spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
اميد حنّانه چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲

ماجده‌ محمدي

 

 

  ـ تهران‌! تهران‌ مي‌ري‌ آقا؟!
  ـ چي‌ ميگي‌ داداش‌؟ تهران‌! تو اين‌ برف‌! بايد تا صبح‌ صبر كني‌. الا´ن‌ اصلاً نميشه‌...
  ـ يعني‌... يعني‌ الا´ن‌ حتّي‌ يه‌ ماشين‌ هم‌ نيست‌؟
  محمود، دست‌هايش‌ را از جيبش‌ درآورد و به‌ آرامي‌ يقة‌ كاپشن‌ خود را قدري‌ بالاتر كشيد. سعي‌ كرد از به‌ هم‌ خوردن‌ دندان‌هايش‌ جلوگيري‌ كند. سرما، تا مغز استخوانش‌ نفوذ كرده‌ بود. صورتش‌ از شدت‌ سرما كرخت‌ شده‌ بود.
  ـ نه‌ برادر! حتّي‌ يه‌ ماشين‌... هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نيست‌ تو اين‌ برف‌ و بوران‌ بره‌ تهران‌.
  محمود خم‌ شد و ساكش‌ را از روي‌ جدول‌ خيابان‌ برداشت‌ و بار ديگر نگاهي‌ به‌ ماشين‌ها انداخت‌. راننده‌، انگار كه‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخته‌ باشد، دستي‌ بر شانه‌اش‌ زد و گفت‌:
  نگران‌ نباش‌ جوون‌! قول‌ مي‌دم‌ فردا رأس‌ ساعت‌ 4، اوّلين‌ اتوبوس‌ عازم‌ بشه‌. بالاخره‌ تا صبح‌ به‌ جادّه‌ها شن‌ و نمك‌ مي‌پاشن‌ راه‌، مطمئن‌تر مي‌شه‌...
  راننده‌ لبخندي‌ زد و محمود به‌ فكر فرو رفت‌ و در حالي‌ كه‌ از راننده‌ خداحافظي‌ مي‌كرد و از او دور مي‌شد، زير لب‌ گفت‌: «نگران‌ نباشم‌؟! آخه‌ چطوري‌، خدايا، كمكم‌ كن‌، خدايا، من‌ رو در كاري‌ كه‌ براي‌ رضاي‌ تو انجام‌ مي‌دم‌ ياري‌ بده‌!» و چشمانش‌ گرماي‌ اشك‌ را احساس‌ كردند و تصوير جادّة‌ سفيدپوش‌ در مقابل‌ چشمانش‌ لغزيد...
 * * *
  حنّانه‌ از پشت‌ پنجره‌ نگاهي‌ به‌ آسمان‌ و ابرهايش‌ كرد و آه‌ سردي‌ از سينه‌ بيرون‌ داد. با خود زمزمه‌ كرد: «خدا كنه‌ برف‌ نياد! وگرنه‌ ريحانه‌ تا صبح‌ بيشتر دوام‌ نمي‌آره‌!» سوز سردي‌ از روزنة‌ پنجره‌ به‌ اتاق‌ وزيد  و تن‌ حنّانه‌ را لرزاند. دست‌هايش‌ را در سينه‌ جمع‌ كرد و نگاهي‌ به‌ ماه‌ انداخت‌.
