|
گروش زرتشتيان به بهاييگري |
|
|
|
۲۰ دي ۱۳۸۷ |
 از جمله کمکهاي اليگارشي ثروتمند و مقتدر پارسي به فرقة بهايي بايد به اراضي وسيعي در شهر دهلي اشاره کرد که پارسيان به بهاييان اهدا کردند و در آن بناي باشکوه معبد لوتوس (نيلوفر آبي) ايجاد شد. اين معبد يکي از اماکن مهم و مشهور شهر دهلي است و هر روزه هزاران تن بازديدکننده دارد.
بررسياي که دربارة نقش يهوديان در گسترش بهاييگري در ايران ارائه شد، در مقياسي محدودتر، دربارة زرتشتيان بهايي شده نيز صادق است. موج گروش زرتشتيان به بهاييگري در حوالي سال 1919 م. رخ داد و بسياري از تقريباً 250 نفر زرتشتي بهايي شده،1 رعاياي ارباب جمشيد جمشيديان، ثروتمند مقتدر زرتشتي، بودند که در روستاهاي يزد و کرمان (روستاهاي حسينآباد، مريمآباد، قاسمآباد و...) سکونت داشتند. اين پديده را ميتوان به شکلهاي مختلف تحليل کرد و براي آن پايههاي اجتماعي و فرهنگي فرض نمود.2 ولي در آن روزها دستاندرکاران و آشنايان با سياست مسئله را به گونهاي ديگر ميديدند؛ عموماً نه آن را جدي ميگرفتند نه براي آن اصالتي قائل بودند. براي نمونه، اعظام قدسي در خاطرات خود از دوران تدريس در مدرسة سنلوئي تهران مينويسد:
«يک معلم انگليسي به نام فريبرز که اصلاً زرتشتي بود ولي بهايي شده بود با من از نقطه نظر اينکه علاقهمند به خطّ فارسي بود اظهار دوستي و تقاضا داشت که خط تعليم بگيرد. من هم حاضر شدم. اين بود که در روزهاي مدرسه ايشان هم چند دقيقه که سر کلاس من نبود به اصطلاح در زنگ تنفس تعليم ميگرفتند...، يکي از روزها وارد صحبت مذهبي گرديد و خواست از در تبليغ با من وارد مذاکره گردد. به ايشان گفتم: اگر ميخواهيد که من به شما تعليم خط بدهم از اين مقوله با من صحبت ننماييد، چون تمام اينها را از مؤسس و غيره ميشناسم؛ ولي شما حق داريد، چون زرتشتي بودهايد و حالا قبول اين مشکل نمودهايد؛ شما هم از نقطهنظر سياسي قبول کردهايد. خندهاي کردند و گفتند: آقاي ميرزاحسن، مثل اينکه شما خوب وارد هستيد».3
در بررسي اين پديده با نقش ارباب جمشيد جمشيديان به عنوان حامي اصلي اين موج آشنا ميشويم. ارباب جمشيد از صميميترين دوستان اردشير ريپورتر، رئيس شبکة اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران پس از مانکجيهاتريا بود و صميميت ميان ايندو تا بدان حد بود که برخي از ديدارهاي محرمانه اردشيرجي و رضا خان در خانة ارباب جمشيد صورت ميگرفت.4 با توجه به اين پيوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا و اردشير ريپورتر منتسب کنيم به بيراهه نرفتهايم. جايگاه ارباب جمشيد در اين ماجرا تا بدان حد است که عباس افندي مکرراً بهاييان يزد و کرمان را به فرمانبري و اطاعت از او امر ميکند.5
به نوشتة حسن نيکو، بهاييان هندوستان «همگي زرتشتي ايراني هستند که از دهات يزد و کرمان به عنوان چايفروشي در بمبئي مجتمع شدهاند و آنان نيز مانند کليميها... همان تعصب زرتشتي را قدري کمتر از يهوديان دارند و دو سه نفر مسلمان که در بمبئي هستند در اکثريت آنها مستهلک شده؛ مخصوصاً به آنها راه نميدهند».6 از جمله کمکهاي اليگارشي ثروتمند و مقتدر پارسي به فرقة بهايي بايد به اراضي وسيعي در شهر دهلي اشاره کرد که پارسيان به بهاييان اهدا کردند و در آن بناي باشکوه معبد لوتوس (نيلوفر آبي) ايجاد شد. اين معبد يکي از اماکن مهم و مشهور شهر دهلي است و هر روزه هزاران تن بازديدکننده دارد.
