spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
دلِ شكسته‌اي كه گرم شد چاپ پست الكترونيكي
۱۳ آذر ۱۳۸۷
 راست مي‌گفت. داداش ناصر، هم از لحاظ هيكل و هم سن و سال، اميرحسين را تو جيب مي‌گذاشت و اين‌دو، شايد دلايل اميرحسين به شمار مي‌رفت كه چشمانش را به روي اشتباهات داداش بسته نگاه دارد. يكي از مهتابي‌ها را خاموش كرد و روي تخت كناري تخت داداش ناصر، دراز كشيد. چشمانش را فشرد كه زودتر خوابش بگيرد.




شب بود و مدتي از طلوع ماه بر سينة پولك‌دوزي آسمان مي‌گذشت. شهر را يكسره شادي و سرور مردمان فرا گرفته بود و راه‌هاي منتهي به حرم مطهّر، گاه شلوغ و گاهي خلوت به نظر مي‌رسيد. جمعيت، گنبد طلايي را نشان كرده بودند و چون چراغ راهي به سوي او قدم روانه مي‌كردند. شب ميلاد بود و امّا پيرمرد، به دور از همة هياهويي كه در اطرافش وجود داشت، در حَرَمي كه براي او غُرُق كرده بودند، مشغول راز و نياز بود. و پنجه در شبكه‌هاي آهني ضريحش، هرچه دعا و استغاثه و توسّل كه يادش بودند، همه را به زبان مي‌آورد. حَرَم پيرمرد سادة روستايي، خلوت بود، حتّي خدام هم نبودند و زمينش نه از سنگ مرمر، و سفيد كه از همان سنگ فرش‌هايي بود كه همة خيابان‌ها را با آن مي‌پوشاندند. و نه از بوي عطر و عنبر و مشك و اسفند خبري بود و نه از خنكاي بادي كه بر صورت هر زائري دست نوازش مي‌كشد. ضريح پيرمرد كه صورت بر آن چسبانده بود، نه از طلاي ناب، كه از آهن بود و عجيب بود كه چطور پيرمرد ساده‌دل روستايي، اين همه تفاوت را احساس نمي‌كرد. و نمي‌دانم، شايد براي او كه چشمانش هميشه باز و خيره بوده اين توقع زيادي بود، امّا تا كسي از ماجرا خبر نداشته باشد و از همين زاويه، از پشت اين پنجرة بزرگ مسافرخانه، به اين راستاي مغازه‌هاي بسته و كركره‌هاي پائين كشيده شده كه بنگرد، چيزي دستگيرش نمي‌شود، جز آنكه پيرمرد، نشسته تا خستگي‌اش را پياده كند و سبكبال مسيرش را تا حرم طي كند...

ـ چي شده؟ اميرحسين! چرا از وقتي برگشتيم مسافرخانه، از جلوي پنجره كنار نمي‌روي؟

ـ بيا داداش ناصر! اين پيرمرد يك ساعتي هست كه چسبيده به كركرة مغازه بيا ببين داداشي!

داداش ناصر، بي‌خيال روي تخت كنار ديوار دراز كشيده بود:

ـ خُب كه چي؟

ـ خدا را خوش نمي‌آيد، بلند شو ببريمش حرم. آن بنده خدا، چشم هم كه ندارد، دنبالم كند يا ما را بشناسد.

ـ اي بابا! پسر! اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ بگذار پيرمرد حال كند با امام رضا(ع). حرم به اين خلوتي كجا پيدا مي‌كند. بعد، مثل برق‌گرفته‌ها، نشست روي تخت كه؟

ـ ببينم، اميرحسين! من داداش بزرگ توام. دست‌كم سه سال از تو جلوترم، نبينم، دهن‌لقّي كني. مي‌فهمي كه؟ زودتر بيا بخواب تا مامان و بابا از حرم برنگشتند. من فقط مي‌خواستم با او شوخي كنم، همين.

