|
۲۶ اسفند ۱۳۸۳ |
مهدى مظفرى ساوجى
در بهت كلمات گنگ سرگردانم. مى خواهم به نام تو با شكوفه هاى زلال غزل ترانه اى
بسازم عاشقانه، سليس و سبز. مى خواهم به خاطر تو همه واژه ها را با حنجره دريا تلفظ
كنم، مى خواهم آوازهاى خسته ماه را با نسيم حنجره تو آشنا كنم. من در حوالى همين
اندوه، همين اندوه پر ستاره عاشق شدم; در حوالى همين رؤيا.
من حنجره ام را وقف سرودن آهنگ آه تو كرده ام. وقف ستاره هايى كه هنگام سپيده دم،
براى سجاده نيايش تو عطر و گلاب مى آورند، و در رقص اسپند و عود تو را به تماشا و
تجلى مى خوانند. من حنجره ام را به ماه بخشيده ام كه صبورانه نخ آوازش را به ضريح
انتظار تو گره زده است.
تو در ميان خاطرات و خوابهاى گمشده، تو در ميان ترانه هاى سرشار از رود و رؤيا، تو
در ميان غزلهاى مالامال از راز و رؤيت گم شده اى. مرا توان سرودن نام تو نيست. حتى
اگر تمام شاعران با همه كلماتشان بسيج شوند باز هم حنجره شان در تلفظ نام تو لال
مى ماند.
در بى ستاره ترين شب قطبى نشسته ام، بى چراغ و غزل، كسى آواز مى خواند، كسى دارد
براى شبهاى تنهايى ماه، ستاره مى بافد. و من نمى دانم چرا ديگر نسيم تو در حوالى
بغض غزلهايم نمى وزد. و من نمى دانم چرا ديگر موسيقى گل سرخ اندوه تو از پيراهن
رؤياهايم به گوش نمى رسد. و من نمى دانم چرا ديگر ماه به خواب واژه هايم نمى آيد.
اگر از من بپرسى، اگر از شعرهايم بپرسى، اگر از اين لاله هاى شعله ور در باد بپرسى،
اگر از اين پرنده هاى خيس بى آشيان بپرسى، خواهى ديد كه اينهمه نگاه نگران بيهوده
تو را آه نمى كشند. با دستهاى آفتابى ات بيا و شبهاى خاموش خاك را ستاره باران كن.
ناگهان نام تو در شعرم نقش مى بندد. قاصدكها پيرامون نام تو به رقص مى آيند. ناگهان
واژه ها آتش مى گيرند. پروانه ها مى آيند، و دسته دسته در تو گم مى شوند.
و من پريشان و مبهوت، در هلهله قاصدكها و پروانه ها دوباره تو را گم مى كنم. نالان
و حيران به تماشا مى ايستم. قاصدكها هنوز پيرامون نام تو مى چرخند، و پروانه ها
مدام در تو گم مى شوند.
از آسمانى زلال مى آيى، با عطرى غريب. ناگهان زيبايى در نگاهت سرشار از شكوفه
مى شود. فرشته ها در بهشت نيايش تو به سماع مى نشينند. ناگهان، خاك در طلوع نسيمى
فرح بخش، به صبح نزديكتر مى شود.
زمين سرگردان ترين سياره اين منظومه پريشان است. و ما هر روز در تلفيق آدمها و
آهنها متولد مى شويم، و در خاكهاى بيمار گندم مى كاريم و گناه مى درويم. و زمين
ديگر به اين قلبهاى سيمانى عادت كرده است. و چشمهاى زمين ديگر حتى از رصد آسمان
ناتوانند. و زمين ديگر از ما انتظار محبت ندارد، و مى داند كه در يكى از همين
لحظه هاى بى رؤيا عقربه زنگ زده ساعتش شمارش معكوس را آغاز مى كند.
مجله موعود شماره 19
|