صبحي مهتدي مينويسد: «اين را هم بدانيد که من با مردم هيچ کيش و آئيني دشمني ندارم... ولي با اين گروه که به دروغ و از روي ريا خود را بهايي ناميده و من آنها را جهود ميخوانم دل خوش ندارم؛ زيرا اينها در ساية اين نام که مردم اينها را يهودي ندانند کارهاي زشت بسيار کردهاند که زيانش به همة مردم کشور رسيده است. گراني خانهها و بالا بردن بهاي زمينها و ساختن داروهاي دغلي و دزدي و گرمي بازار سارهخواري و بردن نشانههاي باستاني به بيرون کشور و تبهکاري و ناپاکي و رواني بازار زشتکاري و فريب زنان ساده به کارهاي ناهنجاري همه با دست اين گروه است که از نام يهودي گريزان و به بهاييگري سرافرازند».7
صبحي نمونهاي از دغلکاريها را چنين شرح ميدهد: «چند سال پيش به هر نيرنگي بود يک جهود هباني را به نام عزيز نويدي در دادگاه ارتش آوردند. آنگاه براي زمينهاي قلعهمرغي، که در دست هواپيمايي بود، دادمند تراشيدند و نيرنگها به کار بردند تا بيست ميليون از کيسة ارتش بيرون کشيدند و به دست چند تن بهايي دادند که براي شوقي [رهبر فرقة بهايي] بفرستد».8
بهاييگري و تروريسم آيتي از نظر قساوت و شجاعت بهاييان را مشابه با يزيديان کردستان ميداند و خلق و خوي ايشان را چنين توصيف ميکند: «داراي اخلاقي خشن بوده، سختدل و کينهجو ولي متظاهر به مهر و محبت و نيز در شجاعت ايشان گفتوگو رفته. اغلب بر آنند که از اين سجيه پسنديده محرومند به قسمي که تا مقاومت نديدهاند نهايت پردلي را اظهار ميدارند ولي به محض اينکه به مقاومتي برخوردند ميدان خالي کرده، عقبنشيني ميکنند».9
اين قساوت را از اوّلين روزهاي پيدايش بابيگري در ميان اعضاي اين فرقه ميتوان ديد. به نوشتة فريدون آدميت، بابيها در جريان شورشهاي خود در دوران ناصري، با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و «اسيران جنگي» را «دست و پا ميبريدند و به آتش ميسوختند»10 اين قساوت و سبعيت را در ماجراي قتل شهيد ثالث (حاج ملامحمدتقي برغاني، 17 ذيقعدة 1263 ق.)، عمو و پدر همسر قرت العين، نيز به روشني ميتوان مشاهده کرد.
فريدون آدميت بساط «ميرزا حسينعلي» (بهاء) را از روز نخست مبتني بر «دستگاه ميرغضبي و آدمکشي» ميداند.11 در واقع از نخستين روزهاي فعاليت فرقة بهايي مجموعهاي از قتلها آغاز شد که اسرار برخي از آنها تاکنون روشن نشده و در برخي موارد نقش بهاييان در آن کاملاً به اثبات رسيده است. اين قتلها را به پنج گروه ميتوان تقسيم کرد: اوّل، قتلهاي سياسي؛ دوم، قتل برخي شخصيتهاي مسلمان که تداوم حيات ايشان براي بهاييت مضر بود؛ سوم، قتل بابيان مخالف دستگاه ميرزاحسينعلي نوري (بهطور عمده ازليها)؛ چهارم، قتل بهايياني که از برخي اسرار مطلع بودند يا به دلايلي تداوم حيات ايشان مصلحت نبود؛ پنجم، قتل بنا به اغراض شخصي سران فرقة بهايي.