راست مي‌گفت. داداش ناصر، هم از لحاظ هيكل و هم سن و سال، اميرحسين را تو جيب مي‌گذاشت و اين‌دو، شايد دلايل اميرحسين به شمار مي‌رفت كه چشمانش را به روي اشتباهات داداش بسته نگاه دارد. يكي از مهتابي‌ها را خاموش كرد و روي تخت كناري تخت داداش ناصر، دراز كشيد. چشمانش را فشرد كه زودتر خوابش بگيرد، خودش را مي‌شناخت. اگر آمدن پدر و مادر و ماندن پيرمرد كنار كركرة مغازه، با هم تداخل پيدا مي‌كرد، بايد براي عاقبت حال برادرش نگران مي‌شد... . به ساعت نگاه كرد، عقربه‌ها نرم و قدم‌زنان برجستگي‌هاي روي ساعت را گز مي‌كردند. ساعت نه شب بود و تا وقت قرار كه نه و نيم بود، هنوز وقت باقي بود. وقت برگشت را مادر معلوم كرده بود. وقتي در صحن و ميان شلوغي قرار گرفتيم، دست اميرحسين و داداش ناصر را در دست هم گذاشت و هزار تا سفارش كه مبادا بازي‌گوشي كنند.

ـ ناصر! تو بزرگ‌تري از اين بچّه، صاف با بابا مي‌رويد تو حرم. و بعدش اگر خواستيد برگرديد مسافرخانه عيبي ندارد. به شرط اينكه حتماً سر ساعت نه و نيم برگشته باشيد. ببين مادر! شب تولّد امام رضا(ع) است و اينجا غلغله، احتياط كنيد، بچّه‌ها.

ـ چشم مادرِ من. خيالت راحت باشد.

مادر و پدر رفتند داخل حرم. اميرحسين هم با داداش ناصر پشت سرشان. و ساعتي بعد بچّه‌ها از حرم بيرون زدند. هرچند معلوم بود كه وقت زيادي را به عبور كردن از لابه‌لاي زائران، از دست داده بودند. به هر زحمت و هر شكلي كه بود بچّه‌ها از صحن كهنه هم بيرون آمدند. اميرحسين هنوز غرق در صفاي حرم و محو تماشاي چراغاني كه از گنبد و گلدسته‌ها و صحن‌ها گرفته و تا بيرون محوطة صحن هم ادامه داشت، بود. پيدا بود كه بدش نمي‌آمد اگر باز هم در حرم مي‌ماند و در اين شب عيد، شب ميلاد آقا، گوشه‌اي مي‌ايستاد و زيارت‌نامه مي‌خواند. امّا چه مي‌كرد كه تنها يازده سال داشت و به ناچار دستانش در دستان نه خيلي مردانه، بلكه نوجوانانه برادر، گره خورده بود. بادي وزش گرفت و نگاه پسرك را به آسمان كشاند. ماهي بر سينة پر از ستاره‌اش، نقش زده بود و معلوم نبود كه اين باد شرقي كه مي‌وزيد و بر چهره‌اش دست مي‌كشيد و مي‌گذشت از كجا تولّد يافته بود.

ـ مي‌گويم اميرحسين! الآن كلي وقت داريم تا ساعت نه و نيم. اگر حالش رو داري، نرم نرم برويم طرف مسافرخانه. مغازه‌ها را هم نگاه كنيم. شايد يك چيزي براي بچّه‌هاي محلّ پيدا كرديم و خريديم. باشد، دوست داري؟

لبخند رضايت روي صورت استخواني‌اش به هيجان داداش ناصر افزود.

ـ نگاه كن دست چپ كه حَرَم است. دست راست هم مي‌رويم طرف مسافرخانه. اين راستة خيابان و اين همه مغازه هم مسير عبورمان. خُب بيا از همين مغازه‌ها شروع كنيم... .

نرم نرم آمدن بچّه‌ها، حالا معنا گرفته بود. مغازه‌ها، پله به پله هم سر به شانه گذاشته بودند و خسته از يك روز پركار، خودشان را زير نورهاي رنگارنگ و لامپ‌هاي نئوني، بيدار و سرحال نگه مي‌داشتند. زرق و برق‌هايي كه رهگذران را حتي براي نظر انداختن خشك و خالي و بي‌خرج هوايي مي‌كرد.
ـ داداش ناصر! اينجا رو! توپَ رو چقدر قشنگ است.

