|
۱۰ فروردين ۱۳۸۴ |
قسمت اول
مريم ضمانتى يار
از شدت درد، لبهايش را به دندان گرفت و بزحمت قدم ديگرى برداشت. در آن صبح زود،
كمتر رهگذرى از كوچه مى گذشت و «محله سيفيه »، هنوز در خنكاى صبح بهارى در خواب بود.
به ديوار گلين خانه اى تكيه داد و ايستاد تا نفسى تازه كند. پيرمردى از انتهاى كوچه
به سويش مى آمد. با ديدن او شادمان شد و وقتى نزديكش رسيد، سلام كرد و گفت: پدر جان
مسافرم و به كوچه پس كوچه هاى حله آشنا نيستم. خانه «سيد بن طاووس » را مى خواهم.
او را مى شناسى؟
پيرمرد با خوشرويى جواب سلام جوان را داد و گفت: كيست كه در حله «سيد بن طاووس » را
نشناسد؟ اين كوچه را كه تا انتها بروى در كوچه سمت چپت اولين خانه، خانه اوست.
جوان تشكر كرد و به راه افتاد. طبق نشانى پيرمرد خانه را يافت و در كوچك و چوبى آن
را به آهستگى زد و با خودش گفت: مردى چون «سيد بن طاووس » نبايد الآن در خواب باشد.
سيد هنوز در خانه بر سر سجاده به ذكر و دعاى بعد از نماز صبح مشغول بود كه صداى در
را شنيد.
«فتح » خادم پيرش كه با كاسه اى شير و قرصى نان صبحانه سيد را به اتاق آورده بود
گفت:
- اين وقت صبح كه مى تواند باشد؟
سيد سجاده اش را جمع كرد و كاسه شير و نان را از دست او گرفت و گفت:
- برو فتح، هر كس كه هست خوب نيست منتظر بماند.
فتح رفت و در را باز كرد و با شتاب به اتاق برگشت و گفت: آقا مرد جوانى بيرون در
ايستاده و با شما كار دارد، به نظر مى آمد بيمار باشد.
سيد با تعجب برخاست و گفت: نكند فكر كرده من طبيب هستم و اشتباهى آمده باشد؟!
فتح با اطمينان خاطر گفت: نه آقا شما را به نام مى شناخت و در حله چه كسى است كه
نداند شما كه هستيد؟ سيد از اتاق بيرون رفت. در آستانه در جوانى بلندقد اما تكيده و
لاغر ايستاده بود، چهره اى رنگ پريده و رنجور داشت و پيدا بود كه از دردى رنج مى برد.
سيد جلو رفت و دست او را به گرمى در دست گرفت. جوان سلام كرد و پرسيد: سيد بن طاووس
شما هستيد؟
سيد پاسخ سلام جوان را داد و گفت: بله من سيد بن طاووسم.
جوان به چشمان نافذ و سيماى نورانى سيد خيره شد و با خودش گفت: الحق كه طاووسى سيد!!
سيد با آنكه محاسنش رو به سفيدى مى رفت ملاحت خاصى در چهره اش موج مى زد. جوان
شنيده بود كه سادات ابن طاووس را در حله به خاطر زيبايى و ملاحتشان به اين نام،
ناميده اند. سيد كه متوجه شد جوان سخت به او خيره شده پرسيد: كه هستى جوان؟
جوان به خود آمد و با شرم چشم از چشمان گرم سيد گرفت و به زمين پيش پاى او دوخت و
گفت:
- از اهالى «هرقل » هستم، يكى از آباديهاى اطراف حله.
- بيا به اتاق برويم. پيداست از دردى رنج مى برى. بنشين و همه چيز را برايم بگو.
جوان خوشحال، دعوت سيد را پذيرفت و همراه با او به اتاق رفت. فتح به اشاره سيد كاسه
ديگرى پر از شير گرم و تازه با قرص نانى براى مهمان جوان سيد آورد. مسافر خسته و
گرسنه با ميل و رغبت محبت سيد را پذيرفت.
سيد پرسيد: تو مى دانى من طبيب نيستم؟
جوان لبخندى زد و گفت: بله مى دانم. در حله و اطراف آن همه شما را مى شناسند.
- نگفتى كيستى؟
- اسماعيل بن حسن هرقلى هستم و راه دورى را بزحمت طى كرده ام تا به حله و نزد شما
رسيده ام.
