هرچه به پايان قرن 19 نزديك ميشويم، با اين امر روبه رو ميشويم كه همهي اديان اصلي جهان، مراكز اوليه و اصلي خود را به رسميت رساندهاند، هرچند نسبتاً كوچكند. از سال 1880 تا به امروز، دهه به دهه مرتباً تعداد اديان جديد در جامعهي آمريكا افزايش يافته است، هم انشعابهاي مسيحي و هم طيف وسيعي از بوديسم، هندو، مسلمان و حتي گروههاي يهودي. آهنگ رشد اديان جديد، چه در شرايط تشنج و چه در حالت آرامش نسبي جامعه، چه در شرايط تشنج و چه در حالت آرامش نسبي جامعه، چه در شرايط جنگ و چه در حال صلح، چه در وضعيت خوب اقتصادي و چه در وضعيت بد اقتصادي، كاهش نيافته است.{1}
پلوراليسم آمريكا، در سايهي احيا مدرن سنت باطني(3) غربي، شاهد بسط قابل توجهي است. گرايش به علوم خفيه(4) كه در ابتداي قرن19، چيزي جز يك عامل و فاكتور در فرهنگ غربي تلقي نمي شد، در قرن مذكور با ايجاد معنويت گروي،(5) حكمت اشراقي،(6) رشد طالعبيني و ظهور اعتقاد به تناسخ، آشكارا رواج يافت. اين رشد در دههي 1980 در مورد جنبش عصر جديد، كامل تر اتفاق افتاد. اين جنبش، بسياري را به عقايد باطني كشاند و در عين حال تصويري تازه براي آنچه سابقاً به عنوان علوم خفيه محض كنار نهاده شده بود ترسيم نمود.
اين فرهنگ بسيار پلوراليستي، برپايه سنت قانوني مندرج در اولين متمم قانون اساسي آمريكا كه از آزادي ديني سخن ميگفت مبتني شد (تعبير لفظي اين سنت قانوني، بعدها در قانون اساسي دول مختلف گنجانده شد). اين سنت، با ديگر تعهدات قانوني اساسي در مورد آزادي بيان و گردهمايي گره خورد.(7) تعهدات مزبور، بيشتر، توسط متمم چهاردهم وارد قانون اساسي شدند، متممي كه بيان ميداشت: «هيچ دولتي نبايد قانوني تصويب يا تحميل كند كه حقوق يا مصونيتهاي شهروندان ايالات متحده را محدود كند و نيز هيچ دولتي نبايد بدون طي پروسهي قانوني، كسي را از زندگي، آزادي يا مالكيت محروم نمايد، همچنين نبايد هيچ كس را درون محدودهي خويش از برخورداري مساوي از اعمال قوانين ممنوع نمود».
آمريكا همچنين، تأكيدي بر فردگرايي همراه با اين رويكرد دارد كه «زندگي كن و بگذار زندگي كنم». اين رويكرد، مداراي همواره فزايندهاي را در قبال تنوع سبكهاي زندگي ايجاد ميكند. اما با وجود اين مدارا، حوزه عمومي آمريكا همواره محدوديتهاي خود را اعمال ميكرد و بررسي اينكه رفتار قابل قبول، چه حد و مرزي دارد، منبع دائمي تنش در فرهنگ آمريكا بود. قرن بيستم، شاهد نزاعي عظيم در مورد پذيرش كار كردن زنان، انتقال مردم آمريكايي- آفريقايي به طبقهي متوسط و حضور جمعيتهاي آشكار زنان همجنسباز، مردان همجنس باز، دوجنسي و تغيير جنسيتي بود.
تغييرات پوياي جامعهي آمريكا جمعيتهاي ديني اديان اصلي را تغيير نداده است. مسيحيت آمريكا در دهههاي نخست قرن بيستم به وسيله مجادلهي بنيادگرايي با مدرنيسم ، عميقاً دچار شكاف شد. اين مجادله در ميان همهي انشعابها سريان يافت انشعابهايي با تفاوتهاي الهياتي كه غالباً ناشي از اعتقادات عميق آنها دربارهي پذيرش يا رد تغييرات در جامعه آمريكا و اهميت اخلاق اجتماعي در برابر اخلاقيات شخصي بود. در نيمه دوم قرن بيستم، اين شكاف به صورت گزينش ميان اهتمام به جنبش تقريب مذاهب يا اهتمام به اوانجليسم خودش را نشان داد. آمريكاييها اين تقسيم را از طريق آرايش مجدد گروهها، شوراي جهاني كليساها و انجمن جهاني اوانجليك، به سراسر جهان اشاعه دادند.
عوامل متعددي با رشد پلوراليسم آمريكا در طي زمان مرتبط بودهاند. يكي از اين عوامل مهاجرت است. غالب اديان جديد در ايالات متحده همانند ساير كشورها به وسيله مهاجران، از نقاط ديگر جهان وارد شدهاند. اگرچه برخي از اين اديان در جمعيت يك قوم، محدود ماندهاند، اما اكثريت آنها خصوصاً با روند آمريكايي شدن جمعيتهاي قومي، در آمريكاي ميانه، مقبوليت يافتهاند. با آنكه رشد كلي تحت تأثير قرار نگرفته است، اما تصويب قوانين مختلف مخاجرت، توسعه اديان خاصي را به شدت تغيير داده است. يكي ديگر از عوامل، رشد جمعيت است كه كشش دائماً فزايندهاي براي اعضاي بالقوه نسبت به گروههاي جديد ايجاد كرده است. رشد جمعيت مزبور با شهري شدن روبه رشد حوزه عمومي آمريكا همراه شده است. ابهام زندگي شهري، فضايي خصوصي مهيا كرده است كه گروههاي جديد و بسيار متفاوت ميتوانند در آن بدون نظارت مستمر حوزهي عمومي ادامه حيات دهند.
- اديان نوپديد در اواخر قرن 20
پويايي دين آمريكا كه خود را در توليد مستمر گروههاي ديني جديد بروز داده است، مشكل تمييز جنبشهاي نوپديد ديني از ديگر انواع جنبشها را نيز پيش كشيده است. واژهي «جنبشهاي نوپديد ديني» البته از ژاپن وارد شد. اين واژه در ژاپن براي متمايز ساختن طيف اديان جديدي به كار ميرفت كه در پي تحميل شدن آزادي ديني به سبك آمريكايي بر كشور در سال 1945 ايجاد شدند. در طي بيست سال بعد، تعداد متنوعي از گروههايي كه سابقاً سركوب ميشدند و دستهي كثيري از گروههايي كه تازه احداث شده بودند، مدعي در دست داشتن بخش مهمي از جمعيت شدند. اين واژه به آمريكا وارد شد تا نام گروههاي آسيايي (كه در پي تغيير قوانين مهاجرت، در سال 1965 به اين كشور وارد شده بودند) و گروههاي مسيحي (كه ميخواستند نسلي از كودكان را كه در پايان دههي 1960 به سن رشد ميرسيدند اوانجليك سازند) باشد.
اديان جديد در فضايي نزاعانگيز به سر ميبرند، برخي از آنها به خاطر باورهاي يگانه و بينظيرشان و برخي ديگر به خاطر الگوهاي رفتاري متمايزشان (همچون اوانجليسم پرفشار،(8) جماعتگرايي،(9) اخلاق جنسي متفاوت به خاطر درگير شدن در فعاليت غيرقانوني و يا خشونتآميز برجسته شدهاند. همچنين آن گونه كه اين نام نشان ميدهد، اديان جديد در چشم انداز ديني نسبتاً جديد هستند. درست همانطور كه مردم از امور ناشناخته به طور كلي ميهراسند، نامأنوس بودن فراوان اديان جديد در ابتداي ظهورشان نيز غالباً اضطرابزا است. در راستاي اهداف اين نوشتار، «جنبشهاي نوپديد ديني» را بايد به معني گروههاي ديني خاصي گرفت كه اولين بار در جامعهي آمريكا پس از جنگ جهاني دوم ظهور يافتهاند و آنها كه جوانان را سيبل اوليهي خويش قرار دادهاند تا آنان را به عضويت درآورند.
محيط آشوبناك دوران افزايش زاد و ولد (محيط جماعتگرايي، استفاده از مواد مخدر، زندگي در خيابانها) توجه دانشمندان علوم اجتماعي را به خود جلب كرد، و در همين حال، ائتلاف قابل ملاحظهي جوانان فاقد وابستگي ديني، نيز تعدادي از اوانجليستها و ميسيونرها را به خود جلب ميكرد. ژاپن، گذار خود به يك پلوراليسم افراطي را در حالتي نسبتاً مسالمتآميز انجام داد، امام موقعيت ويژهي ابتداي دههي 1970 در آمريكا، جنبش مدرن آگاهي از كيش را به وجود آورد، يكي از مشكلاتي كه در برابر متولدين دورهي تكثرزاد و ولد قرار داشت، مشكل اشتغال بود. اقتصاد آمريكا در سازگار شدن با افزايش ناگهاني افراد جديدي كه وارد بازار كار ميشدند ناتوان از آب درآمد. اين امر به جوانان خياباني انگيزهاي بيشتر براي پيوستن به گروههاي دينياي ميداد كه به شدت متقاضي عضويت جوانان بودند و زندگي در آنها علاوه بر پايبندي به گروه، برايشان شغل، دوستان و مكاني براي زندگي فراهم ميكرد. چنين گروههاي به شدت متقاضي عضو، بافتي ديد براي حل معضل جوانان در مورد خطمشي زندگي، امور جنسي و پايبنديهاي ديني فراهم كردند. به كارگيري گروههاي ديني به عنوان سكوهاي پرش به استقلال شخصي، ظاهراً به اينجا ختم ميشد كه جوانان،در تعارض با والدين خويش قرار ميگرفتند، والديني كه گروههاي مزبور را چنان رقيباني براي قلوب فرزندانشان ميديدند.
جدا از صدها جنبش نوپديد ديني كه در اين زمان پديد آمدند تعداد اندكي از گروههاي به شدت متقاضي عضو (مثلاً كليساي وحدتبخش، جامعه بينالمللي براي آگاهي كريشنا، رسالت زندگي الوهي، راه بينالمللي) تلاش كردند با ساختن كادري از كارمندان تمام وقت، خود را توسعه دهند تا تلاش شديد اوانجلستي را رهبري نمايند. اين گروهها موجب خشم والدين شدند. آنها باورشان نميشد گروهها، پسران و دخترانشان را با وعدهي مشاغل تجاري يا حرفههايي در قبال زندگي و كار با ديني جديد، سئوال برانگيز و دونرتبه، به دام اندازند.