قتل و خشونت يکي از اوّلين قتلهاي سران بهاييت قتل ميرزا اسدالله ديان است. ميرزا اسدالله ديان12 کاتب بيان و ساير مکتوبات علي محمد باب و از بابيان «حروف حيّ» بود و بسياري از اسرار پيدايش بابيگري را ميدانست. او به دستور ميرزا حسينعلي بهاء به قتل رسيد. ميرزا آقاخان کرماني (بابي ازلي و داماد ميرزايحيي صبح ازل) مينویسد: «ميرزا حسينعلي چون ميرزا اسدالله ديان را مخل خود يافت، ميرزا محمد مازندراني پيشخدمت خود را فرستاده او را مقتول ساخت».13 اين شيوة پدر را عباس افندي نيز ادامه داد. آيتي مينويسد: «عباس افندي اين رويه را دائماً تعقيب داشت؛ يعني مخالف علني خود را در بساط محرم و مجرم شده و اسرار را شناخته و به کشف آن پرداخته بود ميکوشيد براي افنا و اعدامش».14
ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبريج، به فردي به نام نصير بغدادي معروف به مشهدي عباس (ساکن بيروت) اشاره ميکند که آدمکش حرفهاي و مزدور ميرزا حسينعلي بها و عباس افندي بود و به دستور ايشان چند نفر را کشت از جمله ملا رجبعلي قهير، برادر زن علي محمد باب را که از برخي اسرار پيدايش بابيگري مطلع بود. براون، همچنين به فعاليتهاي تبليغي سه بابي ازلي در عکا اشاره ميکند و مينويسد بهاييان عکا تصميم گرفتند ايشان را از ميان بردارند. آنان ابتدا خواستند اين مأموريت را به نصير بغدادي محول کنند ولي بعد منصرف شدند؛ زيرا احضار نصير از بيروت ممکن بود راز قتل را آشکار کند. لذا، در 12 ذيقعده 1288 ق. هفت نفر از بهاييان به خانة افراد فوق در عکا ريختند و سيد محمد اصفهاني، آقاجان کجکلاه و ميرزا رضاقلي تفرشي را کشتند. حکومت عکا بها و پسرانش، عباس و محمدعلي افندي و ميرزا محمدقلي، برادر بها و تمامي بهاييان عکا، از جمله قاتلان، را دستگير کرد. بها و پسران و خويشانش شش روز زنداني بودند، سپس قاتلانش شناخته، در دادگاه به حبسهاي طولاني (7 و 15 سال) محکوم شدند.15
براون در جاي ديگر (حواشي بر مقاله شخصي سياح، چاپ اول، 1891) به اين ماجرا اشاره ميکند. او مينويسد: «مقامات دولت عثماني تصميم به تبعيد دو برادر به دو نقطه مختلف گرفتند و در ربيعالثاني سال 1285 ق. صبح ازل و پيروانش را به فاماگوستا16 (قلعه ماغوسا در قبرس) و حسينعلي بها و 80 نفر از پيروانش و چهار نفر ازلي را به عکا فرستادند. اين چهار نفر ازلي عبارت بودند از: حاجي سيد محمد اصفهاني، آقاجان بيگ کجکلاه، ميرزا رضاقلي تفرشي و برادرش آقا ميرزا نصرالله. به نوشتة براون، قبل از عزيمت به عکا، حسينعلي بهاء ميرزا نصرالله تفرشي را در ادرنه (آدريانوپول) با سم به قتل رسانيد و کمي پس از ورود به عکا، سه ازلي ديگر در منزل مسکونيشان در بندر عکا به دست اطرافيان بهاء مقتول شدند».17
ميرزا آقاخان کرماني در رساله هشت بهشت دربارة آدمکشيهاي سران فرقة بهايي به تفصيل سخن گفته است. او مينويسد: «ميرزا حسينعلي بهاء در ادرنه، قبل از حرکت به عکا، ميرزا نصرالله را با سم مقتول کرد و در عکا نيز چند نفر از اصحاب خود را فرستاد آن سه نفر را حاجي سيد محمد و آقاجان بيگ و ميرزا رضاقلي تفرشي در خانه نزديک قشله که منزل داشتند شهيد کردند و قاتلين اينان عبدالکريم شمر و حسين آبکش و محمد جواد قزويني».18
به نوشتة ميرزا آقاخان کرماني، در ايران نيز اصحاب حسينعلي بها موجي از وحشت و ترور آفريدند و به قتل ازليان صاحبنفوذ دست زدند:
«آقا عبدالواحد، آقامحمدعلي اصفهاني، حاجي آقا تبريزي و پسر حاجي فتاح، هر يک را به طوري جداگانه درصدد قتل برآمدند و بعضي فرار کردند. از آن جمله خياطباشي و حاجي ابراهيمخان را در خانة گندمفروشي کشتند و جسم آنان را با آهک در زير خاک گذارده روي آنها را با گچ سکو بستند...»