  دو قطره‌ اشك‌ كه‌ مدت‌ها بود در چشمانش‌ حلقه‌ زده‌ بودند بيرون‌ دويدند. چشم‌هايش‌ سوخت‌. گلويش‌ نيز و سعي‌ كرد بغض‌ گلوگيرش‌ را فرو برد. حنّانه‌ سرفة‌ خشكي‌ كرد و مادرش‌ با شنيدن‌ صداي‌ سرفه‌، سربرگرداند و با نگراني‌ نگاهش‌ كرد. سپس‌ با لحن‌ ملايمي‌ گفت‌: «حنّانه‌جون‌! مادر، بيا اينطرف‌. اينقدر جلوي‌ پنجره‌ نأيست‌. عاقبت‌ تو هم‌ مريض‌ مي‌شي‌. بيا اينجا كنار ريحانه‌ بشين‌ و يه‌ كم‌ باهاش‌ حرف‌ بزن‌!!» مادر، انگار بغض‌ كرده‌ بود. حنّانه‌ نگاهش‌ را از روي‌ ماه‌، دزديد و با سرعت‌ به‌ طرف‌ ريحانه‌ رفت‌. در گوشه‌اي‌ از اتاق‌، جايي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسيد گرمتر از جاهاي‌ ديگر باشد، ريحانه‌ از درد به‌ خود مي‌پيچيد. خودش‌ را در پتو پيچيده‌ بود ولي‌ هنوز احساس‌ سرما مي‌كرد. مادرش‌ مرتب‌ كيسة‌ آب‌ گرم‌ را پر مي‌كرد و در زير پتو مي‌گذاشت‌. حنّانه‌ كنار خواهرش‌ نشست‌. همانطور كه‌ به‌ چهرة‌ ريحانه‌ خيره‌ شده‌ بود، به‌ ياد پدرش‌ افتاد. ياد زماني‌ كه‌ هشت‌ سال‌ بيشتر نداشت‌ و يك‌ روز غروب‌ خبر شهادت‌ بابا را برايشان‌ آوردند. در آن‌ هنگام‌ فقط‌ او بود و خواهري‌ چند روزه‌ كه‌ هرگاه‌ به‌ چهره‌اش‌ نگاه‌ مي‌كرد، تمامي‌ آن‌ خاطرات‌ برايش‌ زنده‌ مي‌شدند. چرا كه‌ هميشه‌ فكر مي‌كرد ريحانه‌، هم‌ سن‌ و سال‌ با روزهايي‌ است‌ كه‌ پدرش‌ در بهشت‌ به‌ سر مي‌برد. هرگز فراموش‌ نمي‌كرد كه‌ آن‌ روز وقتي‌ ساك‌ دستي‌ خاكي‌ و رنگ‌ و رو رفته‌ را باز كرد، از آنچه‌ مي‌ديد شگفت‌زده‌ شده‌ بود. پلاك‌ بابا... تسبيح‌ بابا... چفيه‌اي‌ كه‌ همواره‌ بوي‌ گل‌ محمّدي‌ مي‌داد... و در لابلاي‌ چفيه‌، كاغذي‌ بود كه‌ تمام‌ اين‌ چند سال‌ به‌ عنوان‌ مونس‌ دردهاي‌ او به‌ حساب‌ مي‌آمد. با صداي‌ ريحانه‌، رشتة‌ افكارش‌ پاره‌ شد:
  ـ مادر... مادر دارم‌ مي‌ميرم‌... تورو به‌ خدا كاري‌ بكن‌! آي‌ي‌ي‌... خداي‌ من‌... آي‌ي‌ي‌...
  مادر با صدايي‌ حزن‌آلود پرسيد: «ريحانه‌جون‌! چي‌ كار برات‌ بكنم‌؟» ريحانه‌ در همان‌ حالي‌ كه‌ چشمانش‌ را بسته‌ بود، گفت‌: «نمي‌دونم‌! تمام‌ استخوان‌هام‌ دارن‌ خفرد مي‌شن‌.»
  ـ آخه‌ من‌ چي‌ كار كنم‌؟ اين‌ وقت‌ شب‌ تو رو كجا ببرم‌؟ خواهش‌ مي‌كنم‌ تا صبح‌ صبر كن‌! سعي‌ كن‌ بخوابي‌ عزيزم‌...
