spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
آن‌ مرد با اسب‌ آمد چاپ پست الكترونيكي
۳۱ مرداد ۱۳۸۲

مجيد ملامحمدي

 

 

  آفتاب‌، مثل‌ ميهمان‌هاي‌ تازه‌ وارد، آمده‌ بود توي‌ خانه‌. بعد پاهايش‌ را لب‌ ايوان‌ آجرنماي‌ قديمي‌، دراز كرده‌ بود. مثل‌ پيرمردها، به‌ باغچة‌ كوچكي‌ كه‌ كنار حوض‌ بود، نگاه‌ مي‌كرد. همان‌ جايي‌ كه‌ شيخ‌ حسين‌ رفته‌ بود توي‌ باغچه‌ و برگ‌هاي‌ گلي‌ را با دستمال‌ تميز مي‌كرد!
  در حياط‌ خانه‌، بوي‌ خوبي‌ پر مي‌زد. بوي‌ نان‌ تازه‌، همراه‌ با بوي‌ اسپند، كه‌ چند دقيقه‌اي‌ پيش‌ دود شده‌ بود.
  شيخ‌ حسين‌، مسافر تازه‌ واردي‌ از خانة‌ خدا بود. او چند ساعتي‌ مي‌شد كه‌ از سفر طولاني‌اش‌ به‌ نجف‌ برگشته‌ بود. بچه‌هاي‌ شيخ‌ حسين‌ و بچه‌هاي‌ ميهمان‌ها، حياط‌ خانه‌ را روي‌ سرشان‌ گذاشته‌ بودند. بوي‌ نان‌ تازه‌، از تنور بلند شده‌ بود اتاقك‌ تنور گوشة‌ حياط‌ قرار داشت‌. افمّ فاطمه‌ ـ خواهر كوچكتر شيخ‌ ـ رفته‌ بود پاي‌ تنور، تا از دستپخت‌ هاجر نانوا، چند تا نان‌ تازه‌ جدا كند، ببرد توي‌ اتاق‌ و براي‌ ميهمان‌هايي‌ كه‌ قرار بود به‌ زودي‌ از راه‌ برسند، بچيند. آنها جلوي‌ ميهمان‌ها، علاوه‌ بر شربت‌ و ميوه‌، نان‌ و خرما هم‌ مي‌گذاشتند. ام‌ هاجر، دستش‌ دايم‌ به‌ كار بود و توي‌ تنور داغ‌، پايين‌ و بالا مي‌رفت‌. بچه‌هاي‌ قد و نيم‌ قد، دور تا دور باغچه‌ چرخ‌ مي‌زدند و شتر سواري‌ مي‌كردند. ام‌ زينب‌ از پشت‌ پنجرة‌ يكي‌ از اتاق‌ها، به‌ باغچه‌ همان‌ طرف‌ كه‌ شيخ‌ حسين‌ نشسته‌ بود، خيره‌ شده‌ بود. به‌ نظر ام‌زينب‌ كارهاي‌ همسرش‌ ـ شيخ‌ حسين‌ ـ غير عادي‌ و عجيب‌ بود. از ديروز كه‌ از سفر برگشته‌ بود، بيشتر اوقات‌، گوشه‌اي‌ ساكت‌ مي‌نشست‌ و به‌ فكر فرو مي‌رفت‌. ام‌ زينب‌ به‌ خودش‌ گفت‌: «نكند شيخ‌ از چيزي‌ رنجيده‌... شايد هم‌ بيماري‌ سختي‌ گرفته‌ و آن‌ را پنهان‌ مي‌كند!.»
  كمي‌ دلگير شد و باز به‌ شوهرش‌ نگاه‌ كرد. سپس‌ آه‌ كشيد و به‌ اتاق‌ پذيرايي‌ رفت‌، تا همه‌ چيز را براي‌ ميهمان‌ها رو به‌ راه‌ كند. كم‌ كم‌ وقت‌ آن‌ بود كه‌ ميهمان‌ها از راه‌ برسند. ميهمان‌هايي‌ كه‌ براي‌ همه‌ اهل‌ خانه‌ بخصوص‌ شيخ‌، عزيز بودند و در ميان‌ آنها «علامة‌ بحرالعلوم‌» 1  مولا و بزرگشان‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد.