اين قتلها حتي شامل طلبکاران ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) نيز ميشد:
«و همچنين حاجي جعفر را، که مبلغ هزار و دويست ليره از ميرزا [حسينعلي بهاء] طلبکار بود و به مطالبه پول خود در عکا قدري تندي نمود و دزديهاي حضرات را حس کرده، ميرزا آقاجان کچل قزويني را تشويق کردند که آن پيرمرد را شبانه کشته، از طبقة فوقاني کاروانسرا به زير انداختند و گفتند خودش پرت شده... همچنين هر يک از اصحاب اقدمين، که از فضاحت و شناعت کارهاي ميرزا مطلع بودند و فريب او را نخوردند، فرستاد در هر نقطه شهيد نمودند. مثلاً جناب آقاي سيد علي عرب را، که از حروف حيّ نخستين بود، در تبريز، ميرزا مصطفي نراقي و شيخ خراساني شهيد کردند و ميرزا بزرگ کرمانشاهي را، که از اجله سادات بود و جناب آقا رجبعلي قهير را، که او نيز از حروف و ادله بود، ناصر عرب در کربلا به درجة شهادت رسيدند و برادرش آقاعلي محمد را در بغداد عبدالکريم شمر کشت. هر يک از اصحاب خودش را نيز که از فسق و فجور و باطن کار وي خبردار شدند در عکا يا نقطة ديگر تمام کردند. مانند حاجي آقا تبريزي. حتي آقا محمدعلي اصفهاني را که در اسلامبول تجارت مينمود و مدتي فريب او را خورده بود، ... ميرزا ابوالقاسم دزد بختياري را مخصوص از عکا مأمور نمود که برود در اسلامبول آن جرثوم غفلت را... قصد نمايد...19
به نوشتة ميرزا آقاخان کرماني، پس از فوت ميرزا حسينعلي بهاء (2 ذيقعده 1309 ق.) شيوة فوق ادامه يافت. اوّلين قرباني ميرزا محمد نبيل زرندي، مورخ معروف بهايي بود که خيال داشت خود را جانشين بها خواند. «پسران خدا حسينعلي بها خبردار شده، دو نفر را فرستاده، آن لنگ بيچاره را خفه کرده، بردند به دريا انداختند».20
در ميان قتلهاي متعدد و فراوان بهاييان، به ويژه بايد به قتل حاج شيخ زکريا نصيرالاسلام اشاره کرد. حاج شيخ زکريا انصاري دارابي، ملقب به نصيرالاسلام، از سران مجاهديني بود که به فتواي حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري به جهاد با استعمار انگليس و عوامل داخلي ايشان دست زدند و در اين زمينه سهمي بزرگ داشتند. نامبرده از شاگردان آخوند ملا محمد کاظم خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و حاجي ميرزا حسين تهراني (نجل خليل) و حاج سيد عبدالحسين مجتهد لاري بود و به نوشتة رکنزاده آدميت، در شهرستانهاي داراب، فسا، لار و نيريز عليه انگليس قيام مسلحانه کرد و به نشر افکار آزاديخواهي و استحکام مباني مشروطه ايران کوشيد و در رکاب مجتهد لاري جهاد کرد. مساعي وي چنان ارجمند بود که آخوند خراساني يک حلقه انگشتري فيروزه و اجازه مجاهده در راه آزادي براي او فرستاده و او را در اجازهنامه نصيرالاسلام خواند. رکنزاده آدميت ميافزايد:
«اين است که نصيرالاسلام با گروهي از تفنگچيان مجاهد در راه تعقيب و تنکيل ستمپيشگان بيآزرم و فرقة بهايي، که در شهر نيريز جمعيت و نفوسي داشتند، بيش از پيش کوشيد و آنها هم در پي فرصت بودند تا او را از ميان بردارند و همين که فرصت به دست آمد دو نفر از تفنگچيان او را، که يوسف و جعفرقلي نام داشتند، به وسيلة تطميع و تحميق وادار به قتل او کردند و در ماه رجب سال 1331 ق. پس ازفراغت از غسل روز جمعه هنگام خروج از گرمابه... به وسيلة شليک سه تير تفنگ شهيدش کردند. آن وقت 52 سال داشت.21