- مشكلت چيست؟ از چه دردى رنج مى برى؟ و از من چه كارى ساخت است؟
- مدتهاست كه روى ران چپم غده اى بيرون آمده كه هر سال بهار مى تركد و چرك و خون
زيادى از آن بيرون مى زند. درد زيادى دارد و مرا از همه كارم باز داشته. طبيبى
نبوده كه به سراغش نرفته باشم. آوازه شما را شنيدم و اينكه از خاندان طاووسى و گره گشاى
مردم. آمده ام تا چاره اى بينديشى. مى دانم طبيب نيستى اما دلم مرا به سوى تو هدايت
كرد.
سيد بن طاووس آهى كشيد و گفت: كاش طبيب بودم و مى توانستم دردت را درمان كنم. اما
دوستانى دارم كه اطباى حاذقى هستند. به ديدارشان مى روم و از آنها مى خواهم تا تو
را معاينه كنند و ان شاءالله درمان شوى.
چشمان كم فروغ اسماعيل درخشيد: خدا خيرت بدهد سيد مى دانستم نااميدم نمى كنى.
- تو اينجا نزد خادم من بمان. من پيش دوستانم مى روم و وقتى توانستم همه آنها را يك
جا جمع كنم، به دنبالت مى آيم و اسبى هم مى آورم تا تو را به نزد آنها ببرم. تا آن
وقت استراحت كن و هر چه لازم داشتى به فتح بگو.
چشمان اسماعيل با نگاهى سرشار از قدرشناسى پر از اشك شد: سيد مى دانى كه من در حله
غريبم و محبتت يك دنيا برايم ارزش دارد. اما اول صبح مزاحم كارت نشوم.
- كارى واجبتر از كمك به خلق خدا هم سراغ دارى؟ همين جا باش تا من برگردم.
سيد با آرامش از خانه بيرون رفت و اسماعيل در خانه او ماند. با آنكه براى اولين بار
به خانه سيد بن طاووس آمده بود و او را ديده بود، حس مى كرد سالهاست كه او را مى شناسد
و خانه او برايش آشناترين خانه هاست.
اسماعيل در نهايت درد و انتظار به ديوار تكيه داده بود و سيد بن طاووس با جراحان
حله حرف مى زد.
قلب اسماعيل از شدت دلهره و ترس درد گرفته بود. دلش گواهى مى داد كه خبر خوبى
ندارند. موسى، بزرگ طبيبان حله بعد از مشورت با بقيه رو به سيد كرد و گفت:
- سيد بن طاووس، اميدى به بهبودى اين جوان نيست. همه ما او را به دقت معاينه كرديم.
اين غده در جايى رشد كرده كه اگر عمل شود به احتمال قوى مى ميرد. هيچكدام از ما اين
مسؤوليت را نمى پذيريم كه او را عمل كنيم. سيد با نگرانى گفت:
- تكليف اين جوان با اين همه دردى كه مى كشد چيست؟
موسى سر تكان داد و گفت: كارى از دست ما ساخته نيست. عمل كردن او مساوى با مرگ اوست
نه بهبود او.
سيد بناچار از جا برخاست. موسى و همه طبيبان و جراحان حله كه همگى به احترام سيد
دور هم جمع شده بودند او را تا جلوى در بدرقه كردند. اسماعيل كه بعد از معاينه
بيرون در منتظر نتيجه مشورت اطبا مانده بود با ديدن سيد جلو آمد. از چهره گرفته او
فهميد كه نتيجه اى نگرفته است. با اضطراب گفت: خير است؟! سيد سرش را پايين انداخت
تا چشمش به چشمان منتظر و نگران اسماعيل نيفتد و آهسته گفت:
- حتما خير است.
اسماعيل در نهايت اضطراب پرسيد: چه شد؟
سيد آهى كشيد و گفت: نظرشان اين است كه عمل كردن پايت خطرناك است. اما نااميد مشو.
من قصد دارم بزودى به بغداد بروم. تو هم با من بيا تا با هم پيش دوستان طبيبم در
بغداد برويم. شايد آنها بتوانند تو را معالجه كنند.
دل اسماعيل فرو ريخت و با صدايى لرزان گفت: يعنى پزشكان حله نمى توانند كارى بكنند؟
- حتما خيرت در اين است. حرف من را گوش كن و بيا به بغداد برويم.
- هر چه تو بگويى سيد، ولى با اين درد چه كنم؟
- بر خدا توكل كن.