  شيخ‌ حسين‌ رو به‌ قبله‌ ايستاد و آستين‌هايش‌ را بالا زد. بعد خم‌ شد و دستش‌ را در آب‌ فرو برد. حركت‌ آب‌ باعث‌ شد، ماهي‌ها ته‌ حوض‌ بروند. شيخ‌ حسين‌ وضو گرفت‌، بعد راه‌ افتاد طرف‌ پله‌هاي‌ آجرنماي‌ ايوان‌. دو مرغ‌ باران‌، بالاي‌ نخل‌ جوان‌ و پر از خرماي‌ حياط‌، آواز مي‌خواندند. بچه‌ها از خوشحالي‌ فرياد مي‌زدند و دنبال‌ هم‌ مي‌دويدند. شيخ‌ حسين‌ از پله‌ها بالا رفت‌ و نفس‌ زنان‌، لب‌ ايوان‌ ايستاد. دوباره‌ به‌ ياد حرف‌هاي‌ دوستش‌ ـ علامه‌ ـ افتاد. نگراني‌ اش‌ تازه‌ شد. علامه‌، ديروز برايش‌ پيغام‌ فرستاده‌ بود كه‌: «به‌ زودي‌ به‌ ديدنت‌ مي‌آيم‌، تا خوب‌ در آغوشت‌ بگيرم‌ و پيراهن‌ خوش‌ بويت‌ را ببويم‌. چه‌ سفر زيبايي‌ داشته‌اي‌ شيخ‌! مي‌خواهم‌ از قصة‌ ديدارت‌ بشنوم‌.»
  شيخ‌ حسين‌ مثل‌ ديروز، دوباره‌ فكر كرد: «كدام‌ ديدار!... علامه‌ از چه‌ چيزي‌ سخن‌ گفته‌؟ من‌، من‌ چه‌ قصه‌اي‌ را بايد برايش‌ بازگويم‌؟... بوي‌ پيراهن‌؟! چه‌ بويي‌؟... بايد صبر كنم‌ تا علامه‌ بيايد... چرا علامه‌ نيامد!»
  ـ كيست‌... چه‌ كسي‌ در مي‌زند؟
  صداي‌ ننه‌ عقيله‌ بود، مادر بزرگ‌ بچه‌ها كه‌ از بيرون‌ تنور مي‌آمد. شيخ‌ حسين‌ به‌ در چوبي‌ حياط‌ نگاه‌ كرد. بچه‌ها مثل‌ دسته‌اي‌ پرستو، بال‌ زنان‌ به‌ طرف‌ در دويدند. دو سه‌ تايي‌ از آنها هجوم‌ بردند و كلون‌ پشت‌ در را كشيدند. اسد كه‌ خواهرزادة‌ شيخ‌ بود، سرش‌ را از لاي‌ در بيرون‌ برد. شيخ‌ حسين‌ زود از پله‌ها پايين‌ آمد و به‌ زن‌هاي‌ خانه‌ اشاره‌ كرد كه‌ شايد مهمان‌ها باشند. اسد به‌ سمت‌ شيخ‌ حسين‌ برگشت‌ و گفت‌: «دايي‌! ميهمان‌هاي‌ تازه‌اي‌ براي‌ ديدنتان‌ آمده‌اند!»
  بچه‌ها به‌ طرف‌ اتاقك‌ تنور دويدند و شيخ‌ حسين‌ با عجله‌ به‌ طرف‌ در رفت‌. لنگة‌ سنگين‌ آن‌ را باز كرد و با شوق‌ گفت‌: «بفرماييد تو. به‌ خانة‌ خودتان‌ خوش‌ آمديد!»
  هفت‌ مرد روحاني‌، يكي‌ يكي‌ پا توي‌ حياط‌ گذاشتند و سلام‌ گفتند. همة‌ آنها از علما و بزرگان‌ شهر نجف‌ بودند. آنها يكي‌ يكي‌ شيخ‌ حسين‌ را در آغوش‌ مي‌گرفتند و مي‌گفتند:
  ـ خدا زيارتت‌ را قبول‌ كند!
  ـ هميشه‌ به‌ زيارت‌ باشي‌ آشيخ‌ حسين‌!
  ـ زيارتت‌ قبولف خدا، حاجي‌!
  يكي‌ پيشاني‌ اش‌ را مي‌بوسيد. يكي‌ بر شانه‌ هايش‌ بوسه‌ مي‌زد و ديگري‌ با مهرباني‌ دست‌ او را مي‌فشرد.
