرام به آن نزديك ميشدند، نميديدند؛ موج گرمايي كه از روي خاكها و رملهاي بيابان بر جانشان مينشست، نفس كشيدن را مشكل كرده بود. بدنبال فرماني سريع كه از سوي بزرگي رسيده بود، روانة دزفول، اين شهر مذهبي خوزستان شده بودند. حاجيمحمد حسين تاجر و شاگردش را ميگويم. حاجيمحمد حسين گاهي با خود نجوي ميكرد و زماني هم آرام آرام زير لب زمزمهاي ميكرد كه براي همسفرش گويا نبود و شاگردش كه از سكوت بيش از حد و زمزمههاي نامفهوم حاجي به تنگ آمده بود، با ديدن منارههاي شهر، بهانهاي براي صحبت پيدا كرد و گفت: «راستي نميخواهيد جواب سؤالهاي مرا بدهيد؟ و دربارة اين سفر سخن بگوييد؟ آخر ما در دزفول چه كار داريم؟ در شهرهاي كشور عراق، به اندازه كافي گرما داشتيم و به همين اندازه هم دردسر... استاد! اگر براي تفريح آمدهايم كه باغها و نخلستانهاي آنجا براي ما كافي بود. و يا اگر براي زيارت امام زاده يا پيامبرزادهاي آمدهايم كه مرقد مطهر مولا علي، عليهالسلام، نجف و كوفه و كاظمين و سامرا و كربلاي معلّي همگي در همسايگي ما و در كنارمان است. درب بهشتي كه هزاران مشتاق و شيعه عاشق در آرزوي ورود به آن هستند، همگي در كنارمان است. اي استاد! من خوب ميدانم كه براي شما، مسأله مهمي پيش آمده كه اينقدر با عجله باروبنديل سفر را بسته و ما را بدون توشة كافي به اين شهر غريب كشاندهاي، امّا راستش را بخواهيد، ديگر طاقتم طاق شده...؛ استاد! من كه همسفر شما هستم، هنوز از دليل اين سفر بيخبرم». حاجيمحمدحسين كه تا اين وقت ساكت بود و سر در گريبان غم فرو برده بود، ناگاه به خود آمد و گفت: «راستش اين سفر رازي دارد كه حتماً علاقهمندي از اسرار آن باخبر شوي. البته تاكنون آن را براي كسي بازگو نكردهام و تنها تو هستي كه شايد از آن آگاه شوي». شاگرد هنوز ساكت بود كه حاجي ادامه داد «امّا شرط دارد و شرطش آن است كه تا رسيدن به مقصود و گرفتن نتيجه مطلوب آن را فاش نكني». ـ «قول ميدهم استاد؛ و ميدانم اين راز آنقدر ارزش دارد كه احتياجي به قسم خوردن نداشته باشد. مطمئن باش.» حاجي كه از شدت علاقة شاگردش مطمئن بود بلافاصله گفت: «تو خوب ميداني كه من فرزندي ندارم كه دل در گرو مهر و محبت او داشته باشم و همين كافي بود تا با داشتن اين سرمايه و زندگاني خوب، شب و روزم يكي شود. مدتي پيش كه بسيار ناراحت و پژمرده شده بودم، چند تن از علماي مشهد، مرا تشويق كردند كه به آستان مقدس حضرت وليعصر، عجّلاللهتعاليفرجه، متوسل شوم، آنها تأييد كردند كه براي نتيجه بهتر شبهاي چهارشنبه به مسجد سهله بروم و نماز مخصوص آن مسجد را بخوانم و همچنان اين كار را تا 40 شب ادامه دهم. شايد كه مورد توجه حضرت قرار گيرد و به بركت آن مسجد و دعاي ويژه حضرتش به آرزوي خود نائل شوم. به هر حال من نيز طبق همان دستور به آن مكان شريف رفتم و اعمالش را انجام دادم. البته هيچكس از اين موضوع آگاه نشد، حتي تو نيز مطلع نشدي. ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. سهشنبهها كه ميرسيد آرام و قرار نداشتم. دلم پرواز ميكرد. قلبم بشدت ميتپيد و لحظهشماري ميكردم تا با آن محبوب دلها راز دل بگويم و عقده از زبان بگشايم. شبها از پي هم ميگذشت تا آنكه شبي در آن مكان مقدس به خواب عميقي فرو رفتم، در عالم رؤيا به من فرمودند كه به دزفول بيايم و سراغ مشهدي محمدعلي نساج را بگيرم، ميداني در خواب گفته شد كه گره كار به دست او گشوده خواهد شد. آري امروز با تو به دروازههاي شهر دزفول رسيدهايم شهري كه تاكنون حتي اسمش را نشنيده