اسماعيل درمانده سر بر شانه سيد گذاشت و به صدايى بلند گريه كرد. سيد با دو دست شانه هاى
او را گرفت اما هر چه كرد حرفى براى تسلى خاطر او بزند نتوانست. بغضى كه راه گلويش
را بسته بود امانش نداد.
تا به حال هيچوقت پيش نيامده بود همه اطبا و جراحان بغداد يك جا دور هم جمع شوند.
اما به حرمت سيد بن طاووس با همه مشغله هايشان دعوت او را پذيرفتند و در خانه بزرگ
طبيبان بغداد احمد بن يونس جمع شدند. اسماعيل در حالى كه از دلهره مى لرزيد و
پيشانى اش خيس عرق شده بود، نشسته بود. سيد هم كنارش نشسته بود و براى تسلى دلش،
دستش را محكم در دست گرفته بود. يك يك اطبا غده را معاينه كردند. نگاه معنى دارى
بين آنها رد و بدل شد و دل اسماعيل از اين نگاهها فرو ريخت. سيد با نگاهش به دلدارى
مى داد. احمد سكوت سنگين و دلهره آور اتاق را شكست و گفت: سيد عمل اين غده كار
بسيار خطرناكى است.
همه سر تكان دادند و حرف او را تاييد كردند. احمد ادامه داد: نظر همكاران ما در حله
كاملا درست است. اگر عمل كنيم به احتمال قوى مى ميرد...
قلب اسماعيل از كلام آخر طبيب بغدادى از جا كنده شد. عرق سردى بر پيشانى اش نشست.
بزحمت دهان خشك و تلخش را گشود: اگر عمل كنم مى ميرم، اگر عمل هم نكنم كه بايد زجر
بكشم... پس من چه بايد بكنم؟
همه سر تكان دادند. هيچكس براى اين سؤال توام با درماندگى اسماعيل پاسخى نداشت. با
سكوت سنگين اطبا، اسماعيل حس كرد دهانش از قبل هم خشكتر و تلختر شده. سيد كه
درماندگى اسماعيل را ديد كمك كرد تا او بلند شود. با هم از خانه احمد بيرون رفتند.
طاقت اسماعيل تمام شد. چشمانش پر از اشك شد و گفت:
- ديدى سيد چقدر راحت جوابم كردند؟ من با اين وضع چطور زندگى كنم؟ اين درد روزگار
مرا سياه كرده. جوانى ام را تباه كرده. هميشه لباس من غرق خون و چرك است.
سيد سعى كرد او را دلدارى بدهد: خدا عبادت تو را با همين نجاست و آلودگى هم قبول مى كند.
اگر بر اين درد صبر كنى خدا به او اجر مى دهد.
- مى گويى چه كنم؟
- متوسل به امام عصر بشو تا تو را شفا عنايت كنند.
شدت گريه اسماعيل بيشتر شد. نام امام عصر دلش را روشن كرد. با پشت دست اشكهايش را
پاك كرد و گفت: پس من در همين جا از تو جدا مى شوم و به سامرا مى روم.
- مى خواهى تو را تا سامرا همراهى كنم؟
- نه تو به حله برگرد. همين كه تا اينجا اين همه زحمت كشيده اى سپاسگزارت هستم.
همديگر را در آغوش گرفتند و سيد صورت تكيده و اشك آلود اسماعيل را بوسيد و برايش
دعا كرد و از هم جدا شوند تا اسماعيل راهى سامرا و سيد راهى حله شود.
دل اسماعيل مثل ظرفى بلورين كه ناگهان سنگى سخت محكم بر آن فرود آيد هزار هزار تكه
شده بود. شكسته بود. شكسته تر از آن زمانى كه در قريه «هرقل » زندگى مى كرد و بى كس
و بى پناه با دردش مى ساخت. پدرش سالهايش مرده بود و مادرش را هم سال گذشته از دست
داده بود. نه خواهر و برادرى داشت و نه آشنايى و حالا كه از همه جراحان و طبيبان
حله و بغداد هم نااميد شده بود احساس تنهايى و بى كسى بيشتر آزارش مى داد و حس مى كرد
درد غده پايش هم شديدتر شده. بزحمت زخمش را پاكيزه كرد و به حرم امام هادى و امام
عسكرى، عليهماالسلام، رفت و بعد از زيارت به سرداب مطهر حضرت صاحب الامر، عليه السلام،
رفت تا شب را در آنجا بماند. از پله ها پايين رفت و شمعى را روشن كرد. يك گوشه نشست
و سرش را به ديوار تكيه داد و بى آنكه حتى لحظه اى خواب بر او غلبه كند تمام شب را
اشك ريخت و ناله كرد و در اوج نااميدى هر لحظه انتظار مى كشيد تا سرداب مطهر روشن
شود و حضرت به سراغش بيايد و او را از اين همه درد و رنج و غربت نجات دهد. مرتب با
خودش ناله مى كرد: اين همه كه «او» را ديده اند قصه كه نيست...
