|
۰۲ فروردين ۱۳۸۸ |
 صبح علي الطّلوع، هنوز پايم را داخل دفتر نشريه نگذاشته بودم كه به من گفتند: سردبير مجله با تو كار دارد. خودم را جمع و جور كردم تا به دفتر سردبير بروم. براي من فرصت مغتنمي بود تا با او كه استادم هم بود، ملاقاتي داشته باشم، چون در هر بار ملاقات، چيز تازهاي آموخته بودم. با اجازة ايشان وارد اتاق شدم، او هميشه به گرمي از من استقبال ميكرد، روي يكي از صندليهاي ميز سردبيري نشستم.
به من گفت: اينها را ميبيني! و اشاره به تعدادي جزوة قطور چيده شده روي ميز كرد و بعد ادامه داد: اينها جزواتي است كه دربارة موضوع ظلم و عدل از بين منابع معتبر روايي و تفاسير جمعآوري شدهاند، كمي تعجب كرده بودم، اين همه مطلب دربارة ظلم و عدل وجود داشته است؟ منتظر ماندم تا سردبير بقية صحبتهايش را ادامه دهد، گفت: از تو ميخواهم گزارشهايي را دربارة ظلم و عدل از ميان شهر و كوي و برزن تهيه كني و براي مجله بياوري، ميداني كه ما بايستي مصاديق مختلف اين دو موضوع مهم را براي مردم بازگو كنيم. مگر نه اينكه امام مهدي(ع) ميآيند تا عدل را برقرار كنند، با نگاهي به روايات ميتواني مصاديق بسياري را شكار كني. با توضيحات سردبير تا حدّي متوجّه موضوع شده بودم.
به نظرم رسيد كه از ظلم شروع كنم. بعد از كمي فكر كردن، به خودم گفتم چرا قبل از هر چيز به سراغ خودم نروم و مصاديق ظلم را در خودم جستوجو نكنم؟ اگر قرار است كسي ظلمهاي ديگران را ببيند و شمارش كند بايد ابتدا خودش را زير تيغ نقد بكشاند. تصميم گرفتم از صبح فردا شروع كنم.
برخلاف روزهاي ديگر، ساعت سر پنج و نيم صبح زنگ خورد و من بيدار شدم. بعد از نماز سريع لباس پوشيده و به نانوايي سر كوچه رفتم. حاج كاظم پشت دخل ايستاده بود، به او سلام كردم، با ديدن من تعجب را توي صورتش ميشد خواند. گفت: سلام آقا محسن چي شده كه امروز تو آمدهاي نان بخري. حاج خانم كسالتي پيدا كرده است؟ گفتم نه حاجي از اين به بعد خودم ميآيم، نان ميگيرم. او سرش را تكان داد و گفت: احسنت. سه تا نان تازة خشخاشي به دست به سمت خانه رفتم، بايد زود آمادة رفتن ميشدم. تا كليد را توي قفل در چرخاندم، حاج خانم در را برايم كرد و گفت: محسن جان، مادر تو چرا براي نان رفتي. بعد از سؤال و تعجب حاج كاظم با اين سخنان مادر، نزديك بود از خجالت آب بشم و توي زمين فرو بروم. راستي راستي عجب پسر دسته گلي بودم و نميدانستم. بعد از پدر خدا بيامرزم نان تازه به دست مادرم سر سفره گذاشته شده بود. احساس ميكردم، خودم يك مجسمة نصفه نيمة ظلمام؛ شايد هم كمي بيشتر.
حمام كردم و خودم را براي بيرون زدن آماده كردم قبل از اينكه مثل هر روز خودم را زير دوش ادوكلن تيز و تند خفه كنم يادم به حرف رفقام افتاد كه هميشه بهم گفتند: بابا اين چه ادوكلن خفنيه؟ سرمان درد گرفت. خوب بايد از اين ادوكلن هم ميگذشتم مگر قرار نبود كه كسي را اذيّت نكنيم. كمي از گلاب حاج خانم برداشتم و به صورتم زدم. بعد از خوردن صبحانه مثل هميشه بدو بدو به سمت در دويدم. حاج خانم صدا زد مادر، محسن رفتي؟ در جا خشكم زد، برگشتم ديدم او دارد پشت سرم ميآيد باز هم خجالت كشيدم از «محبّت مادر و بيتوجّهي پسر». رفتم دست حاج خانم و پيشانياش را بوسيدم و گفتم: مادر كاري نداري؟ خداحافظ. حاج خانم بهت زده شده بود. او كه ميديد پسر دسته گلش امروز يك جور ديگري شده، گفت: مادر، محسن خوابنما شدهاي، نكنه روح پدر خدا بيامرزت را ديدهاي، چي شده؟ خنديدم و گفتم: نه مادر. لبخند رضايتي روي لبهايش نشسته بود و گفت: خدا عاقبت به خيرت كند. مثل اين بود كه او، با اين حرفش جايزهاي به من داده باشد، خوشحال در را باز كردم. مثل هميشه محمّد، پسر همسايه دم در خانهاشان كيف به دوش، منتظر سرويس ايستاده و مائده خواهرش از پشت پنجره نگاهش به كوچه بود.
