|
۱۰ فروردين ۱۳۸۴ |
رجعت
آواى سپيده آيد از ناى فلق در بركه خون نشسته سيماى فلق هشدار! كه پايد اين سحرگاه
بسى تا رجعت بشكوه «مسيحا»ى فلق سيد حسن ثابت محمودى (سهيل)
كتاب بهار
يار ما در پرده هم خورشيدوار مى درخشد در نگاه روزگار صبح، خطى از خطوط سرخ اوست
آب، نقشى از نگاهش در گذار صخره ها سختى از او آموختند كوه ها از صبر او بى اعتبار
نخلها بنشانده در باغ سحر چشمها بر جاده ها در انتظار زنگ از آيينه ها پرداخته صيقل
صد آفتابش بر عذار در تقاضاى حضورش، شاهدان در هواى صبح طالع، اشكبار آه! مى دانم
كه حجم سبز از اوست خواهد آمد با كتابى از بهار
عزيزالله زيادى
صبح فرج
پرده شب بدرد، چهره اگر بگشايى قصه كوتاه شود يكسره، گر بازآيى آفتابى و دل منتظران
تشنه توست تا بيايى و در «خيبر» شب بگشايى باقى عشق تويى، از تو بقا يافته عشق گر
نبودى تو، نمى بود دگر فردايى غم دل را بتوان با تو به يك سفره نشست رافت «ام
ابيها» پسر «زهرا»يى دست تنهاى «خليل » است و مقابل; صف پيل چون خليل است يل عرصه،
يقين با مايى نشود قامت پيداى تو را پنهان كرد در پس ابر هم اى صبح فرج با مايى
عزيزالله زيادى
آفتاب
آه مى كشم تو را با تمام انتظار پر شكوفه كن مرا اى كرامت بهار در رهت، به انتظار،
صف به صف نشسته اند كاروانى از شهيد، كاروانى از بهار اى بهار مهربان! در مسير
كاروان گل بپاش و گل بپاش، گل بكار و گل بكار بر سرم نمى كشى دست مهر اگر، مكش تشنه
محبتند لاله هاى داغدار دسته دسته گم شدند سهره هاى بى نشان تشنه تشنه سوختند
نخلهاى روزه دار مى رسد بهار و من بى شكوفه ام هنوز آفتاب من، بتاب! مهربان من،
ببار!
عليرضا قزوه
آرزوى ديدار امام زمان
آرزويم همه اينست كه بينم رويت جان شيرين بسپارم به خم ابرويت مهر من! چند پس پرده
نهان خواهى بود روز عشاق شد از هجر، سيه چون مويت به تمناى وصال تو دلم خوش باشد
واى اگر طى شودم عمر و نبينم رويت اى اميد دل ماه آه كه در ظلمت غم جان سپرديم و
نديديم رخ دلجويت تشنگانيم به ديدار تو اى وادى عشق چه شود گر كه بنوشيم نمى از
جويت گر چه خود اى گل خندان ز نظر پنهانى خرم و تازه بود باغ حيات از بويت آخر اى
نور خدا از افق غيب برآى كه بود جشم اميد همه دلها سويت از پى حشر عبث رنج برد
اسرافيل تو بيا تا كه قيامت كنى از بازويت يك اشارت كن و از خاك، بن كفر برآر اى كه
پيوسته به نيروى خدا نيرويت
محمدحسين بهجتى (شفق)
در انتظار رؤيت خورشيد
اى گنج پرعطوفت درياها، كى مى برى غبار غم انگيزى جانم به لب رسيد و دلم خون شد،
زان ناز و عشوه ها و شكرريزى در انتظار رؤيت خورشيديم، چشمانمان به كعبه و ميخانه
كى مى شود نقاب ز رخ شويى، طوفان شور و شوق برانگيزى وقتى كه باد بوسه زيبايى بر
چهره شكفته گل مى زد بلبل به عشق و شور و شعف مى خواند، طى شد غروب خسته پاييزى كى
مى شود به عشوه و طنازى، از پشت ابر تيره برون آيى ويران كنى قساوت كسرى ها بر هم
زنى حكومت چنگيزى اى ذوالفقار خشم اهورايى، تا كى در انتظار شكوفايى مستضعفان، اسير
غمت هر دم، بايد كه شرق و غرب به هم ريزى هر جا كه سر زنيم و خبر گيريم، تفتيده است
و منتظر آب است محتاج يك نگاه تو اين دنيا، اى آنكه از نگاه تو لبريزى فرهادم و در
آتش شيرينم، با تيشه اى كه كوه بلرزاند يا مى رسم به شهد شكر ريزش، يا جان دهم ز
فتنه پرويزى در خلوت غروب چنين گويد، حقدل ز آه و حسرت ديدارت كى با عصا و آن يد
بيضايت، آثار ساحران برون ريزى
محمدعلى حقدل جهرمى
گل نرگس