  مادر، خم‌ شد و پتو را تا گردن‌ ريحانه‌ بالا كشيد. دستي‌ بر سر او كشيد و در همان‌ حال‌ براي‌ چندمين‌ بار سورة‌ حمد را براي‌ شفايش‌ خواند. ريحانه‌، باز هم‌ در زير پتو مچاله‌ شد. اتاق‌ در سكوت‌ سردي‌ فرو رفت‌. دل‌ حنّانه‌ از گرسنگي‌ ضعف‌ مي‌رفت‌. مادر نگاهي‌ به‌ او كرد و پرسيد: «گرسنه‌اي‌؟» حنّانه‌ چيزي‌ نگفت‌ ولي‌ مادر بلند شد و به‌ طرف‌ آشپزخانه‌ رفت‌. درست‌ مثل‌ بچه‌هايي‌ كه‌ از مادرشان‌ فرار مي‌كنند، در تاريكي‌ آشپزخانه‌ به‌ زمين‌ نشست‌ و زانو در بغل‌ گرفت‌ و به‌ نقطه‌اي‌ خيره‌ شد. بعد سرش‌ را روي‌ زانوهايش‌ گذاشت‌ و شانه‌هايش‌ آرام‌ آرام‌ لرزيد. اندكي‌ كه‌ گريه‌ كرد، بلند شد و در حالي‌ كه‌ از نتيجة‌ كار خود باخبر بود، بي‌اختيار درف يخچال‌ و كمدها را باز و بسته‌ كرد و مثل‌ هر دفعه‌، هيچ‌ چيز پيدا نكرد. خانه‌اي‌ كه‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كردند، به‌ همراه‌ اندك‌ وسايل‌ درونش‌، يادگاري‌ از ابراهيم‌ بود. و او چقدر دخترهايش‌ را دوست‌ داشت‌. پدر، عاشق‌ دختر موطلايي‌ و قشنگش‌ بود كه‌ كاملاً شبيه‌ مادرش‌ بود و مادر به‌ دختري‌ عشق‌ مي‌ورزيد كه‌ با صورت‌ سبزه‌ و موهاي‌ مجعد و چشمان‌ مشكي‌، ياد و خاطرة‌ ابراهيم‌ را در ذهن‌ او زنده‌ مي‌ساخت‌ و حالا يادگار ابراهيم‌ در بستر بيماري‌ افتاده‌ بود و...
  سرانجام‌، مادر با سرافكندگي‌ به‌ اتاق‌ بازگشت‌ و براي‌ اينكه‌ كاري‌ كرده‌ باشد، به‌ طرف‌ علاءالدين‌ رفت‌ و شعله‌اش‌ را زيادتر كرد و با شرمندگي‌ نگاهي‌ به‌ حنّانه‌ انداخت‌ كه‌ به‌ گل‌هاي‌ قالي‌ چشم‌ دوخته‌ بود. مادر به‌ آرامي‌ در كنار حنّانه‌ نشست‌:
  ـ به‌ چي‌ فكر مي‌كني‌ دخترم‌؟!
  ـ به‌ دايي‌! به‌ اينكه‌ هر وقت‌ مي‌آد، همة‌ غم‌ها رو با خودش‌ مي‌بره‌. به‌ اينكه‌ حالا چند وقته‌ ما رو تنها گذاشته‌...
  ـ چرا دايي‌؟ چشم‌ اميدت‌ به‌ خدا باشه‌، همون‌ خدايي‌ كه‌ دايي‌ رو به‌ اينجا مي‌فرسته‌ و اگه‌ اون‌ نخواد... اگه‌ اون‌ نخواد هيچ‌كاري‌ انجام‌ نمي‌شه‌.
  ـ مادر! چي‌ ميشه‌ اگه‌ دايي‌ همين‌ فردا بياد؟ چي‌ ميشه‌ اگر الا´ن‌ به‌ فكر ما باشه‌؟!
  بار ديگر صداي‌ سرفه‌هاي‌ ريحانه‌ در اتاق‌ پيچيد و صحبت‌ حنّانه‌ را قطع‌ كرد. حنّانه‌ با سرعت‌ به‌ طرف‌ آشپزخانه‌ رفت‌ و با ليواني‌ از آب‌ جوش‌ بازگشت‌ و در كنار خواهرش‌ زانو زد و دستش‌ را در زير سر او گذاشت‌ و به‌ آرامي‌ گفت‌: «ريحانه‌جون‌! بلند شو. بلند شو آب‌ بخور!» ريحانه‌ به‌ سختي‌ تكاني‌ به‌ خود داد و با كمك‌ حنّانه‌ در رختخواب‌ نشست‌. حنّانه‌ ليوان‌ را به‌ طرف‌ دهان‌ او برد. ريحانه‌ به‌ سختي‌ تكاني‌ به‌ خود داد و حنّانه‌ او را