شب به سپيده پيوند خورد و چشمان اسماعيل ديگر از شدت گريه باز نمى شد. به هر زحمت بود
نماز صبحش را به نماز شب پيوند داد و با دلى شكسته و نااميد از سرداب بيرون آمد.
اين آخرين نقطه اميدى بود كه سراغ داشت. درد و نااميدى امانش را بريده بود. از
سرداب به طرف دجله به راه افتاد. زخم پايش دوباره پر از خون شده و لباسش را آلوده
كرده بود. دلش نمى خواست مردم سامرا او را با اين وضع آشفته و نابسامان بينند. به
سمت خارج شهر به راه افتاد تا در دجله زخمش را شستشو دهد. همانطور كه مى رفت. اشك
مى ريخت و با خودش حرف مى زد. در آن صبح بهارى جز آن مسافر غريب و دردمند هيچكس
كنار دجله نبود. اسماعيل در پناه نيزارهاى كنار ساحل زخمش را شست و غسل كرد و ظرفى
را كه همراه داشت پر از آب كرد و برخاست. در خودش توان رفتن به سمت «هرقل » را نمى ديد.
تصميم گرفت دوباره به حرم امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، برود. حس مى كرد
هيچ پناهى جز آغوش گرم حرم ندارد. در امتداد دجله در كنار نيزارهايى كه با نسيم صبح
آرام تكان مى خوردند به راه افتاد. تا رسيدن به آبادى شهر و حرمين راهى بود كه
رفتنش براى اسماعيل كه تمام شب بيدار مانده بود و درد كشيده بود، راه سخت و طولانى
بود. بزحمت قدم برمى داشت كه ناگهان از دور چهار نفر اسب سوار را ديد كه به سويش مى آيند.
با خودش انديشيد:
- اطراف سامرا سادات و اشراف خانه دارند. اين چهار نفر هم حتما از سادات سامرا
هستند.
وقتى ديد اسبها بسرعت به او نزديك مى شوند، خودش را كنار كشيد تا چهار سوار عبور
كنند. اما وقتى به او رسيدند و كاملا نزديك شدند، هر چهار نفر افسار اسبهايشان را
كشيدند و ايستادند. دو نفرشان جوان بودند و شمشير به كمر بسته بود و يكى از آنها
پيرمردى بود كه نيزه اى در دست داشت و چهارمين نفرشان مرد خوش سيمايى بود كه شمشيرى
به كمر داشت و نيزه اى به دست گرفته بود و دستارى سفيد بر سر پيچيده بود. دو جوان
در طرف چپ آن مرد ايستاده بودند و پيرمرد طرف راست او. مردى كه نيزه در دست داشت،
سرنيزه را در زمين فرو كرد و هر چهار نفر به اسماعيل سلام كردند. اسماعيل جواب داد.
مرد خوش سيما فرمود:
- فردا از اينجا مى روى؟
- بله آقا.
- جلوتر بيا تا زخمت را ببينم.
اسماعيل در دل با خودش گفت: اينها كه اهل باديه هستند از نجاست پرهيزى ندارند. من
هم تازه غسل كرده ام و لباسهايم هنوز خيس است. اگر دستشان را به لباس من نمى زدند
بهتر بود.
هنوز اسماعيل با همين فكر كلنجار مى رفت كه مرد روى زين اسب خم شد و دست اسماعيل را
گرفت و به طرف خودش كشيد و دستش را روى زخم گذاشت و فشار داد. اسماعيل از درد لبش
را به دندان گرفت ولى حرفى نزد. مرد دستش را برداشت و روى زين نشست. پيرمرد رو به
اسماعيل لبخندى زد و گفت:
- رستگار شدى اسماعيل.
اسماعيل آهسته گفت: شما رستگاريد.
و از دلش گذشت: تو اسم مرا از كجا مى دانى؟
پيرمرد نگاهى به مرد خوش سيما و نگاهى به اسماعيل انداخت و گفت: رستگار و خلاص شدى.
