|
۳۱ مرداد ۱۳۸۲ |
مجيد ملامحمدي
امنية 1 جوان، در سنگين چوبي را كنار زد و نگاه كرد به آن سه مرد تازه وارد. مردهاي اتو كشيده، رفتند جلو و منتظر ماندند تا امنية جوان پاسخ حاجآقا حسين 2 را به آنها بگويد. امنية جوان كلاهش را جلو داد. بند چرمي تفنگ بفرنو را روي شانهاش جا به جا كرد و گفت: «آقا گفتند بياييد داخل!» مردها از پشت عينكهاي دودي به هم خنديدند. بعد عينكهايشان را از روي چشمهايشان برداشتند. امنيه جوان، شق و رق كنار ديوار ايستاد و نگاه خشكش را به آنها كه به نظر آدمهاي صاحبمنصبي ميآمدند، دوخت. دو نفرشان كت و شلواري، با كلاه و كراوات بودند. يكي كه خپله و چاق بود، باراني بلندي پوشيده بود، كلاهش به سر داشت و سبيل آويخته و پفري، روي لبهاي سياهش پخش بود. آنها از طرف دولت، پيغامي براي حاجآقا حسين آورده بودند. خانة حاجآقا حسين در شهرري، چند روزي بود كه به دستور شخص رضاخان، در محاصرة مأموران نظميه بود و هيچكس اجازة رفت و آمد به خانهاش را نداشت. از وقتي كه حاج آقا حسين از عتبات 3 به ايران آمد و مردم را عليه حكومت شوراند، شاه از او ترسيده بود. به خصوص از آن روزي كه به رهبري حاجآقا حسين، قيام بزرگي در مسجد گوهرشاد مشهد اتفاق افتاد و پايههاي حكومتي لرزيد، اين ترس بيشتر شده بود. حالا آن سه نفر براي يك خواستة مهم به ديدن حاجآقا حسين، مرجع مطلق 4 شيعيان، آمده بودند. يكي از آنها آهسته به ديگري گفت: «حتماً با دست پفر بر خواهم گشت. اين سيد فعلاً اسير اعليحضرت است و هر چه بگوييم ميپذيرد!» آن ديگري كه از ته صورتش را تيغ انداخته بود و بالاي دماغش، خال سياهي داشت پوزخند مسخرهاي زد و گفت: «همة دعواها به خاطر پول است. اسم پول كه بيايد...» بعد پقي زد زير خنده. هر سه راهي دالان باريكي شدند. خادم پير حاجآقا حسين، سلانه سلانه به استقبالشان آمد و سلامشان كرد. زورشان آمد لبهايشان را بجنبانند. خادم پير با تعجب و اخم نگاهشان كرد و گفت: «دنبال من بياييد!» بعد توي اتاق رفت. يكي از آن سه نفر ميخواست با كفش توي اتاق برود كه آن ديگري به پهلويش زد و زير لب گفت: «كفشها... كفشهايت را در بياور! اينجا كه كاخ نيست!» هر سه خندهكنان، كفشهايشان را درآوردند. خادم پير با بيحوصلگي كفشهايشان را كنار در جفت كرد و گفت: «... بفرماييد بالا!» مردها توي اتاق رفتند و با تعارف خادم پير، تكيه دادند به بالشهاي ساده و كوچك اتاق. توي اتاق كسي نبود. چشم چرخاندند طرف در سفيد رنگي كه به اتاق ديگر راه داشت. در دل خادم پير، احساس نفرت از آنها، مدام زبانه ميكشيد. ميدانست باز براي نقشهاي تازه به آنجا آمدهاند. خادم پير تحمل نكرد و از اتاق بيرون زد. يكي از آنها كه پيرتر بود و قيافة سياه سوختهاي داشت، آهسته رو به دوستانش گفت: «اين سيد خودش را رئيس مردم ميداند؛ اما نه يك خانة درست و حسابي دارد، نه مالي و نه منالي. حتي اسباب و اثاثيهاش هم مال عهد دقيانوس است!» مرد باراني پوش دست كشيد روي زيلوي نخنماي اتاق و با همان خندة مصنوعي لوسي كه داشت، گفت: «همه چيز درست ميشود. همين چند دقيقة ديگر. فقط صبر كن سرهنگ!» در چوبي اتاق اندروني، نالة خفهاي كرد و باز شد. طلبة جواني كه عمامة سياهي داشت، توي اتاق