در رختخواب‌ نشاند و ليوان‌ را به‌ طرف‌ دهان‌ او برد. ريحانه‌ همانطور كه‌ سرفه‌ مي‌كرد رويش‌ را برگرداند و خواست‌ چيزي‌ بگويد كه‌ هجوم‌ بي‌امان‌ سرفه‌ها اجازة‌ اين‌ كار را به‌ او نداد. حنّانه‌ ملتمسانه‌ گفت‌: «بخور ريحانه‌! خواهش‌ مي‌كنم‌...» مادر، اندكي‌ خود را به‌ ريحانه‌ نزديك‌ كرد و او را در آغوش‌ گرفت‌. و در حاليكه‌ ليوان‌ را از دست‌ حنّانه‌ مي‌گرفت‌، گفت‌: «تو آرام‌ باش‌. من‌ بهش‌ ميدم‌ بخوره‌» و آب‌ را به‌ صورت‌ ريحانه‌ نزديك‌ كرد ولي‌ او باز هم‌ صورتش‌ را برگرداند. اين‌ بار حنّانه‌ با لحن‌ دلسوزانه‌ و در عين‌ حال‌ خشني‌ گفت‌: «خفب‌ بخور ديگه‌! داري‌ خفه‌ مي‌شي‌...» ريحانه‌ هنوز سرفه‌ مي‌كرد مادر، دست‌ بر سر او گذاشت‌ تا سوره‌ حمد ديگري‌ بخواند و با حركت‌ چشم‌هايش‌ به‌ حنّانه‌ فهماند كه‌ آرام‌ باشد. ريحانه‌ همانطور كه‌ خود را به‌ سختي‌ به‌ آغوش‌ مادر چسبانده‌ بود، ناله‌اي‌ كرده‌ و سعي‌ كرد خود را بلند كند. مادر دست‌هايش‌ را شل‌ كرد و ريحانه‌ با بي‌حالي‌ سر بلند كرد و با صداي‌ ضعيفي‌ گفت‌: «مادر... خون‌! خون‌ آمده‌... لباست‌!...» حنّانه‌ باز هم‌ با سرعت‌ از جا برخاست‌ و اين‌ بار در حالي‌ كه‌ تمامي‌ درس‌هايش‌ در رابطه‌ با بيماري‌ «سل‌» را به‌ ياد مي‌آورد به‌ اتاق‌ رفت‌ و با يك‌ سطل‌ كوچك‌ و چند ملافه‌ بازگشت‌. خون‌ از لاي‌ انگشتان‌ ريحانه‌ درون‌ سطل‌ ريخت‌. مادر، كه‌ مات‌ و مبهوت‌ به‌ آرامي‌ پشت‌ ريحانه‌ رو مي‌ماليد رو به‌ حنّانه‌ كرد و گفت‌: «مادر، چند تا دستمال‌ بيار و دست‌هاي‌ ريحانه‌ رو پاك‌ كن‌ تا به‌ جايي‌ نمالد.» ريحانه‌ هنوز سرفه‌ مي‌كرد كه‌ حنانه‌ با چند دستمال‌ بازگشت‌. مادر دستمال‌ها را از او گرفت‌، لب‌ها و دست‌هاي‌ ريحانه‌ را پاك‌ كرد و او را دلداري‌ داد و گفت‌ كه‌ به‌ زودي‌ خوب‌ خواهد شد.
  حنانه‌ نيز در حاليكه‌ ريحانه‌ را نوازش‌ مي‌كرد. با چشم‌هايي‌ هراسان‌ به‌ او خيره‌ شده‌ بود. در دلش‌ نذري‌ را كه‌ كرده‌ بود، افزايش‌ داد تا حال‌ خواهرش‌ خوب‌ شود. ريحانه‌، هر از گاهي‌ تك‌ سرفه‌اي‌ مي‌كرد و باز هم‌ خون‌ از دهانش‌ خارج‌ مي‌شد. حنّانه‌ ديگر طاقت‌ نشستن‌ نداشت‌ و به‌ محض‌ بازگشت‌ مادرش‌ بلند شد و به‌ طرف‌ اتاق‌ كوچك‌ زير پلّه‌ رفت‌. وارد اتاق‌ كه‌ شد، از بالاي‌ كمد چوبي‌، بسته‌اي‌ را برداشت‌ و به‌ آرامي‌ بر زمين‌ نشست‌. بار ديگر بغض‌ در گلويش‌ نشست‌ ولي‌ اين‌ بار نمي‌خواست‌ گريه‌ كند، چون‌ از پدرش‌ خجالت‌ مي‌كشيد. در پاكت‌ را باز كرد و چند كاغذ از آن‌ بيرون‌ آورد. ابتدا بوسه‌اي‌ بر عكس‌ پدرش‌ زد و آنگاه‌ وصيت‌نامة‌ او را باز كرد و بار ديگر شروع‌ به‌ خواندن‌ نمود.