قتل سيد ابوالحسن کلانتر سيرجان (1324 ق.) از قتلهاي جنجالي بهاييان است. بهاييان به تحريک مخالفان سيد ابوالحسن کلانتر (اسفنديارخان رئيس طايفه بوچاقچي، شاهزاده حاج داراب ميرزا از مالکان محل و سيد حسين قوالالتجار از متنفذين سيرجان) پرداختند و در نتيجه در جريان يک ميهماني کلانتر سيرجان در تاريکي شب به قتل رسيد. اين ماجرا به شورش مردم سيرجان بر ضدّ بهاييان انجاميد و مردم، که منابع بهايي ايشان را «چند هزار نفر عوام کالانعام» ميخوانند، سيد يحيي سيرجاني (بهايي عامل قتل کلانتر) را کشتند.22
قتل محمد فخار نيز از قتلهايي است که سر و صداي فراوان به پا کرد. بهاييان، به دستور محفل روحاني يزد، فرد فوق را، که گويا به بهاييگري اهانت ميکرد، کشتند و جسد او را سوزانيدند. در پي اين پيشامد، ابتدا عامل مستقيم قتل، سلطان نيکآيين، دستگير شد و سپس 12 نفر از معاريف بهاييان يزد، از جمله محمدطاهر مالميري و ميرزا حسن نوشآبادي و حسين شيدا، به اتهام مشارکت در قتل زنداني شدند. پس از هفت ماه پرونده متهمان به تهران فرستاده شد. هر چند اتهام اين گروه قتل بود ولي در زندان تهران در محل کمجمعيت و آبرومندي که مختص به اشراف و اعيان بود محبوس شدند و با سران کرد و لر و خانهاي بختياري معاشر بودند و حتي مدير زندان را تبليغ ميکردند. بهاييان در دادگاه به مظلومنمايي فراوان دست زدند و از جمله مالميري چنين گفت:
«هواي يزد خشک است و کلههاي اهل يزد تمام خشک است و يک تعصبات لامذهبي جاهلانهاي دارند که در ساير ولايات نيست. اهل يزد عموماً قتل ما بهاييان ر اواجب ميدانند و مال ما را حلال و هرگونه تهمتي و اذيتي را در حقّ ما ثواب ميدانند و به عقيده باطل خود بهشت ميخرند».
تمامي اعضاي اين گروه، به جز سلطان نيکآيين، پس از 14 ماه حبس در تهران، با اعمال نفوذ بهاييان مقتدر پايتخت، تبرئه شدند. رياست اين دادگاه را فردي به نام عاصمي و وکالت بهاييان را فردي به نام دادخواه به عهده داشتند. هرچند منابع بهايي ميکوشند تا اين ماجرا را «تهمت» جلوه دهند؛23 ولي محکوم شدن سلطان نيکآئين، به رغم اعمال نفوذ فراوان بهاييان، ثابت ميکند که مجرم بوده است. عبدالحسين آيتي با اشاره به قتل محمد فخار و موارد ديگر مينويسد:
«خدا نيارد روزي که ميدان براي بغضا و شحناء ايشان باز شود. آن وقت است که چند نفرشان در شاهرود آدم ميکشند. (در واقعه 1324 فتنه بابيهاي شاهرود) يا مانند سلطان باروت کوب [نيکآئين] و چند تن اهل محفل روحاني در يزد محمد کوزهگر [فخار] را در کوره ميسوزانند يا ذکر الله و عبدالحق نامي خود را در بين مهاجرين روسيه انداخته، در آذربايجان آتشي برافروختند که نمرود از آن شرم ميبرد».24
عبدالله شهبازي ماهنامه موعود شماره 95