زلف آشفته كن، آشفتگى عالم بين به شكر خنده بزن، بندگى آدم بين خال جادو بنگر، خانه
دل پرغم بين طاق ابرو بنما، كلبه پر از ماتم بين گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما
قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا خاتم و ملك سليمان كنون در دستت جام جمشيد منور
ز دو چشم مستت نفرت و ننگ به اعداى پليد و پستت دشمنان خوار نمودى تو كه ناز شستت
گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا مجلس بزم،
مهياست، تويى بس زيبا ديدن روى تو حقا كه بود آب بقا يا اباصالح اگر روى نمايى تو
به ما جان فداى تو كنم، نيك پى نيك لقا گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه
نما، بر سر و چشمم نه پا ديرگاهى است كه ما تشنه ديدار توايم قد رعنا بنما جمله
خريدار توايم گر چه با دست و زبان موجب آزار توايم گل نرگس نظرى ما همگى خار توايم
گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا باطل از چهره حق
جلوه نمايد امروز خر دجال پليدى بفزايد امروز نعمت و راحت ما را بزدايد امروز در
تزوير و ريا باز گشايد امروز گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر
و چشمم نه پا ما كه آزرده ايام و هزاران فتن ايم دست آموز بلايا شده يار محن ايم تا
تصور ننمايى تو كه با خويشتن ايم گر كه فرمان بدهى در ره تو جان فكنيم گل بستان
محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا تو بغل باز كنى با سر و
با جان آييم پاى كوبان و سرافشان و غزل خوان آييم لشكر انس و ملك دشمن شيطان آييم
خود نه تنها كه همه خيل سواران آييم گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما،
بر سر و چشمم نه پا كوس رسوايى دجال فلك كوفته است رخت افلاس و ريا بر تن او دوخته
است گه فلك كوفته است گاه ملك كوفته است كاخ و بنياد ستمگر، همگى سوخته است گل
بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا تو كه آشفتگى امت
ما مى بينى كه كند شكوه ز هجران لب شيرينى «سر راحت ننهاده است سر بالينى » «آخر اى
ماه به درد دل ما تسكينى » گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و
چشمم نه پا گر چه ما منتظران واله و دوريم ز تو تا تصور ننمايى كه صبوريم ز تو خيل
ما سوختگان پر ز سروريم ز تو يوسف فاطمه ما غرق غروريم ز تو گل بستان محمد، تو قدم
رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا علم شيفتگى بر همه عالم زن سرمه خواب ز
چشمان همه بر هم زن سر به اين كلبه طوفان زده آدم زن دست رد بر سر و بر سينه نامحرم
زن گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر سر و چشمم نه پا يادگارى صنما
ز آن گل رخسار بده ساغرى ز آن مى گل رنگ به احرار بده درس آزادگى حيدر كرار بده
درسى از دين خدا خاطر كفار بده گل بستان محمد، تو قدم رنجه نما قدمى رنجه نما، بر
سر و چشمم نه پا
هادى خديور
ماه دل آرا
اى زهره زيبايى، تو كعبه دلهايى بتها به سجود افتد، هر پرده كه بگشايى با دست
مسيحايى، عطرى چو ببخشايى رخساره مريم را، با عشق بيارايى اى عشق! گوارايى، صهباى
مصفايى مست تو بهار آمد، تو هست بهار آيى در حلقه مينايى، ماهى تو، دل آرايى صد
ديده به رقص آمد، يك جلوه چو بنمايى يوسف رخ يكتايى، محبوب زليخايى مجنون تو شد
ديده، ليلاى دل مايى در مذهب زيبايى، تو خال لب بايى يك قطره تلاوت كن، زان كوثر
دريايى اى حسن تماشايى، در اوج تمنايى لبيك تو ما را بس، در مشعر تنهايى
معصومه نجفى مطيعى
مجله موعود شماره 18
|