  وقتي‌ احوالپرسي‌ با ميهمانان‌ تمام‌ شد، او آنها را به‌ سوي‌ اتاق‌ پذيرايي‌ كه‌ سمت‌ راست‌ ايوان‌ بود، راهنمايي‌ كرد.
  شيخ‌ حسين‌ در جمع‌ علما محبوب‌ بود. آنها او را به‌ خاطر علم‌ و پاكي‌اش‌، احترام‌ مي‌كردند. شيخ‌ حسين‌، دست‌ يكي‌ از آنها را گرفت‌ و با نگراني‌ پرسيد:
  «پس‌ علاّمه‌ بحرالعلوم‌ كجاست‌؟ چرا ايشان‌ نيامدند؟!»
  او با تبسم‌ پاسخ‌ داد: «به‌ زودي‌ ايشان‌ هم‌ به‌ ديدنتان‌ مي‌آيند. ايشان‌ بسيار مشتاق‌ ديدنتان‌ هستند و براي‌ آمدنتان‌ انتظار مي‌كشيدند. خيلي‌ عجيب‌ است‌! زياد سراغتان‌ را مي‌گرفتند.»
  شيخ‌ حسين‌ به‌ فكر فرو رفت‌ و ياد نگراني‌ اش‌ افتاد. بزرگان‌ توي‌ اتاق‌ نشستند. كربلايي‌ كاظم‌، سيني‌ شربت‌ راجلو ميهمان‌ها گرداند. شيخ‌ حسين‌ به‌ همه‌ خوشامد گفت‌، بعد عرقچين‌ روي‌ سرش‌ را كنار زد. با دستار عربي‌اش‌ عرق‌ را از سرف تراشيده‌ و دور گوش‌هايش‌ گرفت‌ و نگاهش‌ را به‌ گل‌هاي‌ قالي‌ دوخت‌.
  ـ تاپ‌... تاپ‌... تاپ‌!
  در زدند. نگاه‌ همه‌ چرخيد طرف‌ حياط‌، شيخ‌ حسين‌ فوري‌ رفت‌ توي‌ ايوان‌ و به‌ پسر جوانش‌ گفت‌: «محمد! شايد علاّمه‌ بحرالعلوم‌ است‌. عجله‌ كن‌!»
  بعد نعلينش‌ را پوشيد و تا آمد از پله‌ها پايين‌ برود، دلشوره‌ گرفت‌. دوباره‌ همان‌ نگراني‌ چند دقيقة‌ پيش‌، به‌ سينه‌اش‌ ريخت‌. قلبش‌ تند تند زد و پيشاني‌ اش‌ داغ‌ شد. همانطور كه‌ آرام‌ به‌ سمت‌ در مي‌رفت‌، به‌ خودش‌ گفت‌: «چه‌ شد شيخ‌ حسين‌؟ چرا دوباره‌ نگران‌ شدي‌. آن‌ هم‌ با آمدن‌ سيّد. خدايا علامه‌ چه‌ چيزي‌ مي‌خواهد به‌ من‌ بگويد؟ نكند خبر تلخي‌ است‌؟»
  تا سر بلند كرد، كسي‌ را ديد كه‌ با مهرباني‌ سلامش‌ مي‌كرد، علامه‌ بحرالعلوم‌ بود، با همان‌ چهرة‌ زيبا، چشم‌هاي‌ روشن‌ و پر حرف‌ و لب‌هاي‌ پر از شكوفة‌ لبخند...
  ـ سلام‌ آقا سيد، خوش‌ آمديد!
  علامه‌ دست‌هايش‌ را دور گردن‌ او انداخت‌. توي‌ گوشش‌ دعا خواند و بلند گفت‌: «خدا زيارتت‌ را به‌ خوبي‌ قبول‌ كند. خدا عزتت‌ را زياد كند!»