  ـ ... و امّا به‌ دخترهاي‌ عزيزم‌ سفارش‌ مي‌كنم‌ كه‌ هرگز خداوند را از ياد مبرند و از توجّهات‌ امام‌ زمان‌(عج‌)، غافل‌ نباشند. حنّانه‌ عزيزم‌! از تو مي‌خواهم‌ كه‌ هرگاه‌ زندگي‌ بر تو سخت‌ گرفت‌، به‌ ياد خدا باشي‌ و از امام‌ زمان‌ كمك‌ بگيري‌ و اين‌ را بداني‌ كه‌ آنها در همه‌ حال‌ مراقب‌ امور ما هستند...
  وقتي‌ حنّانه‌ به‌ خود آمد، قطرات‌ اشكش‌ را ديد كه‌ روي‌ صورت‌ بابا مي‌درخشيدند. با آستين‌ لباسش‌ آنها را پاك‌ كرد و بار ديگر همه‌ چيز را جمع‌ كرد و درون‌ پاكت‌ گذاشت‌ و به‌ طرف‌ حياط‌ رفت‌. مادر نيم‌ نگاهي‌ به‌ او انداخت‌ و گفت‌: «نرو بيرون‌ حنّانه‌! ديگه‌ به‌ تو كه‌ نبايد بگم‌!» حنّانه‌ بدون‌ اينكه‌ رويش‌ را برگرداند، با صدايي‌ بغض‌آلود گفت‌: «الا´ن‌ برمي‌گردم‌...»
  ـ آخه‌ براي‌ چي‌ مي‌خواهي‌ بري‌ حياط‌؟ چي‌ مي‌خواي‌؟! چيزي‌ لازم‌ داري‌؟
  حنّانه‌ در حالي‌ كه‌ بغض‌ گلويش‌ را مي‌فشرد، با لحن‌ تعرّض‌آميزي‌ گفت‌: «مي‌خوام‌ ببينم‌، هيچ‌ كس‌ نيست‌ كه‌ به‌ داد ما برسه‌؟ پس‌ خداي‌ مهربوني‌ كه‌ هيچوقت‌ ما را تنها نمي‌گذاشت‌ الا´ن‌ كجاست‌؟ پس‌ امام‌ زمان‌ كجاست‌ كه‌ به‌ داد ما برسه‌؟... ببينم‌ اصلاً آنها صداي‌ ما را مي‌شنوند يا نه‌؟» و لحظه‌اي‌ ساكت‌ ماند. مادر به‌ آرامي‌ گفت‌: «ناسپاسي‌ نكن‌ دخترم‌!...» حنّانه‌، به‌ حياط‌ رفت‌ و در را با سرعت‌، پشت‌ سرش‌ بست‌ تا سرما وارد اتاق‌ نشود. ريحانه‌ بار ديگر، خون‌ بالا آورد و مادر باز هم‌ سورة‌ حمد خواند.
  حنّانه‌ به‌ محض‌ ورود به‌ حياط‌، شروع‌ به‌ گريه‌ كرد. سوز سرما در تنش‌ پيچيد و بدنش‌ را لرزاند. در حالي‌ كه‌ دندان‌هايش‌ تند و تند به‌ هم‌ مي‌خوردند، او همچنان‌ گريه‌ مي‌كرد. آرام‌ آرام‌ رفت‌ و روي‌ پلّه‌ نشست‌. نگاهي‌ به‌ ماه‌ انداخت‌ كه‌ هنوز پتوي‌ ابر، جلوي‌ صورتش‌ را گرفته‌ بود. زير لب‌ زمزمه‌ كرد: «صدايم‌ رو مي‌شنوي‌ يا نه‌؟ گريه‌هاي‌ مادرم‌ رو مي‌بيني‌ يا نه‌؟ حال‌ بد ريحانه‌ رو متوجه‌ هستي‌ يا نه‌؟ پس‌ كجايي‌؟! مگه‌، تو ياور ستمده‌ها نيستي‌؟ پس‌ ديگه‌ كفي‌؟ اگه‌ حال‌ ريحانه‌ همينطور پيش‌ بره‌ تا صبح‌ ديگه‌ زنده‌ نيست‌! اگر ريحانه‌ بميره‌، من‌ و مادر هم‌ مي‌ميريم‌... پس‌ تو رو به‌ خدا كمكمون‌ كن‌! تا صبح‌ خيلي‌ مونده‌ و ريحانه‌ هم‌ هر لحظه‌ حالش‌ بدتر مي‌شه‌...»