دههي 1970 را ميتوان به عنوان اولين فاز يك جنبش جديد آگاهي از كيش به حساب آورد. واژهي «كيش»، به عنوان لقبي بسزا براي اديان جديد تنفربرانگيز ، از مسيحيان اوانجليك اقتباس شد. در دههي 1970 چند گروه از والدين در ايالات متحده ظهور كردند و اعضاي آنها به دنبال وسايل موثري بودند تا فرزندانشان را از NRMها بيرون كشيده، به سوي شغل و سبك زندگي مقبولتري جهت دهند. از دههي 1970 تاكنون، تاريخ تعارض اديان جديد با فرهنگ آمريكا در ضمن تلاشهايي (هرچند عمدتاً ناكام) از سوي ضد كيشگرايان رقم خورده است، تلاشهايي براي تحريض دولت به حمايت از جنگ صليبي خود و فعاليتهاي مختلفشان جهت پيشبرد دستور كاري خويش كه با سرباز زدن دولت از درگيري در اين كار مواجه شد. گروههاي والدين ابتدا براين امر حقوقي جبراني در محاكم متمركز شدند كه از طريق قوانين محافظهكارانه، بستگان فرد گرويده به كيشها را قادر سازند تا جوان نوكيش را از گروه، خارج كنند، اما اين تلاش به سرعت به بنبست رسيد. آنان همچنين بر برنامهريزي بازگرداني متمركز شدند، تاكتيكي فراقانوني مبني بر ربودن فردي از افراد يك گروه و قرار دادن وي در تحت فشار شديد رواني براي تبريجستن از گروه. والدين به زودي آموختند كه نياز به ياري طيف گستردهاي از متخصصين دارند تا به آنان دريافتن راه حلي سكولار براي معضلشان كمك كنند. محاكم و مراكز اجراي قانون در برابر نگراني والدين نسبت به پيوستن فرزندانشان به اديان كوچك كاملاً احساس بيمسئوليتي ميكردند. در نوامبر سال 1978، با حادثهي مرگبار جونزتاون، همه چيز تغيير كرد. گرچه معبد مردم،(10) گروهي در زير يك انشعاب اصلي بود، اما به سرعت به مظهور يك كيش خطرناك تبديل شد. با اين وجود، گروههاي والدين دريافتند كه نميتوانند واكنش مؤثري در قبال حادثهي مرگبار جونزتاون انجام دهند. آنان فاقد سازماني ملي بودند. در طي چند سال بعد آنان دو سازمان ايجاد كردند: بنياد آزادي شهروندان، كه گروهي عملگرا بود، برنامهريزي بازگرداني را ترفيع داد و طرحهاي ابتكاري متعددي براي جذب حمايت مردمي درانداخت و بنياد خانوادهي آمريكايي (AFF) كه در تحقيق و آموزش در زمينهي كيش به طور تخصصي فعاليت نمود. چند سال نگذشت كه CFF)) به شبكه آگاهي از كيش (CAN) تبديل شد.
با CFF به نوبه خود و نيز با انزجار عمومي در مورد واقعهي مشهور جونزتاون، تعداد برنامههاي بازگرداني به شدت افزايش يافت و مراكز توانبخشي نيز توسعه يافتند، مراكزي كه در آنها افرادي كه به طور موفق تحت برنامهريزي بازگرداني قرار گرفته بودند، دريافت كمك ميكردند تا عزمشان را براي ترك گروه و بازگشت به جامعه اصلي جزمتر نمايند. ضد كيشگرايان طرحهاي ابتكاري مختلفي را در سطح دولت و قانونگذاران همرأي با خود به اجرا گذاردند و تلاش كردند وسيلهاي براي به وسط گود كشيدن دولت به عنوان طرفدار والدين ببايند. اين طرحهاي ابتكاري، همه بدون استثنا از سوي ائتلاف آزادي خواهان جديد را به عنوان تهديدي عليه موجوديت خويش ميديدند دچار شكست شدند.
نقش صدها گروه ضدكيش مسيحي اوانجليك در شكل دادن به باور عمومي دربارهي اديان جديد به طور عمده ناديده گرفته شده است، زيرا آنها دخالت مستقيمي در برنامههاي بازگرداني و بسياري از پروندههاي محاكم و طرحهاي ابتكاري براي قانونگذاري كه از سوي سازمانهاي متعدد آگاهي از كيش ارائه شده بودند، نداشتند. با اين حال، درك علت موفقيت تلاشهاي آگاهي از كيش در دههي 1980 بدون لحاظ مبارزه جمعي عليه اديان جديد كه توسط سازمانهايي نظير مؤسسه تحقيق مسيحي،(11) پروژه جعليات معنوي(12) و امداد مسيحي شرقي(13) تبليغ شد ميسر نيست. اين گروهها بدون لحاظ افت و خيزها در جنجال سكولار بر سر كيش،از يكسو به توليد موجي وسيع از نوشتجات در محكوميت آنچه اديان شيطاني محسوبشان ميكنند ادامه دادند و از سوي ديگر در اينترنت، حضوري چشمگير به هم رساندند.{2}
- بحث جنجال برانگيز شستشوي مغزي
