|
۱۰ فروردين ۱۳۸۴ |
م. يگانه
مولايم...
بى يادت پژمرده ام، و بى عشقت مرده.
مزرع دلم تنها با حضور سبز تو زنده و باطراوت مى شود.
و كام جانم فقط از شيرينى وصل تو پرحلاوت مى گردد.
محبوبم!
اى همه وجودم! تو خود مگذار فراموشت كنم.
آن قدر عوامل غفلت و فراموشى زندگيم را پر كرده;
آن قدر زمينه دلفريبى و گناه زياد است، و آن قدر به غير تو مشغولم كه «به ياد تو
بودن » و دل به حضورت سپردن، براستى برايم جهادى بس مشكل گرديده است; جهادى بزرگ،
بل «جهاد اكبر».
مولايم!
شيطان درون، ابليس برون، هوى و هوس، خط بازيها، جناح بنديها، محبت دنياى غدار و
توجه به اغيار، همه و همه كمند انداخته و دلم را از حريم يادت بيرون مى كشند.
جد بزرگوارت، امير مؤمنان على، عليه السلام، فرمود:
زمين، آكنده از دام شياطين و توطئه ها و كمينهاى آنهاست [كه در هر قدم و هر نفس
ره پويان كوى ولايت را در دام و كام خود فرو مى كشد] و هيچ كس را از آنها رهايى
نباشد، مگر آنكه به حبل ولايت ما درآويزد، و دامان عنايت ما گيرد. (1)
اى پدر (2) راستين و حقيقى ام! تو خود مرا و دستم را رها مكن كه شيطان در كمين است
و مترصد آن كه دستم از دامانت جدا گردد تا مرا از تو بربايد، و راه تباهى و سياهى
به رويم گشايد.
و من در اين ميان، بسان غريقى، دست نياز به سويت دراز كرده ام.
مولايم!
اى آب حيات، اى كشتى نجات; اى فتادگان را دستگير، دستم بگير و از اين گرداب گناه،
فراموشى، غفلت و دام شياطين و ابليس لعين برون آر.
به خدا لحظه هايى از زندگيم كه بى يادت مى گذرد، جز خسارت نيست و آن دم كه از تو
غافل مى گردم، برايم جز اسارت نيست.
پس دلبرم!
جلوه اى كن و دلم ببر تا جاى ديگر نرود. اين مرغ وحشى را به تير غمزه اى از مژگان
سياهت بزن تا از بام يادت نپرد و به دام غير، گرفتار نگردد.
تو را به آنان كه در عشقت فانى و ذوب گشته اند، سوگند! عنايتى كن، و هدايتى! و
اشارتى! كه زندگى بى تو سر نكنم، و روزگار بى ياد تو گلعذار بسر نبرم.
اى ولى كردگار!
اى مظهر «پروردگار»!
تو را سوگند به حضرت دادار، از اين يك اشارت دريغ مدار!
مجله موعود شماره 18
|