بودم». شاگرد حاجيمحمدحسين كه تازه از علت مسافرت آگاه شده بود، نفس عميقي كشيد و گفت: «استاد! مرا ببخشيد، عجله كردم، پس مسأله اينقدر مهم بود، چقدر خوب شد كه صبح زود راه افتاديم. پس استاد! وقتي وارد شهر شديم، اول سراغ مسافرخانهاي يا مهمانپذيري را ميگيريم و بعد به دنبال گمشدة خود ميگرديم». حاجي محمد حسين كه خود را آماده كرده بود تا بلافاصله در شهر به جستجو بپردازد سخنش را قطع كرد و گفت: «اگر تو نميخواهي نيا، امّا من جا و مكان برايم مهم نيست. در كنار خيابان و كوچه باغها كه شده باشد ميخوابم. من بايد زودتر جستجو را شروع كنم». حاجي سكوت كرد و بدين ترتيب براي مدتي، اين چشمها بودند كه به جاي زبانها با هم سخن ميگفتند. غم و غصه استاد به شاگرد هم سرايت كرد و اين بار شاگرد بود كه به دنبال گمشدهاي گرهگشا ميگشت. شهر دزفول به پيشواز دو چهرة غم زده، مبهوت و نگران و دو مهمان از راه رسيده آمده بود. رفت و آمدها عادي بود. گاهي صداي شيهة اسبي و زماني صداي چرخهاي گاري فروشندهاي دورهگرد، صداي سقا و پچپچ زنان و جيغ و فرياد كودكاني كه مشغول بازيهاي كودكانه بودند، سكوت بين حاجي و شاگردش را ميشكست. حاجي حال عجيب داشت. هر چه بيشتر در شهر قدم ميزد انگار كه به محمدعلي نساج نزديكتر ميشد. نگاهش هر طرف سرك ميكشيد. با ديدن اولين رهگذر بيمقدمه پرسيد: «ببخشيد آقا! شما مشهدي محمدعلي نساج را ميشناسيد؟» پاسخ منفي رهگذر گرد غم بر چهرهاش پاشيد. دومين نفر، مغازهدار جواني بود كه در پاسخ آنان گفت: «نه نميشناسم!» و سومين نفر، خادم مسجدي بود كه سر را به علامت نه، عقب برد. و چهارمي و پنجمي... يكي پس از ديگري همان پاسخ اول را ميدادند. بغض ميان گلوي حاجي گير كرده بود. هنوز ناهار نخورده بودند كه سر وقت نمازشان را در مسجد شهر خواندند. لحظهها از پي هم ميگذشتند. خورشيد نيز كه تا بحال آرام آرام حركت ميكرد، حالا ديگر به سرعت مكان خود را عوض كرده و به طرف غرب كوچ ميكرد. اندك اندك نسيم عصرگاهي وزيدن گرفته بود و از پايان يافتن روز حكايت داشت. ميهمانان غريب شهر كه هنوز ميزبان خود را نيافته بودند، خسته و بيرمق در حالي كه به سختي قدم برميداشتد با يكديگر به مشورت نشستند. «اگر در اين خيابان هم پيدايش نكرديم به جستجو خاتمه خواهيم داد و امشب را استراحت ميكنيم. تا فردا صبح، كه...» درشكهاي از مقابلشان عبور كرد و با اشاره دست حاجيمحمد، چند قدم جلوتر ايستاد، حاجي در حالي كه همراه شاگردش به سمت درشكه ميرفتند گفت : «شما مشهدي محمدعلي نساج را ميشناسي؟ نشانياش را ميداني؟...» لبخند روي لبان درشكهچي نقش بست. معلوم شد كه او را ميشناسد، صدايش را صاف كرد و گفت: «درست، انتهاي همين كوچه است، به انتها كه رسيديد، دست راست يك مغازه قديمي است با در چوبي بزرگ، مردي بسيار آراسته و باصفا...» درشكه چي هنوز حرفش تمام نشده بود كه ناگهان با تعجب آنها را ديد كه به سرعت از درشكه دور ميشدند و به طرف نشاني مشهدي ميدويدند. * * * سلامها در هم آميخت. حاجيمحمدحسين، احساس سبكي ميكرد. لحظهها بتندي ميگذشت. سلام و احوالپرسي به آخر نرسيده بود كه مشهدي محمدعلي پس از يك مراسم مهمان نوازي جانانه گفت: «آقاي حاجيمحمدحسين! تاجر عراقي! انشاءالله خداوند به تو چند اولاد پسر عطا خواهد كرد، به تو مژده ميدهم به حاجتهايت خواهي رسيد، ديگر لازم نيست غمگين و ناراحت باشي، توسلهايت در مسجد سهله به نتيجه رسيد». حاجي محمد حسين و شاگرد لختي به يكديگر نگريستند و از اينكه بدون آشنايي قبلي