همانطور كه فشارها و حملات قانوني به ثمره دادن نزديك ميشد، چند متخصص كه نظرگاه آگاهي از كيش را اختيار كرده بودند. با دلايل روانشناختي پيش آمدند تا عمل عليه تعدادي خاص از گروههاي ديني را موجه نمايند. انگيزهي اين متخصصان، دغدغههاي الهياتي نبود، بلكه آن چيزي بود كه فريب ناموجه اعضا توسط NRMها و آسيب روانشناختي حاصل از آن عنوان ميشد. هرچند مواضع گوناگوني در قبال اين متخصصين گرفته شد، اما عامه پسندترين آنها تئوريهاي «اقناع اجباري»از آب درآمد كه توسط روانشناسي به نام مارگارت سينگر طراحي گرديد. اين تئوريها را عموماً تحت عنوان «شستشوي مغزي» ميشناسند. سينگر و همكارانش براي اولين بار مطرح كردند كه تدابير خاص عضوگيري و اعمال معنوي گروهها (استفاده از مراقبه، آواز، سرودهاي مذهبي يا منتره و مانند آن)، اراده و اختيار اعضا را تحتالشعاع قرار ميدهند و باعث ميشوند آنها در كيشها بمانند و به تصميمات بهتر پشت پا بزنند.{3} بسياري مستدلاً نشان دادهاند كه عضويت طولاني در گروهها ميتواند آسيب جبرانناپذير ذهني و حتي فيزيكي ايجاد كند.{ 4}
اگر كيشها، ويژگيهاي فردي را تغيير ميدهند و اعضا را عملاً دچار آسيب مينمايند، درنتيجه، برنامهريزي بازگرداني، عملي موجه خواهد بود. تئوريهاي شستشوي مغزي، تأييدي عقلاني براي اين عمل (برنامهبازگرداني) ارائه ميدهند. چنين تأييدي ضروري بود چرا كه توجهها از محافل قانوني به محاكم برگشته بود. در محاكم، افرادي كه به طور موفقيتآميز تحت برنامهريزي بازگرداني قرار گرفته بودند عليه گروههايي كه پيشتر بدانها پيوسته بودند اقامه دعاوي مدني كردند. هيئت داوران با پاسخگويي به ادلهي شتسشوي مغزي، احكامي مبني بر جريمههاي چندميليون دلاري عليه ضدكيشها صادر كردند. آنان كه مخالف NRMها بودند، نتوانستد قانوني براي از پادرآوردن اين اديان به تصويب برسانند، اما احكام صادره عليه خود را به معكوس شدن يا شديداً كاهش يافتن در مرحلهي استيناف سوق دادند. با اين حال، به نظر ميرسيد اين امر، موقتي و متعلق به يك دورهي زماني گذرا است.
برخي از همفكران متخصص سينگر تلاش كردند يك گروه ضربت درون انجمن روانشناسي آمريكا (APA) تأسيس كنند تا نظريهي «اقناع اجباري» را هب طور تفصيلي و مطول ارائه كند، نظريه اي كه صورت معلولش ، محصول بازنگري APA است. قبول تهيهي چنين گزارشي از سوي APA تئوري سينگر را رسميت نبخشيد، اما موقعيتي بدان بخشيد كه فراتر از يك فرضيهي مقبول صرف، تلقي شود. با اين حال، اين طرح نتيجهاي عكس داد. هنگامي كه اين گزارش در سال 1987 تسليم APA شده، بازنگري گرديد و به اتفاق آراء رد شد. آن گونه كه به طور خلاصه در يك يادداشت مختصر به اعضاي گروه ضربت آمده است، بازنگرندگان، رويكرد گروه ضربت را به خاطر نقص روش شناختي و فقدان دقت علمي به باد انتقاد گرفتند. اين حكم، به شدت، استفاده از تئوري شستشوي مغزي را محدود مينمود و منجر به اضمحلال برنامهريزي بازگرداني و شبكه آگاهي از كيش ميگرديد.{5}
نقش برجستهاي كه در دههي 1980 به فرضيهي شستشوي مغزي نسبت داده ميشد، تعدادي از انديشمندان را كه اديان جديد را مورد مطالعه داشتند برسر دو راهي قرار داد. با آنكه آنان خاصه از گروههاي مورد مطالعه خود حمايت نميكردند، هيچ شاهدي در بين گروهها نديده بودند كه اثبات كند امري چنان شستشوي مغزي در حال اتفاق افتادن است يا حتي موجوديت چنين پديدهاي را از منظري نظري ثابت نمايد. آنان به اين باور رسيدند كه شستشوي مغزي، فرضيهاي چندبرابر ميشود، اين امر ، صريحتر و روشنتر ميگردد. پيرو لايحه APA، انجمن جامعهشناسي آمريكا و جامعهي مطالعه علمي بر روي دين، هردو بيانيهاي حمايتي منتشر كردند.
با بيشتر شدن پروندههاي قضايي، تحقيق براي يافتن موردي مناسب جهت ايجاد اتفاقنظر مثبت روانشناختي و جامعهشناختي اتفاقنظر مثبت روانشناختي و جامعهشناختي راجع به فرضيهي عامهپسند شستشوي مغزي شروع شد. مورد مناسب به سال 1989 در آمريكا در دادخواستي عليه فيشمن رخ داد، پروندهاي جنايي در دادگاه فدرال كه طي آن متهم (فيشمن) تلاش نمود چنين از خود دفاع نمايد كه جرايمش به دليل تأثير فرسايندهي عضويتش در يك كيش رخ دادهاند. دو گزارش حجيم كه فرضيهي شستشوي مغزي را رد ميكردند و از جمله بر ارزيابي APA استوار بودند، دادگاه را به رد شهادت در موضوع مورد بحث كشاندند. دادگاه در يك نظر كارشناسانه كه در دههي 1990 منتشر شد، به لحاظ حقوقي چنين موضع گرفت كه تئوري شستشوي مغزي آن گونه كه در مورد اديان جديد به كار برده ميشود هيچ مبناي علمي ندارد. اين حكم با احكام مشابهي در پروندههاي حقوقي ديگر تقويت و تحكيم شد. اين حكم، پروندههاي مدني از نوع مشابه در دههي 1980 را يكسره خاتمه داد. پروندههايي كه در آنها، گروهها عمدتاً از سوي يك عضو پيشين كه تحت برنامهريزي بازگرداني قرار گرفته بود و با استناد به اتهام شستشوي مغزي تحت پيگرد حقوقي بودند.