پينوشتها: 1. فلسفة نيکو، ج 1، ص 81. 2. براي نمونه بنگريد به: Susan J.Stiles. “Zoroastrian Convertions to the Bahai Faith in Yazd, Iran”, The University of Arizona, M.A. Thesis, 1983. 3. حسن اعظام قدسي (اعظام الوزاره). کتاب خاطرات من يا روشن شدن تاريخ صدساله. تهران، 1342، چاپخانه حيدري. ج 1، ص 257. 4. براي نمونه بنگريد به: خاطرات اردشير ريپورتر (ظهور و سقوط پهلوي، ج 2، صص 150 و 155). 5. عبدالبهاء. مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهاييان پارسي. صص 37، 38، 40، 41، 43، 49، 54، 55، 57؛ نيز مراجعه شود به: شهبازي، نظرية توطئه، صص 81ـ86. 6. فلسفة نيکو، ج 1، ص 89. 7. صبحي. پيام پدر. ص 227. 8. همان مأخذ، ص 236. 9. کشف الحيل، ج 2، ص 7. 10. اميرکبير و ايران. ص 448. در 22 ذيقعهده 1264 / 20 سپتامبر 1848 سلطنت ايران به ناصرالدين شاه رسيد. در سه سال اوّل سلطنت ناصرالدين شاه حکومت ايران در دست با کفايت و مقتدر ميرزاتقي خان اميرکبير قرار داشت که مطلوب کانونهاي استعمارگر غربي نبود. در اين دوران شورشهاي بزرگي در ايران درگرفت که مهمترين آنها شورش محمد حسن خان سالار در خراسان و شورش آقاخان محلاتي در کرمان و شرق ايران و شورش پيروان باب بود. دربارة نقش استعمار انگليس در شورشهاي سالار و آقاخان محلاتي مطالب فراواني مطرح شده ولي در زمينة نقش کانونهاي دسيسهگر خارجي در شورش بابيه تاکنون تحقيق دقيق و کاملي انجام نگرفته است. شورش بابيها در نخستين سال سلطنت ناصرالدين شاه و در سه منطقة مازندران و زنجان و يزد صورت گرفت و رهبري آن با کساني بود که مدعي پيروي از باب بودند: آخوند ملا محمد حسين بشرويهاي و ملا محمد علي بارفروشي در مازندران، ملامحمدعلي زنجاني در زنجان و سيد يحيي دارابي در يزد. اميرکبير با قاطعيت به سرکوب اين شورشها دست زد و سران باي شورشهاي فوق را در سال 1266 ق. اعدام کرد. به طور مستند ميدانيم که ملا محمد علي زنجاني، رهبر شورش زنجان، اميدوار بود که قشون روسيه به ياري بابيان بشتابد و زماني که از اين امر نوميد شد خواستار وساطت روسيه و انگلستان براي نجات جان خود شد. که طبعاً اميرکبير نميپذيرفت. (آدميت، اميرکبير و ايران، ص 450) در ميان بابيان، ملاحسين بشرويه به «باب الباب» ملا محمدعلي بارفروشي به «قدوس» و ملا محمدعلي زنجاني به «حجت» ملقباند. در پي اين شورشها بود که به دستور اميرکبير باب نيز اعدام شد. 11. اميرکبير و ايران، ص 457. 12. ميرزا اسدالله ديان احتمالاً يهودي الاصل بود زيرا با زبانهاي عبري و سرياني به خوبي آشنايي داشت. در ايران آن زمان بعيد بود که فردي مسلمان با زبان عبري آشنا باشد. 13. ميرزا آقاخان کرماني. هشت بهشت. صص 283، 302ـ303. 14. کشف الحيل، ج 3، ص 119. 15. Edward G Browne. Materials for the Study of Babi Religion. Cambridge, 1918. pp. 52-57, 220. و نيز بنگريد به: کشف الحيل، ج 3، صص 114ـ124. 16. Famagusta [Maghusa]. 17. Fdward G.Browen. A Travellers Narrative... [1891.2 vol]. London. Cambridge University .... 18. هشت بهشت. ص 309. 19. همان مأخذ، صص 308ـ309. 20. همان مأخذ، ص 310. 21. محمد حسين رکنزاده آدميت. دانشمندان و سخنسرايان فارسي، ج 5، صص 668ـ669. 22. براي آشنايي با روايت بهاييان از اين ماجرا بنگريد به: مصابيح هدايت. ج 5، صص 88ـ95. 23. بنگريد به: مصابيح هدايت، ج 5، صص 370ـ374. 24. کشف الحيل، ج 2، ص 7.
|