اين آقا «امام زمان » است. با شنيدن كلام پيرمرد، رعشه اى سراپاى وجود اسماعيل را
لرزاند. حس كرد صورتش گر گرفت. قدمى به جلو گذاشت.
پا و ركاب حضرت را محكم گرفت و بوسيد. هر چهار سوار اسبهايشان را به راه انداختند.
اسماعيل با همه قدرت به دنبال آنها دويد. حضرت فرمود: برگرد.
اسماعيل فرياد زد: من هرگز از شما جدا نمى شوم.
باز حضرت فرمود: برگرد. مصلحت تو در برگشتن است.
اسماعيل ناليد: من هرگز از شما جدا نمى شوم.
پيرمرد صدايش را بلند كرد و گفت: اسماعيل شرم نمى كنى، امام زمانت دو بار به تو
فرمودند برگرد و تو اطاعت نكردى؟
زانوهايش سست شد. ايستاد. آنها چند قدم ديگر هم دور شدند. اسماعيل از ته دل فرياد
زد: آقا...
حضرت دهانه اسبشان را گرفتند و ايستادند. قلب اسماعيل از شدت هيجان در حال ايستادن
بود. اينكه پيش رويش ايستاده بود و با شنيدن فرياد و گريه او برگشته و به او نگاه
مى كرد «امام زمان » بود.
اسماعيل ناباورانه چشم در چشمان مهربان حضرت دوخت و اشك تمام صورتش را پر كرد. حضرت
فرمود:
- وقتى به بغداد رسيدى «مستنصر، خليفه عباسى تو را مى طلبد و به تو عطايى مى دهد،
از او قبول نكن. به فرزندم رضى
بگو كه
نامه اى به «على بن عوض » درباره تو بنويسد و من به او سفارش مى كنم كه هر چه
بخواهى به تو بدهد.» اسماعيل پلك زد تا قطره هاى اشك از چشمانش فرو چكد و بتواند
امام زمان را يك بار ديگر ببيند. سخنان حضرت را شنيد. حضرت رو برگرداند و با
همراهانش به راه افتاد و لحظه اى نگذشت كه از نظر اسماعيل دور شدند و در ساحل دجله
جز اسماعيل، نسيم، نيزار، آب و آسمان چيز ديگرى نبود. هيچكس در آن نزديكى نبود.
اسماعيل كنار ساحل به زانو فرود آمد و با همه وجودش فرياد زد و به صداى بلند گريه
كرد. شدت فراق و اندوه بر قلبش به حدى چنگ زده بود كه حس مى كرد هر لحظه از كار مى افتد.
به سجده بر خاك ساحل افتاد. شانه هايش از شدت گريه تكان مى خورد. بلند مى شد سر به
آسمان بلند مى كرد و با همه وجودش فرياد مى زد و دوباره از شدت گريه به سجده بر خاك
مى افتاد. خودش و دردش را از ياد برده بود. اصلا يادش رفته بود تمام ديشب در سرداب
مبارك از حضرت چه خواسته بود و حال حضرت چطور او را شفا داده بود. اصلا جسم خاكى اش
را از ياد برده بود... احساسى داشت كه گريه هم در تسكين آن چاره ساز نبود. آفتاب
كاملا روى دجله پهن شده بود. نفهميد چه مدت اشك ريخته و در آن خلوت خارج شهر و كنار
دجله فرياد زده. مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدارش كرده باشند، ناباورانه از جا
بلند شد. اما خواب نبود، بيدار بيدار بود. به طرف سامرا به راه افتاد. از آن همه
درد و رنج در راه رفتن اثرى نبود. اما هنوز متوجه درد و پايش نشده بود.
به شهر كه نزديك شد، عده اى از باغداران و كشاورزان خارج شهر او را ديدند كه پريشان
و آشفته مو با چشمانى اشك آلود آهسته و سر به زير پيش مى آيد. به طرفش دويدند.
پيرمردى هراسان بازوى او را گرفت و گفت:
- اين چه حال و روزى است جوان؟
و آن ديگرى پرسيد: چه بلايى به سرت آمده؟ با كسى دعوا كرده اى؟
اسماعيل بزحمت گفت: نه... نه... چهار سوار را ديدم كه... شما بگوييد آنها كه بودند؟
پيرمرد گفت: ممكن است از سادات و بزرگان سامرا باشند.
اسماعيل ناليد: نه آنها از بزرگان سامرا نبودند. يكى از آنها حضرت صاحب الامر بود.
