|
۲۶ اسفند ۱۳۸۳ |
حاسبى مى گويد:
ابوجعفر [مروزى] هزار دينار سهم امام، عجل الله تعالى فرجه، فرستاده بود تا آن را
به ناحيه مقدسه حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه، تحويل دهم. همراه ابوالحسين محمد بن
محمد بن خلف و اسحاق بن جنيد كه پيرمردى فرتوت بود از بغداد خارج شديم. قصد داشتيم
در حومه بغداد آنجا كه معمولا چوبداران اسب و استر كرايه مى دهند، سه الاغ كرايه
كنيم. ابوالحسين خورجينها را به دوش گرفت و حركت كرديم وقتى به محل كرايه چهارپايان
رسيديم. الاغى براى كرايه نيافتيم. به ابوالحسين گفتم: «تو بارمان را همراه قافله
ببر من هم سعى مى كنم حداقل الاغى براى اسحاق بن جنيد بيابم تا بزودى به تو ملحق
شويم.» بعد از حركت ابوالحسين الاغى يافتم. اسحاق سوار شد و خود را كنار قصر متوكل
عباسى كه در سامرا بنا شده بود به قافله و ابوالحسين رسانديم.
به ابوالحسين [كه بسيار خسته شده بود] گفتم: «بايد خدا را به خاطر اين خدمتى كه
مى كنى شكر كنى.» او گفت: «دوست دارم هميشه مشغول اين خدمت باشم.»
وقتى به سامرا رسيديم آنچه با خود داشتيم به وكيل حضرت، عجل الله تعالى فرجه، تحويل
داديم. او در حضور من همه را در دستمالى نهاده و آن را به وسيله غلام سياهى براى
حضرت، عجل الله تعالى فرجه، فرستاد.
هنگام عصر ابوالحسين بقچه كوچكى براى من آورد. صبح هنگام وكيل حضرت،
عجل الله تعالى فرجه، كه ابوالقاسم نام داشت با من در خلوت گفت: «آن غلام سياه كه
بقچه را آورده بود، اين چند درهم را به من داد و گفت كه آن را به كسى كه بقچه را
هنگام عصر براى تو آورد بدهم » من آن را گرفتم. وقتى از اطاق خارج شدم، قبل از
اينكه من حرفى بزنم يا اينكه از آنچه نزد من بود اطلاعى داشته باشد، گفت: «هنگامى
كه با هم كنار قصر متوكل بوديم آرزو كردم كه ايكاش از طرف حضرت،
عجل الله تعالى فرجه، چند درهم تبركا به من عنايت مى شد، چون امسال اول سالى است كه
همراه تو به سامره و بيت حضرت، عجل الله تعالى فرجه، آمده ام. من هم گفتم: «پس
اينها را بگير كه خداوند آن را به تو عطا نموده است.»
ر.ك: بحار - ج 51 - ص 332 -333; كمال الدين - صدوق
مجله موعود شماره 19
|