نام حاجي بر لبان اين پيرمرد نقش بسته بود و خواستههايش برملا شده بود، مات و مبهوت شدند. پيرمرد كه از چهرة مهمانانش به خستگي و گرسنگي آنها پي برده بود، از جا بلند شد و چندي بعد با يك سيني نان جو و ماست برگشت. و آن را مقابل مهمانان گذاشت. حاجي و شاگردش بيتعارف، دستشان را بسوي سيني دراز كردند و مشغول شدند. ديري نپاييد كه حاجيمحمدحسين سكوت را شكست و با احترام خاصي گفت: «مشهدي! اگر اجازه بدهي امشب مهمان شما باشيم؟» مشهدي كمي مكث كرد و گفت: «آخر من رواندازي ندارم. منزل من، همين مغازه است كه قابلي ندارد. چرا كه مهمان حبيب خداست، وقتي ميآيد بركت و نعمت همراه ميآورد وقتي ميرود، بدي را از منزل خارج ميسازد». حاجي نيز با لبخند زيبايي گفت: «روانداز نميخواهم همين عبا براي من كافي است. من تازه شما را پيدا كردهام، حرفهاي بسياري دارم.» شاگرد حاجي با شنيدن اين حرف از جا بلند شد و به گوشة مغازه رفت، تا استراحت كند و بدين ترتيب حاجي و مشهدي را با دنيايي از سخنان پررمز و راز تنها گذاشت. مشهدي محمدعلي پس از انجام فريضة عشاء و چندين ركعت ديگر به حاجي گفت: «امشب خستهاي، خوب است زودتر استراحت كني، مبادا كه از نماز صبح غافل شوي.» حاجي با آنكه سخت علاقهمند بود بداند مشهدي از كجا او را شناخته و چگونه خواستههايش را به درستي بيان كرده امّا سخن مشهدي را گوش كرد و با يك دنيا پرسش بيپاسخ تنها ماند و در عالم خواب غوطه خورد. * * * سحرگاهان، حاجي و مشهدي و شاگرد براي عبادت رو به درگاه الهي ايستادند. صبح كه فرا رسيد، مشهدي محمدعلي كاسة شير و نان را مقابل حاجيمحمدحسين گذاشت و گفت: «دوست من از اينكه به مقصود رسيدي و حوائجت را گرفتي خوشحالم. ديگر چه حاجتي داري كه ازمن ميخواهي تا برايت آشكارتر صبحت كنم؟» صداي بغضآلود حاجي و قسمهاي پيدرپي او مجال بهانه را از مشهدي گرفت و بعد از كمي مكث گفت : «حاجي! روبروي مغازة مرا ببين» حاجي صورتش را برگرداند، ساختماني مجلل و قصري باشكوه بود. مشهدي ادامه داد: «هر سال ثروتمندي از اهالي لرستان به اين مكان ميآمد و 6 ماه از سال را به اتفاق سربازانش كه مراقبت از او و اموالش را به عهده داشتند، سپري ميكرد. در بين آن سربازان شخصي را ديدم كه لاغراندام و زردچهره بود. روزي پيش من آمد و با صداي غمناكي گفت: ببخشيد، شما كه در اين مغازه مشغول بافندگي هستيد، آذوقه خود را از كجا تهيه ميكنيد؟ من در پاسخش گفتم: اولاً هر سال مقداري جو تهيه ميكنم و به نانوا ميدهم و در عوض هر روز چهار عدد نان جو تحويل ميگيرم. سرباز اصرار كرد كه براي او هم مثل خودم نان تهيه كنم. طبق خواهش سرباز، جو را به نانوا ميدادم و سهم او را هر روز تقديمش ميكردم. اينها گذشت تا آنكه يك روز خبردار شدم دوست جوان من كه چهرهاش از نجابت و پاكي و صداقت موج ميزد و با نگاههاي پرمعنايش گويي ميخواست خبري به من دهد، در مسجد به سر ميبرد. براي احوالپرسي از او به مسجد رفتم، با تعجب ديدم خوابيده است، با نگراني بيدارش كردم، بيحال بود و رنگ از چهرهاش پريده بود. مرا كه ديد گفت: در كنارم بمان تا وصيت كنم. من تا غروب آفتاب از دنيا خواهم رفت. از اين به بعد نانها را خودت تحويل بگير و براي انجام مراسم پس از مرگم منتظر باش تا به تو مراجعه كنند. اين را گفت و زير لب دعايي خواند و بعد ...» مشهدي چشمانش را كه ميزبان اشك شده بود به زمين دوخت و افزود: «هر كه او بيدارتر پردردتر» «هر كه او آگاهتر رخ زردتر». حالم دگرگون بود نميدانم آن روز را چگونه گذراندم. شب