|
درآمدی بر استراتژى انتظار -1 |
|
|
|
۲۶ اسفند ۱۳۸۳ |
|
صفحه 1 از 4 اسماعيل شفيعى سروستانى
1- چهار حركت طى يك دهه اخير درباره علل حوادث و رخدادهاى اجتماعى ايران و بويژه آنچه بنوعى مربوط به عملكرد و نحوه حضور جوانان مىشود; مقالات و تحليلهاى مختلفى عرضه شده است. نكته جالب توجه غلبه تمايلات سياسى بر تحليلهاى عرضه شده در اينباره است و از همين رو تصميمات متخذه بر آن اساس موجب بروز حوادث بعدى شده تا آنجا كه طى ده سال اخير هيچ تصميم روشنى براى حل بسيارى از بحرانها و يا جلوگيرى از حوادثى كه در آينده مىتواند موجب بروز بحران شود; اتخاذ نشده است.
جايگزينى تحليلهاى سياسى بجاى مطالعات فرهنگى و برنامهريزى بسيارى از گردانندگان امور اجرايى كشور موجب بروز برداشتهايى قابل تامل شده تا آنجا كه ناخواسته سمت و سوى بسيارى از تصميمگيريهاى سازمانهاى فرهنگى، اقتصادى، سياسى كشور متمايل به «خروج از خاستگاه اوليه انقلاب اسلامى»، «خروج از مدار تعيين شده توسط منابع نظر دينى» و بالاخره «خروج از مدار مبارزه با استكبار و امپرياليسم» بودهاست. شايان ذكر است كه نگارنده هيچيك از اين امور و حوادث جارى را سرنوشت ناگزير و پيامد غير قابل اجتناب نمىشناسد و بعكس اينهمه را ناشى از مجموعه عواملى مىداند كه بزودى در مطلبى با عنوان «جوانان و جامعه جوان ما» عرضه خواهد شد.
آنچه كه در اين مقال سعى در بازگشايى و طرح آن دارم تحليل «چهار مرحله از حيات انقلاب اسلامى» ايران استشايد قضاوت درباره آنچه كه طى بيستسال اخير پشتسر نهادهايم سختباشد. چه، بسيارى از حوادث و يا تصميمگيريها سير كامل خود را طى نكرده و بسيارى از عوامل پنهان و پشت پرده هويدا نشدهاند و نتايجبسيارى از اعمال چنانكه شايسته است آشكار نشده است. از همين رو اين تحليل ناظر بر قضاوت نهايى نيست.
معمولا اهل سياستبا شتاب بيشترى درباره عملكرد گروه رقيب به قضاوت مىپردازند و با ذكر شواهد و دلايل خصم را مخطى و خود را مصيب مىشمارند از همين رو اينان همواره منشا ناآرامى و بحرانند و غوغا و بىقرارى را در ميان جامعه انسانى مىپراكنند. بىگمان اينهمه ناشى از بيمارى روشنفكرى و اصحاب ايدئولوژى است و در عصر غلبه روشنفكرى بيش از اين نمىتوان انتظار داشت.
دو انقلاب طى چهارصد سال گذشته جهان و ساكنان كره ارض شاهد دو انقلاب بزرگ بودهاند; اگر چه طى اين مدت حوادث بسيارى رخ داده و منجر به دگرگونيهاى بزرگ اجتماعى و سياسى و اقتصادى شده اما هيچكدام به منزله «انقلاب» به معنى خاص كلمه و مفهومى كه مىبايست متبادر به ذهن شود نبودهاند. يكى از اين دو انقلاب سير تطور و تحول خود را طى نموده و ديگرى در گذار از مراتب خود درگير با شرايط و حوادث عارضى و طبيعى روزگار مىگذراند. انقلاب اول، انقلاب كبير فرانسه بود. همان كه بدنبال نهضتهاى روشنگرى، اصلاح دينى و امانيسم اروپا را در خود فرو برد و منجر به رنسانس بزرگى شد كه طى چهار قرن اخير همه خلق عالم گرفتار و درگير با آنند. و انقلاب دوم، انقلاب اسلامى ايران است. وجه اشتراك اين دو جريان بزرگ اتكاء و رجوع بنيانگذاران و رهبران آنها «برنگرش كلى و ويژه به عالم» بود. دريافتى كه اساس همه اقوال و اعمال را تشكيل مىداد.
بايد دانست كه وجه تمايز تمدنهاى بزرگ و فراگير خاستگاه فرهنگى آنهاست. همانكه چون رشتهاى پنهان صورتهاى متمدن مادى را به هم مىپيوندد و موجب بروز نوايى و ندايى واحد از همه اجزاء آن مىشود. چنانكه اين ندا و آهنگ را در ميان وجوه مختلف تمدن اسلامى مىتوان مشاهده كرد و حسب آن آهنگ مىتوان به بازشناسى تمدن معاصر پرداخت. پوشيده نيست كه اين نوا و اين فرهنگ پنهان خود ناظر بر نگرشى كلى به هستى است. دريافتى درباره آدم، جايگاه او، نقش و نحوه حضورش و بالاخره نسبتى كه با جهان مادى و خالق هستى پيدا مىكند. به عبارتى سه موضوع اصلى «تفكر، فرهنگ و تمدن» بانسبتى ويژه (ارتباطى طولى) سمت و سوى همه وجوه آشكار و پنهان حيات آدمى را در برههاى خاص از تاريخ مىنمايانند.
از همين روست كه متذكر اين نكته شدم كه «غرب سير تطور و تحول خود را پشتسر نهاده» چه، با بروز همه مايههاى نظرى خود و بسط آراء اهل نظر در هيات ادب و فرهنگى فراگير و بالاخره تمدنى پر سر و صدا به آخرين مرحله از سيرتكوينى خود رسيده است. در واقع امروزه غرب درگير با ايدئولوژيهاى سياسى و اجتماعى سعى در به تاخير انداختن مرگ محتوم خود دارد. اين سرنوشت همه تمدنهاست. و علت اين امر هم چيزى جز هم گسيختگى ارتباط «تفكر، فرهنگ و تمدن» نيست.
صورتهاى يك تمدن تا ساليان دراز مىمانند اما چونان اعضاء بدن آدمى كه پس از فراغت نفس از تن، بتدريج روى به فسردگى مىگذارند و بالاخره از هم گسيخته شده و مىپوسند، اعضاء و اجزاء مدنيتيك قوم نيز روى به فسردگى مىگذارند. و اين در حالى است كه اهل ادب و فرهنگ در خود تكرار مىشوند و بعد از چندى مهياى پذيرش عهدى نو مىگردند. عهدى كه مبدا تفكرى جديد است و ادب ويژه خود را به وجود مىآورد و بر ويرانههاى تمدن قبلى تمدنى ديگرگون و متفاوت در صورت و سيرت خلق مىكند.
سالهاى درازى است كه از مغرب زمين متفكرى (به معنى حقيقى كلمه) برنخاسته و اهل ايدئولوژى نيز قادر به حراست از كيان فرهنگى و نظرى تمدن غربى نبودهاند چه آنان در گيرودار مناسبات سياسى و اقتصادى از مايه فكرى پيشينيان خود خوردهاند و استعداد جديدى نيز براى تجديد حيات نظرى و فكرى غرب نيز بروز نكرده است.
شايان ذكر است كه موضوع اين مقال تفسير اين مباحث نيست.
|