لحظه‌اي بعد هر دو خيره به ويترين رنگارنگ مغازه وسط راه ايستاده بودند.

ـ راست مي‌گويي اميرحسين! فكر كن فوتبال با اين توپ چقدر راحت است. نه دغدغه پاره شدن....

ـ خب بخريمش داداش.

ـ موافقم. امّا اوّل بگذار قيمتش رو بپرسم، بعد هم براي خودمون مي‌خريمش نه براي بچّه‌هاي محل.

امّا همين كه جدّي برگشت تا برود داخل مغازه، صداي آخ و واخ بلند بچّه‌ها و فرود آمدن ناصرخان روي زمين، صحنة خنده‌داري را به وجود آورده بود:
كجايي مشدي بابا؟ جلوي پايت رو نگاه كن.

داداش ناصر كه غرور جواني‌اش خدشه‌دار شده بود تا توانست خودش را از حرص تكاند و براي اميرحسين هم چندتايي برادري كرد.

ـ ببخشيد پسرجان! شرمندة شما شدم. به دل نگيريد، عمدي نبود.

اميرحسين دست پيرمرد را گرفت و كمكش كرد تا با كمك عصا، كمرش را راست كند و زيرچشمي به داداش ناصر فهماند كه داداش! طرف عصاي سفيد دارد. كوتاه بيا. خودش با مهرباني گفت:

ـ درست پدر جان! امّا خب، بايد مراقب باشيد.

ـ شما درست مي‌گوييد. راستش الآن دو ساعتي مي‌شود كه همين‌طور از اين خيابان به آن خيابان مي‌روم. با هزار دل‌شوره كه آيا در اين شلوغي راه، بالاخره مي‌توانم، سالم به حرم برسم يا نه؟

ـ چرا كه نه؟ پدرجان دست مرا بگيريد و بياييد ببرمتان حرم.

چشم‌هاي خشمگين ناصر، از حدقه درآمده بود كه يعني چي اين حرف‌ها؟ و اشارت مي‌كند كه دست پيرمرد را ول كن تا برويم پي كارمان.
ـ چرا نه؟ ثواب دارد.

و اميرحسين، پسرك تكيدة لاغر، با آن پيراهن و شلوار كه حالا خاكي هم بود، داشت ريش گرو مي‌گذاشت براي داداش ناصر كمي هيكلي كه پا پيش بگذارد و پيرمرد روشندل را ببرند حرم.

ـ مزاحمتان نمي‌شوم بچّه‌ها. خدا شاهد من از آن سر ايران، از يكي از روستاهاي دورافتاده. به چه زحمتي توانستم برسم به اينجا. به اميد اينكه در اين شب عيد تولد آقا بلكه مرادم را از آقام بگيرم....

ـ مي‌گيري مشدي، دست اميرحسين را بگير و مستقيم بيا. خيلي راه نيست.

حالا با دو تا راهنما، سرعت پيرمرد هم بالا گرفته بود، از راه‌هاي ورودي عبور كردند و در صحن بزرگ جاي گرفتند. امّا همين كه هرچه بيشتر به حرم نزديك مي‌شدند، داداش ناصر، رو به پيرمرد، و البتّه محترمانه گفت:

ـ پدرجان، امشب صحن اصلي را بسته‌اند و اجازه نمي‌دهند، كسي داخل شود. قرار است شب تولّد، غباررويي كنند.

و بعد چرخي زد و دست پيرمرد را در دست گرفت و به اميرحسين اشاره كرد كه ساكت باشد و پشت سرشان راه بيايد و سؤال و جواب نكند.

ـ پس چه بايد كرد؟ چقدر طول مي‌كشد كه حرم را غبارروبي كنند، پس زيارت چه مي‌شود. يعني هيچ راهي ندارد؟

ـ خيلي طول مي‌كشد. چند ساعت. امّا نگران نباش. چون پدر من جزء خدّامه، و همه مرا مي‌شناسند. من برايت وقت مي‌گيرم.

