|
۱۰ فروردين ۱۳۸۴ |
رضا بابايى
اگر وعده ديدار، هنگام مرگ است، بيا كه وقت آن رسيده است. بيا و ببين كه اشك
انتظار، دامن شب را پر از شكوفه هاى آرزومند نسيم كرده است. تنها نه رنگ من، كه رنگ
شب از اين همه غمهاى پريشان پريد.
از عمر، زمانى كمتر از پژمردن گل در هواى پاييزى مانده است; بيا!
اى يگانه ترين رازى كه در رگهاى «بودن » مى جوشى، معماى ما را كه تهمت افسانه بر
پيشانى دارد، بگشا! (1)
ما انتظار دستهايى را مى كشيم كه نوازشگرى را نسيم از او آموخت; ماه و خورشيد به
اشارت وى بالا و پايين مى روند و روز و شب، تفسير پشت و روى آن اند.
ما وعده ديدار مردى را به دل داده ايم كه مرگ و حيات، در دو سوى او به خدمت
ايستاده اند.
ما با تو بودن را گرچه نيافتيم، بى تو بودن را نيز برنتافتيم.
اى تمام آرزوهاى من! كاش يكى از آرزوهاى تو ما بوديم.
اى نگاهت چشمه آيات حسن!
باغ سبز عشق را ميوه اى شيرين تر از ياد تو نيست.
آيينه خورشيد، آه تو را تاب ندارد
پيش اشراق تو در پايان اوج، بس ستاره و خورشيد كه پايين مى ريزند.
چشم آرزو را سرمه اى شفابخش تر از خاك سهله و سامرا نيست.
هنوز درخت موسى به «اناالله » ايستاده است، آيا كفشهاى غيبت را از پا در نمى آورى؟
هنوز نفس رحمان در مدينه سرگردان است، آيا برخاك يمن، غبارى از گرد راه نمى افشانى؟
هنوز كور لال و كر بسيارند، مسيح ظهور را به مداوا نمى فرستى؟
هنوز گريه اقبال را تا خنده خوشايندى، راه بسيار است، خضر را فرمان نمى دهى؟
هنوز در شوره زار ياس، نشانى از جنگل اميد را مى توان كاويد، ايوب را دانه و داس
نمى دهى؟
هنوز در ميان گردابهاى گمراهى، موجى از بانگ نجابت بلند است، نوح را بركشتى
نمى نشانى؟
از نشيب دره ها به كوهستان گريختن چه سود؟
از گريه به خنده پرداختن چرا؟
ما را كه دستى نمى نوازد، نگاهى نمى خواند، لبهايى نمى جنبد، چرا دست افشانيم؟ كه
را نگهبان باشيم؟ چه را آرزومندى كنيم؟
اى آخرين اشك از چشمه فيض خدا! اولين بهانه ما براى بودن، تويى. آخرين يادگار ما
براى بازماندگان، انتظار تو است.
كمترين هزينه مرگ، در لحظه هاى غيبت آلود ما است. بيا و ببين كه ديگر بها و
بهانه اى براى «بودن » و اميد را سرودن نداريم.
ظلمت ترديد را آفتاب تويى; سرهاى افسرده را باده ناب تويى; محرومان زمين را
رحمت بى حساب تويى; خانه اميد را باب تويى; برآتش هر ناله دلسوخته، آب تويى!
اى شادى خاطر اندوه گزاران! مزار عاشقان تو از لاله پوشيده است و جز سواران دشت
انتظار، كسى در خاك آنان بوسه نمى كارد. دل گرمسوز ما را به نسيم آشنايى درياب كه
فردا سوختگانى دگردارى و امروز آتش فراق در جان ما گرفته است.
از آن گاه كه صحراى عشق، گرد خيمه تو پاس مى دهد، كوه و دره و هامون يكى شده است و
همه در پى صحرا، به نوبت صف زده اند.
اى اندك و بسيار من! بسى حرف و حديث هست، و گفتن نمى توانم، نهفتن نيز.
دارم سخنى با تو و گفتن نتوانم وين درد نهان سوز، نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و
ازجام نگاهت من مست چنانم كه شنفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شبها چون شمع
سحر، يك مژه خفتن نتوانم (2)
پى نوشتها:
1. وجود ما معمايى است حافظ كه تحقيقش فسون است و فسانه
2. شفيعى كدكنى، آيينه اى براى صداها، ص 26 و27.
مجله موعود شماره 18
|