آمد، سلام گفت و نگاهي مشكوك به آن سه نفر انداخت. آنها مات و مبهوت، بياختيار ايستادند. خادم پير دويد طرف در و پردة پشت آن را كنار زد. سيماي درخشان حاجآقا حسين، چشمها را به طرف خود كشيد. سه مرد كمي دستپاچه شدند. نگاه تيز و نافذ حاجآقا حسين، روي آنها چرخ خورد. مردها جلوتر رفتند. سلام كردند و خم و راست شدند. حاج آقا حسين جواب سلامشان را داد و روي زمين نشست. مردها هم نشستند. خادم پير بالش سفيد پشت حاج آقا حسين را جابجا كرد. حاج آقا حسين كه نفس نفس ميزد، دستي به محاسن سفيد انبوهش كشيد. برقي از اضطراب، توي چشمهاي مردها دويد. انگار از هيبت نگاه و رفتار جدي حاجآقا حسين، كمي ترسيده بودند. مرد باراني پوش با صداي زنگداري حال حاجآقا حسين را پرسيد. حاجآقا حسين چشم به آسمان بالاي سرش چرخاند و خداي را شكر گفت. مرد سياه سوخته دست توي جيبش كرد؛ اما دستش همان جا خشكيد و بيرون نيامد. بغل دستياش كه منتظر او بود، لب جنباند و گفت: «پيداست كه اسباب آرامش حضرتعالي، در اين خانة تنگ و محصور فراهم نيست. ما آمدهايم بشارت به اتمام اين سختي بدهيم!» حاجآقا حسين نگاه تندي به آنها كرد و گفت: «ما قانع و شاكريم! راحتي ما هم دستف خداست، نه ديگران!» مرد، مثل سنگف روي يخ شد و توي لاك خود خزيد. مرد كنار دستياش كه هنوز دست توي جيبش داشت، با دست ديگر عرق از پيشانياش گرفت. بعد دستش را با ترديد بيرون كشيد. لبخند بيجاني زد و كاغذ سفيدي را جلو حاجآقا حسين گذاشت و گفت: «حضرت آقا! اين چك سفيد اهدايي اعليحضرت است. هر مقدار كه ميخواهيد، توي اين چك بنويسيد و از بانك شاهي وصول كنيد!» مرد ميخواست به حرفش ادامه دهد كه حاجآقا حسين تندتر از قبل نگاهش كرد. بعد عصايش را به دست گرفت و با پرخاش گفت: «من پول دولت را هيچوقت نميخواهم. من قسم خوردهام اگر خودف پهلوي هم بيايد و يك ميليون تومان هم پول بياورد، محال است قبول كنم!» هر سه مرد وارفتند و عقب خزيدند. طلبة جوان و خادم پير لبخند زدند. مرد بارانيپوش مفنمفنكنان گفت: «شما مدتي است كه در محاصرهايد و ما اطلاع داريم هيچ پولي هم نداريد؛ پس بهتر است اين مبلغ را از اعليحضرت قبول كنيد و بر ما منت گذاريد!» حاجآقا حسين بيشتر عصباني شد؛ اما لب نگشود و به آنها اعتنايي نكرد. زود به عصايش تكيه داد و ايستاد. خواست راه بيفتد، اما طاقت نياورد و خشمگينانه گفت: «من رعيت امام زمانم. من نوكر آن بزرگي هستم كه پول خودش را خودش براي من ميفرستد. تا به حال مخارج من را امام زمان(عج) مرحمت كردهاند. بعد از اين هم مرا فراموش نخواهند كرد... برويد و به شاهتان بگوييد!» بعد رو از آنها گرفت و به اتاق اندروني رفت. طلبة جوان نيز دنبالش راه افتاد و پشت سرف خود، در را بست. خادم پير ايستاد جلو آن سه مرد و به صورتهاي پف كرده و وارفتهشان خيره شد. مردها با عصبانيت ايستادند. مرد بارانيپوش كراواتش را شفل كرد و عرق پيشانياش را پاك كرد و با اخم به دوستانش گفت: «راه بيفتيد! اينجا جاي ما نيست!» هر سه از اتاق بيرون رفتند. شادي زلالي توي چشمهاي خادم پير روان بود. آنها را تا درف حياط بدرقه كرد. امنية جوان برايشان خبردار ايستاد. سه مرد با خشم چيزهايي به هم گفتند و رفتند سراغ ماشين سياهي كه سر كوچه، منتظرشان بود. * * * وقتي خبر به گوش رئيس نظميه محل رسيد، اول خنديد. آنقدر كه دلش را گرفت. بعد به مأمور مخفياش كه جوان بود و لباسي شخصي به تن داشت، خيره شد و با دلواپسي پرسيد: «حالا حالف آقا چطور است؟» مأمور جوان شادمانه جواب داد: «خوب و سرحال. فقط كمي از اوضاع كشور ناراحتند و خيلي زياد از دستف رضاخان!» سرهنگ از پشت ميزش بيرون آمد. اوركت نظامياش را صاف كرد و رفت پشت پنجره و خيره شد به درختهاي افرا و سرو. بعد برگشت و نگاه تندي به عكس قدي رضاخان انداخت و لبهاي خود را جويد. بعد انگار كه فكر بكري به ذهنش رسيده باشد، لبخندي زد و رفت روبروي مأمور جوان ايستاد. دستي به شانة او زد و گفت: «تو زودتر به خانة آقا برو و بگو من تا يك ساعت ديگر به آنجا ميآيم. برو!» مأمور بيمعطلي خداحافظي كرد و رفت. سرهنگ پشت در را قفل كرد. بعد سراغ تلفن سياه هفندلي روي ميزش رفت. هندل آن را چرخاند و گفت: «اين شماره را براي من بگيريد...» خيال سرهنگ آسودهتر از هميشه بود. ديگر ميدانست از اين راه هم ميتواند به حاجآقا حسين خدمتي تازه كند تا خدا را خوش بيايد. به هر ترتيبي بود، در آن چند روزي كه خانة حاجآقا حسين در محاصره بود، مأمورهاي مذهبي و مهرباني را اطراف خانه گمارده بود و تا ميتوانست براي ملاقات و كارهاي ديگر، اهل خانه را راحت ميگذاشت. البته همة كارهايش مخفيانه بود تا رضاخان و حكومتيها، بويي نبرند. حالا ميخواست از آخرين راهي كه به ذهنش رسيده بود، با كمك به حاجآقا حسين، دلف امام زمان(عج) را خشنود كند. راه افتاد و سوار ماشين نظميه شد. ماشين چند خيابان را به سرعت پشت سر گذاشت و درف خانة حاجآقا حسين توقف كرد. سرهنگ پياده شد. چند امنيه جلو خانه برايش خبردار ايستادند. سرهنگ خودش را مرتب كرد و جلو در رفت و كوبة آن را به حركت درآورد. در باز شد. نگاه خادم پير كه به سرهنگ افتاد، غرق شادي شد و با سلام و خوشامدگويي، در را تا به آخر گشود. بعد رفت درون خانه و فوري برگشت و با احترام گفت: «بفرماييد داخل جناب سرهنگ!» سرهنگ توي خانه رفت. خادم پير در را بست. سرهنگ با شوق چكمههايش را درآورد و سراسيمه وارد اتاق اندروني شد. تا حاجآقا حسين را ديد، سلام بلندي كرد. حاجآقا حسين كه پيراهن سفيد بلندي به تن داشت و روي سرش عرقچين سفيدي بود جواب مهرآميزي داد. بعد عمامة سياهش را روي سرش گذاشت و خواست بلند شود كه سرهنگ فوري كنارش نشست و دستش را به زور گرفت كه ببوسد؛ اما حاجآقا حسين نگذاشت. سرهنگ با حاجآقا حسين احوالپرسي كرد. خادم پير چاي تازهاي جلو سرهنگ گذاشت و از اتاق بيرون رفت. سرهنگ دست توي ساق جورابش كرد و بستهاي را بيرون آورد. حاجآقا حسين هنوز هم تبسم پدرانه و شيريني بر لب داشت. سرهنگ بستة پولي را جلو ايشان گذاشت. پولف زيادي بود. حاجآقا حسين با تعجب به پول نگريست. سرهنگ با خضوع هميشگياش گفت: «پولف وجوهات 5 است. آن را پنهاني از طرف مؤمنين تهران آوردهام!» حاجآقا حسين آرام نگاهش كرد و گفت: «من مطمئن بودم امام زمان(عج) در چنين موقعيتي خاص، رعيت خود را تنها نخواهد گذاشت!» سرهنگ از خوشحالي دانهاي نفقل به دهان گذاشت و چاي خوشرنگف توي استكان را با لذت سر كشيد.
