|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
مهدي رمضاني متين
ـ مسافرهاي قم، مسجدف جمكران زودتر سوارشَند؛ جا نمونند. صداي رانندة اتوبوس بود كه مسافران را به سوار شدن دعوت ميكرد. آن روز هم طبقف معمول. با پدر عازم جمكران بود. آخر بعد از رفتنف مادر هر شب جمعه با هيأتف مسجدف محل به جمكران ميرفت. نبود مادر برايش سخت بود. چقدر مادرش را دوست داشت. به همين دليل، قبل از حركت به بهشتزهرا رفته بود؛ سَرف قبر مادر، گفلي سرخ روي آن گذاشته بود و بر مزارش فاتحهاي خوانده بود. رفته بود تا از مادر اجازه بگيرد. چون وقتي مادر هم بود هيچ كاري را بدون اجازة او انجام نميداد. آنجا بود كه دلش شكسته بود؛ بغضش تركيده و چند ساعتي با مادر درد دل كرده بود. سفرخيف چشمهايش اين را گواهي ميداد! ـ مسافرها زودتر سوارشند. رفتيمها! و باز صداي رانندة اتوبوس به خود آوردش. سوار شد. روي صندلي دوم، بغل پنجره، كنار پدر نشست. مسافرها كمكم سوار ميشدند. پنجرة اتوبوس را باز كرد. به آسمان خيره شد. پرندهاي در آسمان ديده نميشد. يك آن دلش به حال آسمان سوخت و به حال خودش هم. ـ براي سلامتي خودتون و آقاي راننده صلوات! و صداي صلواتف مسافرها سكوت را شكست. وقتي به خود آمد كه اتوبوس به راه افتاده بود. پنجره را بست و چشمهايش را روي هم گذاشت. درست چند سال پيش كه ميخواست براي اولين بار به جمكران برود روي همين صندلي نشسته بود و مادر هم در كنارش. چند روز قبل از رفتن به مسجد جمكران مادر رو به او كرده و گفته بود: زهرا جون! يك دقيقه بيا پيش مادر، باهات كار دارم. زهرا جلو رفته بود. مادر دستي روي سرش كشيده و ادامه داده بود، مادرجون! پنجشنبة اين هفته ميخواهيم ميهماني بريم. ميهماني فرشتهها، ميهماني عاشقان مهدي(عج) ميخواهيم به قم بريم، به جمكران. و زهرا با تعجب گفته بود، ميهماني فرشتهها! قم! جمكران! و مادر ميان صحبتش گفته بود: آره زهراجون. ميهماني، جمكران. ـ مادرجون! ميشه بگي اونجا كه ميخواهيم بريم چه جور جاييه؟! ـ كمي صبر داشته باش. با هم ميريم و ميبينيم. بعد مادر با لحني مطمئن دستهاي زهرا را به دستهايش گره زده و گفته بود: شب جمعة اين هفته بايد به جمكران بريم. مادرجون! جمكران در اصل، روستاييه به اين نام. در اونجا مسجدي است كه ميگن مخصوص امامف زمانمونه. يعني امام دوازدهم ما مسلمونها و شيعهها. الآن اين مكان، بسيار مقدسه. به همين خاطره كه امام زمان(عج) به حسنبنمثله جمكراني كه از اهالي همان روستا يعني جمكران بوده، فرمودهاند: به مردم بگو به اين مسجد بيايند و آن را عزيز دارند. هر ساله از سراسر ايران و حتي كشورهاي مسلمون دنيا ميليونها عاشق و شيفتة امام زمان(عج) براي دعا به درگاه خدا در تعجيل فرج ايشان و رفع گرفتاريها و مشكلاتشون به اين مسجد ميان و نمازي ميخونند كه چهار ركعته. دو ركعت اون به نيت تحيت مسجد و دو ركعت ديگر كه به نماز امام زمان(عج) معروفه. امام زمان(عج) خود در مورد ارزش اين نماز گفتهاند كه: «هر كس اين دو ركعت نماز را در مسجد مقدس جمكران بخونه مثل كسي است كه در خانة خدا دو ركعت نماز خونده». ـ مادر، پدر هم همراه ما ميآد؟ ـ نه پدر كار داره. شيفت شبه. انشاءالله اگه خدا توفيقي بده دفعة بعد با ما ميآد. ـ پس ما تنها ميريم؟! ـ دختر خوبم، تنها هم نيستيم. از طرف پايگاه بسيج مسجد محل به جمكران ميريم. سعي كن پنجشنبه، ظهر زودتر از مدرسه بياي تا معطل نشيم. راستي اگه با من به جمكران بيايي هم نماز امام زمان(عج) رو ميخونيم و هم يك جايزة خوب پيش من داري. ـ مادرجون! راست ميگي؟! ـ آره زهرا جون. مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم؟ و زهرا دستهايش را دور گردن مادر حلقه كرده، صورتش را بوسيده و گفته بود: نه كه نگفتي، بلكه شما بهترين مادر دنيايي. حرفهاي مادر كه تمام شده بود تازه دلشورة زهرا شروع شده و مرتب به خود گفته بود. راستي؛ جمكران چه جور جاييه كه همة فرشتهها و عاشقان مهدي(عج) اونجا جمع ميشن؟!! به ياد آورد كه چقدر روزشماري كرده بود تا پنجشنبه فرا برسد و بالاخره پنجشنبه، ظهر، مدرسه كه تعطيل شده بود مسير آن را تا خانه يك نفس دويده بود. ميخواست هر چه زودتر به خانه برسد و زير ساية آرام درختان، آستينها را بالا زده و با آب حوض پر از ماهيهاي قرمزش وضو بگيرد. بعد كنار مادر بايستد و نماز بخواند. صداي خوش آهنگ اذان پر از عشقش كرده و او را به طرف حوض كشانده بود. وضو كه گرفته بود كنار مادر نشسته و سجادهاش را پهن كرده بود. آن روز ميان سجادهاش هزاران كبوتر عشق بال و پر زدند، فرشتهها هم بودند. انگار فرشتهها خواسته بودند آنها را به ميهمانيشان دعوت كنند و اينها را خوب به ياد داشت. نماز را كه با مادر خوانده بود دلش آرام و قرار نيافته بود. خواسته بود بداند كه مادر چه هديهاي به او خواهد داد. خدا خدا كرده بود كه شب، زودتر فرا رسد اما نميدانست كه چرا آن روز اينقدر دير بر او گذشته بود. يادش آمد عصر، زودتر از مادر لباسهايش را پوشيده و مرتب گفته بود: مادر زود باش ديرميشهها! و مادر هم وقتي ديده بود كه زهرا اينقدر عجله دارد دستي بر سرش كشيده و گفته بود: خوب الآن ميريم. چرا اين قدر عجله داري؟ بايد اول به مسجد محل بريم و از اونجا سوار اتوبوس بشيم. و چقدر شور و شوق داشت زماني كه به راه افتاده بودند. يادش آمد در كوچه هم ميدويده، آرام و قرار نداشته و مرتب به مادر ميگفته: مادر؛ دير ميشه. يك كم عجله كن. و مادر با مهرباني گفته بود، صبر كن. آهستهتر برو، من كه نميتونم مثل تو راه بيام. بيا دست منو بگير، با هم بريم. و زهرا برگشته و دستهايش را به دستهاي مادر پيوند زده بود. سوار اتوبوس كه شده بودند همراه مادر روي صندلي دوم، كنار پنجره نشسته بود. در راه مشتاقان زيارت به آقا امام زمان(عج) مرتب صلوات فرستاده و «وعجل فرجهم» گفته بودند. كودكاني را ديده بود كه همراه با پدر و مادرشان به مسجد جمكران ميآمدند و مادر را كه در حال قرآن خواندن بود. شب هنگام كه به قم رسيده بودند، پس از مدتي كه اتوبوس از پيچ جاده گذشته بود از دور گنبد و گلدستههاي زيباي