CAN پيشتر مشكلاتي را در مورد برنامهريزي بازگرداني شاهد بود، اما همچنان با جديت به حمايت از آن ادامه ميداد و آشكارا طراحي آنچه اصطلاحاً «مشاورهي خروج»ناميده ميشد را در ذهن ميپروراند.
مشاوران خروج، بسياري از استدلالات برنامهريزان بازگرداني (شامل استدلالات روانشناختي و استدلالات منطقي) را براي شكستن بيعت اعضاي NRMها اقتباس كردند، اما كاربرد نيروي فيزيكي را كنار گذاردند. بيشتر فعالان در پي حكم دادگاه فيشمن از فعاليت بيشتر در زمينهي برنامهريزي بازگرداني پاپس كشيدند. به مرور زمان، مشاورهي خروج، تكامليافته، به يك حرفه جديد تحت عنوان مشاوره اصلاح فكر بدل شد. (با استفاده از اصطلاحي كه يك روانكاو به نام رابرت ج.ليفتون رواج داد).
در اين زمان، يكي از اديان جديد برجستهتر يعني كليساي علمشناسي(13) شاهد نوعي وقفه در نزاعهاي حقوقي مستمر خود بود. «مركز خدمات درآمدهاي داخلي» بازنگري طولاني خود در مورد وضعيت مالياتي اين كليسا و بسياري از مراكز وابسته به آن را پايان داد و ديگر نتوانست دليلي موجه براي همچنان زيرسئوال بردن هويت ديني يا هويت خيرخواهانه اين گروه بيابد و پذيرفت كه اين گروه، ماليات خود را كاملاً تصفيه كرده است. اين حكم، مقدار قابل توجهي از موجودي مالي و پرسنل داخل كليسا را كه در آن زمان، شبكه آگاهي از كيش را هدف حمله گرفته، آن را علت اصلي مشكلات خويش ميديدند، از ماليات معاف كرد. برخي افراد كليساي علم شناسي از طريق مؤسسات وابسته، دعاوي حقوقي ترتيب دادند. هرچند هيچيك از اين دعاوي حقوقي هرگز به پاي محكمه نرسيد، اما همه آنها باعث شدند شهادتهايي اخذ شود. در طي سالهاي 94- 1993 چند ده نفر از مقامات و كارمندان CAN مورد مصاحبه قرار گرفتند و دركي مفصل و ريز از اين سازمان به دست آمد.
اطلاعات حاصل از شهادتهاي كليساي علمشناسي (و وكيل اصلي اين كليسا يعني ريكموكسون) در دسترس جيسون اسكات، عضو يك كليساي پنجاههگرا در سيتل واشنگتن كه تحت برنامهريزي بازگرداني ريك راس واقع شده بود، قرار گرفت. پاي راس هنگامي به اين پرونده كشيده شد كه نماينده رابط CAN با هيئت حاكمه واشنگتن، به او ارجاع داد. اسكات، راس را به خاطر صدماتي كه بر او وارد كرده بود متهم كرد و به حكم منفي سنگيني عليه او دست يافت. در طي دادرسي، راس نتوانست گواه و مستندي اساسي براي شستشوي مغزي ارائه دهد تا بتواند اعمالش را توجيه نمايد. از اين مهمتر آنكه موكسون با استفاده از اطلاعاتي كه از شهادت اعضاي علمشناسي به دست آورده بود، توانست پروندهاي بسازد مبني بر اينكه پاي CAN در اين قضيه درگير است. CAN يك ميليون دلار جريمه شد و اين حكم، سال بعد، آن را به ورشكستگي كشاند. اين حكم پس از استيناف همچنان تأييد شد، بلكه اتهام صدمه رساندن هم بر آن افزوده گشت. يك ائتلاف از گروههايي كه عموماً توسط CAN، «كيش»خوانده ميشدند، منابع مالي خود را روي هم گذاشتند و نام،لوگو و 800 خط تلفن CAN را خريداري كردند. اين ائتلاف هماكنون CAN جديدي را از طريق يك شركت در لسآنجلس كه تحت كنترل علمشناسي است ميگرداند.
- اديان نوپديد از زمان فيشمن/اسكات به بعد
احكام قضايي صادره در پروندههاي فيشمن و اسكات، فعاليت برنامهريزي بازگرداني را در ايالات متحده پايان داد. گرچه مشكلات رويارويي اديان جديد به هيچ وجه فروكش نكردهاند، اما اديان اقليت و در عين حال، غيرشايع، ديگر احساس ميكنند كه صرفاً با پيروي از برنامهي بهنجار عضوگيري و عبادت خويش، به دادگاه فراخوانده نخواهند شد و به شستشوي مغزي اعضاي خويش متهم نخواهند گشت. در عين حال، آنها هنوز با نشرياتي عداوتآميز برخورد ميكنند و حوادث خشونتبار چندي كه با شاخه داووديها، معبد خورشيدي، دروازههاي آسمان و جنبش حفاظت از ده فرمان مربوط بودهاند، «تمايلات خشونتبار» را به صدر فهرست اتهامات وارده بر آنان افزودهاند.