پينوشتها : 1 . در زمان رضاخان به مأموران شهرباني در ابتدا امنيه ميگفتند. 2 . آيتالله حاجآقا حسين قمي، هيچگاه با رضا خانه پهلوي، سر سازش نشان نداد. مدام در سفر و مبارزه بود. چه در ايران و چه در عتبات. هر جا كه ميرفت، مردم را به بيداري دعوت ميكرد و علما را از توطئه بزرگ رضاخان براي نابودي دين و سنتهاي اسلامي آگاه ميساخت. او آيتاللهالعظمي حاج سيد حسين طباطبايي قمي بود كه در 28 رجب سال 1282 قمري در قم متولد شد. نسل خاندان او با 28 واسطه به امام حسن مجتبي(ع) ميرسيد. او تحصيل علم را ابتدا در قم و تهران و سپس در شهر نجف اشرف پي گرفت و مجتهد شد. در سال 1331 به مشهد رفت و به پيشنهاد آيتاللهالعظمي محمدتقي شيرازي، سرپرست حوزه علمية آن شهر شد. از همان ابتداي جواني، مبارزه و درگيري با طاغوت را بطور علني و بيهيچ واهمهاي دنبال كرد. آيتالله قمي پس از رحلت آيتاللهالعظمي اصفهاني، در سال 1365 قمري، از طرف علما، مرجع شيعيان شد، اگر چه خود او گفت: «اي كاش آقاي بروجردي ميآمد و اين مسؤوليت را به عهده ميگرفت، تا من راحت شده و به كربلا ميرفتم و به كارهاي خود مشغول ميشدم!» و باز اين مبارزه در شكل جديدتري ادامه يافت. بنا به گفتة مورخان در قيام بزرگ مسجد گوهرشاد مشهد، عليه رضاخان، اگر چه حضور نداشت. اما رهبري آن قيام به دست او بود. وي بارها به تبعيدگاه رفت؛ اما تسليم دشمنان نشد. دولت ايران در سال 1322 شمسي. پس از قيام عمومي مردم و حمايت گستردة آنان از آيتالله قمي، سرانجام تسليم شد و سهيلي ـ نخستوزير وقت شاه ـ پيشنهادهاي او را پذيرفت. آيتالله قمي در اين نامه خواستار عدم آزار زنان به عنوان كشف حجاب، پيگيري دولت در تعمير قبرهاي مطهر بقيع در عربستان و اصلاح ارزاق عمومي و چند مورد ديگر شده بود. او در علم، نامآور و در تقوي و اخلاص، زبانزد بود. آيتالله قمي سرانجام پس از تحمل بيماري سختي در روز پنجشنبه 14 ربيعالاول 1366 قمري، چشم از جهان فرو بست و كنار تربت پاك امام حسين(ع) در كربلا دفن شد. 3 . منظور قبور و حرمهاي ائمه(ع) در كشور عراق ميباشد. 4 . مرجع تمامي شيعيان در دنيا. 5 . پولي كه مسلمانان بابت خمس مالشان، بايد به مرجع تقليدشان بدهند. احكام آن در رسالههاي احكام آمده است.
|