  چشم‌هاي‌ شيخ‌ حسين‌ پر از اشك‌ شد. احساس‌ كرد با ديدن‌ علامه‌ آن‌ نگراني‌ كم‌ كم‌ از دلش‌ بيرون‌ مي‌رود. ام‌ زينب‌ پشت‌ پنجره‌ اتاق‌، به‌ آن‌ دو چشم‌ دوخته‌ بود. علامه‌ شانه‌هاي‌ شيخ‌ حسين‌ را بو كرد. با لحني‌ مهربان‌ گفت‌: «هنوز هم‌ پيراهنت‌ بوي‌ همان‌ عطر خوش‌ را مي‌دهد. آن‌ بو هنوز هم‌ تازه‌ و دوست‌ داشتني‌ است‌! ديدار مبارك‌، شيخ‌ حسين‌!» شيخ‌ حسين‌ از حرف‌هاي‌ علامه‌ تعجب‌ كرد. كدام‌ عطر؟! كدام‌ ديدار؟! اما چيزي‌ نگفت‌ و او را با احترام‌ زياد، به‌ اتاق‌ پذيرايي‌ دعوت‌ كرد.
  علامه‌ آرام‌ آرام‌ از پله‌ها بالا رفت‌ و با صلوات‌ علما رو به‌ رو شد. او با تعارف‌ آنها در بالاي‌ اتاق‌، به‌ پشتي‌ سبزي‌ تكيه‌ داد.
  همه‌ بر جاي‌ خود نشستند و به‌ شيخ‌ حسين‌ خيره‌ شدند. او سر به‌ زير انداخته‌، به‌ چيزي‌ فكر مي‌كرد، به‌ حرف‌ علامه‌! تپش‌ قلبش‌ زياد شد. علامه‌ شربتش‌ را تمام‌ كرد، با خوشرويي‌ رو به‌ او كرد و بي‌ مقدمه‌ گفت‌: «آقا شيخ‌ حسين‌! تو چقدر بزرگ‌ و سربلند هستي‌، كه‌ غذايت‌ را با حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (عج‌) مي‌خوري‌!»
  رنگ‌ از صورت‌ شيخ‌ حسين‌ پريد. صداي‌ پچ‌ پچ‌ علما بلند شد. چشم‌هاي‌ همه‌ گرد و گشاد شد. آنها با چشم‌هايي‌ پر از سؤال‌ به‌ علامه‌ و او نگاه‌ مي‌كردند. بدن‌ شيخ‌ حسين‌ پر از لرزه‌ و دانه‌هاي‌ ريز عرق‌ شد. حالا كم‌ كم‌ داشت‌ به‌ راز نگراني‌ دلش‌ نزديك‌ مي‌شد. علامه‌ مي‌خنديد. شيخ‌ حسين‌ سرگيجه‌ گرفته‌ بود. نمي‌دانست‌ علامه‌ بحرالعلوم‌ در مورد چه‌ چيزي‌ حرف‌ مي‌زند. ديگر حوصلة‌ نشستن‌ نداشت‌. يكي‌ از ميهمانان‌ با تعجب‌ زياد از علامه‌ پرسيد: «غذا خوردن‌ با مولايمان‌... چگونه‌... در كجا؟!»
  علامه‌ رو به‌ شيخ‌ حسين‌ گفت‌: «يادت‌ نيست‌ حاجي‌ شيخ‌ حسين‌!؟ آن‌ روزي‌ كه‌ پس‌ از بازگشت‌ از زيارت‌ خانة‌ خدا، در بياباني‌، توي‌ خيمه‌ات‌ تنها نشسته‌ بودي‌ ؛ مي‌خواستي‌ غذايت‌ را كه‌ آبگوشت‌ خوشمزه‌اي‌ بود تنها بخوري‌؟!»
  شيخ‌ حسين‌ با صورتي‌ سرخ‌ و عرق‌ كرده‌ به‌ علامه‌ نگاه‌ كرد. كمي‌ فكر كرد و بعد با صدايي‌ گرفته‌ گفت‌: «بله‌... بله‌ يادم‌ آمد!»
  علامه‌ ادامه‌ داد: «مردي‌ از دور دست‌ بيابان‌ پيدا شد. تو او را از ميان‌ خيمه‌ خوب‌ مي‌ديدي‌. آن‌ مرد كه‌ با اسب‌ آمد ؛ وقتي‌ خيمة‌ تو را ديد، از اسبش‌ پياده‌ شد. بعد به‌ طرف‌ تو قدم‌ برداشت‌. مرد زيبا و بلند قامت‌، لباس‌ سفيد عربي‌ به‌ تن‌ داشت‌ و با آرامش‌ قدم‌ مي‌زد. او از بيرون‌ چادر به‌ تو سلام‌ كرد. از او خوشت‌ آمد. فكر كردي‌ از سفري‌ دراز مي‌آيد و غريب‌ است‌... به‌ او تعارف‌ كردي‌ به‌ خيمه‌ات‌ بيايد. با لبخند قبول‌ كرد و وارد شد و كنارت‌ نشست‌. بوي‌ خوبي‌ با خودش‌ آورد. او كمي‌ از غذاي‌ تو خورد و سپس‌ برخاست‌ و خيلي‌ زود خداحافظي‌ كرد و رفت‌. او مولايمان‌ حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (عج‌) بود!»