با اين وجود، حكم دادگاه اسكات، مشكلات حقوقي اديان جديد را به طور كامل پايان نداد و تا به امروز آنها در موضوعات مختلف به محاكم قضايي خوانده ميشوند، خصوصاً در موضوعات مختلف به محاكم قضايي خوانده ميشوند، خصوصاً در مورد پروندههاي طلاق كه در آنها يكي از زوجين، عضو سابق گروه بوده است. به علاوه، اعضاي سابق همچنان عليه همقطاران سابق خود، شكايت به دادگاهها ميبرند. دو نمونه از اين موارد عبارتند از اتهام سوء استفاده جنسي در پروندهاي كه اخيراً عليه كليساي خودشناسي آناندا(15) جريان داشت و اقامه دعوايي عليه جامعه بين المللي آگاهي كريشنا(16) از سوي برخي جوانان تربيت يافته در دورن اين جنبش كه همچنان ادامه دارد. تلاشهايي شده است تا پاي نظريهي شستشوي مغزي به بسياري از پروندههاي مزبور باز شود. هرچند اين اتهام، پس از ارائهي مدارك فيشمن به دادگاه، مكرراً مورد انكار قرار گرفت. به علاوه، اديان جديد ديگري نظير ويكانها و نوملحدين، مصرانه ميخواهند كه دينشان، در سطح عمومي به رسميت شناخته شود و پروندههايي در مورد تبعيض ديني ترتيب دادهاند. بيشتر آن پروندهها مشخصاً عليه هيئت مديريه برخي مدارس است كه پوشيدن لباس پنتاگوم(17)توسط دانشآموزان را ممنوع كردهاند.
فعاليتهاي اعضاي «آگاهي از كيشي» هرچند با احكام صادره در دادگاه فيشمن و اسكات كاهش يافت، خلاء به وجود آمده بر اثر سقوط CAN را پر كرد و بنياد لئوج.رايان را سامان داد (نامي به ياد عضو كنگره كه در جونزتاون كشته شد). علاوه بر اعضاي همدل AFF، اين فعالان نيز تلاش كردهاند برنامههاي جديدي براي ادامه دادن به جنگهاي صليبي خود ترتيب دهند يك بعد تلاشهاي آنان، سكولاريزاسيون بيشتر مفهوم كيش است. تئوريستهاي CAN طي دههي 1980 استدلال ميكردند كه كيشها شبه ادياني هستند كه ا ستفاده از شستشوي مغزي، آنها را از اديان جدا ميكند. آنان همچنين معتقد بودند برخي انواع گروهها ميتوانند مشخصههاي كيش مانند از خود بروز دهند. در دههي 1990، اين تئوريسها شروع به اين استدلال كردند كه كيشها اولاً و بالذات ديني نيستند، بلكه نوعي خاص از گروه اجتماعياند. البته برخي كيشها از قضا ديني هستند، اما كيشها همچنين شكل گروههاي سياسي و رواندرماني را نيز به خود ميگيرند و ميتوانند هرجايي ظاهر شوند. آنها آن زمان ادعا ميكردند كه برنامهشان معطوف به گروههاي مخرب ديني نيست، بلكه معطوف به هر گروهي است كه دستهاي از مشخصات كيش را از خود نشان داده است. اين امر تلاشي مضاعف بود براي احصاي مشكلات متمم اول قانون اساسي كه دائماً هر تلاشي را براي جلب نظر حمايتي دولت به سوي آنان را ناكام ميگذارد.
در سال 1999 بنياد رايان با استفاده از اين چشمانداز كه اندكي بازنگري شده است، چند حادثهي جنجال برانگيز مربوط به گروههاي ديني در دانشگاه ماريلند را به سوي خود مصادره نمود تا از هيئت حاكمه ماريلند بخواهد، حكم به تأسيس مركز مشاوره و منابع اطلاعاتي پيرامون كيش، در سراسر سيستم دانشگاه ماريلند نمايد. مفهوم اين كار، آن بود كه متخصصين كيش اجير ميشوند تا مشاوراني تربيت كنند و نوشتارهايي با رويكرد ضد كيش بنگارند. اين تلاش نو هنگامي مورد توجهها قرار گرفت كه يك كميسيون از سوي حكومت ماريلند تعيين شد و نيز هنگامي كه يك مردم شناس در دانشگاه ماريلند به نام ويليام استوارت به همكاران دانشمند خود در مورد اهميت آنچه داشت اتفاق ميافتاد هشدار داد. در طول تابستان سال 1999، كميسيون مزبور، به شنيدن نظرات گويندگان مختلفي پرداخت كه در قالبي متفاوت، همان مجادله دههي 1980 در مورد كيش و شستشوي مغزي را تكرار ميكردند. گزارش كميسيون، هرچند تا حدي مبهم بود اما اندكي در راستاي تقاضاهايي بود كه كادر اجرايي دانشگاه مطرح ميكرد. با اين وجود، قانونگذاران هرگز اين گزارش را مورد لحاظ قرار ندادند و تا به امروز هيچ لايحهاي از آن بيرون نيامده است.{6}
اعضاي بنياد رايان كه در گزارش نهايي كميسيون از آنها به خوبي ياد شد عموماً تلاش مدير آموزش خود، رانموليس و ديگراني كه جريانات ماريلند را رهبري كرده بودند، با صداي بلند فرياد زدند. ارزيابي كلي آنها اين بود كه تحقيقات كميسيون، تجربه آموزنده و ارزشمندي بوده است و به علاوه، ابتكار عمل كميسيون به روشني راهي را كه ميتوانستند در آينده طي كنند به آنان نشان داده است. قانونگذاران دولتي هماكنون بررسي ميكنند كه ببينند آيا امكان تكرار تحقيقات ماريلند وجود دارد يا خير.