فرا رسيد تا آنكه چهار نفر سوار بر چهار اسب تندرو رو به مغازهام آمدند و مرا براي تشييع جنازه و مراسم خاكسپاري آن سرباز دعوت كردند. از شهر بيرون رفتيم و در گورستان از اينكه دوست باصفا و سربازي متقي را از دست داده بودم افسوس خوردم. مشهدي محمدعلي به اينجا كه رسيد رو كرد به حاجي و ادامه داد: «من هيچگاه به خودم اجازه ندادم كه از آن سوارها مطلبي بپرسم و آنها نيز براي من چيزي را به ارمغان نياورده بودند امّا اين پايان ماجرا نبود. بلكه زندگي من پس از مرگ سرباز رنگ و بوي تازهاي گرفت. ميداني مدتي بعد، انسان بزرگواري را مشاهده نمودم كه تا آن روز نديده بودم، او به من نويدي داد كه از آرزوهاي ديرينهام بود. سخني گفت كه تمام ذرات وجودم را به حركت واداشت. روحم را به لرزه افكند. ميداني چه گفت؟!» صداي هق هق گرية مشهدي آنچنان فضاي مغازه را پر كرده بود كه حاجي را نيز تحت تأثير قرار ميداد. مشهدي دستان پينهبستهاش را به زانو گرفت و با آن اندام لاغر و نحيفش رو به قبله ايستاد و سر را به ديوار تكيه داده و گريه ميكرد. ... آن مرد بزرگ در گوشهاي از گورستان به من مژده داد: «امشب آماده باش، صبح زود تو را به مهماني گل نرگس خواهم برد. فردا سحر به پايبوس كليددار هستي خواهيم شتافت و تو نيز در بيان فرمودة پيامبر(ص)، خود را شريك بدان كه فرمود: «طوبي لمن لقيه» خوشا به حال كسي كه او را ملاقات كند و اكنون خوشا به حال تو». حاجيمحمدحسين! نميداني چقدر خوشحال بودم، گويي دلم ميخواست فرياد برآورم كهاي اهل عالم! من به آرزوي خويش رسيدم. ثانيهها چقدر كند ميگذشتند. انگار دست غيبي مانع حركت آنان بود خدا ميداند تا سحر چه بر من گذشت. به هرحال وقت سحر با فرستاده آن محبوب غايب از نظر به حركت در آمدم. زمين زير پايمان در حركت بود. گويي مدال افتخار و حلقهاي از گلهاي عزت و شرافت به گردنم آويخته بودند. جانم از فرط شعف در كالبد وجود نميگنجيد. آه كه چه ديدم! ماه را نگريستم كه به پهنة كوير درآمده بود. خرامان خرامان قدم برمي داشت. ستارگان در برابرش به سجده افتادند. خورشيد از آسمان به زمين پر كشيده بود. آنكه همة هستي منتظر قدومش هستند و خواهند بود، به من افتخار ملاقات داد. بياختيار و با زباني لرزان گفتم: السلام عليك يا نورالله الذي يهتدي به المهتدون! سلام بر تو اي نور خدا! اي مشعل فروزان هدايت! اي هادي و مهتدي و زير لب گفتم: الي متي احار فيك يا مولاي و الي متي و اي خطاب اصف فيك... حاجيمحمدحسين تاجر و مشهدي محمدعلي با ياد آن تشرف، ساعتي به توسل و دعا ادامه دادند و از اينكه راز مشهدي آشكار شده بود، حاجي در دل اظهار رضايت ميكرد. امّا در واقع اين قسمتي از راز مشهدي بود و ادامه داد كه از آن سحر به بعد مأموريت ويژهاي به او سپرده شدو آن مسؤوليتي سنگين و پر شور بود. به او گفته شد «مشهدي محمدعلي نساج! از امروز به بعد تو را به جاي آن سرباز ميگماريم». مشهدي، كمي آرام گرفت بغض گلويش را ميفشرد كه گفت: «من اول فكر كردم، منظور آن حضرت اين است كه به جاي آن سرباز بايد عمليات نظامي انجام دهم امّا فرمان صريح و بيپردة دوم كه صادر شد دريافتم كه مأموريتهايي كه به سرباز محول ميشد اكنون من جايگزين او هستم و بايد خبرهايي مثل فرزنددار شدن شما و كساني كه متوسل به مقام شامخ امام زمان(ع) ميشدند به آنان بدهم ... * * * سالها از آن روز گذشت. حاجيمحمدحسين تاجر صاحب 4 پسر شد كه به بركت توسل به عنايت صاحبالزمان (ع) به دنيا آمده بودند.
موعود جوان شماره نوزدهم
|