  آنگاه‌ در حالي‌ كه‌ صدايش‌ از هق‌ هق‌ گريه‌ مي‌لرزيد، رو به‌ ماه‌ كرد و زمزمه‌اش‌ را بلندتر نمود و گفت‌: «تو را به‌ خدا، به‌ بزرگواري‌ات‌ قسم‌، يه‌ كاري‌ بكن‌! ريحانه‌ رو شفا بده‌... خواهش‌ مي‌كنم‌.» در همان‌ حال‌ كه‌ گريه‌ مي‌كرد و به‌ ماه‌ مي‌نگريست‌، اشك‌ها از گوشة‌ چشمش‌ بيرون‌ مي‌غلتيدند و در امتداد گوش‌هايش‌ پايين‌ مي‌رفتند و در ميان‌ موهايش‌ گم‌ مي‌شدند. ابرها به‌ تدريج‌ از جلوي‌ ماه‌، كنار رفتند و ماه‌، آنچنان‌ در چشم‌هاي‌ او درخشيد كه‌ ناگاه‌ ساكت‌ شد و به‌ ماه‌ خيره‌ گشت‌ و زير لب‌ گفت‌: «يعني‌ تو هم‌ صداي‌ من‌ رو شنيدي‌؟» همينطور به‌ ماه‌ خيره‌ شده‌ بود كه‌ با صداي‌ لطيف‌ مادرش‌، به‌ خود آمد. مادر كه‌ در چهارچوب‌ در ايستاده‌ بود و به‌ حنّانه‌ نگاه‌ مي‌كرد، با صدايي‌ آهسته‌ گفت‌: «بيا تو تا مريض‌ نشدي‌!» حنّانه‌ ناگهان‌ متوجه‌ شد كه‌ چقدر سردش‌ شده‌ است‌. امّا اين‌ بار برعكس‌ دفعات‌ قبلي‌، از درون‌ دلش‌ گرماي‌ اميد را احساس‌ مي‌كرد. به‌ آرامي‌ به‌ طرف‌ مادر آمد و مادرش‌ دستي‌ بر سر او كشيد و با صدايي‌ آهسته‌ گفت‌: «بي‌تابي‌ نكن‌... حال‌ خواهرت‌ خوب‌ مي‌شه‌. الا´ن‌ هم‌ خوابيده‌ آروم‌ برو تا بيدارش‌ نكني‌...» حنّانه‌، به‌ مادرش‌ خيره‌ شده‌ بود و نمي‌دانست‌، چرا او اينقدر آرام‌ است‌. وارد اتاق‌ كه‌ شد، بالاي‌ سر ريحانه‌ رفت‌ و به‌ آرامي‌ نشست‌. دستش‌ را بر پيشاني‌ او گذاشت‌. حرارت‌ بدنش‌ عادي‌ شده‌ بود. ريحانه‌ كمي‌ چشم‌هايش‌ را باز كرد و با ديدن‌ حنّانه‌ لبخند زد. حنّانه‌ با صدايي‌ لرزان‌ پرسيد: «حالت‌... حالت‌ خوبه‌ ريحانه‌؟!»
  ـ خيلي‌ خوب‌ حنّانه‌جون‌... من‌ شفايم‌ رو گرفتم‌؟
  ـ چي‌؟ شفايت‌ را!... از كي‌ گرفتي‌؟
  ـ بگذار بخوابم‌... خيلي‌ خوابم‌ مي‌آد.
  حنّانه‌ در حالي‌ كه‌ تعجب‌ كرده‌ بود و لبخندش‌ كم‌كم‌ داشت‌ از صورتش‌ محو مي‌شد، گفت‌: «باشه‌... خوب‌ بخواب‌... خواهر قشنگم‌.» و وقتي‌ بر پيشاني‌ خواهرش‌ بوسه‌ زد نگاهش‌ بر روي‌ ساعت‌ ماند... ساعت‌ 30:4 بامداد بود و او اصلاً متوجه‌ گذشت‌ زمان‌ نشده‌ بود...