ـ پس الآن ما كجا داريم مي‌رويم؟ جوان! اِلهي كه خير از جوونيت ببيني.

ـ ما داريم مي‌رويم داخل حرم. كنار ضريح، هيچ‌كس هم نيست كه مزاحمت شوند حتي خدّام. سفارش مي‌كنم، حَرَم را برايت غُرُق كنند. آقا برو كنار... برادرجان راه بده. مي‌خواهيم رد شويم... برادر بفرما كنار!

داداش ناصر، همچنان مي‌گفت و مي‌رفت و اميرحسين، مات و مبهوت از شيطنت بي‌سابقه‌اي كه از داداش سر مي‌زد؛ اندوهناك و نگران، چون مي‌دانست كاري از دستش ساخته نيست. تنها با نگاه، پيرمرد ساده‌دل روستايي را مي‌نگريست كه چه مظلومانه دستش را به دست داداش ناصر قلاب كرده، سرش را كمي‌ عقب برده و از لابه‌لاي جمعيّت كه او مي‌پنداشت به دليل پسر يكي از خدام بودن همراهش، راه را برايش باز مي‌كنند عبور مي‌كرد. پيرمرد فقط دعا مي‌كرد و خط اشك ماسيدة روي صورتش در آن تاريكي و روشني، برق مي‌زند. غافل از آنكه پيرمرد بيچاره از حرم بيرون آمده بود، صحن را رد كرده بود و از يكي از حياط‌هاي حرم به سمت خروجي‌ها در حركت بود.

ـ داداش ناصر! داري چه كار مي‌كني؟ ما كه داريم مي‌رويم تو خيابان؟

ـ سر و صدا نكن، يادت باشد من داداش هستم و هر كاري مي‌كنم درست است. برو پشت سرمان و آرام باش.

اولّين مغازه بعد از خروجي‌هاي حرم را رد كردند. بيشتر مغازه‌ها بسته بودند و كركره‌هايشان را پايين كشيده بودند. طبيعي هم بود. وقت زيادي را بچّه‌ها با پيرمرد ساده‌دل گذرانده بودند. آنقدر پائين آمدند كه نزديك مسافرخانة خودشان شده بودند. داداش ناصر به ساعت مچي‌اش نگاهي انداخت. ساعت نزديك هشت شب بود. بعد دستان لرزان پيرمرد را كه حالا به نفس نفس افتاده بود را گرفت و با لبخند موذيانه‌اي گفت:

ـ بيا پدرجان! تو ما را انداختي زمين و خاكي‌مان كردي ولي عيبي ندارد ما در حق تو خوبي كرديم. بيا اين هم حرم. بنشين، بنشين همينجا.

ـ بعد خم شد، و كفش‌هاي پيرمرد را از پا كند و كناري گذاشت و دستان يخ‌زده‌اش را چسباند به كركرة مغازه.

پيرمرد، صورت به شبكه‌هاي آهني چسباند و بي‌مقدّمه شروع كرد به گريه. و با آن حال گريه، رو به سمتي كه گمان مي‌برد بچّه‌ها، آنجا هستند، شروع كرد به تشكّر.

ـ خدا اجرتان بدهد. خود آقا، دستتان را بگيرد. من كجا فكر مي‌كردم با شما آشنا شوم و در اين خلوتي حرم توفيق زيارت پيدا كنم. گرچه راضي نبودم كه حرم را براي من پيرمرد غرق كنند. امّا خدا خيرتان بدهد. الهي شكرت. قربان تو شوم آقا، كه زيارتت را نصيبم كردي....