با اين حال، هزارهي جديد شاهد آشفتگيهايي در جنبش آگاهي از كيش در ايالات متحده است. از جمله مشكلات طولاني مدت اين هزاره، ناتواني انديشمندان از توليد مبنايي براي تحقيق تجربي در اثبات وجود يكي از اين دو امر است: 1- كنترل فكر در NRMها كه كاركردي بالاتر و فراتر از كاركرد بهنجار تأثير اجتماعي كه در هر گروهي مشهود است دارند، 2- هرگونه آسيب جدي كه به اعضاي چنين گروههايي وارد ميشود. روي هم رفته، برخلاف دههي 1980 و يكپارچگي نظري كه در تعبير مارگاريت سينگر از نظريه كنترل فكر وجود داشت امروزه هر نظريهي واحدي درباره كاركرد احتمالي كنترل فكر، نهايتاً حمايتي نه چندان شديد را برميانگيزد.{7} برخي اندك تلاش كردهاند كه شستشوي مغزي را چنان يك واقعيت قلمداد كنند،{8} درحالي كه ديگران به دنبال چشماندازي هستند كه حول تأثير مفرط اجتماعي شكل گرفته باشد. اين اختلاف نظري ( و تلاش دفاعي CAN براي حفظ موجوديت خود)،بهرهبرداري از چند حادثهي خشونتبار (دروازه آسمان، اوم شينريكيو و معبد خورشيدي) كه جنبش آگاهي از كيش را در سراسر جهان نيرو بخشيدند را براي اين جنبش ناممكن ساخت.
جنبش آگاهي از كيش، در سال 2002 با انتخاب فيليپ زيمباردو به عنوان رياست انجمن روانشناسي آمريكا، به طور غيرمنتظرهاي تقويت شد. وي اصالتاً به خاطر عقايدش در زمينهي كيشهاو شستشوي مغزي شهرت نيافته بود، در عين حال در دوره رياست خود، اعضا را به بازنگري در ارزيابي گزارش DIMPAC و تلاشي تازه براي تحقيق در آنچه «كيشهاي مخرب نفرتانگيز» ناميده شده است فراخواند. اما هنوز جاي اين سئوال باقي بود كه آيا از حمايت همكارانش برخوردار خواهد شد يا خير.{9}
از جمله موانع بر سر راه احياي تئوريهاي شستشوي مغزي، انبوهي و استمرار تحقيقات در زمينهي اديان جديد است كه هماكنون از سوي بيش از يكصد دانشمند در ايالات متحده و حداقل همين تعداد در نقاط ديگر جهان پيگيري ميشود. سالانه، در كتابها و مقالات، به اين حوزهي پژوهشي، كمكهايي علمي ميشود بدون آنكه مسئله را به موضوع شستشوي مغزي ارجاع دهند. اكنون روشن شده است كه نظريهي شستشوي مغزي هيچ فايدهاي در ايجاد بصيرت دربارهي جهان متمايز گروههاي ديني جديد ندارد.{10}
در عين حال، افزايش در تعداد و عضويت NRMها كه در دههي 1880 شروع شد، در طي دههي 1980 و 1990 به گونهاي پيش رفت كه گويي جنبش آگاهي از كيش اصلاً وجود نداشته است. در دههي 1980، برخي گروهها، بسيار از CAN ميترسيدند، اما اين ترس، در طي 1990 از ميان رفت. در حال حاضر، جنبش آگاهي از كيش، چيزي در حد يك مزاحم فضول تلقي ميشود.(18) گروههاي چندمليتي متقاعد شدهاند كه هر مشكلي از مشكلات «كيش» كه آنها هماكنون، مبتلا بدان هستند در اروپا هم وجود دارد.
- فرجام: پيامدهاي 11 سپتامبر و اديان نوپديد
انفجار پنتاگون و مركز تجارت جهاني در سال 2001 دو تغيير چشمگير در جهان مطالعات NRM ايجاد كرد كه به نظر ميرسد تأثير پايداري داشته باشند. اولين و مهمترين آن دو آن است كه وقايع 11 سپتامبر NRMها را از ميان جنجاليترين دسته اديان حذف كرد. با در نظر گرفتن دههي اخير خشونت تروريستي كه هماكنون بخشي از هشياري توده در ايالات متحده را به خود جلب كرده است، ميتوان ديد كه خشونت مربوط به اديان جديد، امري ثانوي جلوه ميكند و در حال حاضر مورد بررسي فراوان است. يكي از تغييرات فوري كه از بقيهي تغييرات كم اهميتتر نيست. عبارت است از تغيير كانون توجهات از آژانسهاي اجراي قانون خصوصا FBI به سازمانهاي بالقوه تروريستي.
همچنين 11 سپتامبر توجهات را به ناديده گرفتن گروههاي اسلامي از سوي انديشمندان MRM جلب كرد، گواهي ديگر بر بالكانيزاسيون مطالعات ديني و مرزهايي كه ميان مطالعات NRM و ديگر تخصصها وجود دارد، آن گونه كه به روشني در دههي 1990 توسط مطالعات اديان ژاپن نشان داده شد. يك سال پس از 11 سپتامبر، تلاشها براي غلبه بر موانع ميان مطالعات NRM و مطالعات اسلامي هم در اكتبر سال 2002 در مورد Nova Religio و هم در سخنرانيهاي مختلف در جلسات گروه جنبشهاي نوپديد ديني و گروه مطالعات هزارهگرايي در آكادمي آمريكايي دين، آشكار شد.