همه با تعجب به هم نگاه كردند: اسماعيل را دوره كردند تا همه ماجرا را بگويد:
پيرمرد پرسيد:
- زخمت را به او نشان دادى؟
اسماعيل گفت: بدون آنكه من حرفى بزنم او خودش زخم را ديد و آن را فشار داد، درد هم
گرفت.
پيرمرد با تعجب روى زخم اسماعيل را باز كرد. ماجراى درد اسماعيل و شوراى اطباى
بغداد و حله را همه مى دانستند و همه شنيده بودند كه عمل اسماعيل مرگ او را به
همراه دارد. اما وقتى روى زخم را باز كردند اثرى از آن نبود. اسماعيل تازه متوجه شد.
خودش هم تعجب كرد. به شك افتاد كه پاى راستش بود يا پاى چپش. پاى ديگرش را هم نگاه
كرد. اثرى از زخم نبود. مردم كه متوجه شدند بر سر و رويش بوسه زدند و فرياد شوق از
همه برخاست و لحظاتى نگذشت كه فرياد همهمه آنان بقيه مردم شهر را متوجه كرد و همه
دست از كار كشيدند و دور اسماعيل جمع شدند. ناظر بين النهرين كه مامور خليفه در
سامرا بود از پنجره اتاقش متوجه ازدحام جمعيت و فريادهاى شوق و شادى آنها شد. دست
از كار كشيد و با شتاب به سراغ اسبش رفت و سوار شد و خود را به جمعيت كه جلوى
دروازه شهر جمع شده بودند رساند. مردم با ديدن او كنار كشيدند. ناظر دهانه اسبش را
گرفت و فرياد زد:
- اينجا چه خبر شده؟
مردى از ميان جمعيت به صداى بلند جواب داد: صاحب الامر اسماعيل هرقلى را شفا داده
است.
ناظر ماجراى بيمارى اسماعيل را شنيده بود. صدا زد: اسماعيل كدام يك از شماست؟
اسماعيل دست بلند كرد و گفت: من هستم.
ناظر از اسب فرود آمد. جلو رفت و ماجرا را پرسيد. مردم بشدت به هيجان آمده بودند و
هر كس حرفى مى زد. ناظر فرياد زد: آرام باشيد. بايد دقيقا ماجرا را خود اسماعيل
بگويد تا براى خليفه در بغداد گزارش كنم. اسماعيل جلو رفت. ناظر با نهايت دقت
جزئيات ماجرا را پرسيد، حتى از لباس و ظاهر چهره سواران هم سؤال كرد و وقتى در
جريان همه چيز قرار گرفت با شتاب سوار بر اسب به محل كارش برگشت تا همانطور كه گفته
بود ماجرا را دقيقا براى خليفه بنويسد. هر لحظه بر تعداد جمعيت اضافه مى شد و
اسماعيل در حلقه مردم امكان هيچ حركتى را نداشت. پيرمردى كه براى اولين بار او را
بعد از شفايافتن ديده بود و بيش از بقيه متوجه حال روحى و نياز او به آرامش بود،
بزحمت از بين جمعيت او را خلاص كرد و به خانه اش برد. اسماعيل كه بشدت نياز به سكوت
و آرامش داشت محبت پيرمرد را از جان و دل پذيرفت و با او به خانه اش رفت. پيرمرد
وسايل راحتى او را فراهم كرد تا شب را در سامرا مهمان او باشد و فردا به بغداد برود.
شب اما خواب از چشمان اسماعيل رفته بود. به شب قبل مى انديشيد و به ساعات طولانى و
بدون پايانى كه در سرداب مطهر اشك ريخته بود و امام زمان، عليه السلام، را صدا كرده
بود. با همه رنجى كه كشيده بود، دلش مى خواست زمان به عقب برگردد و صبح دوباره با
همان صفايش تكرار شود. ياد چهره و كلام مهربان حضرت، لحظه اى از خاطرش دور نمى شد.
بى اختيار بلند مى شد ميان بستر مى نشست و با دست روى پايش جاى زخم دست مى كشيد و
اشك مى ريخت. زخمى كه تا همين امروز صبح غرق خون و چرك بود و چند سال او عاصى كرده
بود و حالا اثرى از آن نبود.
اما آنچه بيش از ياد آن بيمارى و شفا دل او را آتش مى زد، ياد چشمانى بود كه ديده
بود و صدايى كه شنيده بود...
ادامه دارد
پى نوشت:
×. نام ديگر سيد بن طاووس رضى الدين است.
مجله موعود شماره 18
|