  شانه‌هاي‌ شيخ‌ حسين‌ شفل‌ شد و از حال‌ رفت‌. چند تا از ميهمان‌ها برخاسته‌ و به‌ طرفش‌ رفتند. دو نفر كه‌ كنار او بودند، شانه‌ هايش‌ را گرفتند و يكي‌ از آنها داد زد: «شربت‌ بياوريد!»
  دو سه‌ نفري‌ هم‌ با گريه‌ خيره‌ شدند به‌ علامه‌، كه‌ براي‌ شيخ‌ حسين‌ دعا مي‌خواند. شيخ‌ حسين‌ از حال‌ رفته‌ بود. او طاقت‌ شنيدن‌ آن‌ حرف‌ها را نداشت‌.
  به‌ شيخ‌ حسين‌ كمي‌ شربت‌ خوراندند. چشم‌هايش‌ را باز كرد. بعد به‌ علامه‌ و ميهمان‌ها نگاه‌ كرد. فوري‌ زير گريه‌ زد و شكسته‌ شكسته‌ گفت‌: «او خيلي‌ زود رفت‌. مولاي‌ ما خيلي‌ زود رفت‌... كاش‌ تو را مي‌شناختم‌ آقا، من‌ سعادت‌ شناختنت‌ را نداشتم‌!».
  هاي‌هاي‌ گرية‌ شيخ‌ حسين‌، مثل‌ پرنده‌اي‌ از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌. علامه‌ گفت‌: «مولايمان‌ براي‌ ديدن‌ تو آمده‌ بود. تو آدم‌ خوبي‌ هستي‌. تو سعادت‌ زيادي‌ داشتي‌ كه‌ حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (عج‌) ميهمانت‌ شد.»
  شيخ‌ حسين‌ برخاست‌ وخود را در آغوش‌ علامه‌ انداخت‌. ديگر با خبر خوشي‌ كه‌ علامه‌ داد، نگراني‌ اش‌ تمام‌ شده‌ بود. از اين‌ كه‌ علامه‌ خبر ديدار او با امام‌ زمان‌ (عج‌) را مي‌دانست‌، تعجب‌ كرد. ميهمانان‌ هم‌ تعجب‌ كرده‌ بودند. شيخ‌ حسين‌ بيشتر از هميشه‌ فهميد كه‌ علامه‌ افنس‌ و دوستي‌ دارد. ناگهان‌ بوي‌ عطر تازه‌اي‌ در مشامش‌ پيچيد. عطر پيراهن‌ علامه‌ بود. ياد بوي‌ خوش‌ خيمه‌ افتاد. چقدر شبيه‌ همان‌ عطر بود. همان‌ عطر امام‌ زمان‌ (عج‌). شيخ‌ حسين‌ زير گريه‌ زد، آنقدر زياد كه‌ امّ زينب‌ با نگراني‌ به‌ سوي‌ ايوان‌ دويد. *



 پي‌نوشت‌ :
 1.  علامه‌ سيد محمد مهدي‌ بحرالعلوم‌ از علماي‌ بزرگ‌ شيعيان‌ است‌ كه‌  در سال‌ 1155 قمري‌ در بروجرد به‌ دنيا آمد و در سال‌ 1212 قمري‌ از  دنيا رفت‌. آرامگاهش‌ در شهر نجف‌ اشرف‌ در كشور عراق‌ است‌. او  دانشمندي‌ بزرگ‌ بود و در همة‌ علوم‌ اسلامي‌ مهارت‌ داشت‌. بعد از  مرگش‌ معلوم‌ شد كه‌ علامه‌ بارها با امام‌ زمان‌ ملاقات‌ داشته‌ است‌. از  او كتاب‌هاي‌ مهم‌ و با ارزشي‌ بر جاي‌ مانده‌ است‌.
 *  از نشرية‌ باران‌.
 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.