محققان NRM و ضدكيش گرايان هماكنون در مورد خشونت تروريستي و خشونت متعلق به اديان جديد در حال بحث با يكديگرند. در پرتو واقعهي 11 سپتامبر برخي تلاشهاي سطحي انجام شد تا القاعده را با گروههاي نظير شاخهي داووديها و دروازه آسمان هم ارز جلوه دهند و مشاوران خروج بر آن شدند تا القاعده و مظنونان طالبان را كه در كوبا نگهداري ميشوند تحت برنامهريزي بازگرداني قرار دهند. درهمين حال، در مورد رابطه مثلاً اومشينريكيو و جنبشهاي مدرن اسلامي، بحثهاي جديتر به تدريج درگرفت. هر دو نوع جنبشها نشان از تخريب دارند كه ميتوان توسط گروهي بسيار كوچك انجام داد اما در عين حال، هزينهاي كه آنها هنگام واكنش نشان دادن جامعه، بايد بپردازند را نبايد فراموش كرد.
پاورقيها:1- مقالهي حاضر برگردان نوشتار زير است:
J- Gordon Melton, The Fate of NRMs and their Detractors in Twenty- First Century America, in “New Religious Mevement in the 21 st Century, by Philips Charles Lucas Thomas Robbines, eds, New York: Routledge, 2004, Chapter15”.
2. Denominations
3. Esoteric
4. Occultism
5. Spiritualism
6. Theosophy
7. بيش از 2000 قانون توسط دولت و حكومتهاي فدرال به تصويب رسيده است كه ماهيت جدايي كليسا- دولت در ايالات متحده را به تفصيل تبيين ميكنند. بيشتر اين قوانين در مورد حوزههايي صحبت ميكنند كه دولت حق دخالت در آنها را ندارد. تعداد اندكي نيز در مورد حوزههايي صحبت ميكنند كه همكاري دولت در آنها مجاز است (نظير قاضيهاي نظامي يا برنامههاي دولت براي گرداندن كليسا)، اخيراً قرار شده است برنامهاي جمعي، ابتكاري و مبتني بر ايمان، توسط هيئت دولت بوش طراحي شود تا همكاري دين و دولت را افزايش دهد.
8. High pressure evangelism
9. Communalism
10. Peoples Temple
11. Christian Research Institute
12. Spirtual Counterfeits Project
13.Eastern Christian Outreach
14. Seientology
15. Ananda Churdh of self Realization
16. Society for Krishna Consciousness
17. Pentgram (لباس مخصوصي با ستاره پنجپر)
18. همانند گروههاي اصلي، همه اديان جديد نيز آگاهند كه آنان ممكن است با مشكلاتي از ناحيه اعمال خلاف قانون و غيراخلاقي رهبران با اعضا رويارويي شوند (از سوءاستفاده از كودكان گرفته تا اختلاس مالي) و نيز آگاهند كه اگر به خاطر اقدامات مجرمانه يا مدني به دادگاه فراخوانده شدند بايد به اتهامات مبتني بر شستشوي مغزي يا كنترل فكر پاسخ دهند.
پانوشتها:{1}.اطلاعات مربوط به رشد پيدرپي اديان جديد آمريكا را ميتوان در كتاب زير از ملتون يافت:
J. Gordon Melton, Encylopedia of American Religions, Detroit, Gale Group, 7th edition, 2002
}2{. Douglas E.Cowan, Bearing False Witness?: An Introduction to the Christian Countercutl, Westport, CT: Praeger, 2003, 239.
{3}. مجادلهي شستشوي مغزي، نوشتجات قابل توجهي ايجاد كرده است از جمله:
-Dick Anthony, Religious Movements and Brainwashing Litigation: Evaluating Key Testimony in “In Gods We Trust: New Patternsof and Eick Anthony , 2nd ed., New Brunswick, NJ: Transaction Press, 1989, 295- 344…
{4}. براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:
-Flo Conway and Jim Sieglman, Snapping: Americas Epidemic of Sudden Personality Change, New York: Lippivcott, 1979.
-{5}.http://www.cesnur. org/testi/APA- Documents.htm.
{6}.براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:
-http://eti.itc.virginia. edu/jkh 8x/soe257/cultsect/ mdtaskforce.htm
{7}. تفكر كنوني در مورد شستشوي مغزي/كنترل ذهن درون جنبش آگاهي از كيش را ميتوان ذيلا در كتاب زير يافت:
-Michael Langone, ed., Recovery from Cults, New York: W.W. Norton & Company, 1993.
{8}. قابل توجهترين افراد در تلاش براي احياي نظريهي شستشوي مغزي به عنوان يك امر قابل ملاحظه براي دانشمندان علوم اجتماعي ، بنيامين زابلوكي و اشتفان كنت هستند، هرچند تا به امروز نظريه آنها كمتر مورد پذيرش واقع شده است. در اين خصوص رجوع كنيد به:
-Benjamin Zablocki and Thmas Robbins, Eds., Misunderstonding Cults, Toronto: University of Toronto Press, 2001.
}9{. Melissa Dittman, Cults of Hatres, Monitor on Psychology, November 2002: pp.30- 33.
{10}. براي ارزيابي كنوني از اعتقاد انديشمندان در مورد اديان جديد، رجوع كنيد به:
-David G. Bromley and Jeffrey K.Hadden, eds., The Handbppk on Cults and Sects in America, 2 Vols. Gerrnwich, CT: JAI Press, 1993.