مسجد در قاب چشمانش جلوه و او را از خود بيخود كرده بود. اشك، بر گونههايش جاري شده و همراه با نواي عاشقان امام زمان(عج) دعاي ايشان را زير لب زمزمه كرده بود. وارد مسجد كه شده پردة تنهايي را كنار زده و به آسمان خيره شده بود خود را مانند پرندهاي ديده بود كه شوق پرواز را در قلب كوچكش حس كرده. احساس كرده بود كه در مسجد، پروانهها و فرشتههاي الهي نيز حضور دارند و مادر به او راست گفته بود كه ميهماني، ميهماني فرشتهها و عاشقان مهدي(عج) بوده است و خلاصه هر چه ديده بود در اعماق ذهنش ماندگار شده بود. چشمهايش را باز كرد. اتوبوس هنوز به سمت قم در حركت بود. عدهاي از مسافران دعا ميخواندند، عدهاي مشغول ذكر و عدهاي هم نگاهشان را به بيرون دوخته بودند. برگشت و او هم از شيشة اتوبوس به بيرون خيره شد. ناگاه خود را در كنار مادر يافت كه در مسجد نشسته تا نماز امام زمان(عج) بخواند. به ياد آورد آن لحظه را كه احساس كرده بود عرق روي گونههايش جاري شده و در آن لحظههاي پر شور بود كه به يكباره عشق، دلش را ربوده و بياختيار خود را به چشمان فرشتگان سپرده بود كه با همة مهر، شبنم وجودشان بر گلبرگ گونهاش نشسته و عرق خجالت را از گونههايش پاك كرده بود. ـ بخون مادرجون! زهرا، نمازت را همراه من بخون. و اين صداي مادر بود كه او را در آن محفل نوراني به خود آورده بود. جرأتي پيدا كرده بود تا نمازش را با مادر بخواند. پس از خواندن نماز، خانمي سفيدپوش كه در كنارش نشسته بود و حركات او را از ابتدا زير نظر داشته و خود را خادم افتخاري مسجد معرفي كرده بود دست در چادر كرده و بستهاي آجيل به همراه سكهاي پنج توماني به او داده بود. تشويقش كرده و آفرينش گفته بود. و در آن لحظههاي معنوي بود كه زهرا به كبوترهاي اميد نگاه كرده و سوار بر بالهاي احساس به سراغشان رفته بود، در حالي كه سبدي پر از گلهاي معطر و خوشبو در دست داشته. در آن زمان احساس نموده بود كه آن خانم، چقدر مهربان است. او كه با دادن هديهاي هر چند ناچيز، زهرا را در ميان عاشقان مهدي(عج) شادمان كرده بود. بعد از آن ماجرا، مادر نيز به قولش عمل كرده و جايزهاي به زهرا داده بود. يك چادر نماز و سجادهاي زيبا. حالا او هر موقع توفيقي دست ميدهد تا به مسجد جمكران بيايد وقتي كه سجادة زيبايش را ميگسترد تا نماز امام زمان(عج) را كه مادر به او ياد داده بود، بخواند، هزاران كبوتر عشق را در ميان آن مييابد كه بال و پر ميزنند تا هر شب جمعه به ميهمانيشان ـ در جمكران ـ دعوتش كنند و چهرة نوراني مادر را كه به رويش لبخند ميزند. ـ براي تعجيل در فرج آقا امام زمان(عج) صلوات بلند ختم كن. ـ اللهم... و صداي صلوات مشتاقان آقا بار ديگر سكوت زهرا را شكست. آري! اتوبوس به جمكران رسيده بود و نوري خيره كننده از گنبد و گلدستههاي مسجد به جشم ميآمد. اشك شوق و اميد بر ديدگان زهرا جاري شده و باز به آرزويش رسيده بود. و اين بار به آرزويي بزرگتر! اين بار زهرا نمازش را همراه با پروانهها، فرشتهها و مادرش به جماعت ميخواند! والسلام
|