محمّد در كلاس اوّل دبستان درس ميخواند هميشه او تا مرا ميديد دست پاچه ميشد و كلاهش را تا جلوي چشمانش پايين ميكشيد كه مثلاً مرا نميبيند. امّا هميشه مائدة پنج ساله از پشت پنجره داد ميزد: محمّد! آقا معلّم آمد. سلام كن و محمّد با بيميلي و خيلي با عجله ميگفت: سلام، آقا معلّم. راستي يادم رفت بگويم كه من نصفي از وقت روزم را در مدرسه درس ميدهم.
خوب امروز همه چيز بايد عوض شود پس تا در را باز كردم، پيش دستي كرده و گفتم آقا محصل سلام. محمّد هول شده بود، دوباره گفتم سلام آقا محمّد، محمّد بريده بريده گفت: سلام عمو. اين دومين جايزهاي بود كه از تغييرات رفتاريام دريافت ميكردم. لقب آقا معلّم با لقب عمو عوض شده بود، راستش را بخواهيد خيلي خوشحال شدم. بعد بلافاصله مائده از پشت پنجره داد زد: عمو سلام. در همين وقت سرويس محمّد رسيد. در جلو را برايش باز كردم تا سوار شود، طفلكي پاك ماتش برده بود، با راننده سلام عليك كردم، او مرد ميانسال و مهرباني بود. پنج تا شاگرد كلاس اوّلي توپول موپول شاگردهاي سرويساش بودند و او هر روز يكي از آنها را روي صندلي جلو مينشاند تا عدالت را بين آنها برقرار كند. چهار تاي عقبي هم تا خود مدرسه همديگر را مرتّب آب لمبو ميكردند. حالا ديگر به محلّ كارم رسيده بودم. آبدارچي پير در را برايم باز كرد و نگاهي به سراپاي من انداخت و گفت: به به آقا معلّم چه خبره؟ امروز چه قدر به خودت رسيدهاي خيلي مرتّب شدهاي، خنديدم و رفتم توي اتاق كارم، سلام كردم و پشت ميز نشستم و با بسم الله كار را شروع كردم...
شروع به نوشتن فهرستي از مصاديق مختلف ظلم و بيعدالتي كه ميشناختم و در شهر و خيابان ميان مردم جاري بود، كردم. در حال نوشتن بودم كه ديدم سردبير به اتاق كارمان آمد. او عادت داشت صبح زود به سر كار بيايد و بعد هم خودش يكي يكي كارمندان را ميديد و سلام عليك ميكرد. تا مرا ديد پرسيد: خوب، آقا محسن چه خبر؟ گفتم: استاد طبق فرمايش شما از امروز شروع كردهام. فهرست مواردي كه از مصاديق به نظرم رسيده است، آماده كردهام كه خدمتتان ميآورم.
او لبخندي زد و گفت: كاملاً پيدا است، از صبحت او كمي جا خوردم و به فكر فرو رفتم كه استاد از كجا فهميد، امّا خيلي زود جوابم را پيدا كردم. او هميشه ميگفت: به خاطر رعايت حال مردمي كه با آنها هر روز حشر و نشر داريد، بايد مرتّب، پاكيزه و آراسته باشيد. خوب حالا امروز مرا همان گونه كه گفته بود، ميديد.
داشتم متوجّه ميشدم كه همين نكات ساده و پيش پا افتاده كه همة ما هر روز با آن درگير هستيم هر يك در جاي خود ميتوانند نمونههاي بارزي از مصاديق ظلم و عدل باشند. دوست، همكار، مسافري كه كنار دست ما توي اتوبوس و تاكسي مينشيند، همسايه، حتّي رهگذري كه در خيابان از كنار ما ميگذرد و ... حقّي بر گردن ما پيدا ميكنند. مثلاً رعايت تميزي و پاكيزگي، آراستگي، امنيت، احترام، خوشرويي، ادب و ... موضوعاتي هستند كه ميتوانند در جاي خود تفسير ظلم ما به ديگران باشند يا برعكس نشانة رشد اخلاقي آدمي كه در حقّ ديگران عدل را بر پا ميدارد.
... آماده شدم تا فهرست مصاديق را با مشورت استاد، تكميل و براي شمارة بعد، گزارشي از شهر و ديارمان و روابط جاري در آن را تقديم شما خوانندة عزيز كنم. تا بعد، علي يارتان
ماهنامه موعود شماره 97
|