قطرات اشك انعكاسي از نور برمي‌گرفتند و ميان چروك‌هاي صورت پيرمرد محو و ناپيدا مي‌شدند... بچّه‌ها خيلي وقتي مي‌شد كه رفته بودند. دقيقاً از همان وقتي كه دستان پيرمرد را به ضريحش گره زده بودند. خود از معركه به داخل مسافرخانة روبروي همان مغازة بسته، پناه برده بودند. اوّل كه به اتاقشان رفتند. هر دو از پنجره روبرو تماشا كردند. پيرمردي كه كفش‌هاي خاكي و پاره‌اش را درآورده بود و در خلوتي دلچسب، انگشتانش را ميان شبكه‌هاي ضريحش، جا داده بودند. پيرمرد، به دور از همة هياهويي كه در اطرافش وجود داشت، در حرمي كه براي او غرق كرده بودند، مشغول راز و نياز بود. حرم خلوت پيرمرد، خدام را هم به خود راه نمي‌داد، و زمينش نه از سنگ مرمر سفيد كه از همان سنگ‌فرش‌هايي بود كه همة خيابان‌ها را با آن مي‌پوشاندند. نه از بوي عطر حرم و نه از عنبر و مشك و اسفند خبري بود و نه از خنكاي نسيمي كه زائران را نوازش مي‌دهد.... پيرمرد ساده‌دل روستايي، با آن چشمان هميشه باز و خيره‌اش، ساعت‌هاي زيادي را به دعا و استغاثه و توسّل سپري كرد. آنقدر كه عقربه‌هاي ساعت را از رو برد و وقتي عقربة كوچك‌تر روي ساعت 3 نيمه‌شب ميخكوب شد، سروصداي بلند، فريادهاي شادي و نواي صلوات كه در خيابان منتهي به حرم به هوا برمي‌خواست. هيچ مراعات نيمه‌شب و خواب زائران را نكرد و هر كسي كه فرياد سلام و صلوات و شادي را شنيد، سراسيمه و هراسان، از مسافرخانه و خانه‌ها بيرون ريختند. اميرحسين بعد از پدر و مادر و داداش ناصر، وحشتزده بعد از همة اهل خانواده، بيدار شد و همگي پشت پنجره روبروي همان مغازه كه هنوز كركره‌هايش پائين بود، ايستادند. جمعيت چيزي يا كسي را دوره كرده بودند....

ـ بچّه‌ها لباس كه پوشيدند. نگران، خود را به جمعيّت رساندند. مردم پراكنده شده بودند امّا در عوض گروهي ديگر، كنجكاوانه به خيل مردم مي‌پيوستند. برخي از عقب گردن مي‌كشيدند تا خبردار شوند. اميرحسين و داداش ناصر، حيران و سرگردان از فضاهاي خالي ميان بزرگ‌تر، خود را به داخل كشيدند... امّا درجا خشكشان زد. خدايا چه مي‌ديدند؟

آري اين پيرمرد بود كه همچنان كنار كركرة مغازه نشسته بودند. هنوز بند دخيلش به مشبك‌هاي آهني، گره داشت و او با چشماني روشن و نگاهي مهربان جمعيّت را مي‌نگريست. هر كسي چيزي مي‌گفت. كسي بر سر و روي پيرمرد روستايي دستي از سر تبرك مي‌كشيد. و آن ديگري براي چندمين بار از پيرمرد مي‌خواست كه ماجراي روشن شدن چشم‌هايش را براي مردم بازگو كند.

اميرحسين و داداش ناصر، با چشماني بهت‌زده و خيره، نمي‌توانستند حرفي بزنند. حرفي نداشتند كه بزنند. تنها مي‌خواستند خودشان را از تيررس نگاه روشن پيرمرد روستايي، در امان بدارند.

.... قطرات اشك در چشم‌ها تلالؤ خاصي پيدا كرده بود. امّا در اين ميان كسي نمي‌دانست چرا پيرمرد اين همه به گنبد طلايي امام هشتم، خيره مي‌شود. نمي‌دانم، شايد شگفت‌زده بود از اين همه فاصله ميان گنبد تا ضريح؟!!

شيدا سادات آرامي
ماهنامه موعود شماره 95

پي‌نوشت:

٭ اصل ماجرا برگرفته از كتاب:  چهل داستان از كرامات امام رضا(ع)، مهدي اعدادي، كرامت دوّم، مرتضي ترقّي.

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2010 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.