  بعد از نماز صبح‌، چشمان‌ حنّانه‌ بي‌اختيار روي‌ هم‌ آمد. ولي‌ هنوز چشمانش‌ گرم‌ نشده‌ بود كه‌ صداي‌ زنگ‌ در، غافلگيرش‌ كرد. با عجله‌ به‌ طرف‌ حياط‌ دويد و به‌ گمان‌ اينكه‌ رفتگر محلّه‌ است‌ در را باز كرد ناگهان‌ دهانش‌ از تعجب‌ باز ماند:
  ـ شف... شف... شما هستيد؟
  ـ پس‌ مي‌خواستي‌ كي‌ باشه‌؟
  حنّانه‌ سرش‌ را به‌ داخل‌ برد و با صداي‌ بلند گفت‌: «مادر! بيا ببين‌ كي‌ اومده‌؟» و باز به‌ چشم‌هاي‌ دايي‌ محمود خيره‌ شد.
  ـ چه‌ طور شد كه‌ اومديد؟ خيلي‌ منتظرتون‌ بودم‌. ولي‌... ولي‌ اصلاً فكر نمي‌كردم‌... حالا...
  دايي‌ محمود در حالي‌ كه‌ صورتش‌ از شدت‌ سرما سرخ‌ شده‌ بود، با خنده‌ گفت‌: «يعني‌ كه‌ برگردم‌؟!
  ـ نه‌... نه‌... منظورم‌ اين‌ نبود.
  ـ خب‌ پس‌ لااقل‌ تعارف‌ كن‌ بيام‌ تو...
  حنّانه‌ با دستپاچگي‌ دايي‌ را به‌ داخل‌ اتاق‌ دعوت‌ كرد و در همان‌ حال‌ كه‌ دايي‌ داشت‌ براي‌ مادرش‌ جريان‌ آمدن‌ خود را تعريف‌ مي‌كرد، او هم‌ به‌ آشپزخانه‌ رفت‌ تا براي‌ آنها، چايي‌ ببرد.
  ـ نمي‌دانم‌ چه‌ طور شد كه‌ يكدفعه‌ تصميم‌ گرفتم‌ بيام‌ تهران‌. آن‌ هم‌ تو اين‌ برف‌ و بوران‌. خودم‌ هم‌ باورم‌ نمي‌شد. تا به‌ حال‌ اينقدر راحت‌ به‌ تهران‌ نرسيده‌ بودم‌... اصلاً انگار كار خدا بود!
  حنّانه‌ در حاليكه‌ سيني‌ چاي‌ را به‌ درون‌ اتاق‌ مي‌آورد، زير چشمي‌ نگاهي‌ به‌ ريحانه‌ كرد، كه‌ به‌ راحتي‌ در خواب‌ فرو رفته‌ بود، در حاليكه‌ ماه‌ مهربان‌، كم‌كم‌ داشت‌ از صفحة‌ آسمان‌ محو مي‌شد، حنّانه‌ با سرعت‌ به‌ طرف‌ اتاق‌ زير پلّه‌ رفت‌ و بار ديگر بستة‌ كوچك‌ را از بالاي‌ كمد برداشت‌. اين‌ بار بوسه‌اي‌ به‌ عكس‌ پدرش‌ زد و بعد، دفتري‌ را كه‌ درون‌ بسته‌ بود، برداشت‌ و در حالي‌ كه‌ هم‌ مي‌خنديد و هم‌ اشك‌ مي‌ريخت‌، در يكي‌ از صفحات‌ آن‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ كرد:
  ـ پدر خوبم‌ سلام‌! باز هم‌ به‌ قلب‌ ما شادي‌ بخشيده‌ شد. باز هم‌ به‌ قولت‌ وفا نمودي‌. گفته‌ بودي‌ تنهايمان‌ نمي‌گذاري‌ و نگذاشتي‌! پدر مهربانم‌. يكبار ديگر به‌ حرف‌هايت‌ عمل‌ كردم‌ و موفق‌ هم‌ شدم‌. حالا همه‌ حالشان‌ خوب‌ است‌. هوا هم‌ كم‌كم‌ روشن‌ و گرم‌ مي‌شود. جمعمان‌ جمع‌ است‌... من‌، ريحانه‌، مادر، دايي‌ محمود... همه‌ هستند. فقط‌ تو نيستي‌ و او كه‌... بالاخره‌ يك‌ روز مي‌آيد.
 حنّانه‌ كوچكت‌
 زيباترين‌ روز بهاري‌ من‌
  و حالا، برف‌ها آرام‌ آرام‌ در زير اشعه‌هاي‌ خورشيد آب‌ مي‌شدند. «خورشيدي‌ كه‌ از پشت‌ ابر مي‌تابيد.»

 


 

 

 




 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.